سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خداوندِ والا نام، حافظِ کسی است که دوست خود را حفظ کند . [امام صادق علیه السلام]

باید کمی بد را بلد باشی ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/4/24 10:44 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

به تندی برقی که بی درنگ ، پس از صدای چفت شدن کلید ؛ خیابان های سیم را گز کرده خودش را پلک بر هم زدنی به نور بدل می کند ، ماشین حمل بار از مقابل چشم های من و مهدی دور شد . شش کارگر جوان ، تیز و چالاک تند تند ، اثاث ها را جابجا می کردند ؛ تخت من ، تخت مهدی ، میز تحریر هر دویمان ، کتابخانه ها ، کمد لباس ها ، دو پاتختی ، تاب و میز آرایش من و دوچرخه و کنسول مهدی و چند بسته ی کوچک لباس و چند کارتنی کتاب ... همین بود ! کل زندگی من و مهدی همین بود . تمام آنچه از مادر داشتیم ، از پدر داشتیم ، از زندگی اوج ِ نو ، جوانی هامان ... . نفخ صور ما این بود ! صدای پا های کارگر ها میانه ی راهرو و پله ها و چهره های ماتم زده ی من و مهدی که خیره مانده بود به رفت ها و آمد ها . شب اول ، روی همان دشک هایی خوابیدیم که بنا بود روی چهارچوب تخت هامان سوار شوند ، دشک ها به میانه ی زمین پهن بودند ، من و مهدی ، ناز پرورده هایی که رنگ چکش ، میخ ، طی و جارو و دستمال ، رنگ لامپ صد سوخته ، رنگ واقعی زندگی ندیده بودیم و نمی دانستیم این چهار تکه چوب چطور باید روی هم سوار شوند ، دشک ها روی زمین پهن بودند .  زمین ِ خاک گرفته ای که چهار سال هیچ سکنه ای به خود ندیده بود ، زمین بازی حشرات مختلف .. زمین طبقه ی دوم خانه ای نه چندان کوچک و قدیمی ساز ... صبح روز بعد ، درست وقتی دخترکی که تازه شمع شانزده را فوت کرده بود داشت برادر پانزده ساله اش را از خواب بیدار می کرد تا با هم به مدرسه بروند ، کم کم باورمان شد ، این زندگی جدی است ! جدی و بی رحم ... 

ما میخ دست گرفتیم ، چکش دست گرفتیم ، طی و دستمال و جارو آشنا شدیم ، لامپ صد سوخته را تعویض کردیم و کم کم داشت رنگ واقعی زندگی نمایان می شد . دقیقا دو روز بعد از اینکه هرآنچه از زندگی شیرین گذشته ، هر آنچه از کودکی نکرده بزرگ شدن هامان داشتیم را جابجا کردیم ، کم کم اثاث خانه خریدیم ، اولی اش یک یخچال سفید رنگ بود کمی از قد من بلند تر ، تلویزیون ، گاز ، مبل های راحتی ، فر ، فرش ها و ... نیز کم کم به آن ها اضافه شدند . شانزده و هفده ساله بودیم که شدیم خانم و آقای یک زندگی . روز ها از پی هم می گذشتند ، صبح مهدی نان می خرید ، عصر که از مدرسه می آمدم غذا می پختم ، از بالای نردبان افتادیم ، چوب پرده نصب کردیم ، پرده آویزان کردیم ، جوراب های مهدی را دوختم ، مهدی پریز های خانه را بست ، خرید خانه می کردیم ، بیماری دیگری را پرستار بودیم ، شب هایی از بد شدن حال من مهدی وحشت کرد ، کمک طلب کرد ، صبح هایی که با مهدی صبحانه نخورده و بی هیچ حرفی بیرون می زدیم ، درد بزرگ زندگی هر دویمان را تا مدت ها محکوم به سکوت کرده بود . کم کم بزرگ شدیم ، نو ، جوانی نکرده ، زخمی عمیق و ناگهان پیرمان کرد . بار مسیولیت هایی را به دوش کشیدیم که تا این روز هیچ کداممان با آن ها آشنا نبودیم . وعده های اول غذایی ما تماما غذای بیرون بود ، آشپزی بلد نبودم ، تابحال آشپزی نکرده بودم و هر بار از پس تلاش های نافرجام من ، اتفاق جدیدی رخ می داد . شور شدن ، آتش گرفتن ، سوختن ، نپختن و به قول مهدی غذا هایی که مزه ی مرگ می داد و ما از خجالت هم دم نمی زدیم و می خوردیم .  غذا پختن ، خرید خانه ، ظرف شستن ، جارو ، گردگیری ، لباس ها ، خراب شدن یخچال ، نصب کردن کولر ، کودکی نکرده و ناخواسته من و مهدی شده بودیم پدر و مادر های یک زندگی جدید و باید در حق خودمان ، در حق دیگری هم پدری می کردیم ، هم مادری و هم خواهری و برادری ... 

درد تنهایی ، درد بیش از مسیولیت یک خانه و خانواده ی جدید بود ، به خودمان که آمدیم فهمیدیم درست شبیه هلو های روی سبد میز وسط مبل ها ، دل هم می پوسد . دل که بپوسد نه می شود دورش انداخت و نه نگاهش داشت ، باید تحمل کرد . دل من و مهدی پوسیده بود . داشت می گندید . به خودمان آمدیم معنی دل مردگی فهمیدیم ، فهمیدیم مثل همستر کوچکی که هدیه اش گرفته بودم ، دل هم می میرد و عجیب دل ما داشت جان می داد .  درد بیش از مسیولیت تازه و چشم بر هم زدن بزرگ شدن و کار هایی که همه شان برایمان اولین بار بود . شب هایی که ما دو تا ، دو بچه ی هفده و شانزده ساله ، دبیرستانی و غمگین انیس و مونس هم می شدیم . دعوا می کردیم ، شیطنت می کردیم ، اشک می ریختیم ، می خندیدیم ، قهر می کردیم . من بودم و مهدی فقط ما دو تا ... کم کم بزرگتر شدیم ، سال بعد یک پراید مشکی رنگ در پارکینگ ما جا خوش کرد . من گواهینامه گرفته بودم ، سر کار می رفتم و مهدی افسردگی و اضطراب شدید تمام این سال های مرا پرستاری می کرد . دنیا بنا کرد بزرگ ترمان کند ، دختر و پسری که تا روز نفخ صوری که از مدهوشی بیدارشان کرد در خانه ی ویلایی چند صد متری پدرشان زندگی می کردند و با عطر صاحب خانه و اجاره و اثاث کشی نا آشنا بودند حالا باید با درد فوت صاحب خانه و موعد تحویل خانه سر می کردند . خانه ی جدید گرفتیم ، وقتی به خودمان آمدیم که دوتایی ریز ریز می خندیدیم و طرح ساخت کابینت ها ، رنگ کمد ها و رنگ دیوار ها را تایید می کردیم ، به این مصالح فروشی و آن رنگ فروشی می رفتیم و آنقدر بزرگ شده بودیم که انتخاب می کردیم ، رنگ دیوار های خانه مان را ، پرده هایش را ، در هایش را ، رنگ نرده های بالکن را ، به نوبت بالای سر کارگر ها بودیم ، تا ضرب الاجل تعیین شده از سوی ورثه ی صاحب خانه ی قبلی یک تیم سی نفره متشکل از نقاش ، کابینت ساز ، لوله کش ، برق کار ، آهن بر ، گچ کار و  نصاب در خانه از ساعت هشت صبح تا دوازده شب کار می کردند . بعضی روز ها من نظارت می کردم ، بعضی روز ها مهدی و بعضی وقت ها دوتایی . ریز ریز می خندیدیم ، هجده و نوزده ساله بودیم که من کار تحویل می گرفتم ، مهدی درستی کار ها را چک می کرد و هنوز شور نوجوانی درمان خفته بود . تنها که می شدیم ریز ریز می خندیدیم و در مقابل دیگران دختر و پسر سخت گیری بودیم که کار می خواستند . ما اینقدر بزرگ نشده بودیم که اینقدر جدی باشیم ، اینقدر بزرگ باشیم ، گه گاه مقابل روی دیگران با هم می زدیم زیر خنده ، می دویدیم ، می چرخیدیم ... گذشت ، گذر زمان مسیولیت های تازه ای به ما هدیه کرده بود . 

پنچری گرفتیم ، ماشین هل دادیم ، تصادف کردیم ، بیمارستان رفتیم ، زمین خوردیم ، بلند شدیم ، در آسانسور گیر کردیم ، فریاد زدیم ، خندیدیم و گریستیم ، من شلنگ گاز کوتاه کردم و متصل کردم ، مهدی برق خانه را از جعبه ی تقسیم وصل کرد . کار هایی که زنانه و مردانه بودنش مهم نبود و باید انجام می شد . زنانه بود ، مردانه بود و ما دو تا بچه ... کار هایی که تا بحال انجامشان نداده بودیم ، فاز و نل تشخیص دادیم ، از روی کاتالوگ ها تخت سر هم کردیم ، از روی سرچ اینترنتی غذا پختیم ، با پرس و جو مرغ پاک کردیم ، بسته کردیم ، فریز کردیم  و تمامش تنها بود ، من و مهدی ، فقط ما دو تا ... بار یک زندگی سخت بود ، سنگین بود و ما بار سنگینی به دوش می کشیدیم که خود نمی دانستیم ، این را امشب فهمیدم ، درست وقتی که به خانه آمدیم و دیدیم از وقتی که رفته بودیم برق نیامده بود ؛ هشت ساعت تمام . این را امشب فهمیدم وقتی کلید را در قفل در چرخاندیم و دیدیم هنوز برق نداریم ، وقتی مهدی به سمت جعبه ابزار دوید ، فاز متر برداشت ، من کیفم را روی زمین پرت کردم و چادرم را روی مبل مچاله کردم و با هول و هراس به سمت یخچال رفتم و دیدم تمام مرغ و گوشت ها آب شدند ، وقتی مهدی فیوز ها را برای بار دهم چک می کرد ، وقتی من توی راهروی طبقه به دنبال جعبه تقسیم بودم ، درست وقتی من نور چراغ قوه ی گوشی ام را گرفته بودم سمت دست های مهدی که با فاز متر به دنبال علت می گشت ، سرم گیج رفت . دنیا به دور سرم چرخید و تمام این سال های درد ، سال های بار سنگینی که به دوشمان بود و نمی دانستیم ، در برابر چشم هایم می چرخید ... کی اینقدر بزرگ شدیم ؟! کی مهدی اینقدر مرد شده بود ؟! کی من اینقدر زن شده بودم ؟! دست هایم را بو کردم . بوی درد می داد ، بوی یک بار سنگین و دلم عجیب هوای زمین گذاشتن این سنگینی را کرده بود ... 

 

____

#ساجده_شیرین_فرد

+ دنیا بنا کرد ، بد باشد ...

+ امشب یهو وقتی دستای مهدی رو توی جعبه برق دیدم دلم گرفت . به اندازه ی تموم این سالها دلم گرفت ، پوسید ، مرد و له شد ... درد امشب ، درد تمام این سال ها بود و حرف های من ، حرف هایی به عمق این همه سال که فقط تونستم ذره ایش رو بنویسم . هول هولکی و تند تند از ترس اینکه نکنه این حرف ها سخت تر از این که جونم رو طلب می کنند ، ازم بگیرنش ... 

+ شاید به چشم چیزای ساده بیاد ، جارو ، درس ، لامپ عوض کردن و ... اما مسیولیت سنگینیه ... من و مهدی حتی هفده سال هم نداشتیم ... 

+ شجاعت ! همیشه می گفت قلمت شجاعت خاصی داره و امشب که اینقدر بی پروا نوشتم ، تازه این شجاعت رو درک کردم ...

باشد که سال های بعد ، نگاهم خورد به بیست و چهار تیر ماه هزار و سیصد و  نود و نه ، نگاهم خورد به امشب ، متنی که نوشتم رو برای بچه هام بخونم و تهش بگم آخیش .. مهدی بهم لبخند بزنه و با هم بگیم ، به سنگینی اش می ارزید ... 

+ دوست دارم بار سبک کنم ، نمیدونم ! شاید این بی پروا نوشتن درست وقتی که چهار سال میشه دیگه به نام مستعار کار نمی کنم و همه جا اسم ساجده شیرین فرد هست هم بخشی از این پروسه ی سبکی باشه ! 




کلمات کلیدی :

ابزار وبمستر