سفارش تبلیغ
صبا
شگفت است از رشگ بران که غافلند از تندرستى مردمان . [نهج البلاغه]

امید ِناامید

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/4/11 12:10 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

فلذا بچه دیدن ما همانقدر ترسناک و خوفناک شد که شکلات دیدنمان ...

که هرگاه بچه ای در خیابان ، کتابخانه ، رستوران ، مطب یا هرگوشه کنار عالم می دیدیم هر آشنایی اطراف بود به طرز نامحسوس و نا مشخصی سرش را به طرف دیگر می گرداند و آن چنان از مناظر لذت می برد که گویی توریستیست که هم اکنون برای اولین بار ایران را دیده و هیچ نسبت حتی دور دور دور هم با ما ندارد  بچه هم  قدیم تر ها آن طرف بعد از یک یکربع مسخره بازی و دلقک بازی ما با این قد و قامت و هیکل خودش به اذن خدا به حرف می آمد که بابا سریعتر یک کاری برای این بکنید تا خاله از دست نرفته ! 

قدیم تر ها باز بهتر بود ، زبان در می آوردی در جوابت یا می خندیدند  و یا زبان در می آوردند الان که حتی دو ساله هایش هم همه اش سرشان توی آیپاد و گوشی شخصی شان است و تو مدام زبان در می آوری و چشم و ابرو پایین بالا می اندازی و دست تکان می دهی و مردمی که سرشان را که تا عمق زانو هایشان در تلگرام فرو بود بالا آورده اند تا یا از چراغ قرمز بگذرند یا به چشم هایشان که بیشتر شبیه چشمی شده بس خیره مانده به الکترونیک ، استراحت دهند یا  به تو می خندند و یا آرام گه گاه برایت دعا می کنند و چشم های بچه  را می گیرند . گاهی بار معنوی خوبی هم داریم و نشانمان می دهند و می گویند باید درس هایت را خوب بخوانی تا مثل خاله نشوی :| ! و گاهی هم بار تربیتی که اگر آرام ننشینی می دهیم خاله بخوردتت ! خلاصه ما همچنان عشق می کنیم با لپ های آویزان و لب های کوچک و بینی فندقی و چشم های درشت زندگی و  زندگی کوچولو هم اگر از حالات ذکر شده خارج باشد ، همچنان مشغول تبلت خود است و  اگر در احتمالات یک در میلیون هم سرش را بالا بیاورد یا تو را به والدین محترم مکرم نشان داده و می گوید مامان مامان ! دایناسور و یا سری به نشان تاسف تکان می دهد و مجددا سرش را می کند در همان کوفتی ! 

بچه های امروز همانقدر ترسناک شده اند که من هم امروز ...

از امروزی بودن همانقدر باید ترسید و همان مقدار باید تدابیر امینتی در مقابله اش در نظر گرفت که از من نیز باید و در مقابل من نیز باید ...

ذوق های بچه های امروز همانقدری سرد و منجمد شده که لبخند های بی روح من وقتی چشم هایم دوخته می شود به شیرین جان کوچکی ... 

امید همان وقتی در عمق سیاهی چشمانم مرد که دیگر با دیدن کوچک ِ جان خودم هوای کودکی بر سرم نمی زد ...

او درونم زخم خورده بود ...

خون های ریخته به پایش بزرگش کزده بودند و بزرگ شدن چه تاریک بود ...

اما دیروز

دیروز وقتی که بی اختیار زبان بیرون زده ام را در آینه ی ماشینمان دیدم که داشت برای پسر بچه ی ماشین کناری که نه تبلت دستش بود و نه گوشی و نه هیچ چیز دیگری و داشت با تصوراتش اطراف را زندگی می کرد ، دست تکان می داد و او هم برایم ادا اطوار در می آورد و پس از مدتی پدرش نیز هم به ما پیوست و بعد هر سه از عمق کوچک ٍ جانمان فریاد قهقهه سر دادیم فهمیدم که امید را هنوز می توان یافت ...

او هنوز نفس می کشد ،

گرچه بی رمق

گرچه نا امید

اما هست ... 

هنوز هم امیدی هست ... 

ــــ

#س_شیرین_فرد

صلواتی لطف می کنید ؟ 

+ جای ساکت کردن بچه با تبلت ، بهشون محبت و عشق و وقت بدید ...

وقت ! 

 




کلمات کلیدی :

ابزار وبمستر