سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
خداوند ـ عزّوجلّ ـ، هرگاه بنده ای را دوستبدارد و او اندکْ کار خیری انجام دهد، در برابر آن اندک، به اوپاداشِ بسیار می دهد و دادن پاداش بسیار در برابر کارِ اندک، براو سنگین نمی آید . [امام صادق علیه السلام]

شبیه من ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/10/5 9:38 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کلید را به قفل در انداختم . دست هایم را نای تکان خوردن نبود . یک ، دو ، سه دور کامل کلید چرخ زد . دستی که به دستگیره ی در التماس می کرد گشوده شود و زانوانی که یارای آمدنشان نبود . در را گشوده بودم اما ، قامت خمیده ام تکیه کرده بود درست به دستی که روی دستگیره ، وزنم را آویزان می کرد و دست دیگرم به دیوار چنگ می زد . سرم را انداخته بودم و آرام بغضم را می خوردم تا از کنار همسایه هایی که در راهرو بودند ، با یک سلام چند ثانیه ای و بی هیچ حرف دیگری ، عبور کنم تا به احتضار خودم برسم . نیمه جان نازک تنم را می خواستم روی دست بگیرم و کشان کشان به داخل حیاط پاییزی خانه بکشم . درخت ها ، شکوفه نداشتند . بی بار مانده بودند با شاخه هایی که در حسرت برگ های روی دست جان داده ، خشک شده بودند . 

گربه ای ، درست کمی آن طرف تر خودش را می کشید به دیوار . نمی دانم چرا ، اما در را باز نگه داشتم تا او هم با من داخل شود . شاید می خواستم در بی پناهی خودم ، پناهش دهم . همین که آمدم راهم را بگیرم و بروم ، گربه ی خاکستری سفید ، دوباره خودش را به دیوار کشید . نگاهم را از راه دزدیدم . این روز ها ، چیزی که در خیابان های این شهر غریب کم نبود ، گربه بود . تن به دیوار کشیدنشان ، برای مردم بی تفاوت این روز ها ، عادی بود . من هم یکی از همان مردم خاکستری ... اما این بار ، این یکی جنسش فرق داشت . نگاه هایش ، دست هایش ... گویی دخترکی تنها ، دخترانگی این سال های محکم ایستادنش را از دیوار طلب می کرد . چه آشنا ... ! زانو زدم . من بهداشتی دست استریل ، دستم را بی اختیار دراز کردم ، درست به نحیف جانش ... ! اولش ترسید . چقدر شبیه من بود . آنقدر این سال ها را سخت جنگیده بود که نوازش ز یاد برده . چقدر شبیه من بود و چقدر حالا حس می کردم ، تنها نیستم . 

زانو زدن کافی نبود . با همان چادر تازه شسته شده ی غرق در رایحه ی گل های لوندر نرم کننده ی گران قیمت خارجی ام ، نشستم کنارش . آرام آرام نزدیکم شد و با هر قدمش ، بغض من به گلو نزدیک تر ... 

دستم ، کشیده شد به سرش . او هم مثل من ، دختری تنها بود که تمام سال های عمرش را بی رحمی خیابان های سرد ، بی آنکه خودش بخواهد از او دزدیده بود . بغضم آرام به چشم هایم شکوفه کرد . همان حلقه شور آبی که این سال ها آنقدر به جانم باریده بود که خشک شده بودم  ، دوباره در چشم هایم سرچشمه کرد . همان جای همیشگی ... 

دست هایم ، بی اختیار به نوازش این سال های محکم ایستادنش ، دراز شده بود . دختری بود ، درست مثل من . دخترانگی های لطیفش ، خاک خورده بود . نم خیابان کشیده بود ، تمام این مدت لطافت برگ گل ناز دخترانه ای را ، گمشو ها و لگد ها و دست های سردی که به ترساندنش دراز می شد ، له کرده بودند . چقدر شبیه من بود ... 

برایم ناز می کرد ، برایش ناز می کردم ... سرش را به سینه ام می گذاشت ، دست های سرد لرزانم را دور تن نازکش حلقه می کردم . آرام می گریست ، آرام می گریستم ... 

او ناز می کرد ، من ناز می کردم . او اشک می ریخت ، من اشک می ریختم . او جان می داد ، من جان می دادم ...

او هم مثل من ، تمام این سال ها را باید می خندید ، بازی می کرد ، ناز می کرد ، خودش را لوس می کرد ، دست های دخترانه اش را به دنیای شیرین لاک های رنگارنگ می برد و برایشان ، یک جان رنگی می خرید . اما دست های او هم درست به مانند دست های من ، به جان رنگ لاک ، رنگ کبودی و خون گرفته بودند و بس ...

تمام این سال ها ، محکم ایستاده بود . یک عمر را آنقدر استوار مانده بود و زخم جان دیگران به جان خریده بود که دیگر نای ایستادنش نبود . چقدر شبیه من .. 

دست هایم را نگاه کردم . او خاکستری سفید نبود . او سفید سفید بود . تمام این رد سیاه ، دوده ی خیابان های بی انتهای درد بود که به مهربانی جانش را خانه شان کرده بود . درست شبیه تن خاک خورده ی من ..  

اصلا دست های او ، تن او ، خود او ، شبیه  من نبود ! خود من بود ... همان دست هایی که این سال ها ، تمام این تن زخمی را به زحمت به دندان کشیده بودند ، مرهم گذاشته بودند و همین دست ها ، تنها انگشت هایی بودند که رد خونین اشک ها ، ز گونه پاک کرده می کردند .

شانه ی گرمی که این سال های بی کسی طلب کرده بودم ، بازوان محکمی که تکیه گاهشان می خواستم ، تمام این سال ها همین دست ها بودند و بس ... همان گرمایی که دلم می خواست تمام این سال های درد را برایشان ببارم و دست گرم به سرم بکشند و آنقدر آرامم دهند تا سرم به تکیه گاهشان ، آرام آرام به خواب رود ...

دستم را دراز کردم . مثل تمام مدت بی کسی بی پایانم ، سرم را روی تنها شانه ی گرم این سال ها آرام دادم . سرش کنار سرم ، آرام گرفت . با هم باریدیم . این بار ، دختری از جنس من ، منی از جنس او ، تنهایی های بی کسمان را به جان بی جان خود ، خریده بودیم . 

من آرام گرفتم ، او آرام گرفت . کنار هم چشم روی هم گذاشتیم و تا صبح ، در سرمای بی رحم زمستان نوجانی ، تازه از راه رسیده ، اولین رویای رنگیمان را گرم ، زندگی کردیم . 

___

#س_شیرین_فرد

اون شب ، حس می کردم دیگه ساجده باید تمام بشه . وقتش رسیده ساجده خودخواه بشه و خودش رو از همه بگیره و همه رو به دردسر بندازه تا سعی کنن یکی مثل اون رو برای سیبل تیر های سمیشون پیدا کنن . اون شب می خواستم خودخواهی کنم و کاری رو انجام بدم که ساجده رو برای همیشه راحت می کنه از درد کشیدن . اون شب قرارم با خودم این بود . برای خودم قهوه دم کنم و بعد شروع کنم به شمردن قرص های رنگارنگ و با هر شماره ، یکی بخورم . می خواستم ببینم چند شماره طول می کشه تا دنیام رنگی بشه اما وقتی در رو باز کردم ، یکی مثل خودم بی پناه ، یکی که تمام این سال ها رو مردونه جنگیده بود ، بدون شمردن دنیامو رنگی کرد ، دنیاشو رنگی کردم ... 

اون شب راحت خوابیدم

شاید اولین خواب راحتم ، در تمام این سال ها . 

احساس اون شب هیچ وقت به کلمات نمیگنجه ، هرچقدر هم که ادبیات عاشق باشه اما دوست داشتم بمونه به یادگار ولو همه ی اون حس نباشه ... !




کلمات کلیدی :

معلم نه ، دوست دارم عاشق شوم ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/10/3 12:31 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صدای دست های دستگاه چاپگر چابک و جوان رنگی ، ساکت تر از خرناسه های  گرفته ی زیراکس پیر ، دفتر کوچک فنی را شلوغ می کرد . 

زیراکس پیر ، با صدای لرز لرزانش در گوشه ی سمت راست مغازه جا خوش کرده بود و آرام تکان می خورد و صبر را به کاغذ ها ، درست سیاه و سفید ، رنگ می پاشید و یواشکی نگاهی به چاپگرهای رنگی زرنگ آن سمت مغازه می انداخت که داشتند تند تند ، عجله را به سرعت روی گلاسه های مات من می زدند . 

پیرمردی ، درست در صندلی کنار من پایش را روی پا انداخته بود . کت و شلواری طوسی رنگ و پیراهنی آبی . با یک بافت به رنگی کمی پر رنگ تر از کتش ، دور تا دورش پر بود از دستخط مردانه ای ، گچ خورده و میان جان گچی واژه هایش ، چند صفحه ای سفید تر  با فونت بی نازنین جا خوش کرده بودند . 

نگاه زیراکس پیر ، با دست های پیرمرد عجیب اخت شده بود . زیراکس پیر ، سر صبر سیصد برگ را می زد و پیرمرد از وقتی من آنجا بودم ، برای بار چهل و هشتم سوال های امتحانی ریاضی و حسابان و دیفرانسیل دبیرستان صادق را چک می کرد . چهل و هشت بار خودش و سی و هفت بار دو جوان کارمند دفترفنی ، مو به مو مسئله ها را چک کرده بودند اما باز هم با همان دست های لرزان ، خودکار بیک آبی را دست گرفته بود و سوال ها را زیر و رو می کرد و برای بار پنجاهم هر کدام را از دو راه حل یا بیشتر ، حل می کرد و مطمین می شد . سرش پایین بود و مدام میان این کاغذ و آن کاغذ ، با همان صبر عجیب به دنبال عدد و رقم و کسر و ممیز و اعشار می گشت . رد عینکی ، گوییا سی و چند سالی بود که بر بینی اش ، جا خوش کرده بود . گه گاه ، تک سرفه ای می کرد و گچ روی دستمال کاغذی اش ، پخش می شد . 

بلند شدم تا چاپ هایم را تحویل بگیرم ، پیرمرد هم با من بلند شد و دست هایش را تکیه داد درست به میز سمت راست من . کارمند ، با من قیمت ها را چک می کرد :

- سیزده و پونزده ، بیست و شش و ده ...

همینطور عدد ها را بلند بلند کنار هم ردیف می کرد . پیرمرد نگاه را از بالای عینک انداخت درست روی دست های کارمند . انگار پسر بچه ای بازیگوش مقابل تخته ای سیاه و گچی ، ایستاده بود و درس پس می داد . 

- تا اینجا که میشه چهل و ...

- نه دیگه ! همین اول کاری اشتباه می کنید !

نگاه پیرمند ، رضایت گرفته بود .

سرم را بلند کردم و ادامه دادم : سیزده و پونزده میشه بیست و هشت . بیست و هشت و سیزده میشه سی و یک ...

با سی و یک گفتن من ، پیرمرد پوزخندی زد ؛ دلمونو به کی خوش کردیم ! سری به تاسف تکان داد و زیر لب دوباره چیزی زمزمه کرد . بعد نگاهش را دوباره روی کاغذ های خودش کشید . 

- نه دیگه خانوم ، ببینید .

دوباره حساب کردم . شد سی و یک ... 

این بار بلند حساب کردم . باز هم شد سی و یک 

بی آنکه سر پیرمرد تکان بخورد ، چشم هایش به سمت من گشت . 

برای اولین بار در تمام این یک ساعت و پانزده دقیقه ی انتظار ، چشم هایم با چشم های پیرمرد ، برخورد کرد .

چشم هایش ، چشم های مرد خشک ریاضیات نبود . چشم هایش دیفرانسیل و انتگرال نمی دانستند ، چشم هایش بی زاویه بود ، بی مشتق . چشم هایش ، چشم های پدری بود که این سال ها مردانه ایستاده بود به پای هزار هزار دختر و پسری که با این نگاه ها جوانه کرده بودند ، قد کشیده بودند و حالا داشتند به بار می نشستند . در چشم هایش ، می شد چهل سال گذشته را به زلالی آیینه و روانی آب ، خواند .  چشم های پیرمرد ، همان سبک بالی شوق پدرانه ی گام های اول کودکی نو قدم را پرواز می کرد . همان دست های مردانه ی با قدرتی که گام های اول را تکیه گاه می شود بر جان نحیفی بازیگوش و بعد رهایش می کند و از دور حواسش به تلو تلو خوران قدم قدم های سست هست . همان قلب نازک پدری که با هر زمین خوردن نازک گلش ، هزار تکه می شد . چشم هایی که تمام این سال ها را جای معلمی ، پدرانگی کرده بود و قدم قدم های استوار شاگردان قدیمی را ، سربلند ، به افتخار ایستاده بود . 

چشم های پیر مرد ، چشم های انسان نبود . اصلا چشم های زمین نبود ... پشت بازتاب تمام عدد و رقم های اشک خورده ، دنیای دیگری بود درست به قاعده ی عشق ، بنا شده و چه ناشیانه پنهانش می کرد ، پیر ریاضیات ...

نگاه هایم خیره مانده بود به باغ رویایی که پشت پلک های چروکیده ی افتاده اش ، پنهان کرده بود . سکوت صداهای سرم ، دفتر را در خود می نوردید . 

خم شدم ...

درست جلوی کفش های واکس خورده ی مردانه اش ، زانو زدم . دست های چروکیده اش در دست گرفتم . زبر شده بودند ، لک گرفته بودند اما هنوز گرم بودند .. یک دل سیر نگاهشان کردم . تمام جانم ، عطر گچ نم خورده ای را شکوفه کرد . 

خم شدم ، دست هایش را بوسیدم و رفتم . 

 

___

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

نامی است بس دخترانه ، یلدا

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/10/1 3:16 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 روح تمام آرزو هایش را می دمد به جان نازک قاصدک .. 

قاصدک جان می گیرد و شیراز ، می بالد به دم و بازدم یگانه دخت آسمان که ممد حیات است و مفرح ذات و چه شراب نابی است ، خون رگ هایش ... ! 

دخترک ، نگاه بی تابش را بدرقه ی راه قاصدک می کند . دست دلش بی قرار ، دست قدم هایش را می کشد به سمت پرواز آرزو ها ... 

دخترانگی های لطیفش ، حالا دست انداخته اند درست به دیوار زمین . نوک پنجه هایش را نردبانی می کند به بلندی بدرقه نگاهی ، چند قدم بیشتر ...

دست هایش ظرافت وجودش را بالا می کشند و انگشت های پایش ، بار ظریف را کمک می کنند تا مبادا چال های کوچک کنار انگشتانش ، بار خستگی دریا کنند ...

قاصدک ، راه مه پیش می گیرد و نفس های نسترن به شکرانه ی اجابت آمین هایی که به آرزوی دخترک گفته اند ، اشک شوق می ریزند ؛ به لطافت شبنم ...

صدای هور می آید : یلدا جان ، دخترم ... !

چشم های دخترک هنوز خیره مانده اند ، دلش نمی آید دل بکند ... :

- فقط یک دقیقه بیشتر ... ! 

 

_____

یلداتون ، مبارکا ..

یک دقیقه بیشتر از روتین همیشه ، فرصت هست که کنار هم باشیم و شاید اون یک دقیقه برای دوستت دارم های نگفته ایه که نمی دونیم سال بعد فرصت میشه به هم بگیم ، یا نه ...

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

حالا دیگر می گذارم که بگذارید به درد خودم بمیرم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/9/22 12:40 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تا یک نقطه ی تاریک در زندگی ، در مسیر تاریک ِ تا آن نقطه یعنی درست تا تاریک ترین نقطه راهی پیش روست ؛ سراسر درد ...

ابتدای راه ، گام هایت استوار ، بلند و محکم بر سر زمین می کوبد شجاعت و امید را اما کمی که رد خونی دست های بی رحم روزگار بماند بر تنت ، کم کم تحلیل می روی ...

کم کم جانت نیمه جانی می شود که دست می اندازی به هرکجا تا آن قدم ها را باز گردانی ... 

کمی بیشتر که بگذرد ، درست پیش از همان تاریک ترین نقطه ، دستت را دراز می کنی و به تنها چیزی که زورت می چربد ، چنگ می اندازی ؛ عکس پروفایل ... !

پروفایل های آدمی خانه شان است ، حواستان به عوض شدن تند تند آنها ، به پس زمینه های سیاه و خاکستری ، به دود و خاک و خون ، به جنگ و غم و خستگی شان بیشتر باشد ... !

کم کم استوری هایت تغییر می کنند . اول آواتار و حالا استوری ، پست ...

دست می اندازی به هر آنچه که دیگران ببیند ، ببیند و تو بی آنکه غرورت را له کنی ، بیایند و ریپلای دهند چه شده تا برایشان بباری ! 

کمی بعد تر که کسی نمی آید ، خودت را برای دیگران می شکنی ... به امید پابرجا بودن همان قول های کودکی ؛ تا تهش هستم !

اما تو به ته رسیده ای و هیچ کس حتی در ابتدا هم با تو نبود !

آدم ها به یک جایی که برسند ، جایی که درست من ایستادم ... به تاریک ترین نقطه  ؛ دیگر نه پروفایل عوض می کنند ، نه استوری می کنند ، نه پست ، نه تراشیدن مو ها از ته و نه حتی لباس تیره ... !

می رسند به یک نقطه ی پایان تا اجازه دهند آرام آرام در خودشان بمیرند ... !

آن نقطه ، همان نقطه ی خوبم های تکراری ِ اجبازی ، همان جایی است که تصمیم می گیرند برای خودشان یک کاور درست کنند مثل زندگی عادی تمام آدم ها تا مجبور نشوند به دلسوزی های ساختگی و نگاه های ترحم آمیز بی وقفه و فیلم های بازی شده ی نگرانت هستم ، جواب دهند ... ! تظاهر می کنند خوبند و در بطنش ، به درد خودشان می میرند  !

____

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

نبودن مرا هم تو گردن گرفته ای ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/9/13 12:3 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مثل ماه شب چهارده درست وقتی قرص کامل ز پشت پرده ی سیاه شب ، بیرون می کند تا ز بلندای آسمان خبر گیرد ، دلداده ی بی وفای خویش را ، نظر می کنی ...

صبرت نیست و چون مه بی رحم نیستی تا هر سی روز ، یک بار رو نمایان کنی و آسمان به سور دیدار تو ، چراغ ماهتاب آزین بندد و آب روی آب ، قد بلند کند ، مد کند تا دستش به آسمان برسد و هر بار قدقامت عشق آب را به جزری عمیق ، زمین زنی ... 

نه ... 

تو ماه نیستی که مه ز دست تو عشق ، تکلیف کرد و مه شد . تو ماه نیستی ، هور هم نیستی ، آب نیستی ، تو ای دلیل ماه شدن ماه ، دلیل هور شدن هور ، دلیل آب شدن آب ، ای جان تمام دلداده ها که به تبرک دست کشیدن عمویت بر زلف پریشان آب ، ماهی ها تا امروز بوسه می زنند قطره قطره ی اشک های آبی را که در هجران ، خود را در اشک های خویش غرق کرد !

جانم به فدای دل بی قرار تو ، مهربان پدر که تاب نمی آوری به صبری حتی به کوتاهی هفت روز ... ! 

و با اینکه هر بار مشق ناتمام عشقی که فراموش کرده ام ، دلت را می شکند اما باز هم چند روز صبر می کنی ، گرمای دستت بر دستم می نشانی ، قلم گرفتنم یاد می دهی و تکلیف می کنی عشق هستی را و باز هم فراموش می کنم ... 

و باز هم نگاهم می کنی به امید ... 

نه ...

جان نازکت ، می شکنم و باز هم چند روزی دوام نمی آوری تا دست کشی بر سرم و قنوت اشک آلودت را بدرقه ی راهم کنی ...

مهربان پدر ...

ای که منم پنهان شده و باز هم تو گردن می گیری غیبت مرا ... 

ای دلیل مهربان شدن مهربانی ... !

ای دل بی تاب 

نگه بی خواب

می آیی با هم ، یک قرار عاشقی بگذاریم ؟!

من تکلیف عشق کنم به تمام وجود و تو ، بیا تا لوح زندگیم به دیدارت امضا کنی ... ! 

نه از شنبه ، نه از فردا ، نه از رند شدن ساعت ، برای تو همین ثانیه ها هم به قدر کافی دیر کرده ام .. 

از همین حالا ، می آیم 

تو فقط ، 

حاضری بزن ...

 

____

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

فاتحه ای لطف می کنید ؟

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/24 8:30 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دانه دانه بلند می شدیم و از خودمان می گفتیم و با یکدیگر آشنا می شدیم ؛ زهرا سادات ، مهسا ، ملیکه سادات ، مریم سادات ، ریحانه ، زهرا ، فاطمه ، شهرزاد و سارا ... ، درست همان روز اولی که همدیگر را دیدیم ، بذری در دل دانه دانه مان جوانه زد . بذری که تا امروز ، درست یک سال بعد از پیش دانشگاهی ، دارد ریشه می داوند به تمام جان و تنمان ، بذری که ریشه داد ، ساقه داد ، برگ داد ، گل داد و غنچه هایش عطر دواندند به تمام زندگی مان . بذری که امروز به حرمت حضورش چشم های همه مان ترگونه کرده و آیه آیه نوری است که با صدای گرفته بر لب های خشکمان جاری می شود .

زهرا سادات را از سال هشتاد و چهار می شناختم . آشنایی ما بر می گشت درست به دورانی پیش از دبستان ؛ پیش دبستانی . همه همدیگر را می شناختیم . همه مان آشنا بودیم با همه ی زندگی همدیگر و حالا زندگی مان یک بخش جدا داشت ، چیزی که درست خانواده بود ؛ خواهرانگی ... !

پارک کرده بودم و منتظر بودم تا بیایند که برویم . زمان انتظار کمی طولانی شد . بی کاری را تاب نیاوردم پس گوشیم را برداشتم . طبق معمول همیشه ، وقتی که اینترنت سیم کارتم باز می شد   “دکه  “، اخبار تازه را برایم پین می کرد :

" مدیر عامل سازمان تامین اجتماعی به همراه معاونت سازمان ، در تصادفی جان باختند . "

بهت مرا در خود غرق می کرد . شک داشتم ؛ مردد بودم تا لینک خبر را لمس کنم و این تردید داشت جان مرا نیز می باخت ... !

خدا خدا می کردم پدر زهرا سادات ، استعفا داده باشد .

خدا خدا می کردم اصلا ایران نباشد .

خدا را به التماس می خواندم که خدا خدا کند پدر زهرا سادات نباشد .

به پای عرش الهی داشتم جان می دادم ، دست هایم را دراز کرده بودم به پایه های عرش و با اشک های بی صدایم فریاد می زدم ، فریاد التماس ... !

بار ها ، جانم ز بدن رفت و بار ها حال احتضار را به نقطه سرانجام مرگ رساندم تا خبر باز شد . چرا این ثانیه ها اینقدر کند بودند ...

سید تقی نور بخش ...

یا فاطمه زهرا ...

خواهرش تازه زایمان کرده بود ...

برادرش امسال کنکور داشت ...

زهرا ...

زهرا ...

زهرا ...

دیگر نتوانستم ادامه دهم ، کانتکت هایم را زیر و رو می کردم . حتی نمی توانستم به خاطر بیاورم به چه اسمی سیوش کرده بودم ... !

بوق می خورد و با هر بوقش ، گویی صندلی زیر طناب دار آویخته بر گردنم ، یکبار دیگر کنار زده می شد .

زهرا سادات جواب نداد ، صدای حزن انگیز مهسا بود :

-          تازه فهمیده ، حرفی نمی زنه ..

 

د ِ باز شو دیگر ، ترافیک لعنتی تهران ... !

 

 




کلمات کلیدی :

نگرانش هستم !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/20 3:39 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سکانس اول : 

 

- مهدی ؟! سلام

- جاییم بهت زنگ می زنم .

- نه نه ! قطع نکن ! مهدی بدبخت شدم !

- چی شده ؟!

صدای گریه آلود و حزن انگیز من : بنزین ... !

- مگه دیروز نرفتیم با هم باکتو پر نکردیم ؟! 

با گریه ی تمام :  چرا ولی نمی دونم یهو چی شد درجه بنزینم اومده رو ای ! 

- گریه نکن حالا ؛ لوکیشن برام بفرست دارم میام . 

 

دقیقا یک ساعت و سی و هشت دقیقه ی تمام طول کشید تا با موتور که سریعترین حالت ممکن ِ ترافیک قفل شده ی ساعت شش به بعد است از میان همت و باکری و ستاری و حکیم و رسالت ، خودش را بیرون بکشد و برسد به من که نشسته بودم در ماشینی با در های قفل شده و سرم روی فرمان بود . به شیشه زد :

- رسیدی ؟!

- نه تو راهم این که میبینی پیغامگیرمه !

با همان صدای گرفته  : نمکدون :|

- پاشو ببینم ماشین نو چش شده ؟!

استارت زد ؛ بعد یک نگاه توام با حسرت ، غم و التماس به من انداخت : 

- خاموش کرده بودی ؟!

- خب آره ...

- ماشینت خاموش بود :| 

- خب اشکالش چیه ؟!

- بیا این درجه بنزین رو ببین 

- عههه ! چیکارش کردی ؟! اومد بالا ! فول شد یهو که

دستش محکم به پیشانیش برخورد کرد ؛ تو نمی دونی ماشین خاموشه ، آمپر هاش میوفته پایین :|

 

سکانس دوم : 

 

ظاهرا یکی از فیوز ماشین سوخته بود و از حرکت ایستادن مساوی بود با در خیابان و سرما ماندن و هل دادن ، در به در به دنبال یک لوازم یدکی ... !

دم در مغازه خاموش کردم تا بتواند کارش را بکند . کارش تمام شده بود و می خواستیم راه بیوفتیم . 

- مهدی ؟!

- چیه ؟!

-بدبخت شدیم !

با هول و ولا به کنار شیشه ی سمت من آمد ؛ چی شده ؟! 

-  چراغ چک ! چراغ چکم روشنه ...

- ببینم ؟! چی شده ؟! کو ؟!

- بیا ببین !

باز هم همان دست بیچاره که گمانم بعد از ضربه ی این بار به سرش ، از سی و دو جا شکست !

- این چراغ ترمز دستیته :| یعنی بالاس !

بعد با یک غرغر زیر لب سوار ماشین شد که : من نمیدونم تو این آموزشگاها چی یاد شما می دن !

 

سکانس سوم : 

 

به زحمت یک جای پارک پیدا کردیم و بعد از بیست دقیقه ی تمام در مقابل چشم هایی که از دقیقه ی چهاردهم از مغازه بیرون آمده بودند و تماشای ما را به بازی پرسپولیس ترجیح داده بودند ،  عقب و جلو کردن بالاخره وقتش رسید که دنده را خلاص کنم و دستی را بکشم . همین که آمدم سویچ را بچرخانم و بیرون بکشمش صدای خشمگینش بلند شد :

- کاپوتت کجاست ؟!

با توجه به تمام دعوا های طول مدت این بیست دقیقه و داد و بیداد های مهدی در ماشین ، با ترس و لرز خاصی دستم را دراز کردم درست به جلوی فرمان و انگشت اشاره ام را نشانه رفتم :

- اینجاست 

 

این بار وقتی به پیشانیش کوبید ، گمانم از صدایش پرنده های کل محله پرواز کردند : 

- اینجاست ؟! نابغه ! کاپوتت دقیقه جلو پارکینگ این یاروعه !!! :|

 

 

گمانم کم کم دلم دارد به حال آن سوختگی درجه سه ی پیشانیش می سوزد ! مهدی دق نکند ، صلوات !

 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

کوچک ولی بزرگ !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/20 3:14 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بن بست بود . کوچه ، نه طول زیادی داشت و اگر عرضش از طول کمتر نبود ، مسلما بیشتر هم نمی توانست باشد ! شاید سه ماشین با بستن آینه هایشان می توانستند به زور در عرضش جا بگیرند اما دو طرف کوچه پر بود از ماشین های پارک شده . 

و من ، من فقط قرار بود منتظر باشم تا از در خانه بیرون بیاید . همین ! اما خب ، به طرز عجیبی از همان بدو تولد ، آبم با بیکاری در یک جوی نمی رفت که نمی رفت ! انتظار باید ثمربخش باشد ، مفید باشد . فردی که منتظرش هستی باید بداند که منتظرش بودی و برای او چه کردی ؟! می دانست مدت زیادی نیست که یک سویچ و یک کارت ماشین به دستم داده اند و گفته اند بفرما ! پس تا جایی که ممکن بود سعی می کرد لااقل روی صندلی راننده تنها نباشم . قرار بود منتظرش بمانم اما چشمم به دو رمپ روبروی هم خورد . دو پارکینگ درست در مقابل هم . فرصت خیلی خوبی وسوسه ام می کرد برای یک دور دو فرمان شیک که وقتی می آید ، بی معطلی برویم پس شروع کردم ...

درست وقتی بود که دنده ام روی آر مانده بود و پایم تا ته روی کلاج بود و دستم را انداخته بودم دور صندلی شاگرد . داشتم برمی گشتم تا دید پشت را کامل داشته باشم اما نور زرد رنگی گوشه ی چشمم را زد . چراغ در پارکینگی که من مقابلش بودم شروع کرده بود به چشمک زدن . درست همینجا و همین لحظه ... تنها کاری که توانستم بکنم رفتن در رمپ پارکینگ روبرویش بود اما خب ، وقتی یک کوچه نتواند سه ماشین از عرض کنار هم قرار گرفته را تحمل کند ، قطعا جایی برای یک ماشین از طول هم پیدا نمی کند ! پراید سیاه رنگ من ، کج مانده بود و همسایه شان با لکسوز ان ایکس سیصدش تنها توانسته بود در جهت مخالف من ماشین را هدایت کند . نصف ماشین او داخل پارکینگ بود و تمام ماشین هاچ بک ِ کوچک ِ کوتاه فامت من ، قد علم کرده بود درست در مقابل غول شاسی بلندی که به راحتی می توانست قورتش دهد . 

ترسیده بودم ، دستم دایم با دنده درگیر بود ، سعی می کرد تکانش دهد اما قدرت نداشت . می لرزید ، یخ کرده بود ، درست مثل تمام تنم ... ! گمانم این بار می شد بار پنجم که حتی نمی توانستم دنده را خلاص کنم . زانوان می لرزیدند . دیگر در توان پایم نبود که مثل همیشه ، همانقدر خشن و سنگین یقه ی کلاج را بگیرد و بچسباند به کف ماشین . حالا او بر من غالب شده بود . پایم را به بالا هل می داد و با پوزخندی برد این بارش در این زورآزمایی را به رخم می کشید . من حتی توان مقاومت نداشتم . می لرزیدم اما گرم بود . خیلی گرم بود . صدای نفس های تند تندم شنیده می شد به گمانم اکسیژن نبود ... نه اینکه کم باشد ! اصلا نبود ... ! یک خفگی بی دردسر و راحت که دعا می کردم تا زودتر با تمام شدنش ، تمام شوم  یا زودتر بیاید .. ! یک جور هایی انگار هوا از من فرار می کرد اما وقت خوبی برای کشیدن شیشه ها به پایین نبود . مرد همسایه ، پنج شش دقیقه ای می شد که منتظر مانده بود در مقابل ساجده ای که حالا از تمام شوماخر بودنش ، یک جسم نیمه جان مانده بود و بس ... . ساجده ای که اسمش در سیستم های راهنمایی رانندگی بود ، ساجده ای که آموزشگاه می شناخت ، ساجده ای که تنها فرد آن روز بود که از زیر دست افسر خشم آلود امتحان ، بدون غلط بیرون آمده بود ، ساجده ای که آنقدر آموزشگاه به او ایمان داشت که تا اجازه داد با ماشین آموزشی تا کرج برود ، ساجده ای که درست از یازده سالگی رانندگی را شروع کرده بود ، ساجده ای که پشت فرمان بودنش را دیده بودند اصلا ساجده ای که من می شناختم ، این ساجده نبود ... ! چشم هایم به گمانم خسته شده بودند از بازتاب نگاه های ساجده ای که نمی شناختند ، نمی خواستند ببیند . شروع کرده بودند به نواختن نوای سازی که با من غریبه بود ؛ تار ... ! 

مرد همسایه ، نگاهم می کرد . نگاهش سنگین ترم می کرد . سرم در کنترل من نبود اما هنوز به بدنم متصل ... ! شاید در هر ثانیه ای که می گذشت ، ده بار با وجود وزنه ی سنگین صد کیلویی که انگار تمام سعیش را می کرد تا به زیرش بکشد ،  بالا می آمد و به چشم های مرد خیره می شد . چشم هایم پر از اشک بودند اما نای گریه کردن نبود . بدن مرد ، تکان خورد . واضح نمی توانستم ببینم در حالی که فاصله مان از هم به اندازه ی کاپوت پراید مشکی هاچ بک من و کاپوت غول سفید او بود . واضح نبود اما می شد تشخیص داد . بعد از تمام این مدت ، انقباضات بدن را خوب می شناختم . مشخص بود که پایش را از روی پدال ها برداشته و آرام نشسته و نگاهم می کند . 

بار هفتم بود . دستم توان تکان دادن یک اهرم چند ده گرمی به نام دنده را نداشت . مشتش می کردم تا شاید نیرو بگیرد اما نای مشت کردن هم نبود پس باز می ماند . حالا دیگر آشکارا می لرزیدم . عرق سرد از روی پیشانیم چکه می کرد . حالا دیگر از بنگاه املاک سر کوچه ، سه نفر بیرون آمده بودند به تماشای سوژه ی امشب ! ده بار ِاین ثانیه شروع شده بود و حالا چشمم قفل شده بود به نگاه های مرد . می شناختمش او هم مرا کاملا می شناخت . همسایه شان بود ، یک پزشک که می دانستم این شب های ماه دقیقا شب هایی است که هر ماه به آنکال بودنش می گذرد ! ده دقیقه ی با ارزشش را تلف کرده بودم و انتظار می رفت تا بیاید مرا با ماشین یکی کند . کارم داشت به التماس می کشید . دلم می خواست پیاده شوم و فریاد بزنم . دلم می خواست التماس کنم تا یکی از همان سه مرد سر کوچه ماشین را جابجا کنند و بعد این آلت قتاله را از من دور کنند . خدا می داند در این ده دقیقه چقدر با جان یک نفر بازی کردم .. ! ده دقیقه ی تمام ، راه نفس های یک مادر را سد کرده بودم ، شاید هم دست هایم حلقه ی داری شده بودند به گردن یک پدر یا امید را از خانواده ی نو عروسی می دزدیدند ، شاید کودکی را به بازی مرگ دعوت می کردم . نمی دانم اما خوب می دانم که مرد مسئولیت پذیر بود و حالا احساس می کردم دست هایش دارند بالا می آیند . هر لحظه برایم چند قرن بود . کند می گذشت تمام لحظه ها . خدا خدا می کردم دست هایش به طرف در بیاید و در را باز کند و تا جایی که می خورم ، مرا بزند ! اما یک لبخند مهربان و آرام ، نقش بست درست روی چهره ی خسته اش ... دست هایش را بالا آورد و بعد چند باری به نشانه ی آرام باش به پایین حرکتشان داد . نفس عمیقی کشیدم و دوباره سعی کردم . آرامتر بودم اما هنوز بدنم تیر می کشید :

_ انگار کمک میخوای ؟!

سرم را بالا آوردم . دیدم دنده عقب گرفته و با ماشینش درست راه نفس های دیوار را سد کرده و چسبیده به گلوی گچ های سفید تا بتوانم رد شوم . 

حالا دیگر از کوچه در آمده بودم و افتاده بودم در خیابان اصلی . عرض چند ده متری اش ، انگار مسیر نفس هایم را باز می کرد .  غول چند تنی مهربان از پشت ماشین من آزاد شد و به سمت اتوبان دور زد .

در ِ سمت شاگرد من باز شد و نشست . به راه افتادیم . در راه فکرم همه اش سمت آن آرام باشی بود که این روز ها با آنکه رانندگیم خوب بود و این اولین چالش به دام افتادنم ،همه به جایش فحش و ناسزا و بوق و جیغ نثارم می کردند و با رفتار و گفتار اصرار داشتند که " غلط می کنن به زن جماعت گواهینامه می دن ! " و صدای متعجب او که هر چند دقیقه یکبار بلند می شد : دقت کردی رانندگیت نسبت به یک ساعت پیش که با هم اومدیم من لباس عوض کنم ، چقدر بهتر شده !؟

____

#س_شیرین_فرد

+ یه رفتار خوب ، حقشه که بُلد بشه تا بقیه از روش تکلیف کنن ... ! یک هفته ای از اون ماجرا می گذره و به نظرم امشب تونستم بخشی از حق مطلب رو ادا کنم . فقط بخشی ... !

+ از اون روز به بعد ، همسایشون چند بار من رو دید . توی پارکینگ ، سرکوچه یا ... اما هیچ وقت چیزی در مورد اون روز نگفت و من هم داستان اون روز رو به هیچ کس ... !

+ خب ، اصولا تو ترافیک ِ قفل ِ قفل ِ ساعت شش اتوبان شهید همت ، اینکه یه نفر با یکی از همون غول ها ، از همون مدل منتها آلبوییش بوق می زد ، هولم کرد و اینکه از برادرم پرسیدم ؛ رانندگی من بده ؟! 

و جواب اون با یه خنده ی شیطنت آمیز که : رانندگی تو که بد هست :| ولی فکر کن مسافر کشه ! : ))) 

دلگرمم کرد که چقدر مرد دور و برم زیاده ... ! 

همین رفتار های کوچیک ، همین حرف های کوتاه دو جمله ای ، نمی دونید چه اثر بزرگی دارن ! 




کلمات کلیدی :

حس خوب ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/9 3:20 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شهریور ماه نود و هفت ... دقیق ترش را بخواهید شانزدهم ، هفدهم بود به گمانم . ضبط پنجم و دوربینی که در دست من هی شات می خورد و هی شات می خورد . دختر ناز دردانه ی حاج حمید که تا بحال تجربه ی کار رسمی نداشته ، حالا از کله ی سحر تا پاسی از شب موسوم به بوق سگ ! ، روی پاست و با دوربین چند ده کیلویی به گردنش ، هی عکس می گیرد ... راستش را بخواهید ، از همان اول هم همه چیز طبیعی جلوه نمی داد ! پدری که آن چنان مخالفتی با کار کردن یکدانه دخترش داشت که این را در همان جلسات اول خواستگاری مطرح می کرد و با خود ساجده جانش هم پیش از وروودش به دبیرستان طی کرده بود که دانشگاه رفتن تو به معنای سر کار رفتن نیست ، حالا حتی مشکلی با دوازده شب به خانه آمدن دخترش هم نداشت ... ! همه چیز عجیب بود اما حال خوب آن روز ها عجیب تر و حال و روز این دو ماه بی کار ماندن از آن هم عجیب تر ، آن قدر عجیب تر که تا از شبکه ، پیام عکس فلان ضبط را می خواهیم می دهند ، مهم نیست ساجده کجا باشد و در چه حال ، مهمان داشته باشد یا مهمان باشد ، تنها باشد یا سر میز شام ، چه کردند با او که بلافاصله به روی لب تابش می پرد و تا دو و سه  ی شب هی کار می کند و اشک می ریزد ... گمانم بعد از ضبط پنجم ، لغت نامه ام تغییر کرد ، حالا معنای واضح تر ... نه ! معنای رنگی تری از " ثبت لحظه " داشتم . تمام روز هایی که قبلش رفته بودم ، تمام روز هایی که بعدش رفته بودم ، همه به کنار ، همه و همه یک طرف ... تمام شات هایی که زده بودم ، تمام این سیصد و هفت گیگ عکس ، همه یک طرف ... این یک دانه عکس ، این یکدانه یک سمت دیگر ... گویی حال و هوای نابی داشت ، آنقدر ناب که تا آخر آن روز همه اش مرورش می کردم . روز های بعد ، شده بود بک گراند دسک تاپم ، آنقدر خوب که می خواهم بزرگش کنم ، آنقدر بزرگ که از چند کیلومتری به وضوح دیده شود و بکوبمش درست به دیوار روبروی تختم . تا هرگاه از خواب بلند می شوم ، اولین چیزی باشد که می بینم ... اولین حال خوبی که روزم را می سازد . ضبط پنجم لغت نامه ام را تغییر داد و حالا ، امشب ، خودم را ! 

روز های بعد از ضبط پنجم کند می گذشت ، خیلی کند . آن قدر کند که ثانیه هاشان به شمارش افتاده بود و من تمام مدت دانه دانه می شمردم ، با صبر ، با حوصله ... این اواخر طاقتی برایم نمانده بود ، پس کی می رسید زمان آن عکس ناب ضبط پنجم ؟! انتظار سخت بود . دردناک بود اما شیرین ... اینکه هر روز منتظر باشی تا ضبط آن یک میهمان از میان بیست و سه میهمان روز پنجم ، پخش شود . راستش را بخواهید کمی کلافه کننده بود اما امید بود . امید به اینکه می رسد آن روز شیرین که این عکس را بزرگ کنی بر تمام عالم ... ! همین حس خوب را ... 

شنیده بودم که مادر ها بی تاب فرزندند ! همیشه سر سفره ، اول برای اویی غذا می کشند که نیست ...  . مادر ، مادر است ... ! امسال هم مثل سال قبل حتی مثل سال قبل ترش ، مثل تمام این سال ها ، اربعین ، کربلا نبوده ام . اصلا من تا به حال کربلا نرفته ام . راستش را بخواهید مکه رفته ام ، مدینه رفته ام ، بقیع رفته ام ، آن هم درست وقتی که نبسته بودندش ، مشهد رفته ام ، شیراز رفته ام اما کربلا ... نه ... 

امسال هم مثل سال های قبل اربعین روزی خیلی ها کربلا بود و من ایستاده بودم به تماشا اما گویی حضرت مادر ( سلام الله علیها ) این حال خوب را ، این جان دوباره را ، درست همینجا در حرمی که برایم ساخته بودند کنار گذاشته اند ... ! 

اما امسال ، گویی اربعین من ، همین حرم بود ، همین حس خوب ... ! که شمارش روز هایم درست به اینجا تمام شد ؛ میهمان امشب برنامه نشان ارادت ، جناب آقای مهدی صفایی ... ! 

#س_شیرین_فرد 

 




کلمات کلیدی :

عشق تر از عشق تر

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/9 3:4 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

عکاسی را دوست دارم. عکاسی را با تمام وجود دوست دارم . عکاسی را مثل ادبیات ، عاشقانه می پرستم. عکاسی برای من ، یک دختر هجده ساله ی تنها ؛ پر از درد و حرف های ناگفته ، گویی مرهمی است بر زخم هایی به کهنگی همین هجده سال . عکاسی برای من یک راه کسب در آمد یا حتی وقت گذرانی نبوده و نیست ، عکاسی برای من تسکین است . عکاسی ،  دختری بود که در جانم شکوفه داده بود ، کمی کوچکتر از ادبیات بود اما او هم عاشق بود و مرا به عشق دویده در چشم هایش ، عاشق می کرد . عکاسی را درست پنج سال پیش در جان پروریدم ... بزرگش کردم ، شیره جان به دهانش گذاشتم تا قد کشید ، بزرگ شد و حالا درست در شش سالگی ایستاده و مرا نگاه می کند . عکاسی را با تمام وجودم بزرگ کردم ، برایش بی خوابی کشیدم ، درد کشیدم ، گریه کردم ، از ته ته دلم خندیدم ، هزینه کردم ، برایش همه کاری کردم و می کنم و ایمان دارم ، ارزشش را دارد ، دختر کوچکم ... ! 

عکاسی برای من یکی ، آرامشی است ، درست دویده به میان چشم های مردی که می خندد ، دختری که حواسش جایی کمی پرت از نگاه لنز دوربین من است ، پسر بچه ای که دویدن هایش ، فرصت نگاه به اطراف را به او نمی دهد تا مرا ببیند که ثبت می کنم ، بازیگوشی چشم هایش را به پاهایی که ایستادن نمی شناسند ! عکاسی برای من یکی ، همان یقینی است به امید روزی بزرگ که خواهد آمد و نویدش درست در چشم های زنی است که به لنز دوربین من خیره شده . عکاسی ، تنها عکس گرفتن از یک نشست خبری با حضور رئیس جمهور و ملکه ی انگلستان و سی و هفت وزیر مختلف نیست ! عکاسی به دلنشینی عطر پای تمشک مادربزرگی می ماند که به انتظار نوه هایش زمان و مکان نمی شناسد . عکاسی برای من " ثبت لحظه " است و هر لحظه همان اهمیتی را دارند که نشست خبری رئیس جمهور و ملکه ی انگلستان و سی و هفت وزیر مختلف ! حتی بیشتر ... ! اما گوییا بعضی لحظه ها ، مهم ترند . بیشترند ... چیزی بیشتر از بیشتر ... ! این خط را درست زمانی دختر کوچکم به خون دل به لوح جانش اضافه کرد که تک و تنها ایستاده بود در اتاق وی آی پی استدیو و منتظر بود تا دوربینش را برایش با پیک بفرستند . جلسه ی اول ، جلسه ی معارفه بود ، جلسه ی توافق . قرار نبود عکسی گرفته شود یا به این زودی ها کار شروع شود . برادرم برایم دوربین را پیک کرده بود . بعضی لحظه ها ثبت شدنی ترند و این را درست زمانی فهمیدم که انتهای ضبط اول ، شوکه در ذهنم مرور می کردم هر آنچه مجری گفته بود ؛ به یادگار از طرف برنامه ی نشان ارادت ، انگشتری سنگ مزار امام حسین ( علیه السلام ) تقدیم شما ... ! باقیش یادم نیست ... اما ، اما اینکه بعضی لحظه ها ثبت شدنی ترند را خوب به خاطر نه .. ! به جان دارم ... از ضبط دوم به بعد من ساجده ای بودم که وقتی به پارت سوم مصاحبه و اینجای کار می رسید ، دستش از روی شاتر بلند نمی شد ! تند تند ، شات می زد ...  می گفتند بی تجربه است ! به دوربینش آسیب می زند ! بلد نیست و صدای شاترش گوش ما را اذیت می کند ! صدابردار شاکی بود ، کارگردان بیشتر ... اما ... اختیار از اینجا به بعد با ساجده نبود ... انگشتر ها که تقدیم می شد ، یکی پا به پای پشت صحنه ، اشک می ریخت ، یکی می خندید ، یکی می بوسید نگین انگشتری را ، یکی چشم هایش را متبرک می کرد ، یکی بی تفاوت بود ، یکی شوکه می ماند ، یکی ... اما یک چیز ، یک چیز میان تمام این چشم ها مشترک بود . چیزی که دوست داشتم هر ثانیه اش را داشته باشم ، درست برای خودم نگهش دارم و هر روز نگاهش کنم . یک نگاه باذوق خاص ، یک چیزی شبیه همان شور و شوق خالصانه و ناب کودکی ... یک برق خاص که در چشم های همه می درخشید اما میان تمام این لحظات ثبت شدنی تر ، گمان نمی کردم باز هم لحظه ای باشد که ثبت شدنی تر از ثبت شدنی تر باشد ... ! ادبیات را کمی پیش تر از عکاسی به آغوش گرفته بودم و این را خوب می دانستم که طبع شیرین ادبیات ، دو " تر " را کنار هم نمی پذیرد اما این یکی را گویی خودش بود که به اشک می گفت ؛ عشق تر از عشق تر ... !میان تمام این شات های بی اختیار ... تمام این نگاه اشک بار من درست از پشت ویزور ، یک شات ، درست یک شات ، یک عکس ، ماند تک و تنها میان سیصد و هفت گیگابایت با ارزش تر ... ! یک چیزی با ارزش تر از با ارزش تر ... !  همه ی عکس ها از یک جنس بودند ، از یک برنامه . تمام سیصد و هفت گیگش ، همه اش ... ! لوکیشن یکی بود ، دوربین یکی بود ، لنز یکی بود اما ... اما نمی توانم بگویم ساجده ی قبل و بعد از این عکس ، یکی بود ... ! 

عکاس ها اصطلاحی دارند به نام شات طلایی ... و نویسنده ها اصطلاحی به نام شاه بیت ! حالا شاه بیت طلایی زندگی من ، این عکس بود . تغزلی که عاشقانه می دمید روح بلندش را به تمام وجودم و بلندم می کرد به یک " یا حسین " ( علیه السلام ) تمام این مدت ... ! این بار ؛ اتمام حرف مجری یک خنده ی از ته دل بود و چشم هایی اشک بار و شوری دویده به جان نفس هایی که حالا کمی تند شده بودند و انگشتری که دستی لرزان اما محکم و استوار ، میهمان دست دیگرش می کرد و همان شور شیرین درست وقتی که هر چند ثانیه یک نگاه وصف ناشدنی نثار دستی می شد که حالا گویی آماده بود به این نگین انگشتری تمام دنیا را به بهشتی شش گوشه بدل کند ... ! درست به سان کودکی که گرمای دست پدر بر شانه اش ، قدرت تغییر تمام جهان را به او می دهند . این را از چشم هایی وضو گرفته به اشک خواندم ، چشم هایی که هیچ گاه دروغ نمی گویند ... ! 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

<      1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر