سفارش تبلیغ
صبا
بپرهیزید از صولت جوانمرد چون گرسنه شود و از ناکس چون سیر گردد . [نهج البلاغه]

ساجده ای سراسر درد ..

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/11/13 2:9 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دوباره همان پرده ی سیاهی که تمام این یک ماه ، گاه و بی گاه دنیای رنگی مقابلم را می دزدید ، برای چند ثانیه خود نمایی کرد . می دانستم ماندنم به این معناست که تا پایان درد ِ سری که افتاده بود به سرم و میهمان یکی و دو ساعت نبود باید بمانم . می دانستم این سیاهی هشدار است . یک چشمه است از رنگی بالاتر از این سیاهی که در راهی منتهی به من دارد نزدیک می شود . حرفم را سریع بریدم ، تمامش کردم . دستم را تکیه گاهی کردم برای تنی که این روز ها نایی برایش نمانده بود ، آمدم بلند شوم . دنیایی دور سرم چرخید و چرخید و چرخید ، پرت شدم درست روی همان صندلی مطب . می خواستم زودتر بروم . می خواستم فرار کنم . ترجیح می دادم سرم روی شانه های فلزی ماشین بگذارم تا اینجا . ترجیح می دادم سرم را محکم به دیواره های سرد و آهنی ماشین بکوبم تا دیوار های گرم گچی اینجا . دلم می خواست این اپلیکیشن لعنتی لفتش ندهد . زودتر یکی بیاید و مرا بردارد و ببرد . زودتر بنشینم روی صندلی عقب ، کز کنم و روسریم را تا زیر چشمانم بکشم و صورت به رنگ گچم را زیر چادرم پنهان کنم . آرام پاهایم را روی زمین فشار دهم ، دندان هایم را به هم بسایم و کسی نباشد تا مرا ببیند ، تحلیل کند یا کمک کند . زودتر می خواستم برم نزدیک آب سرد کن ، ادویل همیشگی را از کیفم بیرون بیاورم و بخورم . زودتر می خواستم تمام شود .  این همه فکر در سری که هشدار آشفتگی داده بود می چرخید و می چرخید و مرا می چرخاند و می چرخاند . بلافاصله دوباره دستم را تکیه گاه کردم . این بار دست هم نایی نداشت . به زحمت اما سریع بلند شدم . دختر موقر و متین روی صندلی مطب ، حالا پاهایش را یکی جلو و یکی عقب گذاشته بود تا نیوفتد . دکتر می گفت آن استیبل ِ آن استیبلی ... ! سال های دور که فاصله ای تا تافلم نمانده بود ، زبانم خوب بود . الان را نمی دانستم ؟! فقط یک حرف مدام در سرم تکرار می شد . آنطور که یادم بود آن استیبل می شد نا پایدار . زبانم با اینکه خاک گرفته بود اما گویا هنوز هم بدک نبود . پزشکی را نمی دانستم . اینکه در پزشکی این اصطلاح به چه معناست و به چه کسانی اطلاق می شودرا نمی دانستم ، نمی خواستم هم بدانم . فقط می دانستم این روز ها حالم خوب نیست ، اصلا خوب نیست . 

از یک ماه قبل به من گفته بود تا سه شنبه ای که فرداست برویم به پارک مورد علاقه اش و درست در همین سوز سرد زمستان ، از او عکس بگیرم . از خودم بدم می آمد . از این همه توانایی که هرکس آویزان یکی شان بود ، نفرت داشتم . دلم می خواست فقط هیچ کاری نکنم . دلم می خواست مغزم را در بیاورم و بگذارم در کشو ی میز بالای تختم و هیچ کاری نکنم ، هیچ کاری ... ! اما به او قول داده بودم . همه چیز در سرم می چرخید و این دردی که هر ثانیه با صدای بلند تری به ورقه ی مچاله شده ی مسکن در دستم می خندید ! تا فردا خدا بزرگ است ... امروز را به سر کنم ! دست خودم نبود ، آنقدر سرم را به اطراف کوبیدم تا این درد ساکت شود که راننده ترسیده بود . برایم آب آورد و چه خوب می شد اگر مثل درد های قبلی فردا را هم می ماند ! آن وقت با نفرت کمتری از دست های توانمندم می توانستم بگویم درد دارم و نمی آیم .

چشم هایم را که باز کردم ، صبح شده بود . نقاب خنده ی همیشگی را برداشتم ، گذاشتم روی تمام زخم ها و کبودی ها . دوربینم را در کیفش گذاشتم و کیف خودم را در دست گرفته و راه افتادم . می خواستم کمی رانندگی کنم . می خواستم کمی تنها باشم . یک ساعت و نیم زودتر راه افتادم و خیابان های بی رحم شهر را گشتم و هی بلند بلند گریه کردم . 

بام تهران ؛ خب . یک ساعت زودتر رسیده بودم . با خودم کمی قدم زدم . کمی فکر کردم . کمی عکس گرفتم . عکس هایی که دلم می خواست . عکس هایی که قرار نبود تحویلشان دهم ! عکس هایی که کسی از من نخواسته بود ... ! چه حس غریبی ... ! ساعت قرار که رسید ، تماس گرفت تا پیدایش کنم . نیم ساعتی درگیر بودیم تا همدیگر را پیدا کنیم . می گفت یک جای خوب برای عکاسی گیر آورده و نشسته آنجا و نمی خواهد از دستش بدهد  .مسیری را می رفتم که او راهنماییم کرده بود . نگاهم به پایین بود ، درست به دست هایم ...

آلاچیق درست با یک پیاده روی نیم ساعته از ماشین من بود . دیدمش ، دست تکان داد و محکم پرید در بغلم . یکهو صدایی بلند شد ؛ امشب ، شب شادی و جشن و سروره .... ! 

چشم هایم را باز کردم ، آلاچیق پر بود از ریسه های رنگی ، یک اسپیکر ، یک کیک و چند جعبه ی کادو با یک قفس . به دست هایم نگاه می کردم ، می لرزیدند اما گرم بودند . 

از پشت ، گرمای دیگری حس کردم ، برگشتم . دوستی چندین و چند ساله ی من و ماهی برمی گشت درست به جایی که پری در خواب هم نمی دید . چطور با او هماهنگ کرده بود ؟! چطور بخشی از وجودم را کشیده بود اینجا پیش نیم دیگرش ، پیش خودش . پیش من ... 

آسمان تهران ابری بود ، باد می آمد . بارید . طوفان شد . بند و بساطمان را جمع کردیم و رفتیم درست گوشه ی سمت راست یک تونل پهن کردیم . گوشی چند میلیونی ام ، حالا خاموش شده بود . ساجده ، بعد مدت ها از ته دل می خندید . نگران لباس های گرانش نبود ، روی زمین نشسته بود و داشت در همین لیوان های پلاستیکی سرطان زا ، نسکافه می خورد . رهگذرانی که می رفتند ، خاکستری بودند . بی تفاوت اما ما کافی بود تا یک موتور از کنارمان رد شود ، غش می کردیم از خنده . میان این آدم های خاکستری بودند آدم های رنگی که نه مرا از قبل می شناختند و نه اصلا می دانستند جریان چیست اما تبریک می گفتند ، با ما عکس می گرفتند و رنگ بیشتری پخش می کردند به این روز ... 

بعد مدت ها ، ساجده خندید ...

از ته ِ دل ... 

_____

+ دمتون گرم :) خب ؟!

+ دلم تنگ شده ، برای بی دغدغه نشستنمون کنار تونل و تولد خوندن ، خندیدن و دست زدن . برای با فشفشه سوزوندن لباسامون . برای فندک گرفتن از عابرا که شمعا رو روشن کنیم . برای تک تک ثانیه هاش

خدایا ، بودنت برای من بهترین نعمته . بودنی که گاهی با آدمای اطرافم بهم یادآوریش می کنی . آدمایی که رنگ تو رو دارن و عطر تو رو پخش می کنن به کل زندگیم ...

شکرت 

+ اینکه آدم یاد کسی باشه ، با ارزشترین هدیه است حتی اگه آلاچیق و دیوونه بازی همراهش نباشه . پیام های تبریکتون ، پست ها و استوری هاتون ، خنده هایی رو روی لبم آورد که هیچ وقت نمیشه تکرارشون کرد . یه حس قشنگ . ممنونم 

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

ابزار وبمستر