سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
حکیم آن است که بدی را با خوبی پاداش دهد . [امام علی علیه السلام]

لبخند تلخ ٍشیرین شده

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/13 5:19 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

این بار ، خدا

تجلی عاشقانه هاش رو درست وسط درس خشک و خشن حد نشون داد ...

تایم کلاس شروع شده بود ، سر کلاس بودیم هممون ...

کمی دیر اومد دبیر ... 

طبق معمول ادامه ی مبحث روز قبل یعنی حد رو داشتیم ، یه عده تست میزدن و یه عده هم داشتن جزوه تکمیل می کردن ...

پای تخته ، ضوابط اعداد و ارقام پشت هم پشت هم ردیف می نشستند و خیره می شدند به چشم های ما تا جواب رو از تو دلشون بخونیم .... 

همیشه متوجه غم توی چشم هام بودم ، همیشه ....

ردیف آخر آخر می نشینم  ...

همه برای شیطنت هاشون میان ردیف آخر و من فقط برای به حال خودم بودن ، یه جایی کنار پنجره کز کرده بودم و خیره شده بودم به ... 

نمیدونم به چی ... 

اما چشم هام رو می دیدم ...

انگار زل زده بودم تو چشم های خودم و خط به خط حرف هاشو گریه می کردم ... 

همیشه غم تو چشم هامو میدونستم ... 

اما هر بار که سعی می کردم بیشتر پنهانش کنم ، بیشتر خودشو نشون می داد و تهش منتهی می شد به ... 

چشم هام درست فردای تولدم ، غمگین تر از همیشه بود .. 

از همیشه محزون تر ، از همیشه خیس تر ... 

توابع رو فقط نگاه می کردم اما در واقع مثل همیشه یه جای دیگه بود ، دلم ، فکرم ... 

سرم رو انداخته بودم پایین ...

صرفا می شنیدم و می نوشتم ، فکرم جای دیگه بود ..

حل می کردم اما صرفا مثل یه روبات ...

شکسته بودم ... 

این بار بیشتر از همیشه ... 

امروز ، بچه ها اصرار داشتند ردیف وسط بشینم ... 

نمی دونستم چرا

اما می دونستم هر باری که بیشتر باهاشون قاطی می شدم ، بیشتر کشفم می کردن ...

حالا دیگه نگاه می کنن به سرعت نوشتنم ...

میان میگن مثل همیشه نمی نویسی ...

چی شده ... ؟!

حالا خطمو تحلیل می کنن ، طرز دست گرفتن خودکارم ..

کمتر سرمو بلند می کنم ، آخه چشم ها هیچ وقت نمی تونن سکوت کنن ...

دروغ نمی گن ... 

حالا دیگه مجبورم بیشتر از همیشه بخندم ،

تلخ ....

بیشتر از همیشه تظاهر کنم ...

بیشتر از همیشه ... 

نشسته بودم و توی حال خودم داشتم تو ذهنم با هرنر و صفر حدی کلنجار می رفتم ...

در کلاس باز شد ...

سرمو بلند نکردم ...

حوصله نداشتم اما متوجه سکوت حاکم به کلاس شدم ...

برای یه لحظه نه صدای کشیده شدن گچ روی تخته می اومد ، نه صدای جواب هایی که بچه ها پیدا کرده بودند و نه حتی ....

هیچ صدایی ...

حس کردم بچه ها دورم کردن ... 

ناخود آگاه سرم بلند شد ... 

موندم شوکه ... 

بی هیچ واکنشی فقط نگاه می کردم ... 

در کلاس باز شده بود و یکی کیک دستش بود و دیگری بشقاب و چاقو ... 

روی کیک ،  شمع بود ، درست به تعداد سال های عمرم ... 

دستمو گرفتن ، دورم کردن ، بردنم درست نشوندنم پشت میز دبیر ، کیک رو گذاشتن جلوم ... 

هنوز شوکه بودم ...

 برام تولدت مبارک می خوندن ...

حتی هماهنگ کرده بودن که عکس بگیرن ... 

بچه ها برام پول گذاشته بودن و تولد گرفته بودن ... 

فقط هاج و واج نگاه می کردم ،

این بهت رو ریحانه شکست ، 

با کیکی کردن صورتم :| !

برا یه لحظه از ته ته ته دلم خندیدم ...

هیچ وقت ، هیچ وقت  تا به امروز غافلگیر نشده بودم ...

اونم اینجوری ،

جایی که تصورشم محال بود 

زمانی که تصورشم محال بود 

و حتی ...

فقط نگاشون می کردم ، 

مونده بودم چی بگم ...

میومدن ماچم می کردن ، بغلم می کردن ...

رفتم که صورتمو بشورم ، 

معاونمون کشیدم کنار : 

- تولدت مبارک .  به بچه ها میگم چرا برا ساجده تولد می گیرین ؟ میگن چون دوستمونه ، میگم چرا پس برای بقیه تولد نگرفتین ، میگن آخه اینو خیلی دوسش داریم ... 1

تمام کادر می دونستن ...

تمام بچه های پایه ...

همه می دونستن ،

همه

همه ، حتی دبیر های مرد 

به جز من ... !

بهترین هدیه ای بود که امسال گرفتم : ) 

ــــ

1 . هرچند سر کلاس به خون من تشنه ان :| !

کلمات بی رحمند ، هیچ وقت نمی تونن حق مطلب رو اونطوری که هست ادا کنن !

حس دیروز ، واقعا گفتنی نیست ... 

دیروز بردنم پینت بال برج میلاد ، بعدش ...

خیلی خوب بود ...

خیلی ...

دیگه باور کردم که هیچ وقت نمی تونم ازش یه جوری که شایسته باشه تشکر کنم ، خیلی وقته داره لطف رو در حقم تموم میکنه :)‌

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

ابزار وبمستر