سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هرکه بسیار نیکی کند، برادرانش دوستش خواهندداشت . [امام علی علیه السلام]

سندرم سروتونین

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 100/11/16 11:48 عصر

 هوالرحمن

 

داشتم در مورد سندرم سروتونین می خوندم . چیزی که دیروز در موردش با یک متخصص صحبت می کردم و داشت برام روش جایگزینی دارو های دوز بالایی که به این ماده مربوطند رو توضیح می داد . غالبا سروتونین رو به هورمون شادی و نشاط و کمبودش رو به افسردگی می شناسند ! 

 

داشتم به اوج ِ غمی فکر می کردم که درد گرفته باشه و این دقیقا همون افسرده ای بود که مدت ها از شدت افسردگی به فکر جدی خودکشی بود و سندرم سروتونین گرفته بود اما درمان نشده بود ، حتی ذره ای از افسردگیش کم نشده بود ... این یعنی غمی که درد گرفته باشه ! 

خود افسردگی یه درده

سندرم سروتونین درد دیگه 

داشتم فکر می کردم وقتی تو سندرم سروتونین ، عملا با این ماده مسموم میشی یعنی کمبودی نیست

و وقتی علایم ماژور دپرشن هنوز به همون شدت پا برجا هستند یعنی ته نا امیدی ! 

یعنی دارو افاقه نکرده

یعنی ....

#ساجده_شیرین_فرد 

 

و چقدر حرف و چقدر سوال !

 

و همه این گفت و شنود ها با چاشنی ادبیات از ذهن منی است که هنوز آگاهی کافی درموردش ندارم و صرفا با ادبیات خواستم ذهنم را خالی کنم ! مسلما هرکدام دلایلی دارند و درمان هایی اما این متن خودش صرفا آرایه ای است تحت عنوان دلیلی شاعرانه و غالبا غیر واقعی برای پدیده ها




کلمات کلیدی :

برادرم یک موسیقی دان است

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 100/11/16 11:46 عصر

هوالرحمن

برادرم یک موسیقی دان است . نزدیک چهل سال دارد و سه چهارم عمرش در نت و ساز و آواز گذشته . او بر هر نوع سازی مسلط و سوار است اما ساز تخصصی اش پیانو ، کلارینت و ساکسیفون است . فاصله سنی من با او زیاد است ، چیزی حدود بیست سال ! برادرم یک موسیقی دان است و من تازه چهار سال است که آهنگ گوش می دهم ! از چهارسال قبل شروع شد ، تا پیش از آن اصلا آهنگ گوش نمی کردم ، چه با کلام چه بی کلام ... تصمیم خودم بود و بخاطر عقاید مذهبی نبود . تا چهار سال پیش آنقدر مشغول زندگی ِ به هم گره خورده بودم که ترجیح می دادم بنشینم در سکوت کامل ، پرده ها را بکشم و به همهمه ی درونم گوش کنم . همه چیز از سر و کول هم بالا برود و من نگاه کنم . گاهی از فرط کلافگی فریاد بکشم " بسه دیگه " و با دست هایی که روی گوش هایم فشارشان می دادم سرم را توی بالشت فرو کنم و فریاد بکشم یا گاهی از فرط استیصال زانو هایم را بغل کنم و بیش از پیش ، بی پناه به کنج تاریک کز کنم . کاش لااقل وقتی گوش هایم را می گرفتم از صدا کم می شد اما صدا ، منشا بیرونی نداشت که بیاید و بپیچد به پیچ و خم گوش و راهش تا صماخ پیدا کند . منشا صدا هرچه بود درونم بود . نه منبعش می دانستم و نه اینکه چطور می شنوم ! از کجا می شنوم . صدا یا باید از فرستنده قطع می شد یا از گیرنده ! کاش لااقل گوش هایم خون می آمدند ! کاش دردی ، نمودی داشت . من درد می کشیدم و هر روز فرسوده تر می شدم تا آنکه چهارسال پیش وقتی هنوز کلاس های گواهینامه ام تمام نشده بود ، ماشین ِ اولم آمد . دست دوم بود تا به عقیده ی پدرم بکوبم به در و دیوار و دلم نسوزد و رانندگی را خوب بلد شوم . ضبطش از آن هایی بود که کاست می خورد ! در نوع خودش عتیقه ای حساب می شد ، برایم مهم نبود ! شاید حتی جذاب هم بود لمس ِ شروع رشد تکنولوژی ! اما بابا برایش مهم بود . درست است که ماشین دست دوم است اما همه چیز باید بهترین باشد . پس یک ضبط سونی ِ خوب انداخت روی ماشین ! آشنایی من با آوا از آنجا شکل گرفت . آهنگ هایی که به دلم می نشست یا در فلش می ریختم یا در گوشی و بعد به ضبط فرمان پخششان می دادم . کم کم یاد گرفتم گوش کردن آهنگ با بلندترین صدا و گاها فریاد کشیدنم با فراز و فرود هایش ، یکی از راه هایی است که هیاهوی درونم را فراموش کنم . ماشینم شد اتاقک تنهایی ، فقط آنجا آهنگ گوش می کردم و سعی می کردم بیشتر اوقات در حال رانندگی یا در ماشینم باشم . محرم بود ، گریه هایم بسیار دیده بود . گذشت تا اپل از ایرپاد در کنفرانسش رونمایی کرد و بلافاصله پس از وروودش به ایران ، من یکی هدیه گرفتم . اولش به نظر هدیه ی مسخره ای بود ! من و ایرپاد ؟! هندزفری ام را به زور فقط مواقع مکالمه تلفنی استفاده می کردم اما بعدتر ها دیدم چه متاعی است ! دست و پا گیری سیم را ندارد ! حالا جای ماشینم در اتاقم با بلندترین صدا آوا ها را گوش می کردم ، گاه میباریدم و گاه می رقصیدم . با خواننده ها آشنایی نداشتم ، در پلی لیست من علیرضا قربانی نشسته بود کنار پینک فلوید که داشت با بغل دستی هاش ، مسیح و آرش حرف می زد . روبرویشان همایون شجریان نگاهشان می کرد و از کنار ، بیلی آیلیش و سیاه و دنیا ، استاد را می آزردند . آن وسط ها یک سکرت گاردن و کمی از سمفونی های بتهون و مرثیه ی یک رویا هم پیدا می شد . همیشه ی خدا مهدی پلی لیستم را مسخره می کرد. به خصوص از وقتی که برای اولین بار ادل را شنیدم و با ذوق به مهدی گفتم این عادله چقدر خوب می خواند !

من با نت و ساز و آواز بیگانه بودم در حالیکه نزدیکترین هم خونم ، با آن ها آمیخته بود . زمان گذشت و برادربزرگم قصد جابجایی آموزشگاهش را کرد . حالا کار من و مهدی شده بود رفتن به آموزشگاه و آوردن دانه دانه ی ساز ها . به قول مادرم ؛ علیرضا هرچیزی را که حتی کوچکترین پتانسیلی برای تولید صدا از خودش داشت در کنارش جمع کرده بود . مجموعه ی علی بی نظیر بود . من ساز نمی شناختم اما میدانستم با چه وسواسی از کشور های مختلف ساز هایش را سفارش می دهد و می آورند . همه نوع سازی داشت ! از سنتی ایرانی تا سنتی ِ کشور های اروپایی و حتی ساز های بومی قوم های مختلف . گیتار الکتریک و ساز های دیجیتال هم بودند ، جز و سنج و طبل و دمام و ساز های سنتی اقوام ایرانی هم بود ! زمانی جالب تر می شد که از همه ی ساز ها به تعداد هنر جویانش یا به تعدادی که برای اداره ی کلاس کافی باشد ، داشت . ساز ها به خانه ی ما منتقل شدند ، کاور هایشان سفت و محکم به سان جعبه ی جواهرات بود . هربار که می رفتیم ساز بیاوریم علی دوباره تاکید موکد می کرد که عروس میبریم مبادا آب در دلش تکان بخورد ! تمام جانش این ساز ها بودند ...

طولی نکشید که خانه ی ما پر از ساز شد ! سه تا پیانو در سالن بودند ، فاطمه که آمده بود به دیدنم بی سلام گفت " قوز نکن ! " نگاهش کردم ، فکر کردم پتانسیل مادرانگی اش دارد بروز می کند که با خنده ادامه داد " پیانو بلد نیستم بزنم اما همینقد ازش میدونم که نباید قوز کنی " از آن به بعد گاه و بیگاه بهم می گفتیم قوز نکن و بلند بلند می خندیدیم !

بیکار که می شدم ساز ها را نگاه می کردم ، می شمردم ، تصور می کردم ! علی آنقدر رویشان حساس بود که کسی جرات دست زدن نداشت . من جنس چوب نمیشناختم اما چوبی که روزی سرسبزی را شکوفه می کرد حالا اینجا داشت جوانه ی دو رِ می فا سل لا سی اش را به خاک نمایش می داد . نگاه ِ غرور و عظمت چوب هایی که با غرور تار های ویولن سل را به دست گرفته اند ، مرا مجذوب می کرد . هر شب علی کاور یک ساز را باز می کرد و شروع به نواختن می کرد ، دستی به سر و رویشان می کشید و به نوبت نازشان خریده و به ندای حرفهاشان گوش می داد . شب هایی را که پیانو می زد بیشتر از همه دوست داشتم ، کم کم یواشکی فیلم می گرفتم ، صدایش را ضبط می کردم و بار ها گوش می کردم . علی دلشکسته بود ، می شد در نوای غم ملموس ساز هایش حتی وقتی شش و هشت می زد غرق شد . آنجا تازه تازه فهمیدم موسیقی مثل قند در چای ، حل می شود ! می آید به تلخی فنجان دلت و نم نم آن را شیرین می کند . آنجا کم کم حس کردم چیزی از جنس شیفتگی دارد در من شکل می گیرد . یک روز وقتی بابا که آمد بی مقدمه گفتم می خواهم پیانو یاد بگیرم !  دستم را گرفت نشاند پشت پیانوی دست ساز ِ تمام چوب علی ! ترسیدم ! درش را باز کرد و گفت بزن ... 

گفتم بلد نیستم ! گفت دست هایت را بی هدف تکان بده ، پشت سرم استاد ، به او تکیه کرده بودم و آوا هایی در هم می نواختم که دست هایش جلو آمدند ! او هم بلد بود ! کمی برایم نواخت و بعد مرا با کلید هایی که حتی نمی شناختمشان تنها گذاشت ! گذاشت تا با آن خلوت کنم ... 

دستم گیر کرده بود روی سه کلید ! یک ریتم خاص ... هی می نواختم و انگار چیزی در من تکان می خورد . نمی دانستم چیست ! تکرار می کردم .... حس شیرین لطافت نسیم بود یا موج دریا نمی دانم ! گویی برگهای خشکیده از تنم فرو می افتاد و سبزی ، نمایان تر می شد . نواختم ... 

لمس کلید ها به سان لمس مو های مشکی ِ بلند ِ حالت دار ِ دخترکی شیرین زبان ، حسی ناب داشت ! مثل لمس گلبرگ ! همیشه ی خدا فکر می کردم خدا اگر دختری به من داد ، می گذارم مو هایش ببند شود و بعد که دارم میبافمشان ، مدام در اسمش پرواز می کنم ؛ غزل ! نام او همیشه برایم غزل بود . 

حالا موهای غزل باز مانده بود و چنان شاه بیت زندگی ام با موهای باز در برابرم می چرخید و می رقصید ! زندگی برایم شکل دیگری گرفت ... 

مصمم تر شدم تا پیانو یاد بگیرم ، هر ساز مثل هر زن ، شخصیت داشت ! مرموزی دلنشین که تو عشق می کردی با لحظه لحظه های رمزگشایی . وقار و متانت ، غروری نه از سر کبر بلکه چنان آفتاب از سر بخشندگی ! مصمم تر شدم پیانو یاد بگیرم تا غزل را بیشتر ببینم ... 

حس می کردم غزل ، دختر آینده ام نبود که این چنین از قدم هایش غمی آمیخته به شادابی و نشاط می چکید ، گوییا غزل ، تجلی دیگیری از ساجده ، خود من بودم ! 

منی که حوصله کرده بودم و موهایم را شانه زده بودم ، یک شاخه یاس سفید گوشه ی خرمن مشکی بلند گذاشته بودم و برخلاف همیشه که موهایم را جمع می کردم بالای سرم تا نه خودم ببینمشان نه دیگری ، بازشان گذاشته بودم . انگار نفس می کشیدند . در هم می تنیدند ، می رقصیدند ...

بابا همیشه حرص می خورد وقتی موهایم را می دید انگار که دختر دار شده بود تا مو هایش باز باشد ! 

گوشم به ساز های دیگر تیزتر شد ! چطور مردی چنین لطیف می نواخت ؟! علی ساز دلشکستگی می زد ... 

مهر سه تار و دف ، هم کم کم بیشتر به دلم نشست ! 

دف ، دست های ظریف زنی میان سال و رنج دیده بود که رگ های برجسته اش با کمی تناژ سبزرنگ میان دست هایی گندمگون و انگشت هایی کشیده و زنانه با لاکی قرمز رنگ  ، شیطنت دخترکی بازیگوش که موهایش خرگوشی بسته بود را می نواخت . انگار حلقه های گوشش به پوسته ی روح می خورد و صدا می کرد . 

دف ، زنی میانسال با گونه هایی گل انداخته بود که چادری سپید به سر کشیده و سپیدی چادری ، گلگون شده به دروازه ی روح می زد ! چیزی شبیه قاشق زنی ِ سور ِ چهارشنبه آخر سال ! منتظر بود تا بگشاییم که به ظرافت و شیطنت بگوید منم ! 

دف ، همان دختری بود با چشم های غمگین و بی رمق که سعی می کرد بخندد ! دف ، دریا بود و دریا نام دختری از من است که میان آب هایش ماهی قرمزی کوچک ، بوسه می زند تمام تنش را به ستایش و او نمی داند تا چقدر دوست داشتنی و بزرگ است . 

سه تار شبیه دختر ارشدم ، لیلی بود . شاید بهتر باشد بگویم سه تار ، لیلی ِ درون ساجده بود .

دختری که به انتظار ِ عشق دیرین ِ در خفای حیا و نجابت مانده ، تمام خواستگار ها را رد می کند تا پسرک سرباز ، از رخت رزم رها شود . لیلی ، عاشق است ! عاشق پسری لاغر و قد بلند که چند ماهی از سرباز شدنش نگذشته بود که جنگی اعلام رسمی شد . دل لیلی می تپد هر آن که بمبارانی ، عملیاتی ، اعلام می شود . پس از آنکه نگران ،  نام های شهدا و جانبازان و مفقودین را هر روز  به دقت می خواند ، تسبیح ادای نذرش را به دست می گیرد و آرام زمزمه می کند شکرانه ی زنده بودن پسرک را . کمی فالله خیر حافظا می خواند و هر روز می دهد به دست نسیم تا حرز تن جوان کند . لیلی عاشق است . صدایی نازک و نرم دارد . گمان می کند عشقش به خوبی پنهان کرده لکن عشق پنهان شدنی نیست ! لااقل برای من ِ مادر که از چشم های دخترکانم می خوانم نگفته ها را ... 

صدای لیلی زنانه و پخته است ، نرم با آرامش می آید دست می کشد روی شانه ات. نوازشت می کند . آنقدر صدایش آرامبخش است که گویی چون مخدری ترکش ناممکن !

لیلی عاشق است ، می سوزد و بی صدا می گدازد . لیلی محرم است ! میتوانی در آغوشش بباری و او بگوید خیسی پیراهنش از شستن ظرف های ظهر کنار حوض است ! 

اینجا هربار که علی می نواخت ، هربار که هاجر زنگ میزد و برایم ویولن می زد ، هربار که نوایی را پلی می کردم ، هربار که هر نوایی در سرم طنین انداز می شد ، گویی چیزی از درون ساجده در مقابلش می نشست ... 

دخترکانی که همه من بودم ! عاشق ، شیدا ، مغرور ، شاداب ، نگران یا ...

گوش هایم تیز شده بود ، منتظر فرصتی بودم تا خودم را میان نوا رها کنم . چنان پرواز ، باد خنک بزند به زیر بال هایم و اوج بگیرم ... 

کم کم از دیدن ساز تنها یا فقط شنیدن فاصله گرفتم ! دوست داشتم رقص دست ها را ببینم و ملودی این موزون را بشنوم . دیدن ساز هایی که نواخته می شد برایم از همه جذاب تر شد ، پر حرف تر ... 

تا آنکه شبی ، شبی که دلم از وطن گرفته بود کلیپ کوتاهی از سوار شدن صدای روح نواز زنی بر مخلوط آوا های ساز های مختلف دیدم . نمیشناختمش ! " سرزمین من خسته خسته از جفایی ، سر زمین من دردمند بی دوایی ، سرزمین من .... " می خواند . صدایش چنان سوارکاری ماهر با ظرافت و قدرتی زنانه ، بر اسب ترکمان ِ زیبای ساز و آوا می تاخت . به آوا ها ، جان می داد ! یال های اسب و مو های زن چنان بیدی مجنون به آسمان رهایی می کردند و باد دست تبرک می کشید به هر تارش  ...

نمی شد از این خلقت بدیع بگذرم ، پی اش گرفتم . نامش دریا بود ، دادور . چند قطعه از او گوش کردم اما کافی نبود ! من باید این عاشقانه می دیدم ... 

صلابتش به خواندن ، شیطنتی دخترانه ، دست هایی که تن ساز می نواختند و حیرت ... 

حیرت ، حیرت ... 

هیچ گاه این چنین روح در برابر چشمانم به پرواز در نیامده بود . 

حالا می فهمم ! ساز ، زن است و شخصیتی زنانه دارد . اگر خواننده هم زن باشد ، می شود همدستی ِ زن ها که گرد شیدایی آنچنان بر زمین پراکنده خواهد شد که دیگر کس نمی ماند تا نان بپزد ، لباس بدوزد ، نقاشی کند ، طبابت و پرستاری کند ، قضاوت کند یا ... 

جهان از حرکت باز خواهد ایستاد به شیدایی ...

  ____

#ساجده_شیرین_فرد

 

اگر مایل به دنبال کردنم بودید ، این روز ها بیشتر در اینستاگرام با آیدی s_shirinfard حضور دارم . 




کلمات کلیدی :

کار های نکرده

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 100/1/13 6:15 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

من گل خیلی دوست دارم . من گل خیلی خیلی دوست دارم و این سوال دایما در من شکل میگیره ، بزرگ میشه ، قد میکشه و روم سایه میندازه که چرا بعد از مرگ آدم ها گل میبرن ؟!

یه تیوری ، قدیمی ها دارند بر اساس رایحه درمانی که گل ، بازمانده ها رو آرامش میده اما از نظر من ، بیشترین نیاز رو به اون گل ها رو خود کسی داره که توی اون تابوت آرووم خوابیده . 

نه الان که خوابیده ، وقتی زنده بود . چرا وقتی آدم ها زنده هستند براشون گل نمی بریم ... ؟! البته الانم که خوابیده نیاز داره ! تا راحت تر بخوابه ، به آرامش بازمانده ها ... 

میگن رایحه مغز رو گرم میکنه ...

با این سوال ها و جمله ها تا امروز سر کردم . مرگ مهسا اکبری توی تصادف ، این سوالات رو شدت داد تا اینکه امروز ، گلدون صورتی رنگ ِ گلی رو دیدم که شکوفه کرده بود . با وجود تمام بی اهمیتی هام بهش ، درد کشیدن هام ، روزهایی که حتی ساجده رو از خاطر برده بودم چه برسه به گلدونش ، باز ، سخت ایستاده بود و گل داده بود .  پرتو و ریحان برای جشن رونمایی کتاب های اولم آورده بودنش . ده ِده ِ نود و هشت . 

یاد اون روز افتادم . یاد کلی سبد گل ، کلی دسته گل ، کیک و شیرینی و گل و گل و گل . تا دو هفته تمام اتاقم رایحه ی گل داشت ، حال خوب داشت ، خاطره عکس گرفتن ها و دوندگی ها رو داشت ، خاطره ی اون بغل سفت هاجر رو داشت . روی میزم گل بود ، کنار آینم گل بود ، کنار در اتاق گل بود ، توی کتابخونم گل بود . همه جا گل بود و گل بود و گل بود . جا برای حال بد نبود . 

سوالم جواب گرفت . مردم برای بازمانده ها گل نمیبرن . من مطمینم فلسفه ی این گل ها ، چیزی که هیچ وقت هیچ کس بازگوش نکرده و تبدیل به یک عادت و رسم بی دلیل شده ، به ختم ِ تمام موفقیت ها و قدم هاییه که اگر اون فرد در این دنیا بود می تونست برداره . به احترام تمام قدم هایی که می تونست برداره . دنیا الان از داشتن یک پتانسیل بالقوه ای که بالفعل نشده بود محروم شده و حق داره عزادار تمام قدم هایی باشه که مقدر شده بود این شخص در این دنیا برداره و به هر دلیلی برنداشته بود . این اقدامات ، این کتاب هایی که قرار بود نوشته بشن ، مقاله هایی که قرار بود چاپ بشن ، عکس هایی که قرار بود گرفته بشن ، نقاشی هایی که قرار بود کشیده بشن ... این ها همون رز ها و نرگس و داوودی هایی هستند که عزادار شدند و حالا به احترام رفتن برای همیشه ی کتاب های نوشته نشده و مقاله های چاپ نشده و عکس های گرفته نشده و نقاشی های کشیده نشده و ... گلایل و مریم شدند .

آره ! ما به دنیا بدهکاریم و وقتی بریم دنیا عزادار میشه . چون انجام یک سری کار ها به نام ما ثبت شده و هیچ کس جز ما نیست که بتونه انجامشون بده یا حتی مقدر باشه و وظیفش باشه . موقعی که خدا خاک و آب ما رو قاطی کرد و نقش داد ، بخش بخش دنیایی که قرار بود ساخته بشه رو تیکه تیکه درون خاک هامون جا گذاشت . با رفتن ما ، اون تیکه ی پازل ، ساخته نشده و گذاشته نشده میره و دنیا نیمه میمونه . پس ما مدیونیم . به بودنمون و من مطمینم سوال اول شب اول قبر که این حد ، هولناک تصویر شده ، کار هاییه که نکردیم و قرار بود تا بکنیم . درون هر کدوم ما دانه هایی است که وظیفه ی جوانه کردن و مراقبت و رشد دادنشون با ماست تا سایه شون رو بندازیم رو سر تموم آدم های این دنیا ، تموم کاینات . به هر کدوم از ما تعدادی از این درخت ها سپرده شده تا کم کم از سوز آفتاب دنیا و عطشش بگیریم . ما مسیولیم و موظف ، به جنگیدن . به تلاش کردن ، به ساختن ...  

این گل ها ، گل های عزادار تمام کار های نکرده ای هستند که ما به زیر خاک بردیمشون . 

همین ...

#ساجده_شیرین_فرد

+ آه که چقدر حرف برای گفتن دارم :) ! 




کلمات کلیدی :

هشت تا از قصه های دنیا

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/12/28 1:30 صبح

هوالرحمن الرحیم

 

دیشب به وکیل انتشارات پیام دادم . کسی که اولین مکالمات ما و ایمیل هامون با هم شکل گرفت و بعد تبدیل به یک قرارداد سه ساله شد . گله کردم ! دیشب ویس های هشت دقیقه ای ، یازده دقیقه ای و .. همینطور بین ما رد و بدل می شد . از خودم گفتم ! از ساجده ! از دختری که خدا نطفه ی چیزی رو درونش شکل داده بود و او به دنبال بستر رشد و شکوفایی تک تک انتشارات ها و آژانس های ادبی رو بررسی کرده بود و رسیده بود به اینجا . از اینکه کم سن بودنش ، دختر بودنش ، کم تجربه بودنش ، از اینکه این نگاه ها بهش بود و اینجا این ها رو حس نکرد . با آغوش باز پذیراییش کردید . از اینکه ساجده ، محمود دولت آبادی نبود ! عرفان نظر آهاری نبود ! سید مهدی شجاعی هم نبود ! مصطفی مستور هم حتی نبود ! اما خاکش رو خدا جوری برداشته بود که میتونست باشه ! میتونست محمود دولت آبادی باشه ، عرفان نظر آهاری باشه ، سید مهدی شجاعی باشه و حتی مصطفی مستور هم باشه ! فقط کمی اعتماد می خواست ، کمی پر پرواز و بستر ! چیزی که متاسفانه توی این کشور اگر بخوای براشون به خودت تکیه کنی نه پول و پارتی و ... ، همه چیز خیلی سخت پیش میره . من به خودم تکیه کرده بودم . تنها بودم و فکر می کردم اینجا ، جاییه که درک کرده با دادن فضا به تازه کار ها میشه استعداد های نو رو شکوفا کرد ، پرورش داد و به جهان معرفی کرد و یا نه ! میشه بهشون نشون داد که فکر می کردند استعداده و در واقع جای دیگه ای جاشونه و پر پروازشون . از همشون گفتم و بعد گوشیم رو خاموش کردم ، قرص خوردم و خوابیدم . 

حقیقتا گله مند بودم ! از اینکه با شور و اشتیاق وصف ناشدنی ِ تغییر جهان و احساس تکلیف به فرهنگ و ادبیات وارد شده بودم ، پلن چیده بودم و پیش می رفتم اما کم کم ، کم کم کم کم شد طوری که جز با پیگیری های من کاری انجام نمیشد . از یه جایی به بعد پیگیری نکردم ! حس کردم اهانت به اون جوانه ایه که درم شور رشد داره ! تحقیر و توهین بهشه ... بخاطر تعهد قرارداد با نشر دیگه ای کار نکردم کاری که در این یکسال رهاشدگی سه اثرم میتونستم با انجامش تا الان به چاپ سوم و چهارم هم برسم . میتونستم لااقل حق تالیفمو بگیرم . فقط صبر کردم . آثار یک نویسنده بچه هاشن ! لااقل برای من بچه هامن و من چشمم رو یکسال روشون بستم اما دیگه تاب نیاوردم . مادرانگیم ، شورم ، شوقم ! امیدم رو داشتند خفه می کردند . داشتند توی دنیای خاکستری آدم بزرگ ها غرقم می کردند و من تاب نداشتم ! من مداد رنگی هامم آورده بودم تا دنیای اون ها رو هم رنگی رنگی کنم و حالا مداد رنگیامو جلوی چشمم داشتن میشکستن . 

دیشب حرف هامون تموم شد و من قرص خوردم و خوابیدم . همیشه توی کیفم چیزی برای بچه ها هست . گاهی شکلات ، شاید پاک کن و مداد های فانتزی ، گاهی پاستیل ، گاهی برچسب ، گاهی آبنبات چوبی ، گاهی پیکسل یا ... یک چیز کوچیک اما به تعداد همیشه در کیفم هست تا هر بچه ای رو میبینم در هرجایی ، مطب ، خیابون ، پارک ، بانک و ... ولو شده برای چند دقیقه به دنیاش حال خوب بدم . همیشه چیزی برای بچه ها توی کیفم بود و این روزها ، صد و ده جلد کتاب ! کتاب های خودم ، کتاب های دیگران ، قر و قاطی ... 

سه شب مونده به عید و من رفته بودم تا کمی آب میوه بخرم ، جلوی در مغازه دخترک موفرفری با موهای بلند و باز دورش داشت گربه ای رو ناز می کرد و مادرش ، صبور و با عشق نگاهش می کرد . میگفت مامان ! دوست داره نازش کنم ! مامانش گفت ؛ همه دوست دارن ناز بشن ، حتی آدما ! بعد دست کشید به سر دخترش و سرش رو بوسید . برادرش داشت کنار پدر صحبت می کرد. دست کردم تو کیفم ، دو جلد کتاب بیرون آوردم و رفتم جلو ؛ سلام ! عیدتون مبارک باشه . 

رو کردم به دخترک ؛ یه عیدی ِ کوچولو خوشگل خانوم و بعد رومو برگردوندم سمت پسرک ؛ این هم عیدی شما ! خندیدم و رفتم تا سفارشم رو تحویل بگیرم . کمی طول کشید . دخترک به هر کسی اونجا ایستاده بود غریبه و آشنا دوان دوان و نفس زنان می گفت ببینید ! ببینید عیدی گرفتم ! 

اینقدر ذوق داشت و با اون موهای خرمایی ِ فر ِ بلند ِ رقص کنان توی هوا ، اینور و اونور میدوید که ناخودآگاه خندیدم . رو کرد به گربه ای که نازش می کرد ؛ دیدی پیشی ! عیدیمو دیدی ؟! 

مامانش آرووم اومد سمتم . ببخشید ، دلیلش چیه ؟

نگاهش کردم . اینقدر دنیا هامون خاکستری شده بود که برای هدیه ی لبخند به همدیگه دلیل می خواستیم .

- من نویسنده کودک و نوجوان هستم . دنیای ما آدما داره رنگ میباره مخصوصا این روز ها و من دارم سعی می کنم ولو به قدر چند لحظه به دنیای آدما رنگ بدم . به بچه ها حال خوب بدم . دنیای بچه باید رنگی بمونه ، باید رنگی بزرگ بشن 

دخترک ، ناز اومد سمتم ؛ یعنی شما واسه ما بچه ها قصه میگین ؟

زانو زدم جلوش ... 

ادامه داد ؛ بعدم اینا رو نقاشی می کنین ، چاپ می کنین میدین به ما ؟

سرمو تکون دادم 

رو کرد به باباش ؛ بابا بابا این خانومه قصه می نویسه ! واسه ما ... 

اینقدر با ذوف و بلند گفت که قند توی دلم آب شد . 

- اینم شما نوشتین ؟!

نگاه به جلد کتاب کردم 

- نه عزیز دلم ، این کتابی که دست شماست رو من ننوشتم .

- ولی شما برای ما ها قصه می نویسین . یکی از قصه های دنیا ، یکی از کتابای دنیا مال شماست درسته ؟

- دقیقشو بخوای ، هشت تاشون :) 

چشمک زدم

دوید سمت باباش و کتشو کشید 

بابا بابا ، این خانومه هشت تا قصه برای ما نوشته ! منم میخوام قصه بنویسم .

مامانش گفت باید از این خانوم کمک بگیری

اومد پیشم . سفارشم حاضر شده بود و داشتم میرفتم سمت ماشین

با داداشش روبروی ماشین ایستادن و دست تکون داد و داد زد ؛ من صاحب هشت تا از قصه های دنیا رو دیدم . منم یه روز قصه می نویسم ، برای همه 

نشستم توی ماشین و به این فکر می کردم خدا چه به موقع ، زمزمی رو از زمینی که فکر می کنی خشکیده روون میکنه . فکر میکردم درگیری من و ناشر و سه تا کتاب گیر کرده این بین کیلویی چند ؟! امید همینه ، شوق همینه ، شور همینه ...

اومدم خونه ، دفتر نوشته هامو که مدت ها بود کنار گذاشته بودم ، باز کردم  و به ناشر پیام دادم ؛ منتظر تماس ویراستار هستم ! 

#ساجده_شیرین_فرد

حقیقتا شب قشنگی بود برام

اینقدر قند تو دلم آب شد و به خدایی که منو آفریده و به ساجده بالیدم که حد نداشت

شکرت :) 

همین ! 




کلمات کلیدی :

تنهایی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/9/3 10:46 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

راستی ؟! این چندمین کیک تولدی بود که خریده بودم ؟! 

حسابشان از دستم در رفته !

چندمین تولدی بود که گرفته بودم ؟!

سعی کرده بودم به شمارش اما از عدد فراتر بود 

راستی این چندمین دلی بود که از انتهای وجودش در چشم های دختری می خندید ؟!

نمیدانم ... !

این ها تمام هجمه ای است که صدای جیغ دخترک غافلگیر شده را محو کرده بود و در سرم می کوبید ... 

می خندیدم اما گویی خنده ای که روی صورت ماسیده بود . 

کیک روی دست هایم می لرزید ..

آتش شمع آب می شد و فرو می ریخت ...

یازده بهمن پارسال ؟! 

سال گذشته اش چه ... 

یادت هست آن یازده بهمنی را که دعوای شدیدی شد و تو با لباسی که به تازگی از برند محبوبت خریده بودی راهی خیابان شدی ... ؟! 

راست می گویند که تنهایی ساعت شماطه داری است که آرام و نرم ، روان کار خویش را انجام می دهد و به وقتش که برسد به تعداد سال های تنهایی عمرت ، به سرت می کوبد ؛ دنگ ، دنگ ، دنگ ...

_____

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

حماسه ی اربعین

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/6/28 8:59 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

هندزفری را در گوشم فرو می کنم . رختکن بیمارستان . زیپ این لباس سراسر سفید را تا بالا می کشم . بسم الله ... 

در گوشم مقتل می خواند و در ذهن قسمش می دهم ؛ قسم به غریبی اشک های کز کرده ی گوشه ی چشم هامان ، این محرم ... ! 

تابستان است ، گرم ... باران گویی بر تن من باریدن گرفته که این چنین تمام بدنم ترگونه کرده ، عطش کرده ایم . آب ؟! مگر می شود در محیط ایزوله ی بیمارستانی و از پس این لباس ها جرعه ای آب نوشید ... 

می خواند به گوشم عطش تشنه لبان کربلایی را ، می خواند به گوشم صحرای تفتیده ی نینوا را ، به گوشم می خواند گرما را ، عطش را ، آب را ... 

" زیر نور خورشید، رزمنده که زخمی شه

هر لحظه که میجنگه، هی تشنه تر میشه " 

دست تکان می دهد ، مادر بارداری که ترجیح داد ابتدا پرستار باشد و سپس یک مادر باردار ، برایم با همان لباس های سفید دست تکان می دهد ؛ 

- نی نی چطوره ؟!

دستی به شکم می گذارد ، لبخندش از زیر همان دو ماسک هم پیداست ، سرفه ای می کند . برق چشم هایش ، برق انتظارش می خوانم درست از پشت همان شیلد و چشم های خسته ی دو شب خواب ندیده ی بی رمق  ... 

گوییا همین دیروز بود ، می شمارم ... کودکش الان هفت ماهه می شد اگر ... 

هنوز میبینمش ، ایستاده و بیمار ها را چک می کند ... 

نفسش سخت است ، دستش بر شکم ... 

خودت الان کجایی ؟! تو هم مرا میبینی ؟!

رباب بانو لبخندی می زند ، شانه ام گرم می شود ! من هم می شماردم ، علی اصغرم هفت ماهه می شد اگر ... 

به خدا گله اش کرده بودم لکن ، آسمان شب کرد ، آسمان پرده ی سیاهش را کشید سراسر زمین تا خدا نبیند با مادری چه می کنند ... 

غسل نداشت ! حتی پیکرش مادری می کرد بر همه مان . تا مبتلا نشویم ، تا درد نکشیم ... بی غسل ، مادری ، طفل در آغوش کشیده را دفن کردیم . عمیق . خیلی عمیق آنقدر عمیق که صدای درد هایش ، نفس تنگی هایش به زمین نرسد ... غسل نکرده ، آهک رویش ریختیم ...

مراسم نداشت ، تا تنگی نفس هایش ، نفس های ما را تنگ نکند . بمیرم بر غریبی پیکر های زخم دیده ی در خون غلتیده ، زیر خورشید .. بی غسل ... مگر شهید هم غسل می خواهد ؟! تو روی خدا دیده ای ... تطهیر نگاهش شده ای ... می سپارمت به همان هفتاد و دو تن میان انبوه دشمن ، می سپارمت به همان غربت ، به همان عزاداری های غریبانه ی دختر ها و زن ها ... به همان گریه های نشنیده ...

راستی ، این روز ها از هفتاد و دو تن ما دیگر تنی نمانده ... رمقی نیست میان فوج فوجی که هر روز به تعدادشان افزوده می شود . 

زیر لب فاضل آرامم می دهد ؛ در اقلیت بودن، تنها بودن نیست

"چه بسا گروهی اندک

که بر بسیاران غلبه کردند..."

ما در اقلیتیم ؟! با اقلیت ماسک و گان و دستکش و تجهیزات چه کنیم ؟! 

جان ها نیمه جان شده ، استاد بزرگ عفونی ایران همان روزی که در بیمارستان مسیح دانشوری به صدای رسا گفت هر کس می خواهد برود ، برود ؛ عذرش از نظر من موجه است . همین حالا بروید . خون دستی چکید به لباس سفیدش ... خون دستی چکید و تاریخ دوباره گریست .. متخصص بیهوشی هٌرم نفس های بیمار را روی گونه هایش از پشت ماسک حس می کند ، اینتوبه ... 

جنگ تن به تن ... 

هرکس که ماند ، می دانست از این سپاه کسی جان سالم به در نخواهد برد . اما ماند . ماند و جنگید به احلی من عسلش ... 

بی ادعا پرسنل آزمایشگاه از کنارم می گذرند ، خدمات بیمارستان نیز هم .. پشت جبهه عجیب ، آتش سنگین است . پایه های جنگیدنی که چون ستون های آسمان خدا قسم خورده است به نامریی بودنشان ، که بی آنکه ببینید آسمان را بر پا نگه داشته اند ... 

تاریخ نقل می کند که رفتن عاشورایی دلیلش احیای اسلام بود . روز های پیش از این در خاطرم مانده . هر روز سر تیتر اخبار ، خشونت هایی که به کادر درمان می شد ، چشم هایی که نابینا می شد ، دست هایی که شکسته می شد و آنقدر عادی شده بود که کسی از جایش تکان نمی خورد . حقوق های عقب افتاده ، شیفت های سنگین ، کار و کار و کار و درآمد اندک و درس و درس و درس ... گوییا حماسه ای حسینی برپاست ، احیای هر آنچه از دست رفته است ، حفظ هر آنچه دارد می رود ...

اربعین نزدیک است ، هر سال این موقع شور پیاده تا عشق دویدن ها به جان افتاده بود و امسال ، عشق ، خودش مارا پیاده دواند . هر سال ما به طواف می رفتیم و امسال قبله خودش به طواف آمده است . موکب به موکب می گذرم ، بیمارستان به بیمارستان ، درمانگاه به درمانگاه ، استیشن به استیشن ، تخت به تخت ، پرونده به پرونده ....

مگر نه آنکه اربعین حرکت یک پارچه ای جهانی است برای یکرنگ بودن و یک دست بودن ؟! حال ما همه یکرنگیم ، یک دستیم ... ماسک های به دهان رنگمان ، یکدستی مان ، سختی نفس های گرم بازگشته از ماسک به صورت هامان گواهش ... ماسک می زنیم ، سفید به حق تمام پیکر های بی کفن ِ به گرما جنگیده ی غسل ندیده ... از کفن هاتان گذشتید ، کفن هاتان شد حفاظ ما به بیماری ... حال  هرکه ماسک می زند ، هر که رعایت می کند ، حالا در پیاده روی اربعین از موکب صاحب الزمانش ، آب می نوشد ... 

صدای اذان می آید ، پرستاری سرم به دست قامت می بندد ، دو رکعت نماز عشق می خوانم اقتدا به حسین علیه السلام 

___

ساجده شیرین فرد




کلمات کلیدی :

زندگی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/6/22 11:48 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

صدای سرخ شدن پیاز ها در خانه پیچیده ، عطر خمیر از پنجره ها به بیرون سرک می کشد و رب روی حرارت بازی بازی می کند . زندگی ! مدت ها بود این خانه رنگ زندگی به خود ندیده بود . زندگی درست میان غذا های فاسد روی گاز و کوه ظرف های نشسته ی داخل سینک و خروار لباس های چرک روی زمین مقابل ماشین لباسشویی و حجم ظرف های کپک دار داخل یخچال و میوه های آب انداخته دویده بود میان این بیغوله ! ساجده به آشپزی شهره نبود ، به خیاطی هم نه ! نه فلاب بافی و نه حتی بافتنی ! حتی آرایش هم نمی کرد ، لاک نمیزد و خلاصه اش کنم به مجموعه افعال و مواردی که " دخترانگی " نامیده می شدند شناخته نشده بود . عجیب بود ، این صدای جز و جز روغن و سنگ اپن آردی و فلفل دلمه هایی که میان دستش با چاقو می رقصیدند عجیب بود ! لباس صورتی اش عجیب تر ... 

خمیر داخل ظرف هی پف می کرد . یک ظرف شد دو تا ، دو تا شد سه تا و روی همه ، دستمال نم دار و مرطوب و باز پف ... دست می اندازد داخل خمیر ، بیشترش هواست ! آهای ! قارچ تک سلولی ! تنفست هوازی بود یا بی هوازی !؟

می خندد ! خنده ای از حرص ! شاید تعجب ! راست می گویند انسان در نهایت به ذاتش بر می گردد ! از اسب افتادیم ، از اصل که نه ... و می خندد ! دخترک باهوش ردیف اول نشین همیشه دست به قلم درسخوان ، می خندد ... 

- ساکارومایسس سرویزیه ، با تو بودم ! تخمیر هوازی بود یا بی هوازی ؟! کمبود اکسیژن سلول عضله را به تخمیر وا می داشت پس بی هوازی بودی ! دیدی نگفته از نگاهت خواندم !!!

می خندد ، می خندد و به ناگاه غم می شود . چه فایده ! که درد های نابجا و شدید ... سه سال می گذرد . سه سال دویدن ، دویدن و دویدن و دویدن ، نفس کم آوردن ، نرسیدن ! سر زانو های پاره و خونین !  آه ، آه و آه و آه ... آه از دیافراگمی که با این آه عمیق هی مسطح و گنبدی شد ... 

مایع پیراشکی را میانه ی خمیر می پیچد ، اولی ، دومی ، سومی .. پنج تای اول را می گذارد تا سرخ شوند . برشان می گرداند ، اولی ، دومی ، سومی ... چه عجیب ... انگار دست هایم ناخودآگاه ... ؟! خیالاتی شدی ؟! 

از روی حرارت برشان می دارم ، اولی ، دومی ... سومی ؟! پس از باروری سلول تخم و عبور آن از فالوپ ، جایگزینی در رحم اتفاق می افتد . بعد از لانه گزینی بلاستوسیت هورمون HGC در خون آزاد می شود . 

چه عجیب ! سومی را می گذارم جایی دور از بقیه تا سرد شود . دست هایم ؟!

سومی را نگاه می کنم ! رویان شکل می گیرد و از هفته پنجم ضربان آن قابل شنیدن است . هفته ی ششم ، هفتم ، هشتم ... 

سومی ؟! سومی چقدر شبیه هفته ی هفتم و هشتم است ... 

خیالاتی شدی ؟! آشپزی ات را بکن ! اما من همه را کروی پیچیده بودم ! چهار سوم ِ پی آر سه ! می شود دو دقیقه این مغز من ساکت بماند یا نه ؟! 

سومی را نگاه می کنم . مریم عاشق جنین شناسی بود و من نیز هم ... لانگمن خودش عشق را معنی کرده بود ! 

سومی شبیه هفته های هفتم و هشتم است ، سومی را نگاه می کنم و عجیب با خودم به این باور رسیده ام که از عده ای دخترانگی خواستن خطاست ! زندگی برای عده ای رنگ دیگری جز رنگ رب ، طعم دیگری جز شیرینی خمیر و نوای دیگری جز ، جِز و جِز روغن داخل تابه دارد . زندگی برای اینها در فرمول و زیست و شیمی و فیزیک خلاصه شده ، زندگی در هر لحظه ی این ها جاری است و هرچه بخواهند انکارش کنند ، خودشان را دور تر کنند دقیقا در آغوشش بیدار خواهند شد ! ... . 

راستی گروه خونی مادر منفی بود ، تزریق رگام داشتیم ؟!

___

#س_شیرین_فرد

به خدا اگه می دونستن یه پیراشکی اینقدر دردسر داره ازم تقدیر تشکر شایسته به عمل می آوردن :| 




کلمات کلیدی :

رنگ شعله

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/6/22 11:9 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

- خانم شیرین فرد ؟

- بله !

- بسته دارید ! 

بسته ؟! ممکن نبود . در هفته های اخیر آنچنان در خود فرو رفته بودم که دیگر حتی فکر اضافی کردن چیز جدیدی به این ویرانه برایم ممکن نبود . هفته ها بود خریدی نداشته بودم ، کسی را هم نداشتم تا برایم چیزی پست کند ؛ در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند ...

- اینجا رو امضا کنید لطفا ! 

یزد ، بافق ... فاطمه ! فاطمه ی مهربان من که این ویرانه را به خاطر داشت . بسته عطر فاطمه داشت . بوییدمش ، بوسیدمش .. آرام آرام چنان نوازش دست هایش ، جعبه را لمس کردم و آرامتر بازش کردم تا نکند آسیبی ببیند . 

شمع ! فاطمه برایم شمع پست کرده بود اما چطور ممکن است ؟! من تا بحال به هیچ احدی نگفته بودم مدتی درد هایم را در گوش شمع فریاد می زدم و بعد از هق هق اشک هایم خاموش می شد . حالا دیگر سال ها بود که آتش بازی را کنار گذاشته بودم و خود چنان آتش زیر خاکستر ، خاموش می شدم ، می سوختم ، شعله می کشیدم ، بر افروخته می شدم و خاکستر می شدم . 

گذاشتمش درست بالای تختم ، شمع را روشن کردم ، چراغ ها را خاموش . قرص های شبم را دانه دانه زیر نور شمع بین انگشتانم ریختم ، شمع را نگاه می کردم ، قرص ها را ... 

چه چیز هایی در سرم می چرخد ... 

علم شیمی از آزمون شعله می گوید . می گوید هرچه را آتش زنی ، رنگ مخصوص خود می گیرد و درونش را فریاد می زند که آهای ! من ِ قرمز ، لیتیمی درونم پنهان است ! آلومینیوم مرا سفیدی ام رسوا می کند و حتی اگر مس در آغوش کشیده باشم ، ظرفیت دو اش با یکش رنگ به رنگ فرق خواهد کرد ! 

علم شیمی علم رسوایی است . علمی است که پنهان ندارد . حالا میفهمم چرا صفحه ی اول کتاب شیمی سال اول دبیرستان نوشته بود ؛ شیمی ، علم زندگی ! 

لعنت به ساجده ای که آنچنان درس خوانده بود که هنوز بخاطر داشت ، خیلی چیز ها را .. 

قرص ها در دستم بازی بازی می کنند ، فنیدات ، بنیان ِ چهارده کربنه ی نیتروژن دار ! چه می شود اگر هر قرص را روی شعله ی شمع برقصانم ؟! می شود رسوا کنند آنچه در دل دارند ؟! 

هر عنصری اگر بسوزد ، رنگ خاص خود را دارد ، این را خوب به خاطر دارم و حس می کنم هر انسانی اگر آتش بگیرد هم رنگ مخصوص خودش را فریاد می زند . زندگی شعله است و ما آدم ها صحنه ی در آغوش کشیدن عناصری هستیم که سخت ما را در آغوش می گیرند ، آن ها مارا ، ما آن ها را ... یک پیوند دو قطبی دو قطبی قوی ... یک کوالان ، شاید هیدروژنی ! ما هر روز میسوزیم ، میسوزیم ، خاکستر می شویم و دوباره متولد می شویم و باز می سوزیم . اما از پس هر بار تولد چه رنگ هایی به ما اضافه می شوند . آخرین سوختنمان ، رنگ چه چیز هایی خواهد داشت ؟! رضایت ؟ غم ؟ شادی ؟ خشم ؟ صمیمیت ؟ درد ؟ مهربانی ؟ شکایت ؟ صداقت ؟ بغض ؟ ایثار ؟ حسد ؟ بخشندگی ؟! 

شعله را نگاه می کنم ، یاد خودم می افتم . زندگی عجیب آتشم زده و این روزها رنگی جز رنگ غم از جان نیم سوخته ام بر نیامده که نیامده ...

راست می گویند ! زندگی آزمون بزرگی است که جریان دارد ؛ آزمون شعله ! 

____

راستی ، رنگ شعله ی این روزهای شما چیست ؟! 

#س_شیرین_فرد

از جمله بافتن های یک ذهن شلوغ و درگیر ! 




کلمات کلیدی :

شور و امید رفت ، زندگی هم خدانگهدار

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/5/17 7:11 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در هفته دو روز در مدرسه بودم اما کلاس های روز دوشنبه ی من کمی فشرده و تا ساعت دو و چهل و پنج دقیقه که تعطیلی دبیرستان بود ، ادامه داشت . خوب می دانستم دانش آموز های مشتاق ، دوشنبه به دوشنبه منتظر می ماندند تا کمی با هم دیگر " حال خوب " مشق کنیم و خودم هم در دوران تحصیلم هفته ها منتظر تنها یک روز می ماندم و بعد اگر آن دبیر نمی آمد ، کل هفته ام تیره می شد،  پس نهایت سعیم بر این بود تا تمام هفته ها خودم را به موقع حتی کمی زودتر برسانم و همیشه بعد از کلاس هایم در لابراتوآر با بچه ها صحبت می کردم . آن دوشنبه اما کمی فرق داشت . ساعت نه بود که ماشینم را برداشتم و به سمت مدرسه به راه افتادم اما امان از انسان های مریض ! مردی که شغلش تصادف کردن و اخاذی بود ، در سرعت و به یکباره مقابل ماشینم ظاهر شد . با وجود آنکه ترسیده بودم و حالم بد شده بود اما نهایت سعیم این بود و هر ساعت که می گذشت به خودم می گفتم به کلاس بعدی ام می رسم ! ساعت دو شده بود و من هنوز درگیر بازی کثیفی که این آقا ! به راه انداخته بود ، بودم ! مدرسه می دانست تصادف کرده ام و در نبود من کلاس هایم را مدیریت می کرد ، ساعت دو و ربع شد با مدرسه تماس گرفتم و گفتم بعید می دانم به کلاس آخرم برسم ، لطفا به بچه ها بگویید . دقیقا ساعت دو و سی و پنج دقیقه بود که من رها شدم ! و به سرعت به سمت مدرسه حرکت کردم تا لااقل ده دقیقه ی پایانی کلاسم را داشته باشم . ساعت دو و چهل و پنج دقیقه پله های دبیرستان را دو تا یکی تا طبقه ی چهارم دویدم ، نفس نفس می زدم ، به لابی طبقه ی چهارم که رسیدم ، دختر های کلاس نهم مریمم را دیدم که روی پله نشسته اند ، دو سه تایی در لابی راه میرفتند ، یک نفر گوشه ی در آسانسور نشسته بود و تا من در وروودی شیشه ای طبقه را باز کردم دویدند و دورم جمع شدند . خوب بخاطر دارم که رایا بغض کرده بود ، گریه کرد ، گفت : خانوم ِ ساجده میشه بغلتون کنم ؟! دانش آموز های من به خواست خودم مرا به اسم کوچک صدا می کردند اما برایشان عجیب بود ! پس اوایل مرا خانوم ِ ساجده خطاب می کردند ، کم کم شدم ساجده جون و حالا با هم راحت مثل دو دوست صحبت می کنیم . کادر مدرسه هم مرا " ساجده " خطاب می کنند چون سال ها دانش آموز خودشان بودم و حالا همکار شده بودم و با اختلاف بسیار زیادی از تمام کادر اداری و آموزشی کوچکتر بودم . رایا پرسید می تواند بغلم کند ؟! و من گفتم : اتفاقا من بغل خیلی دوست دارم ! از فاصله ی بینمان خودش را در آغوشم رها کرد و هق هق می کرد ! ملیکا پرسید : میشه منم بغلتون کنم ؟! خندیدم : چرا نشه و دانه به دانه تمام شانزده دانش آموز نهم مریمم دورم حلقه زدند . چادرم از سرم افتاد ، درست در لابی طبقه . زنگ خورده بود اما بچه ها هنوز مانده بودند . آقای " الف " استاد زبان انگلیسی از دفتر بیرون آمد و ما را با آن وضعیت دید . خنده ای کرد و گفت : چه کرده خانوم ِ ساجده که من تو هفده سال تدریسم نتونستم بکنم ! شاید اولین جایی که معلمی به زبانم مز مزه کرد ، همانجا بود . و چه شیرین ... وقتی اشک های رایا را دیدم ، بغض شایلین ، انتظار ملیکا و آیلین و یاس که در لابی طبقه راه می رفتند یک آن به خودم بالیدم ! گفتم آهان ! خانوم ِ ساجده ! راه رو درست اومدی ... خوشحال شدم ... خیلی خوشحال ! حالا دیگر من برای بچه هایم ، فقط یک معلم نبودم . 

آذر تمام شد ، دی آمد و بهمن شد . بحران کرونا آغاز شد . حالا مرداد است و چند ماهی است کسی منتظر ما معلم ها نیست . کسی را نمی توانیم بغل کنیم و در شیفت های دوازده نفره در مدرسه ی چند صد متری ِ شش طبقه ای که روزگاری هر روز حتی جمعه هایش حدود هفتصد نفر دانش آموز و پرسنل صدای خنده هاشان گوش فلک را کر می کرد ، آرام و بی صدا می رویم یک گوشه ، لب تاب هایمان را باز می کنیم و در اسکای روم تایپ می کنیم سلام ! و شروع می کنیم به نوشتن روی تحته ای که دیگر حس و حال تخته ندارد . افسردگی ، بند بند وجود تک تک معلم ها و دانش آموز ها را در نوردیده . من حتی از دیوار های مدرسه نیز ناله می شنوم . آقای " جیم " استاد حساب و دیفرانسیل مدرسه حالا پنج ماه است ریش هایش را نزده . ریش هایش بلند شده اند و درست تا روی سینه اش آمده اند . آقای " جیم " همیشه صدای خنده هایش از پشت در بسته ی کلاس هم شنیده می شد . خودم دانش آموزشان بودم . ریاضیات تجربی سال چهارم . و خب راستش را بخواهید همان یکباری که در کل دوره ی تحصیلم از کلاسی اخراج شدم ، سر کلاس آقای " جیم " بود . 

آقای " قاف " استاد ادبیات ، حالا چند ماهی می شود که دیگر نمی خواند " ای دیو سپید پای در بند / ای گنبد گیتی ای دماوند " . خانم " ر " حالا فقط ماسک و شیلدش را صاف می کند ، دیگر خبری از سر و کله زدن با آقای " شین " استاد سالخورده ی فیزیک نیست که آقا جان این تخته ها لمسی است ! با ماژیک رویشان نمی نویسند ! کافی است پاورشان را بزنید و بعد با انگشت مبارک شروع به نوشتن کنید ! خراب می شود به خدا ! ، خانم " لام " دیگر کیفش را با روسری اش ست نمی کند ، جز سورمه ، قهوه ای و مشکی ندیده ام این ماه ها بپوشد . چای های خانم " ت " دیگر گرم نیست ، موهای استاد زیست شناسی جوان مدرسه آقای " ی " حالا به سفیدی می زنند ، شکلات های روی میز دفتر فاسد شده اند ، شمعدانی های گوشه ی حیات قهر کرده اند و رز های سمت دیوار ، گل نداده اند . حالا دیگر حیاط مدرسه ، چند صد متر فضای خالی است ! و خیابان های اطراف جای آنکه پر دختر های قد و نیم قد و ماشین هایی باشد که جای پارک ندارند ، فقط یک مشت بقالی است ! خبری از نمازخانه ای که راس ساعت دوازده و نیم کادر و دانش آموز ها در آن نماز ، جماعت کنند نیست ، حالا من همان گوشه ی طبقه ی چهارم روزنامه پهن می کنم و نماز هایم را می خوانم . استاد زمینمان هم که می بیند ، می گوید ساجده ! جمع نکن من بعد تو بخونم ! خوب بخاطر دارم ، روز اولی که ماشینم را ایران خودرو تحویل داد ، کلاس داشتم و با همان ماشینی که پلاستیک های صندلی اش رویش بود به مدرسه آمدم و ماشین را درست دم در پارک کردم ، آقای " میم " استاد هندسه و آمار داخل طبقه راهم نداد که ساجده تا شیرینی نخره حق نداره بیاد سر کلاس و من تا با جعبه ای شیرینی تر برنگشتم راهم ندادند . حالا ماشینم را فروخته ام ، خانه ام را عوض کرده ام ، ماشین برادرم را تحویل گرفته ام و هیچ کس نیست که تا شیرینی اش ندهم مرا راه ندهد ! 

آزمایشگاه مدرسه خاک گرفته ، مدت هاست کامپیوتر های سایت روشن نشده اند ، دیگر راننده سرویسی نیست که با ما دعوا کند تا وقتی کلاس تمام می شود بچه ها را سریع بفرستیم ! دیگر بچه ای هم نیست ! یک مشت اکانت مجازی که نمی دانی کسی پشتشان نشسته یا نه ! جشنواره خوارزمی و شوق سوشیانت برای رتبه آوردن دود شد ! المپیاد زیست هم که بخاطرش کمپل و سولومون و لنینجر خودم را به بچه ها داده بودم هم رفت ، پدر نورا نورولوژیستی که در کانادا زندگی می کرد و نورا هم بنا بود بعد از امسال به او ملحق شود هم دیگر تماس نمی گیرد تا از وضعیت فرزندش بپرسد ، دیگر گریه ای نیست که بگوید " خانم توروخدا صحبت کنین دفعه ی آخرمه " دیگر خبری از کشک بادمجان های خانم " ف " در تایم استراحت و ناهار ما نیست . سپیده ای هم نیست که کار های هفته ی بعد را که من باید بکنم در دفترچه اش در صفحه ای روبروی تکالیف بچه ها بنویسد تا همه مان وظایفمان را به خوبی انجام دهیم . دیگر خبری از چک کردن ناخن های بچه ها و " آخه خانوم " های دختر ها و دعوا های خانوم " عین " نیست . خبری هم از جیغ های بنفش صبا وقتی گربه های مدرسه را می دید نیست ! دیگر اولیایی هم نیست که مرا کنار بکشد و بگوید " خیلی کار خوبی می کنی همش صورتی و زرد و آبی تنته ، به خدا بچم که هیچ من و باباشم میبینیمتون دلمون شاد میشه ! چیه همش مشکی می پوشن ! " حالا دیگر شیفت های دوازده نفره مان چند روزی است شده است پنج نفره ، گفته اند لب تاب هایتان را بردارید و در خانه کلاس های مجازی را اداره کنید . آقای " صاد " استاد عربی که استاد خودم هم بودند ، مرا کناری کشید و گفت " ساجده ! دیگه همون یه ذره نوری که صبحای سه شنبه که میومدم به صورتم می خورد ، دیگه نمی خوره " 

دیگر مدرسه ای نیست ! امیدی نیست ! شوری نیست ! حال خوبی نیست و حالا ما فقط یک مشت زن و مرد سالخورده و رنجور و موی سپید کرده ایم که روز ها را از پس هم می گذرانیم و با بی حوصلگی روی اکانت های اسکای روممان تایپ می کنیم سلام ! 

____

#س_شیرین_فرد

+ ولی انصافا هرچی که نیست استرس کنکور تو بچه های دوازدهم خیلی خیلی هست ! یعنی حق هم دارند اما دارند نابود می شن ! پریشب فاطمه دانش آموز دوازدهم بهم پیام داده که خانوم خیلی زور داره این همه بخونیم بعد بریم سر جلسه کرونا بگیریم بمیریم ! شوکه شدم از حرفش ! 

+ مدت زیادی بود نمی نوشتم و دوست نداشتم بنویسم اما پیام دیشب یکی از دانش آموز هام که عجیب به جونم چسبید و یه جورایی عیدی ِ نوپ ِ عید غدیر من محسوب می شد باعث شد تا بنویسم 

+ بغل یکی از ارکان اصلی کلاس های من بود که الان نهایت رکنی که بتونم تو کلاسای مجازیم داشته باشم در آوردن ماسکمه که منو واضح ببینن ! 

+ روزای اول تعطیلیا قند تو دل بچه ها آب می شد هی بخاطر آلودگی هوا ، اعتراضات آبان تعطیل میشدن اما کم کم تعطیلی ها که از دوماه گذشت ، بهم پیام میدادن و می گفتن دلمون برای مدرسه تنگ شده ! 

+ بدبختی امتحانا هم مجازی بود ! جایزه ی اون هایی که معدل بالای نوزده می گرفتن همیشه این بود که بشینم رو پله و اون ها بشینن دوتا پله پایین تر ، بعد با دست هام موهاشونو شونه کنم و ببافم ، این جایزه ی شیرین و خوب رو خانم " الف " استاد عربی سال اول دبیرستانم برام به یادگار گذاشت و بهم یاد داد یه دست مادرانه چقدر میتونه دلنشین و به یاد موندنی باشه . 

+ فکر کنم معلمی ، این روز ها خیلی دلگیره و سختی کار بهش تعلق می گیره :) ! 

+ ولی خداوکیلی از اینکه دردسر هر هفته قرص آهن دادن به بچه ها و مطمین شدن از اینکه می خورن و هر ماه ویتامین دی دادن بهشون و مطمین شدن از اینکه قورتش دادن رو نداریم عمیقا عمیقا عمیقا خوشحالم ! با تشکر :| 

+ روز های اول آموزش مجازی خیلی خیلی خیلی روز های فانی بودن ! من چون از همه کم سن تر و به نوعی با تکنولوژی اخت ترم بیست و چهار ساعته یا داشتم تلفن جواب میدادم یا اپلیکیشن نصب می کردم تو سرم می زدم که برای بار بیستم بگم داداش من ، خواهر من اونی که شما منظورته تلگرامه ! نه تل گرام ! :| اصولا وقتیم که در هیچ کدوم از این حیطه ها فعالیتی نداشتم ، داشتم فیلم تدریس چک می کردم و ایراد فنی می گرفتم ! به خدا الان اینقدر خوب حساب دیفرانسیل و نوسان و اسید و باز و هندسه آمار بلدم خدا میدونه . روزای اول که پدرم در اومد مخصوصا با دبیر های آقا که برادر من شما با گوشی داری فیلم میگیری از دو متری جان جدت با مداد ننویس ! بزرگتر بنویس ! بلند تر صحبت کن ! فوکوس کن . از شما چه پنهون یه چند روزی هم دوربین برداشتم در راستای ارتقای آموزشی تصویر برداری کردم بعد گفتن نه این زیادی شبیه سی دی های آموزشی و قلم چی و شبکه آموزشه تصویر برداریش :||||| اصولا روزای اول رمزگشایی می کردم که کی چی داره درس میده بعد به این حرکت انقلابی دست زدم و  الان حرفه ای شدم ، بهم میدن من تایپ می کنم می فرستم :/

+ خیلی دوست دارم یه روز که میرم مدرسه لب تابمو جا بذارم ولی متاسفانه تا حالا فرصتش پیش نیومده :|

+ در پایان خیلی سپاسگزارم که آموزش ها مجازی شد چون تو هفته روزی نبود که دبیری معاونی مشاوری چیزی منو واسه پسری برادری کسی نپسنده :||| 




کلمات کلیدی :

باید کمی بد را بلد باشی ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/4/24 10:44 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

به تندی برقی که بی درنگ ، پس از صدای چفت شدن کلید ؛ خیابان های سیم را گز کرده خودش را پلک بر هم زدنی به نور بدل می کند ، ماشین حمل بار از مقابل چشم های من و مهدی دور شد . شش کارگر جوان ، تیز و چالاک تند تند ، اثاث ها را جابجا می کردند ؛ تخت من ، تخت مهدی ، میز تحریر هر دویمان ، کتابخانه ها ، کمد لباس ها ، دو پاتختی ، تاب و میز آرایش من و دوچرخه و کنسول مهدی و چند بسته ی کوچک لباس و چند کارتنی کتاب ... همین بود ! کل زندگی من و مهدی همین بود . تمام آنچه از مادر داشتیم ، از پدر داشتیم ، از زندگی اوج ِ نو ، جوانی هامان ... . نفخ صور ما این بود ! صدای پا های کارگر ها میانه ی راهرو و پله ها و چهره های ماتم زده ی من و مهدی که خیره مانده بود به رفت ها و آمد ها . شب اول ، روی همان دشک هایی خوابیدیم که بنا بود روی چهارچوب تخت هامان سوار شوند ، دشک ها به میانه ی زمین پهن بودند ، من و مهدی ، ناز پرورده هایی که رنگ چکش ، میخ ، طی و جارو و دستمال ، رنگ لامپ صد سوخته ، رنگ واقعی زندگی ندیده بودیم و نمی دانستیم این چهار تکه چوب چطور باید روی هم سوار شوند ، دشک ها روی زمین پهن بودند .  زمین ِ خاک گرفته ای که چهار سال هیچ سکنه ای به خود ندیده بود ، زمین بازی حشرات مختلف .. زمین طبقه ی دوم خانه ای نه چندان کوچک و قدیمی ساز ... صبح روز بعد ، درست وقتی دخترکی که تازه شمع شانزده را فوت کرده بود داشت برادر پانزده ساله اش را از خواب بیدار می کرد تا با هم به مدرسه بروند ، کم کم باورمان شد ، این زندگی جدی است ! جدی و بی رحم ... 

ما میخ دست گرفتیم ، چکش دست گرفتیم ، طی و دستمال و جارو آشنا شدیم ، لامپ صد سوخته را تعویض کردیم و کم کم داشت رنگ واقعی زندگی نمایان می شد . دقیقا دو روز بعد از اینکه هرآنچه از زندگی شیرین گذشته ، هر آنچه از کودکی نکرده بزرگ شدن هامان داشتیم را جابجا کردیم ، کم کم اثاث خانه خریدیم ، اولی اش یک یخچال سفید رنگ بود کمی از قد من بلند تر ، تلویزیون ، گاز ، مبل های راحتی ، فر ، فرش ها و ... نیز کم کم به آن ها اضافه شدند . شانزده و هفده ساله بودیم که شدیم خانم و آقای یک زندگی . روز ها از پی هم می گذشتند ، صبح مهدی نان می خرید ، عصر که از مدرسه می آمدم غذا می پختم ، از بالای نردبان افتادیم ، چوب پرده نصب کردیم ، پرده آویزان کردیم ، جوراب های مهدی را دوختم ، مهدی پریز های خانه را بست ، خرید خانه می کردیم ، بیماری دیگری را پرستار بودیم ، شب هایی از بد شدن حال من مهدی وحشت کرد ، کمک طلب کرد ، صبح هایی که با مهدی صبحانه نخورده و بی هیچ حرفی بیرون می زدیم ، درد بزرگ زندگی هر دویمان را تا مدت ها محکوم به سکوت کرده بود . کم کم بزرگ شدیم ، نو ، جوانی نکرده ، زخمی عمیق و ناگهان پیرمان کرد . بار مسیولیت هایی را به دوش کشیدیم که تا این روز هیچ کداممان با آن ها آشنا نبودیم . وعده های اول غذایی ما تماما غذای بیرون بود ، آشپزی بلد نبودم ، تابحال آشپزی نکرده بودم و هر بار از پس تلاش های نافرجام من ، اتفاق جدیدی رخ می داد . شور شدن ، آتش گرفتن ، سوختن ، نپختن و به قول مهدی غذا هایی که مزه ی مرگ می داد و ما از خجالت هم دم نمی زدیم و می خوردیم .  غذا پختن ، خرید خانه ، ظرف شستن ، جارو ، گردگیری ، لباس ها ، خراب شدن یخچال ، نصب کردن کولر ، کودکی نکرده و ناخواسته من و مهدی شده بودیم پدر و مادر های یک زندگی جدید و باید در حق خودمان ، در حق دیگری هم پدری می کردیم ، هم مادری و هم خواهری و برادری ... 

درد تنهایی ، درد بیش از مسیولیت یک خانه و خانواده ی جدید بود ، به خودمان که آمدیم فهمیدیم درست شبیه هلو های روی سبد میز وسط مبل ها ، دل هم می پوسد . دل که بپوسد نه می شود دورش انداخت و نه نگاهش داشت ، باید تحمل کرد . دل من و مهدی پوسیده بود . داشت می گندید . به خودمان آمدیم معنی دل مردگی فهمیدیم ، فهمیدیم مثل همستر کوچکی که هدیه اش گرفته بودم ، دل هم می میرد و عجیب دل ما داشت جان می داد .  درد بیش از مسیولیت تازه و چشم بر هم زدن بزرگ شدن و کار هایی که همه شان برایمان اولین بار بود . شب هایی که ما دو تا ، دو بچه ی هفده و شانزده ساله ، دبیرستانی و غمگین انیس و مونس هم می شدیم . دعوا می کردیم ، شیطنت می کردیم ، اشک می ریختیم ، می خندیدیم ، قهر می کردیم . من بودم و مهدی فقط ما دو تا ... کم کم بزرگتر شدیم ، سال بعد یک پراید مشکی رنگ در پارکینگ ما جا خوش کرد . من گواهینامه گرفته بودم ، سر کار می رفتم و مهدی افسردگی و اضطراب شدید تمام این سال های مرا پرستاری می کرد . دنیا بنا کرد بزرگ ترمان کند ، دختر و پسری که تا روز نفخ صوری که از مدهوشی بیدارشان کرد در خانه ی ویلایی چند صد متری پدرشان زندگی می کردند و با عطر صاحب خانه و اجاره و اثاث کشی نا آشنا بودند حالا باید با درد فوت صاحب خانه و موعد تحویل خانه سر می کردند . خانه ی جدید گرفتیم ، وقتی به خودمان آمدیم که دوتایی ریز ریز می خندیدیم و طرح ساخت کابینت ها ، رنگ کمد ها و رنگ دیوار ها را تایید می کردیم ، به این مصالح فروشی و آن رنگ فروشی می رفتیم و آنقدر بزرگ شده بودیم که انتخاب می کردیم ، رنگ دیوار های خانه مان را ، پرده هایش را ، در هایش را ، رنگ نرده های بالکن را ، به نوبت بالای سر کارگر ها بودیم ، تا ضرب الاجل تعیین شده از سوی ورثه ی صاحب خانه ی قبلی یک تیم سی نفره متشکل از نقاش ، کابینت ساز ، لوله کش ، برق کار ، آهن بر ، گچ کار و  نصاب در خانه از ساعت هشت صبح تا دوازده شب کار می کردند . بعضی روز ها من نظارت می کردم ، بعضی روز ها مهدی و بعضی وقت ها دوتایی . ریز ریز می خندیدیم ، هجده و نوزده ساله بودیم که من کار تحویل می گرفتم ، مهدی درستی کار ها را چک می کرد و هنوز شور نوجوانی درمان خفته بود . تنها که می شدیم ریز ریز می خندیدیم و در مقابل دیگران دختر و پسر سخت گیری بودیم که کار می خواستند . ما اینقدر بزرگ نشده بودیم که اینقدر جدی باشیم ، اینقدر بزرگ باشیم ، گه گاه مقابل روی دیگران با هم می زدیم زیر خنده ، می دویدیم ، می چرخیدیم ... گذشت ، گذر زمان مسیولیت های تازه ای به ما هدیه کرده بود . 

پنچری گرفتیم ، ماشین هل دادیم ، تصادف کردیم ، بیمارستان رفتیم ، زمین خوردیم ، بلند شدیم ، در آسانسور گیر کردیم ، فریاد زدیم ، خندیدیم و گریستیم ، من شلنگ گاز کوتاه کردم و متصل کردم ، مهدی برق خانه را از جعبه ی تقسیم وصل کرد . کار هایی که زنانه و مردانه بودنش مهم نبود و باید انجام می شد . زنانه بود ، مردانه بود و ما دو تا بچه ... کار هایی که تا بحال انجامشان نداده بودیم ، فاز و نل تشخیص دادیم ، از روی کاتالوگ ها تخت سر هم کردیم ، از روی سرچ اینترنتی غذا پختیم ، با پرس و جو مرغ پاک کردیم ، بسته کردیم ، فریز کردیم  و تمامش تنها بود ، من و مهدی ، فقط ما دو تا ... بار یک زندگی سخت بود ، سنگین بود و ما بار سنگینی به دوش می کشیدیم که خود نمی دانستیم ، این را امشب فهمیدم ، درست وقتی که به خانه آمدیم و دیدیم از وقتی که رفته بودیم برق نیامده بود ؛ هشت ساعت تمام . این را امشب فهمیدم وقتی کلید را در قفل در چرخاندیم و دیدیم هنوز برق نداریم ، وقتی مهدی به سمت جعبه ابزار دوید ، فاز متر برداشت ، من کیفم را روی زمین پرت کردم و چادرم را روی مبل مچاله کردم و با هول و هراس به سمت یخچال رفتم و دیدم تمام مرغ و گوشت ها آب شدند ، وقتی مهدی فیوز ها را برای بار دهم چک می کرد ، وقتی من توی راهروی طبقه به دنبال جعبه تقسیم بودم ، درست وقتی من نور چراغ قوه ی گوشی ام را گرفته بودم سمت دست های مهدی که با فاز متر به دنبال علت می گشت ، سرم گیج رفت . دنیا به دور سرم چرخید و تمام این سال های درد ، سال های بار سنگینی که به دوشمان بود و نمی دانستیم ، در برابر چشم هایم می چرخید ... کی اینقدر بزرگ شدیم ؟! کی مهدی اینقدر مرد شده بود ؟! کی من اینقدر زن شده بودم ؟! دست هایم را بو کردم . بوی درد می داد ، بوی یک بار سنگین و دلم عجیب هوای زمین گذاشتن این سنگینی را کرده بود ... 

 

____

#ساجده_شیرین_فرد

+ دنیا بنا کرد ، بد باشد ...

+ امشب یهو وقتی دستای مهدی رو توی جعبه برق دیدم دلم گرفت . به اندازه ی تموم این سالها دلم گرفت ، پوسید ، مرد و له شد ... درد امشب ، درد تمام این سال ها بود و حرف های من ، حرف هایی به عمق این همه سال که فقط تونستم ذره ایش رو بنویسم . هول هولکی و تند تند از ترس اینکه نکنه این حرف ها سخت تر از این که جونم رو طلب می کنند ، ازم بگیرنش ... 

+ شاید به چشم چیزای ساده بیاد ، جارو ، درس ، لامپ عوض کردن و ... اما مسیولیت سنگینیه ... من و مهدی حتی هفده سال هم نداشتیم ... 

+ شجاعت ! همیشه می گفت قلمت شجاعت خاصی داره و امشب که اینقدر بی پروا نوشتم ، تازه این شجاعت رو درک کردم ...

باشد که سال های بعد ، نگاهم خورد به بیست و چهار تیر ماه هزار و سیصد و  نود و نه ، نگاهم خورد به امشب ، متنی که نوشتم رو برای بچه هام بخونم و تهش بگم آخیش .. مهدی بهم لبخند بزنه و با هم بگیم ، به سنگینی اش می ارزید ... 

+ دوست دارم بار سبک کنم ، نمیدونم ! شاید این بی پروا نوشتن درست وقتی که چهار سال میشه دیگه به نام مستعار کار نمی کنم و همه جا اسم ساجده شیرین فرد هست هم بخشی از این پروسه ی سبکی باشه ! 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر