سفارش تبلیغ
ابزار بهینه سازی سایت
حکمت در طبیعتهای فاسد، سودی نمی بخشد. [امام هادی علیه السلام]

کوچک ولی بزرگ !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/20 3:14 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بن بست بود . کوچه ، نه طول زیادی داشت و اگر عرضش از طول کمتر نبود ، مسلما بیشتر هم نمی توانست باشد ! شاید سه ماشین با بستن آینه هایشان می توانستند به زور در عرضش جا بگیرند اما دو طرف کوچه پر بود از ماشین های پارک شده . 

و من ، من فقط قرار بود منتظر باشم تا از در خانه بیرون بیاید . همین ! اما خب ، به طرز عجیبی از همان بدو تولد ، آبم با بیکاری در یک جوی نمی رفت که نمی رفت ! انتظار باید ثمربخش باشد ، مفید باشد . فردی که منتظرش هستی باید بداند که منتظرش بودی و برای او چه کردی ؟! می دانست مدت زیادی نیست که یک سویچ و یک کارت ماشین به دستم داده اند و گفته اند بفرما ! پس تا جایی که ممکن بود سعی می کرد لااقل روی صندلی راننده تنها نباشم . قرار بود منتظرش بمانم اما چشمم به دو رمپ روبروی هم خورد . دو پارکینگ درست در مقابل هم . فرصت خیلی خوبی وسوسه ام می کرد برای یک دور دو فرمان شیک که وقتی می آید ، بی معطلی برویم پس شروع کردم ...

درست وقتی بود که دنده ام روی آر مانده بود و پایم تا ته روی کلاج بود و دستم را انداخته بودم دور صندلی شاگرد . داشتم برمی گشتم تا دید پشت را کامل داشته باشم اما نور زرد رنگی گوشه ی چشمم را زد . چراغ در پارکینگی که من مقابلش بودم شروع کرده بود به چشمک زدن . درست همینجا و همین لحظه ... تنها کاری که توانستم بکنم رفتن در رمپ پارکینگ روبرویش بود اما خب ، وقتی یک کوچه نتواند سه ماشین از عرض کنار هم قرار گرفته را تحمل کند ، قطعا جایی برای یک ماشین از طول هم پیدا نمی کند ! پراید سیاه رنگ من ، کج مانده بود و همسایه شان با لکسوز ان ایکس سیصدش تنها توانسته بود در جهت مخالف من ماشین را هدایت کند . نصف ماشین او داخل پارکینگ بود و تمام ماشین هاچ بک ِ کوچک ِ کوتاه فامت من ، قد علم کرده بود درست در مقابل غول شاسی بلندی که به راحتی می توانست قورتش دهد . 

ترسیده بودم ، دستم دایم با دنده درگیر بود ، سعی می کرد تکانش دهد اما قدرت نداشت . می لرزید ، یخ کرده بود ، درست مثل تمام تنم ... ! گمانم این بار می شد بار پنجم که حتی نمی توانستم دنده را خلاص کنم . زانوان می لرزیدند . دیگر در توان پایم نبود که مثل همیشه ، همانقدر خشن و سنگین یقه ی کلاج را بگیرد و بچسباند به کف ماشین . حالا او بر من غالب شده بود . پایم را به بالا هل می داد و با پوزخندی برد این بارش در این زورآزمایی را به رخم می کشید . من حتی توان مقاومت نداشتم . می لرزیدم اما گرم بود . خیلی گرم بود . صدای نفس های تند تندم شنیده می شد به گمانم اکسیژن نبود ... نه اینکه کم باشد ! اصلا نبود ... ! یک خفگی بی دردسر و راحت که دعا می کردم تا زودتر با تمام شدنش ، تمام شوم  یا زودتر بیاید .. ! یک جور هایی انگار هوا از من فرار می کرد اما وقت خوبی برای کشیدن شیشه ها به پایین نبود . مرد همسایه ، پنج شش دقیقه ای می شد که منتظر مانده بود در مقابل ساجده ای که حالا از تمام شوماخر بودنش ، یک جسم نیمه جان مانده بود و بس ... . ساجده ای که اسمش در سیستم های راهنمایی رانندگی بود ، ساجده ای که آموزشگاه می شناخت ، ساجده ای که تنها فرد آن روز بود که از زیر دست افسر خشم آلود امتحان ، بدون غلط بیرون آمده بود ، ساجده ای که آنقدر آموزشگاه به او ایمان داشت که تا اجازه داد با ماشین آموزشی تا کرج برود ، ساجده ای که درست از یازده سالگی رانندگی را شروع کرده بود ، ساجده ای که پشت فرمان بودنش را دیده بودند اصلا ساجده ای که من می شناختم ، این ساجده نبود ... ! چشم هایم به گمانم خسته شده بودند از بازتاب نگاه های ساجده ای که نمی شناختند ، نمی خواستند ببیند . شروع کرده بودند به نواختن نوای سازی که با من غریبه بود ؛ تار ... ! 

مرد همسایه ، نگاهم می کرد . نگاهش سنگین ترم می کرد . سرم در کنترل من نبود اما هنوز به بدنم متصل ... ! شاید در هر ثانیه ای که می گذشت ، ده بار با وجود وزنه ی سنگین صد کیلویی که انگار تمام سعیش را می کرد تا به زیرش بکشد ،  بالا می آمد و به چشم های مرد خیره می شد . چشم هایم پر از اشک بودند اما نای گریه کردن نبود . بدن مرد ، تکان خورد . واضح نمی توانستم ببینم در حالی که فاصله مان از هم به اندازه ی کاپوت پراید مشکی هاچ بک من و کاپوت غول سفید او بود . واضح نبود اما می شد تشخیص داد . بعد از تمام این مدت ، انقباضات بدن را خوب می شناختم . مشخص بود که پایش را از روی پدال ها برداشته و آرام نشسته و نگاهم می کند . 

بار هفتم بود . دستم توان تکان دادن یک اهرم چند ده گرمی به نام دنده را نداشت . مشتش می کردم تا شاید نیرو بگیرد اما نای مشت کردن هم نبود پس باز می ماند . حالا دیگر آشکارا می لرزیدم . عرق سرد از روی پیشانیم چکه می کرد . حالا دیگر از بنگاه املاک سر کوچه ، سه نفر بیرون آمده بودند به تماشای سوژه ی امشب ! ده بار ِاین ثانیه شروع شده بود و حالا چشمم قفل شده بود به نگاه های مرد . می شناختمش او هم مرا کاملا می شناخت . همسایه شان بود ، یک پزشک که می دانستم این شب های ماه دقیقا شب هایی است که هر ماه به آنکال بودنش می گذرد ! ده دقیقه ی با ارزشش را تلف کرده بودم و انتظار می رفت تا بیاید مرا با ماشین یکی کند . کارم داشت به التماس می کشید . دلم می خواست پیاده شوم و فریاد بزنم . دلم می خواست التماس کنم تا یکی از همان سه مرد سر کوچه ماشین را جابجا کنند و بعد این آلت قتاله را از من دور کنند . خدا می داند در این ده دقیقه چقدر با جان یک نفر بازی کردم .. ! ده دقیقه ی تمام ، راه نفس های یک مادر را سد کرده بودم ، شاید هم دست هایم حلقه ی داری شده بودند به گردن یک پدر یا امید را از خانواده ی نو عروسی می دزدیدند ، شاید کودکی را به بازی مرگ دعوت می کردم . نمی دانم اما خوب می دانم که مرد مسئولیت پذیر بود و حالا احساس می کردم دست هایش دارند بالا می آیند . هر لحظه برایم چند قرن بود . کند می گذشت تمام لحظه ها . خدا خدا می کردم دست هایش به طرف در بیاید و در را باز کند و تا جایی که می خورم ، مرا بزند ! اما یک لبخند مهربان و آرام ، نقش بست درست روی چهره ی خسته اش ... دست هایش را بالا آورد و بعد چند باری به نشانه ی آرام باش به پایین حرکتشان داد . نفس عمیقی کشیدم و دوباره سعی کردم . آرامتر بودم اما هنوز بدنم تیر می کشید :

_ انگار کمک میخوای ؟!

سرم را بالا آوردم . دیدم دنده عقب گرفته و با ماشینش درست راه نفس های دیوار را سد کرده و چسبیده به گلوی گچ های سفید تا بتوانم رد شوم . 

حالا دیگر از کوچه در آمده بودم و افتاده بودم در خیابان اصلی . عرض چند ده متری اش ، انگار مسیر نفس هایم را باز می کرد .  غول چند تنی مهربان از پشت ماشین من آزاد شد و به سمت اتوبان دور زد .

در ِ سمت شاگرد من باز شد و نشست . به راه افتادیم . در راه فکرم همه اش سمت آن آرام باشی بود که این روز ها با آنکه رانندگیم خوب بود و این اولین چالش به دام افتادنم ،همه به جایش فحش و ناسزا و بوق و جیغ نثارم می کردند و با رفتار و گفتار اصرار داشتند که " غلط می کنن به زن جماعت گواهینامه می دن ! " و صدای متعجب او که هر چند دقیقه یکبار بلند می شد : دقت کردی رانندگیت نسبت به یک ساعت پیش که با هم اومدیم من لباس عوض کنم ، چقدر بهتر شده !؟

____

#س_شیرین_فرد

+ یه رفتار خوب ، حقشه که بُلد بشه تا بقیه از روش تکلیف کنن ... ! یک هفته ای از اون ماجرا می گذره و به نظرم امشب تونستم بخشی از حق مطلب رو ادا کنم . فقط بخشی ... !

+ از اون روز به بعد ، همسایشون چند بار من رو دید . توی پارکینگ ، سرکوچه یا ... اما هیچ وقت چیزی در مورد اون روز نگفت و من هم داستان اون روز رو به هیچ کس ... !

+ خب ، اصولا تو ترافیک ِ قفل ِ قفل ِ ساعت شش اتوبان شهید همت ، اینکه یه نفر با یکی از همون غول ها ، از همون مدل منتها آلبوییش بوق می زد ، هولم کرد و اینکه از برادرم پرسیدم ؛ رانندگی من بده ؟! 

و جواب اون با یه خنده ی شیطنت آمیز که : رانندگی تو که بد هست :| ولی فکر کن مسافر کشه ! : ))) 

دلگرمم کرد که چقدر مرد دور و برم زیاده ... ! 

همین رفتار های کوچیک ، همین حرف های کوتاه دو جمله ای ، نمی دونید چه اثر بزرگی دارن ! 




کلمات کلیدی :

ابزار وبمستر