سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
آنکه عبرت اندوزد، بینا شود و آنکه بینا شود، دریابد و آنکه دریابد، بداند . [امام علی علیه السلام]

ایستادیم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/6/20 11:25 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

" چون آن ها مرد هستند !" 

این جواب بسیاری از پرسش ها و " نه " هایی بوده و هست که ما دختران حتی در تقابل با بدیهی ترین نیاز های خود شنیده و می شنویم ؛ " چون آن ها مرد هستند ! " . من به تصادفات اعتقاد ندارم ، من به یک تدبیر حساب شده ای ایمان دارم که اتفاقات را در سنجیده ترین حالت ممکن کنار یکدیگر چیده و برنامه ریزی می کند ؛ به حکیم ترین حالت ممکن . پس به یقین همزمانی دیروز پر ماجرای ساجده شیرین فرد و این قلم و مرگ دختر آبی بی حساب نبوده ! دختر آبی ، هشتک و تیتری که این دو روز فضای اطرافمان را پر کرده ، برخی به دلسوزی و برخی به تزویر و ریا این روز ها زمزمه می کنند ؛ دختر آبی !  دختری که در مقابل یک " نه " دست به خودسوزی زد و با مرگ دست داد . خودسوزی ، خودکشی و رفتار هایی از این قبیل در برابر جامعه ی مرد سالار این روز ها ، از نظر من چیزی جز سوراخ کردن قایق خود نیست که نیست . خودسوزی و خودکشی ، یک ضعف است . ضعف بزرگی که انسان هایی که در میدان نبرد زندگی ، جنگ جو نیستند به آن دامن می زنند ، ترحم عمومی را بر می انگیزند و تا مدتی بساط هشتک های متفاوت را پهن می کنند و بعد ، آن ها هستند که فراموش می شوند و مشکل ، همچنان پا برجاست . 

دیروز ، ما هم به عنوان دو دختر مسلمان شیعه ، " نه " شنیدم ! یک " نه " ی بزرگ . ما به عنوان دو دختر عکاس مسلمان شیعه " نه " شنیدیم . می توانستیم عقب بایستم ، کنار بکشیم اما نکشیدیم . من جنگیدم ، او جنگید ، ما جنگیدیم  و به قدر دو نفر بودن خود ، اثر گذاری کردیم . وظیفه ی خود را انجام دادیم و منتظر معجزه نماندیم ! " معجزه خلق کردیم " . " نه " ی ما در مقابل استادیوم رفتن نبود ، " نه " ی ما به چیزی بدیهی تر از آن گفته شد . نه یکبار ؛ دو بار در دو موقعیت متفاوت از چندین به اصطلاح " مرد ! " متفاوت به بدترین شیوه ی ممکن . دیروز ، عاشورای حسینی و در یکی از بزرگترین اجتماع های تهران " میدان امام حسین ( علیه السلام ) " جایی که درست یک بنر چند ده متری ِ " سر داد و نداد دست در دست ظلم "  از کیلومتر ها آن طرف تر خودنمایی می کرد ، جایی که کربلا شده بود و ساجده و عطیه ای به ظلم تن ندادند  و ندادند  .ماجرا درست از حوالی ساعت دوازده ، جایی میان از ده صبح تا حوالی نه شب ، یک سره و بی وقفه روی پا ایستادن و پوشش رسانه ای دادن این اجتماع عظیم ، شروع شد . وقتی که دسته ها شروع به راه افتادن به سمت میدان کردند . جایی که دو طرف خیابان داربست هایی بسته شده و بنر های " ظلم ستیزی " و ذکر مصیبت " تنهایی ناموس شیعه " در دشت کربلا و " معجر کشیدن ها " به آن آویزان شده بود .  کمی آن طرف تر ، یک سن بزرگ چوبی به طول صد متر و پهنای پنجاه متر ، با ارتفاع پنج شش " پله " از زمین ساخته شده بود . تمام " مرد " های عکاس بالای سن ایستاده بودند کنار مداح به عکاسی . ما آمدیم اجازه بگیریم ، دو دختر چادری موقر دوربین به دست ، مجوز عکاسی من به گردنم آویزان بود . گفتند " نه ! چون شما زن هستید ! " . اولین " نه " ی بزرگ این روز آن هم درست از زبان کسی که تا همین یک دقیقه ی پیش داشت شرح مقتل می کرد و غریبی ناموس شیعه و دست به خلخال و گوشواره کشیده شده و ذکر مصیبت بانوی کربلا می گفت ، می توانست فرصتی طلایی باشد ، جایی با اشراف کامل بر تمام دسته ها . جایی که پله داشت ، مسطح بود . شان دخترانگی هامان حفظ می شد . اما التماس نکردیم ، عقب هم نکشیدیم . عوضش نوبتی دوربین و کیف همدیگر را گرفتیم ، چادر هامان را بالا گرفتیم و با همان وقار به ارث برده شده از مادرمان ( سلام الله علیها ) از داربست ها گرفتیم و بالا رفتیم . سخت بود ، ارتفاع اولین جای پایی که بود تقریبا تا شانه هامان بود ، سخت بود . جنگیدیم ، سخت جنگیدیم اما در عوض فرصتی طلایی تر خلق کردیم . دسته که رد شد ، مداح به سراغمان آمد : ببخشید که نذاشتم بیاید بالا ! شما زن بودید !!! و من او را با پاسخی و وجدانی که اگر وجود داشته باشد و امام حسینش تنها گذاشتم ؛ شما نگذاشتید ما چند پله بالا برویم ، آن وقت ما مجبور شدیم از داربست ها بگیریم و برویم بالا ، ناموس شیعه ی شما ، اینطور عکاسی کرد ! آن هم در حالیکه بالای سن زن و مردی داشتند " سلفی " می گرفتند و شما گفتید " چون پارتی دارند ! " 

" نه " ی دوم بزرگ تر بود ، خیلی بزرگتر ! آنقدر بزرگتر که درد شدیدش تا ساعت ها در جانمان پیچیده بود . به مشابه سن محل استقرار رهبری در دیدار با نیرو های مسلح ، سنی تقریبا به همان ابعاد ساخته شده بود . یک سن با خط آسانسور جداگانه ، با پلکان جداگانه . رفتیم تا اجازه بگیریم برای خیمه سوزان بالای سن برویم ، گفتند تا ساعت سه که مسیول روابط عمومی بیاید صبر کنید . صبر کردیم . کمی آنطرف تر از حوالی ساعت سه ، مشاجره ای میان من و معاون ارتباطات در گرفت " چون ما زن بودیم ! " کاملا جدی و برای اطلاعش گفتم ؛ اگر نگذارید ما بالا برویم ، از داربست ها می رویم بالا و او در کمال وقاحت و بی غیرتی گفت بروید فقط مواظب باشید !!! لباس سیاهش بیشتر مرا عصبی می کرد و سینه ای که در نوحه ی حضرت زهرا می زد ، بیشتر و بیشتر ! منتظر ماندیم تا مافوقش بیاید ، ما فوق آمد ؛ " شما خیلی اشتباه کردید از داربست بالا رفتید " 

- پس من به عنوان یک زن عکاس مسلمان شیعه باید چکار کنم . 

- از پایین عکس بگیرید . 

- شما میدونید که از نظر فیزیولوژی غالب خانم ها قدی کوتاهتر از آقایون دارند ، پس نمیشه ! 

- خب عکس نگیرید !

- ببخشید ، تکرار می کنم ؛ من یک زن مسلمان " عکاس " شیعه هستم . 

- ما زن ها رو قبول نمی کنیم برن بالا ! 

- اگر قرار بر اینه که کسی نره ما هم می پذیریم به شرط اینکه قانون برای همه یکسان باشه ، اگر کسی بالا رفت من شما رو با امام حسین ( علیه السلام ) تنها می گذارم و جوابتون رو از خودش می خوام ! 

ترسید ؛ ترسید و عقب کشید :

- اگه کسی بره بالا دیگه به من مربوط نیست

- چطور مسیول اجازه ندادن رفتن بالا شمایید ، ولی کسی بره بالا مسیولیت ازتون سلب میشه !؟!

- من غیرتم قبول نمی کنه شما با آقایون برید بالا ! اونجا هم فقط دو نفر هستند ؛ عکاس خودمون و عکاس هییت ! کس دیگه حق نداره بره بالا  

حالا دیگر کاملا در برابر بی غیرتی اش برانگیخته بودم ، صدایم بالا رفت ، آنقدر بالا که مردم دور ما حلقه زدند : غیرتتون می پذیره من به عنوان یک زن عکاس مسلمان شیعه در کشوری اسلامی ، از داربست بگیرم برم بالا ؟! به والله قسم که این اسلامی که شما دارید به جهان نشون میدید ، اسلام حقیقی نیست . شما خودتون جولانگاه مسیح علینژاد و امثالهم رو فراهم می کنید و بعد از ضد انقلاب می نالید ؟! مشکل منافقین در لباس حسینی هاست !  اگر ذره ای شعور حسینی در کنار شعار حسینی تون بود وضع این نبود .

در خلوتی ظهر داغ میدان امام حسین ( علیه السلام ) من و عطیه به دنبال داربست ، استیج ، بندی یا حتی پشت بام غرفه ی مناسب و محکمی بودیم که روی آن بایستیم و به اصطلاح مرد های مسئول ایستاده بودند و تلاش ما را نگاه می کردند . سکویی را پیدا کردیم . هم قد من و عطیه بود . جای پا نداشت ، چطور باید از آن بالا می رفتیم . نیم ساعتی به تکاپو بودیم و نگاه همه خیره به ما مانده بود . انتظامات دورمان حلقه زده بودند . به تکنیک یکیمان یک طرف سکو بایستاد و دیگری از آن طرف بگیرد برود بالا برای حفظ تعادل سکو و جلوگیری از برگشتن آن ، رو زدیم . با همین ترفند دو تایی از سکو بالا رفتیم و چهار زانو نشستیم در مقابل خیل عظیم مردمی که برای مقتل خوانی آمده بودند و حالا خیره مانده بودند به دو دختری که دست از هدف نکشیدند و سماجت کردند به هدف حقشان . با انگشت نشانمان می دادند ، چند نفری می خندیدند ، انتظامات منتظر دستور بود ، زن های عکاس دیگر ، با رفتن ما شیر شدند . دست ما را گرفتند ، ما زن ها و دختران پشت هم در آمدیم ، دست هم گرفتیم و بالا آمدیم . وضعیت برای نهاد برگزار کننده بحرانی بود . سکو های دیگری که در میدان بود را برای جلوگیری از بالا رفتن باقی مردم ، برداشتند اما به حساب دو دعوای یک ساعت پیش ، احدی جرات نداشت نگاه چپمان بکند . درد بیشتر حوالی شروع مراسم بود ، بالای سن حدود بیست و شش نفر مرد ، هفت عکاس و سه دختر بچه و پنج پسر بچه ایستاده بودند . 

فرصت از ما گرفتند ، ظلم کردند اما ما فرصت خلق کردیم . پله نامحرممان بود اما داربست ، نه :) ! 

____

+ پ.ن : عکس اول منم بالای داربست نسبتا کوتاه :| با جای پای بد ( عکس دوم ) عکس سوم آقایی هست که دیدند ما رفتیم بالا اومدن بیان بالا و متحر موندن : شما چیجوری رفتین بالا :| ! عکس چهارم ، سکویی که پیدا کردیم . ( اینستا گرام ) 

 




کلمات کلیدی :

ابزار وبمستر