سفارش تبلیغ
صبا
روزگار تن‏ها را بفرساید ، و آرزوها را تازه نماید ، و مرگ را نزدیک آرد ، و امیدها را دور و دراز دارد . کسى که بدان دست یافت رنج دید ، و آن که از دستش داد سختى کشید . [نهج البلاغه]

مادر تمام شاعرانه ها

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/4/26 3:37 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هفتاد و هشت ، هفتاد و نه ، هشتاد ، هشتاد و یک ، می شمردم ، می شمردم یک به یک ، هشتاد و دو ، هشتاد و سه ، هشتاد و چهار ، می شمردم سال هایی را که خوب بخاطرشان داشتم تا نود و هفت را زیر و رو کردم تا بیابم سال هایی را که ثانیه ای از جلوی چشمان اشکبارم محو نشدند . بیشترشان به دلتنگی مانده بودند ، به درد مانده بودند ، به یک آرزوی نا رسیده ، به مرگ مانده بودند لکن باز کردم دفتر هر سال را ، به تورقی به کوتاهی سیصد و شصت و پنج روز ، ورق می زدم تا نگاه کنم روز هایی را که کسی ، جایی ، گوشه کناری مرا در خاطرش نگاه داشته بود و دلم را گرم کرده بود به همان یک یاد کوچک ، به همان شیرینی طعم ملس خاطره ... ! برای مرور روزهای گذشته باید ذهن یاری دهد لکن من ، من دلم یاری نمی داد ، من چشمان خیسم ناله می کردند ، من جان بی جانی بی رمق داشتم ، آمدم دستش بگیرم ، بلندش کنم ، دلش گرم کنم ، سیصد و شصت و پنج روز را خلاصه اش کردم ، به یک روز ، سهم من یک روز بود از کل سیصد و شصت و پنج روز سال ، یک روز که آن هم سهم من نبود ، روز دختر ... !

جان بی جانم به زمین افتاده بود ، دستی که بنا بود بلندش کند به دلخوشی یک روز که متعلق به اوست حالا زمینش زده بود ، حالا تمام برنامه اش برای امید دوباره شده بود یک شکست عظیم و یک تکذیب بزرگ که روز دختر ؟! روز دختر هم داریم ؟! به زمین داغی نشستم که پاهای برهنه ی تمام جان ناتمامم به آن سوخته بود ، تاول زده بود لکن یک اجبار به بالای سرش به بزرگی زندگی مانده بود تا روز همین خاک تمام تنش را بکشد به سمت زنده ماندن ، یک اجبار بزرگ که هرچه سعی بود که اختیارش کند ، نشد ... جبر ، جبر بود حتی اگر تو میهمان ناخوانده به نام مرگ را به دعوت می خواندی ، طلبش می کردی و برای رسیدنش تلاش صادقانه ات را نذر می کردی .... ! دست هایش را گرفتم ، لطافت دخترانه ای درش پرپر می زد ، دستهایش سرد بود ، به سرمای یک نگاه که گرما ازش طلب می شد ، دستهایش سرد بود ، سرد اما گرد ... جوری گرم می نمود که گویی تا بحال طعم سردی نچشیده ! تا بحال سرما ندیده و هرچه از سر گذرانده ، گرمای شکوفه های بهاری و میوه های تابستانی بوده ، نه گرمایی که بسوزاند ها ، نه ! گرمایی شیرین که گویی تمام زندگیش به یک شادی عمیق طی شده ... دست هایش عجیب عمق درد را به جان گوشت و پوست و استخوان خریده بودند و آبروداری می کردند با سیلی های گرم گونه ی گل انداخته شان ! دستش گرفتم ، اشک از کهکشان چهره اش ریودم و زیر بازویش را گرفتم تا بلندش کنم ... !

روز های دختر تو ، مردانه تر از مرد هایی بود که لااقل یک روز در تقویم به مردانه بیداری شش صبحشان تقدیر می شدند و حالا تو ، سرباز زخم خورده ای بودی که مردانگی را چیزی جز یک بیداری صبح تعبیر می کردی ... ! تو مردانه ایستاده بودی ، با همان موی بلند خاک خورده ی آشفته در باد ، درست زمانی که دستی را به شانه طلب می کردند و تمام هستی شان بسته به یک نوازش به کوتاهی یک بافتن و یک گل که در میانشان به یادگار بگذارند ، بود . تو محکم از پشت بسته بودیشان تا دخترانگی های فراموش شده ات ، در مقابل باد تن رها نکنند و درست بیایند جلوی چشمانت ، تو موهایت را به پشت سر محکم زنجیر کرده بودی درست زمانی که باید به آغوش پدرانه ای ، بافته می شدند ... دامن پلیسه ی صورتی ات ، همان لباس رزم بود . 

تو دختر بودی اما مردانه ! تو صورتی بودی اما خاکی ، تو زیبا بودی اما کبود ، تو ایستاده بودی اما زخم خورده و خونی ، تو لبخند می زدی اما با درد و هیچ کس ، هیچ کس ،  هیچ گاه نفهمید که چه بار عظیمی به دوش توست . درست به عظمت خدایی که صبوریت را فتبارک می گفت ، درست به عظمت خنده های روزانه و گریه های شبانه ! اما جان تو ، ذات تو همان دختر شیرین زبان نازک صدایی بود که موی عروسک شانه می کرد و دست هایی مو های خودش را میهمان شکوفه های بهاری می کردند و پاهای برهنه اش تن سرد و دل نواز چمن های ترگونه کرده را لمس می کردند و بوی خاک ، عطر زنانه ی تمام تنت بود . تو دختر بودی و هر قدر محکم ، جان نازکت آرام صدایت می کرد و نوازشی طلب می کرد ... ! دستی نبود که آرام جانت شود ،‌لکن ... 

و دلتنگی درد بزرگی بود ، به بزرگی یک انقلاب ، ایستادم ، چادر به سر کردم ، گام هایم را محکم تر از همیشه بر زمین می گذاشتم و اندکی بعد ، من مانده بودم و دو جعبه کیک و شش فشفشه ی رنگارنگ و یک مدرسه ی دخترانه در مقابلم ؛ جشن روز دختر ... !

راست می گویند هرچه در کودکی برای تو انجام نشود ، هرچه در کودکی ات ظلم شود ، هرچه در کودکی در دلت بماند و هرچه را خوشت بیاید درست همان ها را برای شیرین جان کودکت طلب خواهی کرد و جان خواهی داد برای زندگی اش که بشود درست نقطه ای بالاتر از زندگی تو ... 

و حالا من ؛ مادری شده بودم به دخترانی ، به وسعت یک شهر .... ! 

 

ــــ

+‌جشن امروز ، حس شیرین خنده هاشون ، حتی اگه نشناسمشون ... !

+‌#س_شیرین_فرد 

+ دبیرستان دخترانه ی طاهره ، به تاریخ بیست و پنجم تیرماه یکهزار و سیصد و نود و هفت 

+‌عکس های امروز توی کانالم موجود هست . 




کلمات کلیدی :

ابزار وبمستر