سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هرکه از سخن چین پیروی کند، دوست را ازدست می دهد . [امام علی علیه السلام]

دل گرفتگی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/3/18 10:3 عصر

هو الشاهد 

 

درست شبیه یک گرفتگی شدید عضلانی ، درست مثل همان وقت ها که عضله ی پشت پا خودش را در خودش جمع می کند و درد و درد و درد را فریاد می کشد . درست به مانند همان وقت ها که درد ، امان حرکت از تو بریده است . درست شبیه همان هنگام که لمس ناگهانی دستی ، اتفاقی ، داد درد به آسمان می برد . همان زمان دقیقا ،  که نه می شود رفت و نه می شود ماند ! نه می شود  روی زمینش گذاشت و نه می شود میانه ی زمین و آسمان نگاهش داشت ، نه می شود حرکتش داد و نه می شود به سکونش خواند ، نه می شود راه رفت و نه می توان ایستاد . درست به سان همان بلاتکلیفی . درست شبیه همان وقت ها که می گیرد و رها نمی کند . شدید و شدید و شدیدتر ؛ درست شبیه اسپاسم شدید معده ، درست شبیه گرفتگی کمر ، درست شبیه .... دل گرفتگی همان است . یا لااقل شبیه همان !  فقط ما آدم ها چون " دل " را نمی بینیم ، درکش نمی کنیم . همه مان دل داریم ها ! منتهی نمی دانم چرا ، درک آنکه دل یک نفر گرفته آنقدر برای ما سخت و طافت فرساست . دلگرفتگی ، چیزی است شدید تر از گرفتگی عضله ی پشت پا یا اسپاسم معده و عضله ی چهارسر و دوسر ، دل عضله ایست بی سر که سر به دل سپرده . دل را همه مان داریم ، همه مان گرفتگی اش را تجربه کردیم لکن انسان ، موجودی است فراموشکار . دل ،  قلب نیست اما تپش دارد ، پا نیست اما حرکت می کند ، عضله نیست اما می گیرد اما می گیرد ، اما می گیرد . دل چیزی است درست میان جان آدمیزاد که اگر بگیرد همانقدر نمی شود رفت و نمی شود ماند حتی بیشتر ، لمس ناگهان دستی اتفاقی همانقدر داد درد می کشدش حتی بیشتر و همانقدر گرفتگی اش بلاتکلیفی است ، حتی بیشتر ... فقط نمی دانم آب روی آتش این گرفتگی عظیم چیست که وقتی خودش را در خودش جمع می کند ناگاه چشم هایت را در خودشان مچاله می کند و عصاره ی تمام جانت را درست از میان مژه هایت روان می کند ، دست هایت را محکم می فشارد و دست و دل هر کاری را از تو سلب می کند ، پایت را می بندد و نه نای رفتنت می ماند و توان ماندن . دل که می گیرد ، زبان آدمی هم دلش می گیرد ، درست شبیه یک گرفتگی زبان کودکی هفت ساله در سر کلاس ، منزوی و گوشه گیر و افسرده ، سکوت و سکوت و سکوت و کلمات بریده بریده ، همانقدر مظلوم و بی دفاع . دلگرفتگی این است . دل ، پا نیست ، معده نیست ، کمر نیست اما وقتی بگیرد ، هم پایت می گیرد و هم معده ات اسپاسم می کند و زبانت می گیرد و آه از کمر ... کمر می شکند ... و خدا آرام کند دل هایی را که هیچ کس جز خودش از گرفته بودنشان خبر ندارد ...

 

#ساجده_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

پیاز آیتی از آیات الهی !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/2/21 2:52 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

همیشه وقتی می خواستم پیاز خرد کنم ، سعی می کردم در مقابل اشک هایم تمام قد بایستم ! نگذارم اشک هایم گونه هایم را تر کند ، همیشه وقتی پیاز خرد می کردم و کسی از کنارم رد می شد ، بهانه ی اشک هایم پیازی بود که خرد می کردم ، چشم هایم می سوخت . بینی و چشم هایم عجیب می سوخت و اذیت می شد که پیاز عجیب اشک آور است . اما امروز ، امروز هوای گریه داشتم . در مقابل اشک هایم ایستاده بودم و نمی خواستم بپذیرم هوایم هوایی ابری است . درست کردن افطار و خرد کردن پیاز هایی که باید سرخ می شد توانم را در هم می شکست که در مقابل هوای ابری بارانی خودم و اشک آوری پیاز نتوانستم ایستادگی کنم . پیاز خرد می کردم و های های اشک می ریختم ... این بار اصلا نمی سوخت . اصلا سوزشی در چشم هایم ، در بینی ام حس نمی کردم ، هرکه می پرسید می گفتم گریه می کنم و پیاز خرد می کنم . و عجیب ، یک پیاز برای من نشانه ای بود تا برایم یادآور شود در مقابل بعضی چیز ها نباید ایستاد ! باید پذیرفت .. پذیرفت و با آن همراه شد ... اینطور دردش کمتر است و حال خوبش بیشتر ... 

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

استیصال

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/2/19 12:39 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

یک و سی و هفت دقیقه ی بامداد ! دست هایی دراز شدند ، درسته به سمت گردنم ، ساجده داشت جان می داد . هوا نبود ، نفس نبود . پنجره را باز کرد ، نشست درست زیر پنجره ، اکسیژن اما ، نبود ... ! دو دست دیگر دراز شدند درست به سمت سینه اش ، یکی قلبش را می فشرد و از درد کشیدن ساجده لذت می برد و دیگری دنیا را به دور سرش می چرخاند . دو دست دیگر ، به دل نازکش شروع کرده بودند به رخت شستن ، سخت چنگ می زدند و دست هایی دیگر به گوش ساجده زمزمه می کردند اضطراب ثانیه های رخت های نشسته را ... ! ساجده اما بی دفاع بود . به مقابل تمام دست هایی که درد نام داشتند ، ساجده چون کودکی به دفاع ، خودش را مچاله کرده بود گوشه ی دیوار و درد می کشید . ماشینش را تازه فروخته بود ، نمی توانست تا درمانگاه برود . کسی درخواست کمک او را ، کسی التماس او را که به درمانی ، به آرامشی برسانندش ، قبول نمی کرد . قرص های شب را خورده بود اما گویی چون شکلات هایی تلخ مزه ، بی اثر بودند . سرما دویده بود به جان کوچکش ، به جان نحیفش درد ، دست درازی می کرد و او بی دفاع بی دفاع بود . چندین بار صفحه ی چت اش با پزشک ساجده را باز کرد ، اما وقتی او پاسخ نمی داد ، وقتی پاسخ او مربوط می شد به وقتی که از خواب بیدار می شد و ساجده الان داشت جان می داد ، چه فایده ؟! برایش کتاب خواندم آرام بگیرد ، مشوش تر شد ! رنگ آمیزی آوردم ، رنگ کند ، مضطرب تر شد . یک قرص زیر زبانی ، زیر زبانش گذاشتم ، دستش روی قلبش فشرده تر شد ، خواستم بخوابانمش ، شدت ترس و اضطراب و کلافگی ، اشک هایش را جاری کرد . هیچ راهی نبود . هر راهی بود رفته بودم و چون مادری نگران ، ترسیده بودم . ساجده داشت جان می داد ! ساجده داشت جان می داد و از دست من ، هیچ بر نمی آمد . هیچ ... 

از عوض کردن پزشک ساجده ، چهار ماهی می گذشت . پزشکی که شش سال جز بدتر کردن وضع او کاری نکرده بود اما پزشکی که خوانده بود ! گفته بود هر گاه حال ساجده بد شد  ، این آمپول را بزند . کسی ساجده را به درمانگاه نمی برد . مدت ها بود حرف پزشک قبلی را ، درست از وقتی دیگر پیشش نبردمش ، گوش نکرده بودیم اما یک درصد علم پزشکی که داشت . اگر این حال ساجده را بهتر می کرد چه ؟! آخرین راه بود ... آخرین و سخت ترین راه ... ساجده داشت غرق می شد . به میانه ی دریایی عمیق و من ، من شنا بلد نبودم . شنا بلد نبودم و زدم به دل دریایی که عمقش هر لحظه او را شدید تر به پایین می کشید . من تزریقات بلد نبودم . کسی هم نبود ما را به مرکزی درمانی برساند . اصلا برای کسی مهم نبود . من تا به حال حتی شیشه ی آمپول را نشکسته بودم اما دست هایم نلرزید . استیصال و درماندگی را خوب درک کردم . میانه ی میدان نبرد ، به بالین سربازی که خون او زمین را می شوید کسی از تو نمی پرسد از خون می ترسی یا نه ! شیشه را شکستم . درد عمیقی داشت مرا فرو می خورد ، این نهایت عجز بود . از روی فیلم آموزش تزریفات و با کمک های تلفنی فاطمه ، ایستادم درست جلوی آینه . من تجربه ی تزریق نداشتم ، آموزشی هم ندیده بودم .  این تجربه ی اول بود و خوب می دانستم اگر درست عمل نکنم چه چیز انتظار مرا می کشد ! فلج یا بی اختیاری ادراری .... !  سرنگ را باز کردم ، یک سوم دارو را درش کشیدم ، هوایش را تخلیه کردم و بعد نفس عمیقی کشیدم و سوزن را فرو کردم . نمی دانم شجاع بودم یا احمق ، قوی بودم یا سبک سر و بی پروا ، نمی دانم اما این را خوب می دانم به سان مادری که شنا بلد نیست و بی آنکه درنگ کند به دل دریا می زند تا دردانه اش را نجات دهد ، درمانده بودم ، مستاصل و استیصال را خوب با گوشت و پوست و استخوانم درآمیخته دیدم . 

 

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

مجددا چرک نویس

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/2/17 4:45 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

می گفت آدم ها خوب ِ خوب یا بد ِ بد نیستند . آدم ها خاکستری اند ! نه سیاه سیاه ، نه سفید سفید ؛ کمی سیاهند و کمی سفید . حالا بعضی سفیدیشان بیشتر میزند و بعضی کمتر سیاهی دارند اما خالی خالی نیستند ، مطلق نیستند . 

قبول ندارم ! راستش را بخواهید قبول ندارم ! اصلا قبول ندارم . به نظر من ما آدم ها رنگی هستیم ! همه مان رنگی هستیم ، یعنی لااقل یک روزی رنگی بودیم ، ما به این دنیا رنگی آمدیم و حالا کم کم غلطگیر برداشته ایم و یک دست هم ذغال ، سیاه می کنیم و سفید ... ! ما آدم ها رنگی هستیم ، چشم هایمان را باز کنیم رنگی ِرنگی هستیم . مثلا من کمی صورتیم بیشتر می زند ، فاطمه کمی آبی تر است و زردی ِ هاجر از همه مان بیشتر ، ماهی ، سبز ِ سیر است و فاطمه تاج ، رنگ هایش ملیح و ملایم ، ترکیب دوست داشتنی ای از چند رنگ آرامی که اصطلاحا پاستیلی می گویندشان . ما آدم ها رنگی بودیم و هر چه بزرگتر می شویم بیشتر داریم خجالت می کشیم از رندگی بودنمان . چشم هامان میبندیم و گم می شویم در دنیای کیف های چرم مشکی و کفش های چرم قهوه ای . کت های مشکی و روسری های سفید . به قطع که رب ظلمت نفسی اش اینجا کمی بیشتر به چشم می آید ، گویی این آیه درست نازل شده بر بی چشم و رویی ما آدم ها به دنیایی که خدا رنگی آفریدش و ما اعتنایی نکردیم . 

کوچکتر که بودیم ، خیلی کوچکتر ، برایمان بین صورتی و آبی مرز گذاشتند . رنگ هامان را جدا کردند . به پسری که کمی صورتی بود خندیدند و دختر آبی را مسخره کردند . ما آدم ها فارغ از پسر یا دختر بودنمان ، آدمیم ... رنگ داریم و این رنگ مختص جنسیت نیست . ما هم هی بزرگ شدیم و فکر کردیم داریم بزرگ می شویم ، هی قد کشیدیم و فکر کردیم بزرگ شدن به سیاه شدن است ، به سفید شدن ... از رنگ ها فاصله گرفتیم . حربه ی زشت است ، بزرگ شدی ، این ها مال بچه هاست خوب عمل کرد . 

خدا دنیا را رنگی ِ رنگی آفرید و شیطان گوشه ای آرام لبخند زد ، به دنیایی که داشت سیاه و سفید می کرد و ما آدم ها خوب ، از آن لذت هم می بردیم ... ! 

______ 

این ست کیف و کفش را چهار سال پیش خریده بودم . آن وقت ها که هنوز به رنگ هایم بی رحم نشده بودم . خریدم تا استفاده کنم اما نمی دانم چه شد که چهار سال گوشه ی اتاقم در وکیومش ماند و خاک خورد ... اما من ، من بعد از چهار سال ، دوباره تصمیم گرفتم رنگی باشم . فارغ از سنم ، فارغ از هر چه نگاه بی رحم است تصمیم گرفتم به میان کفش های چرم مشکی و قهوه ای ، رنگی باشم و بس ... 

یه روز برای بچم خواهم گفت دنیا چقدر رنگی بود :) راستی ! دنیای شما چه رنگیه ؟




کلمات کلیدی :

چرک نویس

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/2/12 11:40 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

صدای چفت شدن کلید با قفل در تنها صدایی بود که تنهاییش را پر می کرد . بی حوصله ، لباسش را روی مبل پرت می کند و آرام آرام خودش را به کناری از دیوار می کشاند . می نشیند . می نشیند و اشک هایش را درست مثل هر روز هفته ی گذشته فرو میخورد . مخاطبین تلفنش را یکی یکی بالا و پایین می کند . هیچ کس نیست . میان تمام صد و هفتاد و سه کانتکتی که اینجا اسمشان جا خوش کرده ، هیچ کس نیست . جز به جمع هایی که عمیقا به آن ها تنهاست ، هیچ کس نیست . اما چاره ؟! چاره ای هم نیست ... صفحه ی چت یکی از همین رفیق های نارفیق را بی حوصله باز می کند . کجاست دوستی هایی که به قالب دوستی ، دشمنی به خود گرفته اند و عطر تنهایی به تمام لحظه هاشان وزیده . به محض آنکه شروع به دهان باز کردن می کند ، جوابی دلش را به میانه ی راه خرد می کند ؛ هیچ کس دلسوز تو نیست ! خودت باید برای خودت دلسوزی کنی ... بغض های فرو خورده اش به ناگاه باران می شود . رگبار شروع به باریدن می گیرد و صدای غرش آسمان دلش با هق هق هایش یکی می شود . گله به او می برد ، به اویی که این روز ها شنونده ی تمام شکایتش از زمینی شدن بود ؛ از تصمیم اشتباه اول ! به دنیا آمدن ... 

دلش کمی حرف می خواهد ، بی هوا کتابی را دست می اندازد و از کتابخانه بر میدارد و صفحه ای باز می کند . نمی داند کتاب چیست یا چه چیز انتظارش می کشد اما من خوب میدانم که خدا هوای بارانی و دل شکسته را عجیب می بوید ، می بوسد ... بوی بوسه های خدا به میانه ی هوا طنین انداز می شود ، دست هایش روی واژه ها کشیده می شود ، چقدر درد دارند ، چقدر مرهمند  ! یا رفیق من لا رفیق له ، ای رفیق آن کس که رفیقی ندارد . یا شفیق من لا شفیق له ؛ ای دلسوز آنکس که دلسوزی ندارد .... 

#ساجده_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

تکاپوی زندگی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/2/5 9:14 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

ماشین لباسشویی داره کار می کنه ، یعنی وقتی اومدم سریع چادر و لباس هامو انداختم تا فردا هم بتونم بپوشمشون . کارش که تموم میشه ، لباس هامو دست می گیرم و وارد اتاقم میشم . یه طرف اتاق ، دقیقا سمت راست تختم تا کمد ، پر ظرف شیشه ای ، رزین و رنگه ؛ نقاشی رو دوباره شروع کردم ! سمت دیگه ی اتاقم کیف جدیدیه که چهار ساله خریدمش و استفاده نکردم ، ست کفششو الان پام کردم و تو خونه دارم باهاش می چرخم و ذوق می کنم . رو تختم لب تابم داره فایل آموزش مجازی ها رو ارسال می کنه و اینطرف تر دوربینم داره شارژ میشه و کارت حافظش خالی میشه . چند بسته صدف پایین کتابخونه سفیده است و منتظرن تا من برم دسته بندیشون کنم برای کاری که می خوام . لباسا رو میارم ؛ رو در کمدم ، رو تابم ... حالا اتاق من شده نقاشیا ، صدفا ، لب تاب و دوربین ، لباس آویزوون به در کمد و چادر پهن شده روی تاب ، سه پایه ی گوشه ی دیوار و در بالکنی که بازه و نم باروونی که میزنه و ساجده ای که بین این ها بدو بدو می کنه ، تا آموزش مجازی ها لود بشه و آپلودشون کنه ، رنگ میریزه روی کیسه ی پلاستیکی و به جای پالت اونجا رنگ درست می کنه و شروغ می کنه ظرف اول رو درست کردن ، زیر لب زیارت عاشورا می خونه . تا ماهی ها مرحله ی ابتداییشون خشک بشه و بتونه بره مرحله بعد ، کیفش رو جابجا می کنه ، سری به شارژر دوربین میزنه و فایل های خالی شده رو چک می کنه ، این وسطا یه فایل دیگه هم از آموزش مجازی بارگزاری می کنه . نزدیک هفت سالی داره میشه که واقعه شروع شده و توی این هفت سال ساجده ، زندگی نکرده بود . الان حس می کنم ، اتاقم ، کارام ، بدو بدو هام ، تلفنم که مدام زنگ میخوره و ازش خسته و کلافه شدم و میخوام پرتش کنم پایین ، امروز که از صیحش سر کار بودم و فردا که از عصر باید سر کار باشم ، حس زنده بودن می کنم . حس زندگی ! تو تمام این سالا هیچ وقت کارای ساجده اینقدر زیاد نشده بود که با چادر و دست ضدعفونی نکرده و لباس خیس درنیاورده و کوله ی روی دوشش ، بشینه پشت میز آرایش و یه خودکار کاغذی برداره و بنویسه کارای امشبشو تا یادش نره . هیچ وقت استرس این رو نکشیده بود که کار هاش نا تموم بمونه . فکر می کرد راحته اما الان ، به این نتیجه رسیدم که اون هفت سال ، جهنم بود . اینه تکاپوی زندگی ... ! اینه زندگی ... راستی ، قبل خواب  یادت نره فصل هفتم " دختر تحصیل کرده " رو بخونی :) کتابی که این روز ها دست گرفتم و شده جزیی از برنامه روزانم .شاید روزی نوشتم چرا این کتاب ! 




کلمات کلیدی :

مرد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/1/31 3:44 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

خلقت مرد ، سخت ترین بخش خلقت بود . خدا با آن همه خدایی اش ، مانده بود حیران به دشواری و پیچیدگی ِ خلقت جانی که بنا بود جان ِ آفرینش را پاسبانی کند . زن ... ! 

میانه های خلقت مرد ، خدا درست دستش را داخل قلب بزرگش کرد و تکه ای از خودش را به او دمید . تکه ای با یک ویژگی خاص . خیلی خاص ، خیلی خیلی خاص  ... 

بخشی از مرد که قادر بود ، عاشق شود . و ویژگی خیلی خیلی خاصش که تمام خلقتش را متمایز می کرد ، آن بود که این بخش از او قادر بود ، زنی را که عاشقش شده خوشبخت کند . خوشبخت ترین زن دنیا ... 

فقط یک تبصره داشت آن هم اینکه این ، عظیم ترین و مهمترین بخش آفریده شدن یک مرد بود و مرد ، تنها یکبار می توانست از آن استفاده کند . یکبار و نه بیشتر ... و او تعیین می کرد که برای چه کسی از باارزشترین قسمت وجودش هزینه کند تا میانه ی تمام کاینات نفس های خدا برکت دهد به تلاشش و خوشبخت ترینش کند ، یک زن را ... ! زن منتخب ... !

کمی آن طرف تر از جوهره ی وجود مرد ، خدا کمی شجاعت و جسارت ، جایی میان آب و گِلش پنهان کرد تا روز موعود ، بشود کلید ارزشمند ترین قسمت خلق شدنش . که خدا جز برای لبخند یک زن ، کاری نکرده و بس . 

زن ها وقتی عاشق می شوند ، تمام وجودشان را به میانه ی میدان ، فداکارانه و سخاوتمندانه خرج می کنند . تمام وجودی که عزیز خلقت است و تمام آفرینش ، از خدا مُهر آفرین گرفت بخاطر او . اگر مردی ، زنی را که سخت عاشقش بوده یا حتی تظاهر می کرده که دوستش دارد ، رها کرد بدانید آن مرد دوستش نداشته ، وقتی دوست داشتن به میان باشد ، یک قسمت از وجود که هیچ ، تمام وجودش را خرج دوست داشتنش می کند . بدانید ، آن مرد ، مرد نبوده . آن مرد شهامت استفاده از با ارزشترین قسمت وجودش و تنها یک قسمت از وجودش را برای زنی که تمام وجودش را به میان آورده ، نداشته . آنقدر ترسو بوده که عاشق کند و بی خبر برود . در هنگامه ی خلقت این موجودات ، فرشته ها بازیگوشی می کردند و یکی در میان و دوتا در میان ، کلید را ، شجاعت را ، شهامت را ، مردانگی یک مرد را بر میداشتند و با آن بازی می کردند اما یادشان می رفت پیش از اتمام آفرینش ، آن را سرجایش بگذارند . وجود این مرد ها یک چیز کم دارد . یک مردانگی ِ خاص که مرد را مرد می کند . پس اگر رها کردند ، همان بهتر که رفتند . زندگی با مرد های خسیس و ترسو ، با مرد هایی که یک جایی از مردانگی شان می لنگد ، سخت ، سخت است ... ! 

 

#ساجده_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

تپش هایم ، تپش هایت

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/1/31 1:16 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

پروب مخصوص دستگاه را روی سینه ام گذاشت ؛ 

- این ساختمان قلبته ...

چه جای عجیبی بود . در میان این قفس .  نباید تکان می خوردم و دلم می خواست جابجا شوم ! دلم می خواست آنقدری جابجا شوم تا نور پنجره از روی مانیتور کنار برود و بتوانم به راحتی خانه ی عزیزانم را ببینم . ببینم که آیا راحتند ؟! سقفش چکه نمی کند ؟! تمیز و آراسته است ؟! آیا چیزی خاطر آن ها را نمی آزارد ؟! اما شک داشتم ... شک داشتم با جابجایی هم بتوان نوری را که درست از دهلیز راست تا بطن چپم پخش شده بود ، محو کنم . آخر این روز ها عجیب حس می کردم جوانه ای در من شکوفه می کند ! شاید از جنس نور ... 

چه صدای عجیبی بود که به ناگآه فضای اتاق را پر می کرد !

- می شنوی صدای قلبتو ؟!

حدود دو سال قبل ، مطب دکتر من درست با دکتر زنانی یکی بود که روز های یک شنبه و سه شنبه آنجا بود . دکتر من هر روز در مطب بود و آن دکتر زنان ، سه شنبه ها و یک شنبه . روز وقت من دوشنبه ی هر دو هفته بود و این بار دست تقدیر مرا کشیده بود درست به جان سه شنبه . حالا دیگر روز من ، شده بود سه شنبه ی هر دو هفته و آن دختر چموش حرف گوش نکن که به ضرب و زور خانواده اش در مطب بود ، حالا با شوق و ذوق خاصی ، خودش  سه شنبه ها به مطب می آمد ، آزمایش می داد ، دارو می خورد و همه اش مدیون یک چیز بود . صدای زندگی . زودتر از وقتم در مطب بودم و دیرتر می رفتم ، نوبتم را به دیگران می دادم و خلاصه من تا دیروز فراری ، حالا هرچه را بهانه ی بیشتر ماندن می کردم و یواش و آرام صدای قلب هایی را گوش می کردم که در جان مادرانی ، شیرین زبانی می کردند . از درب اتاق مقابل اتاق دکتر من ، صدای زندگی می آمد و من تمام آن مدت به شوق همین صدا می نشستم به انتظار ... 

حالا این صدای قلب من بود . قلب خود من ، قلب ساجده . ذوق کردن آنچنانی نداشت چون من بیست ساله بودم و از جنین دو سه ماهه بودنم چند سالی گذشته بود ، اما ذوق کرده بودم . اما می خواستم هی بشنوم ، هی بشنوم و تصدقش شوم  !

" هر دختر در ابتدای تولد ، همه ی گامت هایی را که در طول زندگی خود خواهد داشت ، بصورت نابالغ درون تخمدان های خود دارد ، یعنی پس از تولد ، تعداد این تخمک های نابالغ افزایش نخواهد یافت . "

این جمله را خوب ، از دبیرستان به خاطر داشتم . کتاب زیست شناسی سوم دبیرستان ، فصل یازده . شاید کتاب مقدس ! فصل یازدهم ، سوره ی عشق و آیه ی زندگی ... ! 

ذوق من ، تقلای من برای بهتر شنیدن این صدا ، بی تابی من برای بیشتر شنیدنش ، بخاطر من نبود . بخاطر ساجده نبود . می دانی دخترم ؟! تو در من حضور داری .. تمام خواهر ها و برادر هایت هم حضور دارند حتی الان که نمی دانم پدرت کجاست ، چه کسی است یا چه می کند یا اصلا چه روزی بناست او را برای اولین بار ببینم و نشناسم یا حتی با او دعوا کنم یا از روی دست من تقلب بنویسد و من شاکی شوم ، یا ماشین پنچر شده ام را کنار اتوبان تعمیر کند . نمیدانم اما این را خوب می دانم که تو و تمام خواهر ها و برادر هایت درست از زمانی در من جوانه کردید که من هم درون مادرم  ربشه کرده بودم . مادرانگی هامان از آنجا شروع شد . شما مراحل اولیه ی رشدتان را طی کردید و زیست شناسان اسمش را گذاشتند سپری کردن میوز یک و تمایز ! شما در من هستید و تا زمانی که در این مرحله ایستادید ، تپش هاتان ، تپش های من است ... 

با قلب من می تپید ... تا روزی در ماه که یک کدامتان به نوبت ، خودش را وارد چرخه ی میوز دو می کند . یا برای همیشه مرا ترک می کند و یا با حضور پدرش ، در من ریشه می دواند . می دانی دخترم ؟! تپش های قلبم ، تپش های قلبت را گوش می کنم و با خودم لعنت می فرستم به این احساس مزخرف استقلال طلبی انسان ها که از همان روز هایی که حتی میوز یکشان را سپزی نکرده اند ، در جانشان دویده . تلاش می کنند میوز دو را سپری کنند . کم کم تپش هاشان را از مادرشان جدا می کنند ! می دانی ، اما آن روز هم تپش های تو ، تپش های من است . من دو قلب خواهم داشت و تو را نمی دانم ! روزی که تپش هایت را از من جدا می کنی و من دراز کشیده روی تختی شبیه همین جایی که الان خوابیده ام ، قربان صدفه ی مستقل شدنت می روم و تپش هایت را گوش می کنم . روزی درست همینطور دراز می کشم و تصدفت می شوم که بزرگ شده ای و تپش هایت را از من جدا کرده ای . استقلال طلبی انسان ، چیز بدی است ! لااقل برای تمام دخترانگی هایی که مادرانه ها را در جان خود می سپارند . فکر اینکه روزی بناست تو ، دیگر از سلول های من نباشی و راهت را از سلول های من جدا کنی ، نه ماه برای این استقلال بجنگی و بعد ، من را با شوق دیدن روی ماهت گول بزنی و تنها اتصال فیزیکی من و تو ، بند نافی که دانشمندان تازه تازه فهمیده اند زندگی دارد ، را بِبٌری دارد مرا می خورد . فکر اینکه من برای این اتصال تلاش می کنم و نه ماه ، دهانت را به شیره ی جان خود ، تر می کنم و باز بعد این دو سال ، سرنوشت ، جدایی است مرا بیشتر می خورد . 

تپش هایم ، تپش هایت را گوش می کنم . قلبمان را نگاه می کنم و به نور خیره می شوم . سرنوشت انسان ، تهش جدایی است اما دل ِ بسته شده چه ! من بناست دلم دخیل کنم به تو . گره کور زنم و هرگز باز نشود . فکر اینکه روزی آنقدر از من جدا شوی که خانه ات جدا کنی بیشتر مرا فرسوده می کند . چیست این مادرانگی ؟! که من خودم مهم نیستم و دارم برای سلامت جانی که در من است می دوم . چیست این مادرانگی ؟! حس مرموز ناشناخته ای شیرین ،  که در جان تمام دختر ها از همان موقع که نصف سلول هستند ، ریشه کرده . ترس ، امید ، نگرانی ... از همان اول ، دختر ها خودشان نیستند . یک نفرند و هزار مسیولیت . مادرانگی ، همسرانگی ، دخترانگی ، این ها همان بار امانتی بود که آسمان ز دوش کشیدنش شانه خالی کرد و قوی تر از دختر ، کاینات برش نیافتند و بس ... 

تپش هایم را گوش می کنم ، تپش هایت را گوش می کنم . اصلا بیا به چیز های خوب فکر کنیم ... ! 

___

#ساجده_شیرین_فرد

بعد مدت ها نوشتن رو شروع کردم . نمیدونم چطور شده ... نقد کنید مارا ، نویسنده تر می شویم . 




کلمات کلیدی :

جهل ؟! غرض !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/1/3 7:57 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تا پیش از این ، پاهایش را درست مقابل تلویزبون ، محکم به زمین می کوبید و با سری رو به آسمان گرفته و صدایی نسبتا بلند ، فریاد می زد ؛ ا ِ س پ ا ی د ر م ن ! کمی جیغ میکشید و گریه می کرد تا سرانجام با یک بسته چیپس ، مینشست درست مقابل تلویزیون و اسپایدر من 

تا پیش از این دوچرخه اش را رکاب می زد و موانع را رد می کرد .

تا پیش از این کیسه ی آرد را از یخچال خانه بیرون می آورد ، دو تا تخم مرغ و کمی شکر ، یک کاسه ی بزرگ و همزن  کنارشان می گذاشت تا مامان بیاید و جوش شیرین و بیکینگ پودر بدهد و با هم جنگ ِ آردی را شروغ کنند که یک سرش سفیدی محض بود و سر دیگرش بوی گرم کیک ...

تا پیش از این از پدرش می پرسید ؛ بابا این ماشینه چیه ! چقدر باحاله ! 

تا پیش از این نقاشی می کرد ، سفالگری می کرد ، رنگ بازی می کرد ؛ لگو هایش را یک به یک به ترتیب روی هم می چید ، کشتی می ساخت ، هواپیما میساخت و بعد کشتی و هواپیمایش را فضا پیما می کرد و ساعت ها در دنیای آن سو تر از آسمان ، سرگرم بود ، هر تولد با بابا قنادی به فنادی و شیرینی فروشی به شیرینی فروشی را می گشت تا جلوی ویترین یکی بگوید ، بابایی همین ! تا پیش از این هدیه هایش را با ذوق باز می کرد ، با چشم هایش بوسه میزد به رنگ رنگ ِ رنگارنگ اسباب بازی ها ، به آن کامیون زرد با کابین طوسی و چرخ ها مشکی ، به آن توپ هندوانه ای ، به آن خرس سفید پشمالو ... تا پیش از لین شوق داشت ، اشتیاق سال بعد و برای اولین بار دیدار یک تخته سیاه از نزدیک ... شوق پیش دبستانی ، ذوق آموختن 

پسرک کمی آنسوتر را می گویم ، هم او که قدش به تخت نمی رسید و مظلومانه در یک سوم بالایی تخت خودش را جا کرده ، همان پسری که لوله در دهانش است ، سرم به دست و پایش است . همان پسر پنج ساله ای که مظلومانه ، بیهوش افتاده است روی یک تخت در بخش مراقبت های ویژه .

کمی بعد تر که به هوش آمد ، چه کنم ؟! وقتی سرش را گرداند و جز سیاهی و سیاهی ندید ... ؟! کلافه شد ، خواست تا چراغ روشن کند اما اینجا شام غریبانی است که کور سوی شمعی هم ندارد ، ماهتاب نیست ... کمی بعد تر که سیاهی با ترسش در آمیخت چه کنم ؟! وقتی مرا ز آسمان پرسید چه بگویم ؟! وقتی گفت ؛ کی هوا روشن می شود چه ... ؟! جز آنکه سرم را بیاورم کنار گوشش و آرام زمزمه کنم ، جان مادر ، عزیز پدر که سال ها منتظرت بودیم ، نه ماه به شکمت کشیدم ، اولین لبخندت را ، اولین رنگی را که دیدی و شناختی را ، اولین اشک هایت را بخاطر داریم ، حالا برای تو یک دوست آورده ایم که تا آخر عمرت باید با آن سر کنی ؛ سیاهی ... ! سیاهی هم تنهایت نمی گذارد ، دوست های خودش را می آورد ؛ تنهایی ، ترس ، کلافگی ، خستگی ... ! ما حس کردیم دیگر وقتش است تا در صندوق جهلمان را برای یکدانه پسرمان باز کنیم و او را از این گنجینه بی بهره نگذاریم . راستش را بخواهی نمی خواستیم تو از جهل ما موجوداتی که تو را به دنیا آورده بودیم تا سیه روزت کنیم ، محروم باشی ... ! اما جهل ؟! جهل مگر معنا دارد آن هم در قرن تکنولوژی . در قرنی که اگر سر لوله ی تفنگ سرباز ارتش یک کشوری زاویه اش از سی درجه به سی و دو درجه برسد ، تمام جهان با خبر می شوند ؟! مگر جهل معنا دارد وقتی تلویزیون ، خبرگزاری ها ، بیمارستان ها ، پزشکان و پرستاران و کادر درمانی که هرکدام یک رسانه شده اند و لایو و استوری می گذارند و خودشان را تکه می کنند که این الکل برای خوردن نیست !؟ خوردن الکل ریه های شما را ضد عفونی نمی کند ! هزاران دلیل علمی و غیر علمی می آورند تا شاید جماعت جاهل ، به راه بیایند و تهش ما ، ما با ترحم نگاهشان می کنیم و می گوییم ؛ آخی ! قهرمانان ... ! 

آنان قهرمان نیستند ، ما هیچ کدام قهرمان نیستیم مادامی که عده ای جهل را بهانه کردند و با وجود تمام آگاهی های داده شده ، به نظر من ، کاملا مغرضانه جام زهر به کالبدی که خدا در آن دمیده بود و جوانه های آرزو تازه تازه داشتند سر به آسمان می کشیدند ، خوراندند . آنان مامورند ! مامور به عذاب و درد بچه های سرشار از زندگی و بعد لذت بردن از دردی که خود باعثش بودند ... 

تمام جهان درگیر یک اپیدمی است . و اپیدمی تلاش خوب و فرصت خوب برای آنکه پسرک پنج ساله مان را از دویدن های پنج سالگی ، تخته ی سیاه پیش دبستانی شش سالگی ، نوشتن آ ب پ هفت سالگی ، یاد گرفتن ساعت هشت سالگی و دانشگاه و دیدن یارش در رخت سفید و ... محروم کنیم . از پنج سالگی عصای سفید دستش دهیم و رخت سیاه جان مردگی اش را به تن کنیم .فارسی نمی فهمید ؟! رسانه های بیشمار فارس زبان برای شما ابهام داشتند ؟! بیش از صد کشوری درگیر است ، عرب زبان ، ترک زبان ، اسپانیایی ، فرانسوی ... 

اما حالا دیگر به هیچ زبانی راهی نیست برای انکه لذت دوباره نابینا کردنش را تجربه کنید . او ناببینا شد ، برای تمام عمر و به هیچ زبانی ، به هیچ زبانی دیگر نمیتوان برای او آن ماشین خفن و پرنده ای که پشت پنجره نشسته و لباسی که عمه عیدی داده است را توصیف کرد ... 

ای بی رحمان ، که در کشور هایی که مدعی آزادیشان هستید هم در سن زیر هجده سال مصرف مشروبات الکلی ممنوع است . در بار ها راهشان نمی دهند و به شدت منع قانونی و عرفی دارد . همان کشور هایی که می گویید بکنیم از این ایران برویم ! آری ! بکنیم برویم ... اینجا را خراب کردیم ، آرزو های شمعدانی پنج ساله مان خاک کردیم ، برویم جای دیگری ، یاسمنی ، شب بویی ، چیزی نابود کنیم . اگر این ایران فرار کردنیست ، شما فرار کردنیش ساختید و بعد پایش نایستادید ، چهره ی مظلومانه به خود گرفتید و گفتید " نمی دانستیم ! " 

نامردمان ، او فقط پنج سال داشت . پنج سال برای دیدن این دنیا فرصت زیادی نبود که شما تمام قد ایستادید در مقابل بیشتر دیدن ها ! شاید حق با شماست ! پدر و مادر همیشه خیر بچه را خواستند و لابد اینکه نخواستید ببیند فقط به یک دلیل بوده و بس ؛ دنیا دیگر جای چندان دیدنی نیست ... ! :)

اما اگر او می خواست دیدنی ترش کند چه ؟! اگر او در خیالش در کابین خلبانی فرمان را رو به بالا می کشید و بعد با ستاره ها دست تکان میداد چه ؟! حالا باید در سیاهی محض تنها ، انحنای فرمان را لمس کند ، سرش به فرمان تکیه دهد و ستاره ها برایش ببارند و ببارند و ببارند ... 

____

+ درحاشیه نابینایی کامل پسری پنج ساله به دنبال خوراندن الکل به او توسط خانواده برای ضدعفونی شدن بدن !

عصبیم ! خیلی عصبی . از اتفاقی که افتاده که به نظرم اتفاق نبوده ! کاملا تحت کنترل انسان های با شعور و فهمی بوده که نخواستن از شعور و فهمشون استفاده کنند . 

عصبیم ، عصبیم و بی نهایت غمگین .اون پسر هیچ نسبتی با من نداشت اما فرزند ِ ایرانم که بود و من دختر ایرانم ... مادر تمام بچه های ایران ... من یک معلمم ، یک نویسنده ام ... من یک مادر بالقوه هستم ... 

خواب آور قوی با دوز بالا خوردم و بعد که دو سه بار رفتم تو در و دیوار و خوردم زمین الان با حال زار نشستم به نوشتن تا شاید آرووم بشم . 

شاید بگن توهینه ، بعدش یقمو بگیرن به شکایت اما مطمین باشید ، خیلی حرف ها برای گفتن دارم 

چه در محضر دادگاه

چه در محضر کاغذ ...

پس بی ترس 

سرم رو بالا میگیرم

و زیرش می نویسم

نوشته ی دختر ایران ، یک معلم  ، مادر آینده ، یک نویسنده ، یک عکاس ؛ #ساجده_شیرین_فرد 

 

الکل تلخ است ، الکل خیلی تلخ است . بچه ها از داروی تلخ متنفرند ، مادر گریه می کند و با آب به آن ها دارو می دهد  می گوید الهی بمیرم ، الان تموم میشه ! من در تناقضم که وقتی الکل به این بچه دادند ، بعد از اشک و الهی بمیرم تلخ بود ها چه شد ! 




کلمات کلیدی :

کلبه ی احزان

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/12/23 5:35 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

به سان  یعقوبی ، دیده به درد خویش قربانی کرده ، خشت به خشت کلبه ی احزانم ، با دست های خویش بروی هم نهادم . کلبه احزان من اما ، با غمکده ی بزرگ اسرائیل ، تفاوت ها می کرد . من دیوار هایش را نه ز خشت و گل ، که هر باران با طنازی ،  پرده ای از سیاهی ِ سایه ای که بر سرم ، بر زندگیم انداخته و قامت بلند کرده به جدال نور ، بشوید و کمرنگ کند  ، که بتن دست گرفته بودم که هر باران ، محکم ترش کند ، سیاه ترش کند ، سایه اش بر سرم سنگین تر کند . دیوار های محزون ِ یعقوب اما ، تا کمی پایین تر از خورشید قد کشیده بود که گه گاه نوری بتابد ، پروانه ای رفص کنان ، نوید زندگی دهد ، نسیمی بوزد و عطر نرگسی امید را به قدر یک نفس عمیق ، میهمان کند . خورشید هم از همان خشت های اول ، آمده بود پایین ، پایین تر از آسمان ، تا جایی که می شود ، دیوار های این غمکده ، کوتاه تر باشد ... لکن من ، من ، خود ،  سنگ رو سنگ گذاشتم ، غم روی غم گذاشتم ، از آن بالا رفتم ، قد بلندی کردم و تا کمی بالاتر از جایی که نقطه ی پایان آسمان بود ، بتن را دیوار کرده بودم . کلبه ی نابینای درد شده اما ، پنجره ای داشت ... من خود ، همه ی روزنه ها را کور کرده بودم که نکند حتی ، هوایی بیاید و این خلسه ی عمیق لذت خفگی را برهم زند . 

حصار دور من ، محکم بود . دیوار هایش بلند بود ، بی پنجره ، بی نور ، بی هوای تازه ... آدمیزاد است ، آه است و دم ... ؛ آ دم ... ! من آه می کشیدم ، آه هایم دم می شد و باز ، دم ... ! دم و بازدم ... من درد هایی را هرثانیه نفس می کشیدم که ثانیه به ثانیه ی تمام ساعت های تمام روز های تمام ماه های تمام سال های قبل ، تنقسشان کرده بودم . هوای تکراری ِ غم های تکراری ... ! یک چرخه ی معیوب تمامی ناپذیر که می دانستم چرخه معیوب است لکن دوست داشتم در همین عیب و کاستی ، در همین چرخه ی بی پایان ، جان دهم . حال بدم را زندگی کنم ... 

همه جا سیاه بود ، نوری نبود که چیزی دیده شود ، حتی عنکبوت ها ، رغبت به تنیدن تار به این ماتمکده نمی کردند ، کرم ها و حشرات ، راهشان از سمت دژ من کج می کردند و خورشید هرچه از شرق تا غرب عالم را هر روز  ، قدم به قدم می گشت ، روزنه ای نبود که نبود ... هر روز از مشرق شروع قدم های نگرانش بود ، نزدیکی های شب که می شد به غرب می رسید . هر روز نگران تر می شد ، وقتی به غرب می رسید که سرخ ِ سرخ بود . گویی تب داشت ... اما هیچ راهی نبود ، هیچ منفذی ولو به قدر یک سوزن نبود که به حال ساجده ای که خدا به او سپرده بودش ، سرک بکشد ... 

خدا می دید ، خدا می دید و هربار سعی می کرد نزدیک تر شود ، دست هایش را بگذارد روی شانه های ساجده ، زیر بازوانش را بگیرد و با دست های قدرتمندش به یک ندای یا علی ، ساجده را بلند کند . خدا می دید و سعی می کرد نزدیک تر شود . شقایق سینه سوخته ای دور تا دور دژخیم اندوه ساجده می رویاند ، گاه بیدی به هجرانش مجنون می کرد ، گاه آیه الکرسی می خواند و نسیم را صدا می کرد که دست هایش را مشت کند ، بعد خدا می دمید ، خدا آیه الکرسی اش را فوت می کرد درست بین دو دست نسیم و نسیم محکم نگاهش می داشت . فوت خدا دست های نسیم را سرد می کرد  و مامور به یک سیلی سرد به جان ساجده ، سردی ِ گرمای آنکه حواسم به تو هست ... ! 

من اما لجباز ، من اما تنها ، من اما دو سوم ِ تنم اشک ، من اما دو سوم ِ اشکم خون ! من اما لرز کرده ،ضعف برم تاخته ، من اما تار ، بی روح ، بی رنگ ... 

صدای در می آید ... 

من که دری نساخته بودم ! 

خدا دید ، پشت به خداییش کردم ... اما او خدا بود . من پشت کرده بودم و او حتی لبخندش ثانیه از من دریغ نکرده بود . خدا نگران بود . خدا این بار ، آدم هایش را مامور کرد ، کردشان درجه داران خلفت ، اشرف مخلوقات ، مافوق تمام کاینات و بعد یک حکم رسمی بهشان داد که خلیفه الله ... ! جای من روی زمین ... . کمی از خودش را دمید به وجودشان ، کمی از خداییش را جا گذاشت درون آدم ها روی زمین و یک به یک فرستادشان به سمت ماتمکده ی ساجده ... ! آدم ها یکی یکی به دیوار زدند ، گوش هایم را گرفته بودم . در ساختند ، خودم را به خواب زده بودم ، کلبه ی احزان مرا آب و جارو کردند و یک دسته نرگس ، گذاشتند درست کنار دری که کامل بسته نمی شد و یواشکی خورشید را صدا می کرد که بیا و ببین ، دل نگرانی بر تو نماند . 

خدا ، خودش را ، اقرب من حبل الوریدش را این بار با آدم ها برایم زمزمه کرد . با یک نامه که از میان همان در چفت نشده داخل آمده بود ؛ " نیاز فوری به یک عکاس ! " 

آگهی تازه بود . من هشت ماه بود که این دژ را ساخته بودم . هشت ماه بود که دوربین دست نگرفته بودم ، از قلم فاصله گرفته بودم ، تدریس کنار گذاشته بودم و هرچه را که ساجده را تعریف می کرد از دفتر روزگار خط زده بودم . حالا فقط ساجده ، یک واژه بود که در مقابل تمام پرس و جو هایی که درمورد او از خلقت می شد یک پاسخ دریافت می شد ؛ مطمینید ، درست وارد کرده اید ؟! آیا منظورتان این نبود ؟! و این دقیقا چیزی بود که من می خواستم . نبودن ِ محض . یک روز صبح بیدار شده باشی و محو محو باشی ... ! حتی آینه شک کند به اینکه ساجده ای در مقابلش شوخی کاینات است یا هنوز ساجده ای وجود دارد . 

زیر آن نامه ، خون دلم را با اشک هایم رقیق کرده و از سر ِ بی حوصلگی و تنهایی نوشتم ؛ من یک عکاس ... ، بودم ؟! یا هستم ... ؟! هلش دادم به بیرون ...

تمام امیدم به این بود که تا صبح نشده خودشان کنسل می کنند ! اصلا من انتخاب نمی شوم ! اصلا آنقدر امید داشتم که اطمینان کرده بودم و برای اطمینانم یک راه محکم کاری که اگر کنسل نکردند من کنسل می کنم !

در همین جدالی که از جنس نابرابری همیشگی جدال های درون و بیرونم بود ، به دیواره تکیه کرده بودم که همان نامه ، به داخل برگشت . با جوهری از جنس نور ، خطی میانه های خط میرعماد و کمی هم ابن بواب و اندکی کلهر ؛ فردا ساعت سه ، اینجا باش ... 

تا ساعت سه ی فردا شود ، سه سال گذشت . سه سال جنگ پی در پی که من دفاعی در برش نداشتم که بخواهد مقدس بماند یا نه ... سه سال حمله های پی در پی ؛ کنسل می کنه ! کنسل کن ! چرا میخوای از اینجا بری بیرون ؟! سه سال جنگ درونی ام ، دقیقا تا تماس انگشت اشاره ام به زنگ در ادامه داشت . 

زنگ را که زدم ، به سان نفخ صوری ، جهان مدهوش شد . پله ها را با اکراه بالا می رفتم . در دفتر که باز شد ، نگاه های خندان و کمی بعد ، شروع ِ به کار ... ! بعد از هشت ماه ... بعد از هشت ماه من شروع کرده بودم . ساعت هایی را که کار می کردم از دنیا جدا بودم ، کلبه ی احزان ؟! اصلا چه بود ؟! من بودم و من و فکر نور کم و آکسسوری مناسب و بک و نحوه ی چیدمان . ماتمکده ام در ماتمکده ، درست پشت در اینجا مانده بود من حالا بعد از هشت ماه ، درست بعد از هشت ماه ، حس زنده بودن می کردم . شروع به کار کرده بودم و حس زندگی می کردم...

عکس ها ، عکس های معناگرا با موضوعات اجتماعی نظیر طلاق ، فوتبال ، جوان گرایی و آخ ! اعتیاد ... اعتیاد بود ! 

بی امکانات ِ بی امکانات ! نه کم امکانات ها ! بی امکانات ... چادرم را در آوردم ، کردمش فون و پهنش کردم تا بک گراند سیاه بگیرم ، خانم دیگری ، روسری سیاهش که بنا بود با آن به مراسم ختم برود را در آورد ، به جایش رومیزی نارنجی رنگ ٍ برنامه ی شب های طنز را سرش کرد . سرنگ داشتیم ، اما چیزی که داخل سرنگ پر کنیم و رنگی باشد که نشان دهد مثلا مواد مخدر است نه ! در ثانی اصلا تا بحال معتاد تزریقی از نزدیک ندیده بودم که بدانم محلول تزریقی چه رنگی است ! فلذا با وسایل موجود ، سرنگ را روغن بنفشه پر کردیم ! به یکی از مرد های دفتر که سیگاری نبود به مظلومیت چشم های گربه شرک خیره شدیم و بنده ی خدا در رودرواسی ما یک پاکت سیگار کشیدند تا عکس در بیاید . توتون روی چادر من ریخته بود ، بوی سیگار به تار و پودش رخنه کرده بود ، خاکستر سیگار روی آن ریخته بود و سوخته بود و وقتی برای عکس بعدی کمی الکل هم به آن ها اضافه شد و بوی الکل هم با عطر سیگار و توتون و سوختگی مخلوط شد بنده به این نتیجه رسیده بودم که پدرم دم در ماتمکده ام ، کمربند به دست خواهند ایستاد که کدام گوری سر کار بودی فلذا با بچه ها پروژه ی بعدی به دنبال جای خواب برای لااقل امشب من  شد !

ساعت هایی که از جان و دل کار می کردم ، می خندیدم .. می خندیدم ... می خندیدم و به هیچ ، فکر نمی کردم ... 

تا پیش از اینکه جان دست هایم را به بی رحمی و زبری بتن ، نیمه جان کنم ، همیشه در کیفم برای بچه هایی که می دیدم ، یک چیزی بود . یک بار یک جعبه آبنبات چوبی می خریدم و پنج تا پنج تا داخل کیفم می گذاشتم تا هرجا کودکی دیدم ، در خیابان ، مطب ، مترو ، به او شیرینی یک لبخند ِ آبنبات چوبی را هدیه کنم و او هم به من حس خوب وصف ناپذیری پیش کش کند ، یکبار یک جعبه ژله ی تک نفره ی فرمند و بار آخر خاطرم هست صد و ده کتاب کودک خریدم . از خشت اول این ویرانه ، کیف من پر شده بود از قرص و سرنگ و آمپول ... دیگر حتی بچه ای میدیدم ، لبخندی نبود ، اشک بود ، بغض بود . امروز ، پس از اتمام ساعت کاریم ، پا هایم ، دست مرا گرفتند و بردند و درست نشاندند جلوی استند شکلات های ملوس طرح دار .... خریدم ، خیلی هم زیاد خریدم ؛ یک کیلو و هشتصد گرم . آمدم به ماتمکده ام ، در را باز گذاشتم . نسیم به میهمانی آمد ، ماهتاب برایم شیرینی ستاره آورده بود و من نشسته بودم دانه دانه شکلات ها را نگاه می کردم و عشق ... عشق و عشق و عشق ... دسته بندی شان کردم و دسته ی اول را ، پارت اولی که می خواستم در کیفم باشد را ، گذاشتم درست کنار همان قرص ها و سرنگ ها ...

به خانه که آمدم ، دست لابی من دو بسته دیدم ... دو سوژه ای که باید از آن ها عکاسی می کردم و برای من به خانه فرستاده بودنشان . ساعت سه ی صبح بود ، رفته بودم گل بچینم !  با یک چراغ مطالعه ، کاسه استاندارد ساخته بودم و با کاغذ رنگی و چسب طرحدار  تخته گچی ساخته بودم ، جا گچی ، پلاکم و فون هم کاغذ آچهار بود و آنقدر حالم از عکسی که گرفته بودم و چیدمانی که کرده بودم و خلاقیتی که از کپک زدگی نجاتش دادم خوب بود که هر چند دقیقه یک بار قد و قامت کل لوکیشن و عکس را فدا می شدم 

تبر بزرگ برداشتم 

دیواره های این ماتمکده را خود فرو ریختم و بعد 

با افتخار تبر را دست گرفتم 

تا همه بدانند 

من ،

شکستمش ! 

خورشید ایستاده کف زد و خدا خندید ... خندید به زندگی ِ بالذات دردناکی که شیرینی بالقوه اش زیر زبانم مزه کرده بود ...

___

#س_شیرین_فرد

خیلی دعا کنیم همو

راستش وقت نوشتن این متن ، بدلیل اینکه حس می کردم زندم و دارم زندگی می کنم حال روحم خیلی خوب بود و هنوز هم خوبه اما حال جسمم تعریفی نداره ، برای نوشتن خیلی واژه ها مکث کردم تا قیافشون یادم بیاد و این اصلا نشونه ی خوبی نیست برای منی که تو ادبیات غلت می خوردم ! هوشیاریم پایینه و گیج و منگم . بار ها دستم لرزید و اشتباه کلید رو فشار دادم رو تایپ کردم 

اما این روز اینقدر برام بزرگ و ارزشمند بود 

که حس کردم اگه ننویسمش میمیرم ! 

نتونستم دوباره بخونمش ، جسمم یاری نمی کنه ، بالاخره هشت ماهه کنج عزلت گزیده و گوشه اون ماتمکده بی صاحاب نور خورشید ندیده کمبود ویتامین دی اش طبیعیه :/ بقیشو اهل فن بیان نظر بدن چرا یاری نمیکنه

 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر