سفارش تبلیغ
صبا
آن که طمع را شعار خود گرداند خود را خرد نمایاند ، و آن که راز سختى خویش بر هر کس گشود ، خویشتن را خوار نمود . و آن که زبانش را بر خود فرمانروا ساخت خود را از بها بینداخت . [نهج البلاغه]

نامردی .. چه راحت !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/29 10:32 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

 

پنج شنبه ساعت هفت ... 

دقیق بخاطر دارم ...

مراسم عقدش بود ...

شب قبل از خرید عقد ، شب قبل از مراسم ... چقدر سنگ صبور تمام حرف ها و دلهره هایی شده بودم که یک دختر به سن و سال من رو وادار کرده بود تا درس رو رها کرده و حتی ترم تابستون پیش دانشگاهی رو نخوانده ، خونه نشین بشه ... دختری با هوشی خوب و درصد هایی در حد متوسط رو به بالا ... 

صبح مراسم بود ...

تلفنم زنگ خورد ...

برش داشتم ...

صدای پر از بغض و خسته و مجروحی که به زور در میومد

صدایی که باهاش یه نگرانی و غم عمیق بود

که نکنه طوریش بشه ...

گفت ؛ مراسم بهم خورده ...

چه شب هایی که تا صبح پا به پاش بیدار موندم تا حالش بهتر بشه و دست بکشه از این انتظار برای پسری که رهاش کرده بود و رفته بود ...

چه شب هایی که به صبح نرسید و چه صبح هایی که به شب نرسید ... 

تا همین چند دقیقه پیش که عکسش رو تو لباس عقد و حلقه به دست ببینم ؛ 

چقدر برای روح زخمی یه دختر هفده ساله ، غصه خوردم ...

چقدر برای وجود نازک شکسته اش ، گریه کردم ...

چقدر برای شب های تنهاییش بغض کردم ...

چقدر برای انتظار بی وقفه اش ، حرص خوردم ... 

و چقدر آرزو کردم که کاش هرگز در ونک ، کوچه ای نبود که همسایش  پسری داشته باشه .... 

کاش ... 

چقدر آرزو کردم کاش خونه ی اون ها ونک نبود ، کاش اصلا ... 

چقدر خودم رو خوردم

چقدر تو عمق آسیب هایی که دیده بودم ، عمیق تر شدم ...

چقدر خونی و کبود شدم 

چقدر خاکی شدم

چقدر مادرانه هواشو داشتم

خواهرانه کنارش بودم

و او چقدر بی رحم

که من رو با تمام این نگرانی هاو غم ها ، تنها رها کرده بود ...

و حالا در پاسخم میگه : یک ماهه ! 

چه راحت ... 

چقدر آدم ها بی رحم شدند

یا من چقدر ساده شدم ....

چقدر شب هام گذشتن 

به پای تمام حرفهایی که دلداریش می دادم

چقدر بال بال زدم تا برگرده

..

نه ؛

نمی خواستم مراسمشو ...

بگم دلم نمی خواست دروغه ، آدم دوست داره تو عقد یکی از بهترین دوستاش باشه اما ...

اما اگر نمی خواست به پای عشقی که خواهرانه پاش ریخته بودم می گفتم باشه ...

با جان و دل ... 

اما همین جمله بس بود 

تا دلم رو آرووم کنه ...

عقد کردم ... !

چقدر نامرد شدیم

جدیدا .. !

که من تمام این مدت ؛

از مرداد تا به حال

هر شب تو سجده ی نماز هام

به پاش سوختم و او در کمال نامردی 

نکرد تا حتی به پاسخ تمام حرف هایی که براش تایپ می کردم حقیقت رو بگه ... 

چقدر راحت همدیگه رو به بازی میگیریم ... 

ـــــ

+ لبخندش تو عکس ، شیرینه ... خوشبخت بشی ... 

+ دلم ازش گرفت :) خط خورد از دلم ... !

 




کلمات کلیدی :

ابزار وبمستر