سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
مردم چیزى از کار دین را براى بهبود دنیاى خود وانگذارد جز آنکه خدا چیزى را که زیانش از آن بیشتر است پیشاپیش آنان آرد . [نهج البلاغه]

درد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/10/11 12:44 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

تمام طول اتوبان را دویده بودم . اشک می ریختم و می دویدم ، گاه گاهی که درد زبانه می کشید ، فریاد می کشیدم . گلویم به سان زخمی کهنه که نمک برش ریخته باشند ، می سوخت و عجیب طعم خون می داد . درست وقتی دست هایم را به دیوار گرفتم ، وقتی دنیا دور سرم شروع به چرخیدن کرد و زیر لب مدام به گوشم زمزمه می کرد : " بگرد تا بگردیم " ، مردم نقش ِ ظریف ، جان ِ کوچکی دوازده ساله را تا اورژانس بیمارستان همراهی می کردند . آری ! دوازده سال بیشتر نداشتم ... ! چشم هایم را که باز کردم ، تنها واکنشم به نگاه های مستاصل مادر ، کشیدن چادرم روی صورتم بود . تا نزدیکی های گردنم پایینش آوردم ، به سمت دیوار چرخیدم و بعد آرام آرام بی دغدغه ی آنکه کسی مرا ببیند ، باریدم .

- استراحت کنه بهتر میشه .

این را از پزشک کشیک اورژانس شنیدم . با همان چادر روی صورت کشیده به خانه ام آوردند و روی تخت خواباندنم و رویم کشیدند ، چراغ را خاموش کردند و با " سعی کن بخوابی " از اتاقم رفتند ، اما هرچه سعی می کردم ، خواب نبود و نبود و نبود . هجوم حرف های ناگفته در سرم عجیب آزرده ام می کرد . ساجده ای سراسر سکوت که با کسی سخن نمی گفت حالا مانده بود بین فوران حرف از چشم هایش و اینکه نمی خواست سخن بگوید . یک دفتر سفید رنگ با طرح های انتزاعی سبز  داشتم ، بلند شدم . برش داشتم ، قلم دست گرفتم و شروع کردم. اولش باید ساجده را مجبور به نوشتن می کردم . از یکی دو خط شروع شد . از یکی دو خط شروع شد و رسید به یک دفتر ، دو دفتر ، سه دفتر . دفتر هشتم را که پر کردم فهمیدم این کار شاید احساس خوبی به من دهد اما موفتی است . با گذر زمان سنگین ترم می کند و لعنت ! لعنت به خوی اجتماعی انسان . گل نرگس ! اولین وبلاگ من که نامش در ابتدا رز صورتی بود . حرف هایم را آنجا می نوشتم . با نامی ناشناس " گل نرگس ... " ! 

 آری ... ! دوازده سال بیشتر نداشتم اما عجیب ، خوب بخاطر دارمش ... ثانیه ثانیه ای را که از سر گذراندم آنچنان خوب به جان نگاه داشتم که با هر تورق ، گویی آن محشر دوباره در مقابل چشم هایم به پا می شود و بس . دوازده ساله بودم که فهمیدم درد چیزی فراتر از دردی است که ماه قبل دویده بود به جان دندان سوم ِ کنار دندان های نیشم . دوازده ساله بودم که فهمیدم درد ، درد است . خیلی دردناک اما فهم اینکه درد ، هرکسی را سعادت حضور نمی دهد برایم تا همین سال پیش طول کشید . دلنوشته هایم را عده ی کثیری می خواندند و همه بر یک باور بودند ؛ تخیل قوی ساجده ، نقطه تمایز متن هایی است که انسان با جانش آن ها را می فهمد ، در آن ها زندگی می کند ، با آن ها می خندند و می گرید . تخیل قوی ... ! مادامی که من می دانستم ، نقطه تمایز ساجده ، نقطه برجسته ی متن هایش که آن ها را قابل فهم می کند و به جان می نشاند ، حافظه ی قوی ساجده بود و بس ! حافظه ای که تمام لحظه ها را خوب به خاطر می سپرد تا بعد برای همدمی قدیمی تعریفشان کند ؛ صفحه ی ارسال یادداشت جدید ...

درد ، حافظه ی ساجده را قوی کرد . درد ، به او هدیه ای داد که در وصف جلالش ، خداوند به او قسم یاد کرده بود ؛ و القلم و ما یسطرون . اینکه خداوند یک آیه را فقط وقف قلم می کند و با تاکید می گوید قسم می خورم به قلم و آنچه می نگارد خیلی عجیب است . عجیب و بس بزرگ که یعنی می دانم ، قلم را چطور داده ام و می دانم آنچه می نویسد چیزی ورای هرچیز است ! لایق قسم من ... می دانم من درد داده ام و جوهری روان شده است به جان ثانیه های کسی به رنگ خون . 

تا پیش از این ، تا پیش از سال قبل از درد دلگیر بودم . از خدا دلگیر تر ... از درد بیزار بودم و همه اش یک سوال در ذهنم فریاد می کشید ؛ چرا من ! درد با تمام بی مهری هایم ، در نهایت سخاوت و بزرگواری مرا تحفه ای آورد و امروز پشت میکروفون در جایگاه " مولف آثار کودک و نوجوان " قرار داد . تحفه اش یک جواب هم داشت ؛ چون تو می توانی زبان خیلی ها باشی و حرف های ناگفته ی بسیاری بیان کنی . درد کشیده ، درد را میفهمد ، می خواند و می تواند آن چنان وصفش کند که جامعه ی انسان های درد نکشیده نیز به درد واداشته شوند . حال درد کشیده را خوب بفهمند و خدا ، لبخندی زد :  این چنین قلب هاتان را به هم نزدیک می کنیم ... ! 

 

____

+ شاید چرک نویس های من ، بعد از رونمایی دو عنوان کتابم به تاریخ ده ده نود و هشت . 

+ از درد ممنونم ، از خدا ممنون تر که من رو لایقش دونست . این قلم جز با درد بیدار نمی شد و بس . براش دعا کنید . که خوب بفهمه و خوب بتونه بنویسه . 




کلمات کلیدی :

ابزار وبمستر