سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هر کس نیکو بپرسد، بداند . [امام علی علیه السلام]

و ساجده ای متولد شد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/8/9 11:6 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یک ،

دو ،

سه ... !

چشم هایش را بسته بود ، آرزویش را ، هدفش را ، آینده را مقابل همان چشم های بسته ، همان پرده ی سیاه تصویر می کرد ؛ یک ، دو ، سه ...

از هوای اطراف نفس هایش را پر کرد ، اجازه داد تا سرب سنگین هوای خشمگین این روز های تهران ، هوای آرام بی رحمی ها ، نامردی ها ، سنگ دلی ها و درد ها آرام آرام در ریه هایش جوانه زند ، سبز شود  شکوفه کند ، بهار شود ... هوا را به داخل قفسی محصور کرد که سینه نام گرفته بود و بی تابی کوچکی به قدرت حیات به دیواره های آن ، همچنان محکم و استوار ، ضربه می زد . ضربه های معنا دار ،

یک

دو

سه

گویی معنای مورس هایی را باید به عمری سی ، چهل ، پنجاه ، اصلا هر چند ساله ، هر چند سالی که هر کدام از سال هایش سی صد و شصت و پنج ، بیست و چهار ساعت ِ شصت دقیقه ای ِ شصت ثانیه ای بود و تمامش ، تمام تمامش فرصتی به معنا کردن ضربه های بی وقفه ی کوچک بی همتایی بود و او به سادگی نادیده می گرفت ، امید هر ضربه را که بدون مکث در هر جند ثانیه جریان داشت ، می فهمید . چشم هایش را بسته بود ، چشم هایش را بسته بود و دست هایش آرام آرام لمس می کردند ، بریلی که جانش کمی پایین تر از گردن ، مدام تکرارش می کرد . ضربانی که زیر انگشت هایش به نرمی خودش را به بالا می کشید ، لمس می شد و سعی می کرد تا پیامی دهد . که همان کوچک استوار ِ به قدرت حیات ایستاده ، مورس می زد ، بریل می نگاشت ، صدا می کرد تمام این سال ها ... پیش خودش شمرد ؛ چند سال گذشته بود ...

ساجده ای که نوزده سال تمام این نشانه ها را جز قانون طبیعت و روالی تکراری ندیده بود ، حالا چشم هایش را بسته بود . حالا مقابل تمام این دنیا پرده ای سیاه کشیده بود و داشت عشق می خواند ، با خودش شمرد ؛ نورده ، هجده ، هفده ، شانزده ، پانزده ، چهارده ، سیزده ، دوازده ، یازده ، ده ، نه ، هشت ، هفت ، شش ، پنج ، چهار ، سه ، دو ، یک

هوای سینه هایش را تقدیم برافروختگی جان هایی کرد که به این ناآگاهی هرساله اشک می ریختند .کیک خریده بود ، کیک خریده بود و برای خودش شمع روشن کرده بود .  تقویم ها چیزی نشان نمی دادند ، مناسبتی که مکتوب باشد نبود اما گویی از این پس ، یک روز متفاوت ، یک سِر ِ عظیم دویده بود به جانی که بیست سال تقاضای شنیده شدن داشت ، سر ِ روزی که جز زادروزش ، زاده شد ؛ چشم هایش را محکم روی هم فشار داد ، لب هایش را غنچه کرد ،  همان هوای سنگین ِ سربی ِ بی رحم ِ نامرد ِ پر درد حالا نقطه آغازی بودند بر ساجده ای که متولد شده بود . از پس همین سرب بی رحم سنگین نامرد ، سر بر خواهد آورد ، ساجده بلند خواهد شد .

چشم هایش را بسته بود ، همه جا را تاریک کرده بود . از پس پرده ای که ره آوردش سیاهی بود حالا نوری جوانه داشت آرام آرام جوانه می زد .

چِک ، چِک و چِک و چِک ...

آسمان اشک شوق می ریخت . قاعده ی لباس گرم و شال پشمی و کلاه و دستکش را دریده بود ، فورا همان چادر گلداری که با آن به میهمانی خدا می رفت را به سر کرد ، خدا داشت برای تولد مهمانش اشک می ریخت ، نباید معطل می ماند . پله ها را دو تا یکی به پایین دوید . آسمان شر شر می بارید . دست هایش را باز کرد ، چشم هایش را بست ، کفش هایش را درآورد و پای برهنه اش را تبرک اشک های آسمان کرد ، نفسش را حبس کرد و ساجده ای آغاز شد ... !

#س_شیرین_فرد

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

روشی برای زندگی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/7/19 7:43 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

برای من طولی نکشید ، به همان فاصله ی چشم بر هم زدن ِ سر تکیه کرده به شیشه های سرد ِ پژوی نوک مدادی رنگ سرویس مدرسه ، تا درب دبیرستان بود . همان صبح هایی که همیشه ما زودتر از همه می رسیدیم ؛ شش و بیست و پنج دقیقه ! همان وقت هایی که گاهی درب دبیرستان بسته بود و ما روز ِمدرسه را افتتاح می کردیم . همان صبح هایی که یکی در میان من در صندلی عقب ، وسط می نشستم و مبینا و پرنیان سرهاشان را به شانه ام تکیه می دادند و تا رسیدن ، چرتی می زدند . همان روز هایی که صبحش گاه گاه قرار می گذاشتیم کمی زودتر برویم و در طباخی ِ سر کوچه ی مبینا ، خاطره بسازیم . برای من همین قدر طول کشید ، به چشم برهم زدن بیداری چرت خانه تا مدرسه !

اما اگر از دیگران بپرسید ، می گویند شروعش از همان دوران راهنمایی بود ، همان جا هایی که بچه ها تک به تک اشکال هاشان را از او می پرسیدند ! معلم نمی آمد ، کلاس دستش می دادند ، خانه ی دوستانش می رفت ، خانه شان می آمدند و درس توضیح می داد ، همان جایی که معلم ایستاد و گفت ؛ ساجده ! ظاهرا تو بهتر توضیح میدی ، میشه این مسیله رو برای بچه ها تو حل کنی ؟! همان جایی که بعد از حل و توضیحش ، بچه ها ایستادند ، کف زدند ... ! از دیگران بپرسید ، می گویند این تازگی ،  مدت هاست در او جوانه زده ، رشد کرده و حالا سال به سال دارد تنومند تر می شود ، نهال کوچک شوق تعلیم و تعلم  . 

رسمی اش را بخواهید می شود یک چیزهایی حدود دو هفته از کنکور نود و هفت ، میانه های تیر ماه . جایی که ساجده به عنوان دانش آموزی موفق بنا شد کنار بچه ها باشد . چشم بر هم گذاشتیم ، ساجده ای که روزی در سرویس مدرسه و دانش آموز این مسیر را طی می کرد ، حالا معلمی بود که همان مسیر را با ماشین خودش رانندگی می کرد . طولی نکشید که " ساجده " ها بدل شد به " خانم شیرین فرد " ، " دخترم " ها شد " همکار " ، طولی نکشید ؛ بزرگ شدن ، قد کشیدن ... ! اما هنوز آنقدر ها رسمی نبود ، جدی نبود . داستان درست وقتی جدی شد که ساجده ای که چند شب پیش به قصد جانش تا توانسته بود قرص خورده بود ،درست وقتی ساعت یک و چهل دقیقه بود و دو زنگ بچه ها می خورد ، درست وقتی که صبح ، نیمه جان ،  تماس گرفته بود و گفته بود به کلاس های دوشنبه اش نمی رسد ، به حس تعهد و چشم انتظاری بچه ها  بعد از مرخص شدن ِ به اصرار خودش از بیمارستان ، به سمت مدرسه آمد . بچه ها توی راهرو جمع شده بودند ، می رفتند ، می آمدند ، منتظرش بودند ! باورش نمی شد ، تا او را دیدند ، دختر ها پریدند در بغلش ، چادرش افتاد ، کیفش هم ... ! حس وصف ناپذیر زندگی ، آن هم درست بیخ گوش دعوت نامه ای که خودش با دست های خودش برای مرگ نوشته بود . بچه ها بغلش کردند و تمام ده پانزده دقیقه ی تا زنگ را سراپا گوش ایستاده بودند . 

همان دوشنبه ، درست در همان راهرو ، داستان جدی شد . داستان ، شد داستان ِ خانم شیرین فرد ! خانم شیرین فرد که باید برای دختر هایش ، برای پسر هایش زنده می ماند . شد داستان ِ آنکه تا برسند به آنچه می خواهند ، به آنچه در عالم ذر به خاطر آن بله گفته اند ، ساجده باید بماند ، باید بجنگد . پیش از رسیدن به خانه یک سری به شهر کتاب زده بودم . حالا روی میزم ، چند پوشه به رنگ ها و طرح های مختلف و  خودکار آفتابگردان و هویج و اتودی زرد رنگ ، کنار آن یورو پِن ِ خشک ِ مشکی ِ مات ِ نوک طلایی جا خوش کرده بود . معلمی راهی است که انتخابش می کنی برای زنده بودن . معلمی شیوه ی زندگی است و نه شغل ! من انتخاب کرده بودم تا چطور کنار بچه هایم بمانم ، مهر تاییدش زدم ، خودکار هویجم را برداشتم ؛ برای تمام دختر هایم ، برای تمام پسر هایم . 

#ساجده_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

پدر ها فرشته اند

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/6/23 8:52 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در خانواده ی ما خرید جنس دست دوم معنا ندارد ، چه لباس باشد و چه گوشی و لب تاب و ماشین .  از کودکی تا به حال یاد ندارم چیز دست دومی را حتی در دست گرفته باشم ، از کودکی تا به حال هم یاد ندارم که در خانه ی ما ماشین حتی در سطح معمول جامعه ، جا خوش کند . همیشه در بهترین حالت بوده ایم ، کمی بالاتر از متوسط جامعه .  حالا بابا گفته بود تا به سر خیابان بروم ، از ماشین پیاده شد ، یک پراید مشکی دست دوم ، برای منی که همیشه روی تودوزی چرم ماشین کره ای پدرم خنکای کولر را حس می کردم ، یک پراید دست دوم مدل هشتاد و شش حکم فحش داشت ! یک فحش بد . بابا اما می خندید ؛ ماشین اول پراید دست دوم ! حالا با خیال راحت رانندگی کن . 

خوشحال بودم ، اما ناراحت هم بودم . توی ماشین بابا نشسته بودیم ، من و مهدی ، من صندلی جلو بودم که بابا پرسید ؛ ماشین چی دوست داری ؟

- ماشین که دارم .

- نه ، کلا !

- 206 

- چه رنگی ؟

- آبی

به ضرب چند صدم ثانیه دستش داخل جیب پیراهنش فرو رفت و کاغذی را پرت کرد درست روی چادرم ؛ برگه پیش خرید یک 206 آبی رنگ تحویل سال آینده ، از همان آبی هایی که می خواستم ؛ میشه قفل فرمونشم آبی باشه ؟!

پنج شش ماه بعد که پراید مشکی دست دومم خراب شد و بابا تهران نبود ، خودم مجبور شدم آدرس مکانیکی همیشگی پدرم را بگیرم و به آنجا بروم . ماشین را با فرمان هایی که به من می دادند روی چال که پارک کردم ، پیاده شدم . آمدم خودم را معرفی کنم ، صدایم را صاف کردم . مرد جوان خندید ؛ سلام خانم شیرین فرد ! 

- من شما رو ندیدم تا به حال !

چرخی دور ماشین زد .

- میدونم ! بابا این ماشین رو اول اینکه خریدن آوردن اینجا تا من کلا سرویسش کنم ، صافکاری ، رنگ ، پولیش ، تعویض لنت و صفحه کلاج و خلاصه همه چی ، می گفت این ماشینو برای دخترم خریدم ، نمی خوام اینجوری ببیندش . روز اول خیلی ماشین داغون بود ، می گفت می خواد وقتی سرپا شد ماشین ببینینش که خوشحال شین . 

خندیدم . خنده ام از آن خنده هایی بود که با هر ضربانش ، یک حبه قند در دل آب می کردند و بس . 

چند ماه آن طرف تر درست وقتی ماشین 206 آبی رنگم آمده بود ، با بابا حرفم شد . از آن دعوا های شدید پدر دختری که پس لرزه هایش چند روز سکوت مرگبار بینمان بود . صبح شد ، بابا آمد و ماشین را برد برای تقویت در ها ، کور کردن قفل ها ، روکش کردن و خلاصه هرآنچیزی که 206 مرا 206 می کرد ! وقتی به خانه آمد ، جعبه ای روی میز سالن بود . بازش کردم ؛ یک قفل فرمان آبی رنگ . اگر این عشق نیست ، پس چیست ؟! 

#س_شیرین_فرد

+ کتاب مقدس ، بخش نانوشته ی پدر ها فرشته اند !

+ ما رابطه ی خوبی با هم نداریم ، یعنی حتی تلفن هامون بیشتر از دو دقیقه طول نمی کشه ، تا حالا دو تایی مسافرت نرفتیم ، حتی دو تایی یه کافه هم نرفتیم اما بابا داره به روش خودش تمام تلاشش رو می کنه من خوشحال باشم . حالم خوب باشه . نه فقط بابای من ، همه ی بابا ها ... فقط کافیه ببینیم . همین 




کلمات کلیدی :

کار های مردانه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/6/23 7:25 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

همیشه می گفت ، بعضی کار ها مردانه است . هیچ زنی نیست که بتواند تنهایی از پسش بر بیاید ، اگر هم از عهده اش برمی آمد ، بهتر است تا یک مرد آن را انجام دهد ؛ پرده را باز کردن و بستن هم یکی از همان کار ها بود . از همان لیست بلند بالای کار های مردانه . همیشه به مقابل این حرفش می خندیدم ؛ مگر می شد کاری باشد و ما ز عهده ی آن بر نیاییم ؟!

آدم که تنها می شود ، مجبور است خودش مرد خودش باشد و بس ! روزگار از تو نمی پرسد مردی داری یا نه ، تکیه گاهی هست یا نه ، روزگار بی رحمی خود را به رخ می کشد و خودنمایی می کند .  دیشب ، درست وقتی ساعت از نیمه ی یازده گذشت و مهمان هایم رفتند ، به این تنهایی عظیم برخاستم تا پرده های خانه ام را دربیاورم ، بشویم و دوباره آویزان کنم . روی تخت ایستادم تا پرده اتاقم را باز کنم ، قدم نرسید . آرام آرام از چهارچوب پنجره گرفتم ، پایم را لبه ی پنجره گذاشتم و خودم را بالا کشیدم . نسیم سردی توی صورتم می خورد ، چقدر خاک از اینجا خواستنی تر بود ! چقدر دلم می خواست دست هایم را باز کنم ، چشم هایم را ببندم و به رد خون ، بوسه زنم بر لب های خشکیده ی زمین .

راست می گفت ؛ بعضی کار ها عجیب مردانه اند ! 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

ایستادیم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/6/20 11:25 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

" چون آن ها مرد هستند !" 

این جواب بسیاری از پرسش ها و " نه " هایی بوده و هست که ما دختران حتی در تقابل با بدیهی ترین نیاز های خود شنیده و می شنویم ؛ " چون آن ها مرد هستند ! " . من به تصادفات اعتقاد ندارم ، من به یک تدبیر حساب شده ای ایمان دارم که اتفاقات را در سنجیده ترین حالت ممکن کنار یکدیگر چیده و برنامه ریزی می کند ؛ به حکیم ترین حالت ممکن . پس به یقین همزمانی دیروز پر ماجرای ساجده شیرین فرد و این قلم و مرگ دختر آبی بی حساب نبوده ! دختر آبی ، هشتک و تیتری که این دو روز فضای اطرافمان را پر کرده ، برخی به دلسوزی و برخی به تزویر و ریا این روز ها زمزمه می کنند ؛ دختر آبی !  دختری که در مقابل یک " نه " دست به خودسوزی زد و با مرگ دست داد . خودسوزی ، خودکشی و رفتار هایی از این قبیل در برابر جامعه ی مرد سالار این روز ها ، از نظر من چیزی جز سوراخ کردن قایق خود نیست که نیست . خودسوزی و خودکشی ، یک ضعف است . ضعف بزرگی که انسان هایی که در میدان نبرد زندگی ، جنگ جو نیستند به آن دامن می زنند ، ترحم عمومی را بر می انگیزند و تا مدتی بساط هشتک های متفاوت را پهن می کنند و بعد ، آن ها هستند که فراموش می شوند و مشکل ، همچنان پا برجاست . 

دیروز ، ما هم به عنوان دو دختر مسلمان شیعه ، " نه " شنیدم ! یک " نه " ی بزرگ . ما به عنوان دو دختر عکاس مسلمان شیعه " نه " شنیدیم . می توانستیم عقب بایستم ، کنار بکشیم اما نکشیدیم . من جنگیدم ، او جنگید ، ما جنگیدیم  و به قدر دو نفر بودن خود ، اثر گذاری کردیم . وظیفه ی خود را انجام دادیم و منتظر معجزه نماندیم ! " معجزه خلق کردیم " . " نه " ی ما در مقابل استادیوم رفتن نبود ، " نه " ی ما به چیزی بدیهی تر از آن گفته شد . نه یکبار ؛ دو بار در دو موقعیت متفاوت از چندین به اصطلاح " مرد ! " متفاوت به بدترین شیوه ی ممکن . دیروز ، عاشورای حسینی و در یکی از بزرگترین اجتماع های تهران " میدان امام حسین ( علیه السلام ) " جایی که درست یک بنر چند ده متری ِ " سر داد و نداد دست در دست ظلم "  از کیلومتر ها آن طرف تر خودنمایی می کرد ، جایی که کربلا شده بود و ساجده و عطیه ای به ظلم تن ندادند  و ندادند  .ماجرا درست از حوالی ساعت دوازده ، جایی میان از ده صبح تا حوالی نه شب ، یک سره و بی وقفه روی پا ایستادن و پوشش رسانه ای دادن این اجتماع عظیم ، شروع شد . وقتی که دسته ها شروع به راه افتادن به سمت میدان کردند . جایی که دو طرف خیابان داربست هایی بسته شده و بنر های " ظلم ستیزی " و ذکر مصیبت " تنهایی ناموس شیعه " در دشت کربلا و " معجر کشیدن ها " به آن آویزان شده بود .  کمی آن طرف تر ، یک سن بزرگ چوبی به طول صد متر و پهنای پنجاه متر ، با ارتفاع پنج شش " پله " از زمین ساخته شده بود . تمام " مرد " های عکاس بالای سن ایستاده بودند کنار مداح به عکاسی . ما آمدیم اجازه بگیریم ، دو دختر چادری موقر دوربین به دست ، مجوز عکاسی من به گردنم آویزان بود . گفتند " نه ! چون شما زن هستید ! " . اولین " نه " ی بزرگ این روز آن هم درست از زبان کسی که تا همین یک دقیقه ی پیش داشت شرح مقتل می کرد و غریبی ناموس شیعه و دست به خلخال و گوشواره کشیده شده و ذکر مصیبت بانوی کربلا می گفت ، می توانست فرصتی طلایی باشد ، جایی با اشراف کامل بر تمام دسته ها . جایی که پله داشت ، مسطح بود . شان دخترانگی هامان حفظ می شد . اما التماس نکردیم ، عقب هم نکشیدیم . عوضش نوبتی دوربین و کیف همدیگر را گرفتیم ، چادر هامان را بالا گرفتیم و با همان وقار به ارث برده شده از مادرمان ( سلام الله علیها ) از داربست ها گرفتیم و بالا رفتیم . سخت بود ، ارتفاع اولین جای پایی که بود تقریبا تا شانه هامان بود ، سخت بود . جنگیدیم ، سخت جنگیدیم اما در عوض فرصتی طلایی تر خلق کردیم . دسته که رد شد ، مداح به سراغمان آمد : ببخشید که نذاشتم بیاید بالا ! شما زن بودید !!! و من او را با پاسخی و وجدانی که اگر وجود داشته باشد و امام حسینش تنها گذاشتم ؛ شما نگذاشتید ما چند پله بالا برویم ، آن وقت ما مجبور شدیم از داربست ها بگیریم و برویم بالا ، ناموس شیعه ی شما ، اینطور عکاسی کرد ! آن هم در حالیکه بالای سن زن و مردی داشتند " سلفی " می گرفتند و شما گفتید " چون پارتی دارند ! " 

" نه " ی دوم بزرگ تر بود ، خیلی بزرگتر ! آنقدر بزرگتر که درد شدیدش تا ساعت ها در جانمان پیچیده بود . به مشابه سن محل استقرار رهبری در دیدار با نیرو های مسلح ، سنی تقریبا به همان ابعاد ساخته شده بود . یک سن با خط آسانسور جداگانه ، با پلکان جداگانه . رفتیم تا اجازه بگیریم برای خیمه سوزان بالای سن برویم ، گفتند تا ساعت سه که مسیول روابط عمومی بیاید صبر کنید . صبر کردیم . کمی آنطرف تر از حوالی ساعت سه ، مشاجره ای میان من و معاون ارتباطات در گرفت " چون ما زن بودیم ! " کاملا جدی و برای اطلاعش گفتم ؛ اگر نگذارید ما بالا برویم ، از داربست ها می رویم بالا و او در کمال وقاحت و بی غیرتی گفت بروید فقط مواظب باشید !!! لباس سیاهش بیشتر مرا عصبی می کرد و سینه ای که در نوحه ی حضرت زهرا می زد ، بیشتر و بیشتر ! منتظر ماندیم تا مافوقش بیاید ، ما فوق آمد ؛ " شما خیلی اشتباه کردید از داربست بالا رفتید " 

- پس من به عنوان یک زن عکاس مسلمان شیعه باید چکار کنم . 

- از پایین عکس بگیرید . 

- شما میدونید که از نظر فیزیولوژی غالب خانم ها قدی کوتاهتر از آقایون دارند ، پس نمیشه ! 

- خب عکس نگیرید !

- ببخشید ، تکرار می کنم ؛ من یک زن مسلمان " عکاس " شیعه هستم . 

- ما زن ها رو قبول نمی کنیم برن بالا ! 

- اگر قرار بر اینه که کسی نره ما هم می پذیریم به شرط اینکه قانون برای همه یکسان باشه ، اگر کسی بالا رفت من شما رو با امام حسین ( علیه السلام ) تنها می گذارم و جوابتون رو از خودش می خوام ! 

ترسید ؛ ترسید و عقب کشید :

- اگه کسی بره بالا دیگه به من مربوط نیست

- چطور مسیول اجازه ندادن رفتن بالا شمایید ، ولی کسی بره بالا مسیولیت ازتون سلب میشه !؟!

- من غیرتم قبول نمی کنه شما با آقایون برید بالا ! اونجا هم فقط دو نفر هستند ؛ عکاس خودمون و عکاس هییت ! کس دیگه حق نداره بره بالا  

حالا دیگر کاملا در برابر بی غیرتی اش برانگیخته بودم ، صدایم بالا رفت ، آنقدر بالا که مردم دور ما حلقه زدند : غیرتتون می پذیره من به عنوان یک زن عکاس مسلمان شیعه در کشوری اسلامی ، از داربست بگیرم برم بالا ؟! به والله قسم که این اسلامی که شما دارید به جهان نشون میدید ، اسلام حقیقی نیست . شما خودتون جولانگاه مسیح علینژاد و امثالهم رو فراهم می کنید و بعد از ضد انقلاب می نالید ؟! مشکل منافقین در لباس حسینی هاست !  اگر ذره ای شعور حسینی در کنار شعار حسینی تون بود وضع این نبود .

در خلوتی ظهر داغ میدان امام حسین ( علیه السلام ) من و عطیه به دنبال داربست ، استیج ، بندی یا حتی پشت بام غرفه ی مناسب و محکمی بودیم که روی آن بایستیم و به اصطلاح مرد های مسئول ایستاده بودند و تلاش ما را نگاه می کردند . سکویی را پیدا کردیم . هم قد من و عطیه بود . جای پا نداشت ، چطور باید از آن بالا می رفتیم . نیم ساعتی به تکاپو بودیم و نگاه همه خیره به ما مانده بود . انتظامات دورمان حلقه زده بودند . به تکنیک یکیمان یک طرف سکو بایستاد و دیگری از آن طرف بگیرد برود بالا برای حفظ تعادل سکو و جلوگیری از برگشتن آن ، رو زدیم . با همین ترفند دو تایی از سکو بالا رفتیم و چهار زانو نشستیم در مقابل خیل عظیم مردمی که برای مقتل خوانی آمده بودند و حالا خیره مانده بودند به دو دختری که دست از هدف نکشیدند و سماجت کردند به هدف حقشان . با انگشت نشانمان می دادند ، چند نفری می خندیدند ، انتظامات منتظر دستور بود ، زن های عکاس دیگر ، با رفتن ما شیر شدند . دست ما را گرفتند ، ما زن ها و دختران پشت هم در آمدیم ، دست هم گرفتیم و بالا آمدیم . وضعیت برای نهاد برگزار کننده بحرانی بود . سکو های دیگری که در میدان بود را برای جلوگیری از بالا رفتن باقی مردم ، برداشتند اما به حساب دو دعوای یک ساعت پیش ، احدی جرات نداشت نگاه چپمان بکند . درد بیشتر حوالی شروع مراسم بود ، بالای سن حدود بیست و شش نفر مرد ، هفت عکاس و سه دختر بچه و پنج پسر بچه ایستاده بودند . 

فرصت از ما گرفتند ، ظلم کردند اما ما فرصت خلق کردیم . پله نامحرممان بود اما داربست ، نه :) ! 

____

+ پ.ن : عکس اول منم بالای داربست نسبتا کوتاه :| با جای پای بد ( عکس دوم ) عکس سوم آقایی هست که دیدند ما رفتیم بالا اومدن بیان بالا و متحر موندن : شما چیجوری رفتین بالا :| ! عکس چهارم ، سکویی که پیدا کردیم . ( اینستا گرام ) 

 




کلمات کلیدی :

درد و درد و درد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/6/19 12:28 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

حال بد باقی مردم ، در بیهوشی سر می شود . غش می کنند ؛ نه می بینند ، نه می شنوند و نه حتی درد می کشند ؛ چه شیرین و دوست داشتنی که ثانیه های حال بد جسم با گذر سریع زمان در بیهوشی کامل سپری می شود . در ندیدن ، نشنیدن و نفهمیدن ؛ درد نکشیدن ! اما وجه تمایز تلخ ساجده با باقی مردم ، حال بد در نهایت هوشیاری اش است . درست وقتی فشار خونش هفده را رد می کند و ضریانش آنقدر می زند و می زند و می زند و تند می شود که لرزش نا محسوس بدنش به رعشه ای آشکارا تبدیل می شود ، درد می کشد ، می بیند و می شنود . بالای سرش دکتر ها در رفت و آمد یک چیز می گویند ؛ حمله ی عصبی ! و او تمام این ها را می شنود ، می شنود ، می شنود . حتی رد آرام سِرُمَش را در رگ ِ روی دستش به خوبی حس می کند . سردی هر قطره را که در مسیر خزیدن تا جریان خونش ، هم دمای بدنش می شوند را می تواند آشکارا میان اشک هایش ببیند . یک حمله ی عصبی و ساجده ای که در آنی ، ناخواسته به بی آزار ترین حالت ممکنش ، تبدیل می شود . نه توان سخن گفتن دارد و نه توان راه رفتن ، فقط درد می کشد و اشک می ریزد و اشک می ریزد و اشک می ریزد . او میبیند ، پوست ِ زنده زنده از تن کنده شده اش را ، می شنود سوت های بلندی را که گوشش می زند و درد می کشد ، درد می کشد ، درد می کشد . 

حال ِ بد ِ او ،‌ جسمش نیست . تمام اضطراب دویده به ثانیه هایی است که تنهاست ، ثانیه هایی که بیمارستان اجازه نمی دهد تا بی همراه ، تختش را ترک کند ، چه برسد که بخواهد به خانه برود ! و هیچ همراهی نیست ، هیچ همراهی و او باید دعا کند تا قطرات سرمش کند تر و کند تر بیوفتند تا صبح شود ، تا کسی با او بیاید . تمام اضطراب تنهایی محض ، تنهایی آنقدر دویده به جان نیمه جانش که موجب تعجب پرستار هاست که چطور تا اینجا رانندگی کرده بود ؟!  روح او پر درد است ، سرش پر فکر ... حیرانی تمام علم مانده انگشت به دهان تا ببیند چرا ، چگونه و چطور این حجم از آرامبخش او را نمی خواباند ... ! 

درد یکی نیست ، دو تا نیست ، درد آنقدری است که آرام بخش ها هم آرام نمی کنند و بس ! 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

تناقض

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/5/30 2:25 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کلید را در قفل در می چرخاند . صدای تقه ای که می آید ، نوید از باز شدن درب خانه اش می دهد . جایی که می تواند بی واهمه نقاب لبخند همیشگی وصف ناپذیرش را بکند و با خیال راحت خودش باشد و خودش . چادرش را در می آورد ، بی حوصله روی مبل چادرش را کنار روسری هفت رنگش ، می نشاند . مانتوی سرخابی رنگ حریرش را با خشمی از عمق جانش ، حرص عمیقی از خنده های دروغین پرت می کند کنارشان . دست هایش را روی صورتش می گیرد تا صدای گریه اش به بیرون درز نکند ، فریاد می کشد ...
دوش آب سرد را باز می کند ، زیر دوش در حالیکه می لرزد فریاد می کشد ، اشک می ریزد ، اشک می ریزد ، اشک می ریزد ... !

بی حوصله ، قهوه جوش را روشن می کند . ماگ سفید رنگی که هدیه تولدش بود را برمیدارد و منتظر می ماند تا قطره آخر قهوه هم خودش را در آن غرق کند . ماگ را کنار لب تاب سفید رنگش که روز دختر هدیه گرفته بود می گذارد . دستش را به گوشه ی میز میگیرد ، فشار میدهد ، فشار می دهد . سردرد های همیشگی این بار امان بریده اند ... فشار می دهد ، آنقدر فشار می دهد که با رد خونی که از فرو رفتن کنج میز در دستش ، به وجود آمده بود ، دستش را رها کند . سرش درد می کند ، بی حوصله در لب تاب را باز می کند ، پروژه های نا تمام وکتور ، ورد ، برنامه های مختلفی که همانطور روی صفحه باز مانده بودند وقتی دیروز از درماندگی در لب تاب را بسته بود ، به او سلام می کنند ، خوبی لب تاب های سری جدید اچ پی همین است ، که هر کار ناتمامت را تا تمام شدن نگه می دارند . روی صفحه ، نوتفیکیشن جدید می آید ، سه ایمیل تازه ، یک پیام تلگرام از مدیر عامل شرکت که می خواهد هر چه زودتر به او پیام داده شود . دو سه پیام دیگر هم بود ، بی حوصله صبر می کند تا ایمیل ها لود شوند و در همین فاصله پیام مدیر را نگاه می کند و با همان لحن شاد و با نشاط ساجده گونه ی همیشگی ، با وقار و احترامی دخترانه پاسخ می دهد ، بلافاصله پیامش سین می شود، مکالمه ای اداری تخصصی آن هم بطور رسمی ، یازده شب کلید می خورد .

همزمان که نوتفیکیشن های آقای مدیر را جواب می دهد ، از درد به خود می پیچد . در فاصله ی تا تایپ کردن هایش ، پروژه های نیمه تمام را نگاهی می اندازد ، پد نوری را به لب تاب متصل کرده و کارهای نیمه تمامش را شروع می کند .

 عارفه گفته بود برای صحبت هایت ، یک کانال بساز که خودت باشی و خودت ، خودت ادمین ، خودت ممبر ، انگار که با خود حرف می زنی و بس ! اول ها به او خندیده بود اما حالا خلوتش ، پین شده بود بالای تمام چت هایش . گه گاه در چهار دیواری اش فریاد می زد ، صدایش به دیواره ها می خورد و کمانه می کرد درست به گوش خودش . می خندید ، می گریست . لعنت به خوی اجتماعی انسان ها ، بی مخاطبی درد بدیست که آدمی را به جای بدتری می کشاند اما درد بدتر از بی مخاطبی ، درد درد هایی بود که می کشید ، درد تن زخمی ، خسته و کبود و خون آلودش که از میانه ی کمانه ی تیر و ترکش ها  به امید تکیه گاهی به دیواری کشان کشان پناه آورده بود و حالا معلوم شده بود آن دیوار سنگر بود و این جنگ ، خستگی ناپذیر ! پس بد را به بدتر ترجیح داده بود ، با خودش حرف می زد تا شدت تشویش ، دیوانه ترش نکند .

دست انداخت روی میز آرایشش ، چند سال داشت مگر که حالا جای لوازم آرایش ، روی میز آرایشش پر بود از قرص های رنگارنگ . یکی از همان قرص آبی ها را می خورد ، امشب ، شب بیمارستان نیست . تشویشش بیشتر می شود . سه دقیقه نمی گذرد که دومی و سومی را هم می خورد . یک ژلوفن را هم همراه چهارمی می کند و حدود پنج دقیقه درد از سر ناچاری با آب دهانش قورت می دهد .

گمان نکنم آقای مدیر ، تصورش را هم بکند که  خانم شیرین فرد با وقار ، متین و مودب و با نشاط و پر انرژی همیشگی که حالا با همان لحن ساجده گونه همیشگی جواب می داد ، در همان حال همخوان صدای موسیقی لالایی علی زند وکیلی که  اتاق پر شده بود ، باشد و درهمان لحظه به فاصله ی سیو گرفتن مراحل کار های وکتور میان وقفه های تایپ آقای مدیر ، اشک بارانش ، برای خودش در همان کانال می نویسد و هی می بارد و هی می بارد و هی می بارد .

تناقض عجیبی است ، چیزی که مردم نمی دانند و تو هر روز با آن دست و پنجه نرم می کنی ... !

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

خانه ، کار ما نبود !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/5/24 3:39 صبح

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نگاهم خیره مانده بود به آینه ی وسط پراید هاچبک کوچک وفادارم ، سریع خنده ای را که بیرون پرید به سرفه بدل کردم ، مشاور املاک ، مردی دومتری ، قوی هیکل با بالاتنه ی فرم چهارچوب در گرفته ی بدنسازی شده ، بیست کیلوگرم عضله ی خالص مازاد بر دویست کیلویی که خودش وزن داشت ،  مو های بلند فر خورده ی قهوه ای رنگ و ریش بلندی به رنگی یک پرده تیره تر بود . کنارش ، برادر صد و پنجاه کیلویی ام ، با یک متر و هشتاد و سه سانت قد ، ریش های بلند قهوه ای که در بعضی نقاط صورتش به مسی تغییر رنگ داده بودند ، موی کوتاه ، شکم برآمده و شانه هایی چهارشانه که نه ، هشت شانه نشسته بود و کنار این دو مردِ چهار پنج ایکس لارج ، مرد دیگری ، مدیوم طور در خودش فرو رفته بود . زانوان مشاور املاک دومتری ، چیزی با چانه اش فاصله نداشت و هر سه در هم چسبیده ، از گردن به پایین فلج شده و فرم عقب پراید هاچبک مرا گرفته بودند .یک آن ، حس شدیدِ مسافر کشِ خطی ِ خط ِ ترمینال تهران جنوب بودن مرا در خود پیچید . احساس کردم هر آن است که یکی از این سه تا ، چاقویی کشیده ، بیخ گردنم ، مرا تهدید به مرگ کند .  نگاهم را از آینه دزدیدم اما همچنان خنده روی لبم مانده بود . می خواستم بلند بلند بخندم ، بلند بلند بخندم به پراید هاچبکی که ماشین اول دختری ناز و عزیز کرده و لوسِ بابایی با مانتوی برند گران قیمت و کفش های تخت چرم و روسری میس اسمارتش بود و حالا بطور متوسط سیصد و پنجاه کیلوگرم غول بی شاخ و دم را عقبش بار زده بود و لایی کشان بلوار ها را رد می کرد . با خودم عهد کردم تا این سه مرد که به زحمت در اتاقک ماشینی به بزرگی سمند ، سه تایی و تنها جا می شوند ، در عقب ماشین من در هم فرو رفته و از کمر به پایین فلج شده اند اینجا هستند ، آینه ی وسط ماشین را نگاه نکنم .

به سان کودتای بیست و هشت مردادی ، ناگهانی برآن شدیم تا رخت بر بسته و خانه ی قشنگ دنجمان را به تنوعی عوض کنیم . من ، ساجده ، و مهدی مسیولیت محدوده ای از شمال غرب تهران را عهده دار شدیم و صبح روز بعد هر دومان در محدوده پخش شده و دانه دانه املاک ها را زیر و رو کردیم . سر ساعت قرار و در محل قرار دانه دانه مورد هایی که پیدا کرده بودیم وارسی کردیم و سر انجام بهترین ها را برگزیدیم ، هماهنگی های لازمه انجام شد و  به دنبال ولی مان رفته ، با ولی برای بازدید آمدیم نه من مشاور های املاکی که مهدی با آن ها صحبت کرده بود را دیده بودم و نه او مشاور های املاکی که من با آن ها حرف زده بودم . به مورد های معرفی شده می شناختیم مثلا همان دویست و بیست متر چهار خوابه !

طبیعتا این اولین برخورد من با مشاور املاکی بود که چهار مورد مناسب داشت و این به آن معنا بود که تا چهار خانه ، همسفر همدیگر هستیم . اولش شک کردم ، عقب کشیدم . این چهره ی مشاور املاک نبود ، بیشتر یک قاچاقچی خبره ای بود که اگر یک تکان می خورد سه چاقوی زنجان اصل و چهار پنجه بوکس و دو تیزی از او به زمین می ریخت و بنا داشت مرا زمینی به آمریکا با محموله ای صد کیلویی از ترکیب هروئین و کراک و شیشه با جعل پاسپورت و شناسنامه رد کند . سلام کرد و به محض لب باز کردن ، گویی مرحوم مغفور دهخدا ، کمی ترکیب با استاد شفیعی کدکنی و با چاشنی محمد بن منور به مقدار لازم ، دهان به سخن گشوده و سعدی و حافظ و سنایی و خواجه عبد الله انصاری از بهشت ، صد درود و سلام نثار فرزند فردوسی که با جان از زبان پارسی پاسداری می کرد ، کردند . با هر واژه ای که سخن می گفت ، فردوسی خستگی بسی رنج برده در این سال سی اش را ز تن در می کرد و من ، مات و مبهوت این جاینت و زبانی به این لفظ قلمی مانده بودم .

خانه ی اول نه خانه ی دوم ، به محض پیاده شدن از ماشین و نفس راحتی که پراید نگون بخت من زیر بار چهارصد پانصد کیلویی زندگی کشید ، صدای سگی به گوش رسید . مهدی آرام به بازویم ضربه زد : هر روز با این همسایه هه دعوا داریم .

زنگ را زدیم ؛ پشمالوی سفیدی که یک مرد ریزنقش به آن آویزان بود ، در را باز کرد . من نگاهی به مهدی کردم ، نگاهی به مادرم ، نگاهی به مشاور املاک و داخل نرفته همه مان راه درب خروج را پیش گرفتیم :

-         مشکلی پیش اومد ؟! بی احترامی کردن ؟!

-         نه ! یه ذره با سگ و گربه مشکل داریم .

داخل ماشین ، درست وقتی از همدیگر جدا شدیم ، من و مهدی از خنده منفجر شدیم و از آن لحظه عهد بستیم تا دیگر لااقل ما دو تا دنبال خانه نگردیم .

 #ساجده_شیرین_فرد

 

 




کلمات کلیدی :

خاطرات ایران یا ایرانی سراسر خاطره ؟

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/4/22 1:44 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در ابتدا از من خواسته شده بود تا راجع به کتاب دیگری بنویسم ! کتابی که مدت ها قبل خوانده بودم اما من ، به ناگاه پرت شده بودم به کتاب دیگری که مدت ها قبل ترش خوانده بودم ؛ خاطرات ایران ! 

کتابی که آنقدر نثر جذاب و دلفریبی - به نسبت باقی کتب ژانر حماسی و دفاع مقدس - داشت که تا کنون در ذهن من مانده بود . کتابی که ابتدا به ساکنش ، گمان می کردم از فراز و نشیب های ایران گفته باشد پس دست دراز کردم ، پس به قفسه ی کتاب های نشر سوره ی مهر در نمایشگاه قرآن سال یکهزار و سیصد و نود و چهار دست دراز کردم و برش داشتم . کتابی که زن ِ روسری به سر روی جلد ، پس زمینه ی خاطرات ایران بُلد شده ی روی همان جلد شده بود . کمی پایین تر از خاطرات ایران ، هایلایت سبز رنگی به چشم می خورد ؛ خاطرات ایران ترابی ... !

آری ! 

ایران نام یک زن بود . زنی که به استواری ایران ایستاده بود . زنی که تصویرش حالا روی جلد بود . جذب تر شدم . برش داشتم . آنقدر مرا جذب کرد که ظرف چند روز تمامش کردم و تا به امروز به خاطرم مانده . به خاطر ماندنی که برای اولین کتابی که به عنوان یک نویسنده بناست معرفی کنم ، معرفی اش کنم ؛ خاطرات ایران !

خوشبختانه یا متاسفانه در کتب حماسی به ویژه کتب دفاع مقدس که این روز ها در ایران برای کودکان پرورش یافته ی دهه های هفتاد و هشتاد که درک آنچنان عمیق به مانند لمس کردن دست های جنگ و ناآرامی ، رعب و ترس و فریب در دست فرزندان دهه ی شصت ، نداشته اند ، بازار داغ تری دارد ، به سبب فراز و فرود های ذاتی داستان و هیجان حوادث به واقع صورت گرفته و شور ناپخته و تعجیل در ثبت وقایع به تن کاغذ از ترس از یاد رفتن و روی آوردن نویسندگان کم تجربه و گاها بی اعتقاد به نوشته های خویش ، ویژگی های فنی نثر چندان به چشم نمی خورد فلذا در کتب ژانر دفاع مقدس به ویژه کتبی که در موضوع نقش کلیدی و استواری های لطافت های زنانه نوشته می شوند ، نثری به ذات و به لحاظ فنی برجسته ، چندان به چشم نمی خورد . یکنواختی قصه مانند داستان گه گاه از دست نویسنده خارج شده و از قالب شروغ و میانه ، خارج می شود و داستان در چند قالب بیان می شود . به شخصه به ساختار شکنی و ایجاد سبک های خاص و منحصر به فرد معتقدم . معتقد به مکتب متفاوت بودن ! که اگر نیما و سهراب ، ساختار نمی شکستند و به همان قالب مثنوی و رباعی و غزل می ماندند امروزه شور و شعوری سپید ، آزاد و نیمایی گونه نداشتیم لکن ساختار شکنی هم خود دارای ساختار است ! یا رومی روم ، یا زنگی زنگ ... بینابین این ها ، نه ! 

تمام کتب دفاع مقدس را نخوانده ام ، مدعی هم نیستم اما به سبب علاقه ، کتب بسیاری در این داستان مطالعه کرده ام که در میان خوانده شده ها خاطرات ایران ، نثرش به نسبت نثر کتب دیگر ، بیشتر در شان مردانگی های زنانه بود . از لحظه لحظه ی زن بودن می گفت ، از در رکاب چمرانی بودن که از او این روز ها بزرگ ، راهی بیشتر به جا نگذاشته ایم . از اسلحه دست گرفتن ها ، شرافت ، اصالت و نجابت یک زن ... 

از مونولوگ های درونی زنی که در منطقه ای جنگی به تیمار ایستاده بود . از نجابتی که عهد کرده بود اگر دشمن پیشروی کرد ، آخرین گلوله ی این اسلحه گلوله ای برای ایران باشد و بس ... ! که جان هایی داده شد تا ایرانی به دست دشمن نیوفتد و در یک کلام ؛ امروز ، ناموس به راحتی در میان آرامش نفس بکشد . 

کتاب بیشتر از حال و هوای جنگ ، حال و هوای یک جنگنده داشت ، عقاید و احساس ، شخصیت و در یک کلام گویی من ، ایران بودم و ایران ، من . خاطرات ایران ، بی پرده ، بی سانسور ، نقاب از جنگی برمیداشت که هشتاد ملت به یک جان نحیف بود ! جان نحیفی که ایستاد ، ماند و امروز با غرور  ، سر بلند کرده و این حس سربلند را ، عکس هایی واقعی که ضمیمه ی صفحات انتهایی کتاب هستند ، پررنگ تر می کند . 

گوشه گوشه هایی از کتاب را تا کرده ام ، خط کشیده ام زیر واژه هایی که باید نود و پنج هم تکرارشان می کردم ، نود و شش ، نود و هفت و حالا نود و هشت . بار ها ، بار ها و بار ها تا فراموش نکنم ، تا از یاد نبرم تا این واژه ها مرا بزرگ کنند ، سال به سال . بخشی از این واژه ها ، از صفحه ای تا خورده که به چشم های بسته انتخاب کرده ام ، این است :

" شنیده بودیم زنان ایلامی شهر را از اشغال منافقان محافظت کرده اند . به بسیج خواهران شهر ایلام رفتیم . ساختمان بسیج خرابی نداشت . خواهر های بسیجی از دیدن ما خیلی خوشحال شدند . حدود بیست نفری بودند . نشستیم و ماجرا را پرسیدیم . این طور تعریف کردند : « وقتی منافقان داشتند به طرف ایلام حرکت می کردند ، مرد ها تصمیم گرفتند از شهر بیرون بروند و جلوی آن ها را بگیرند و نگذارند وارد شهر شوند . ما پشت تیر بار ها نشستیم و اسلحه های ژ-3 و کلتی که داشتیم برداشتیم و از شهر دفاع کردیم . آن ها نمی دانستند پشت تیربار زن است یا مرد . شلیک می کردیم که فکر نکنند شهر خالی است . تا صبح کشیک دادیم . چند نفری از آن ها را هم زدیم . این طور نگذاشتیم وارد شهرمان شوند . " 

برای انتخاب این بند ، تک تک تا خورده ها را نخواندم تا بهترین را انتخاب کنم . از روح شهدایی که پای ایران داده بودیم خواستم دست هایم را ببرند به بهترین بند ! پس این بند را بخوانید ، به زن ها ، دختر هاتان افتخار کنید و صد البته به زن بودن ! 

در پایان شایان ذکر است که در عرف و اجتماع ما بعضی کار ها مختص مرد هاست و گاها دختر ها از این باب احساس محدودیت کرده و ای کاش ِخود را " مرد بودن " خطاب می کنند ! خب ! این کتاب نمونه ی خوبی است تا مرد ها ، حسرت زن بودن بخورند و بس ... !

 

___

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

دختران بلند پرواز

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/4/18 12:39 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

همین دعوای چند روز پیش بود ، همین دعوایی که پس از آن ساجده تبدیل شد به یک توده ی بی حسی عمیق ، همین که جای زخمش تازه بود ، هنوز می سوخت ... صدای بلند مردانه اش در اتاق های خالی مغزم به دیواره ها می خورد و هی تکرار می شد و در پاسخش ، باز همان واژه ها باز می گشتند . به سان کوهی که تمام این سال ها استوار مانده بود و حالا به فریادی فرومی ریخت ، به سان ریختن دل کوه ، به سان یک بهمن ، سنگین و سرد فرو ریختم . دانه دانه ی تمام سلول های تنم ، به سان خالی شدن اشک های کوه ، به سان یک آبشار ، خالی شده بودند و پژواک صدایش را فریاد می زدند ؛ " تو یه دختر بلند پروازی ... ! " 

از روی پیشخوان کتب برتر برش داشتم ... ! بزرگ نوشته بود ؛ " دختران بلند پرواز " . تمام چند هکتار باغ کتاب را وجب به وجب ، چند ساعتی بود با نگاهم دست می کشیدم ؛ بزرگترین کتاب فروشی خاورمیانه ! به دنبال مرهمی ، دوای دردی ، چیزی که از سوزش این زخم عمیق بکاهد . اولش انگار با تنی سراسر زخمی، خون آلود و کبود در دریاچه ی نمک غرق شده باشم ، هوای نفس هایم درد شد . دستم لرزید ، دلم لرزید . دراز کردم ، همان دست لرزان را به سمتش ... بلندش کردم ... ؛ " غصه هایی درباره ی زنان استثنایی " ،  رهایش کردم سر جای اولش اما دلم ماند ، همان یک جلد بود . تا به خودم بیایم و برگردم ، فروش رفته بود . 

گروه سنی کودک و نوجوان . همان صدای مردانه همیشه می گفت ؛ " بزرگ شو ! تو سنت رفته بالا ولی هنوز بچه ای " اما حالا ، حالا باید بچه می شدم ! تمام چند هکتار ادبیات فاخر و کلاسیک و ملل توجهم را جلب نکرده بود ، بی حسی عمیق ساجده را پایان نداده بود و حالا همه ی طول مسیر بازگشت ، فکرم عجیب مشغول بود . پیچیدم ؛ شهر کتاب ! برش داشتم ، بی وقفه حساب کردم و بیرون آمدم . سیلی های خورشید ، ماشین را تبدیل به آتش کده کرده بود . نشستم و همانجا بازش کردم ... ! گاهی باید بچه شد !

ورق زدن هایم ، رسید به انتهای کتاب . انتهای کتاب یک صفحه بود ؛ حالا داستان خودتان را بنویسید و صفحه ای سفید در مقابلش برای تصویر . دست هایم را سر زانو هایم زدم ، بلند شدم ؛ یاعلی .. ! گاهی باید بچه شد :) !

 

____

#س_شیرین_فرد

+ دعام کنید ، زیاد ، خیلی خیلی زیاد ... خب ؟!

 




کلمات کلیدی :

<      1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر