سفارش تبلیغ
واحد طراحی
[ و چون دهقانان انبار هنگام رفتن امام به شام او را دیدند ، براى وى پیاده شدند و پیشاپیش دویدند . فرمود : ] این چه کار بود که کردید ؟ [ گفتند : عادتى است که داریم و بدان امیران خود را بزرگ مى‏شماریم . فرمود : ] به خدا که امیران شما از این کار سودى نبردند ، و شما در دنیایتان خود را بدان به رنج مى‏افکنید و در آخرتتان بدبخت مى‏گردید . و چه زیانبار است رنجى که کیفر در پى آن است ، و چه سودمند است آسایشى که با آن از آتش امان است . [نهج البلاغه]

چگونه ژاپن ، ژاپن شد !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/27 1:48 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

- قرنیه ی چشم هات خشک خشکه ! از من توقع چی داری ؟! معجزه ؟! 

 

این حرف ها را با صدای بلند آقای دکتری که دو هفته ی پیش دیده بودمش هنوز در ذهن دارم ! می گفت کم کم باید سرم را از دنیای مجاز بیرون بیاورم و بچسبم به دنیایی بیشتر از چند اینچ اما او نمی دانست جان من همین چند اینچ است ! اگر بناست بهای کار کردن من خشک شدن اولین لایه ی شفاف چشمم باشد ، راضیم ! خوب است ... من چشم هایم را به لحظاتی می دهم که از دنیای بیرون هیچ چیز احساس نمی کنم . لحظاتی که از ته دل می خندم و در عمق جانم دیگر دردی نیست . لحظاتی که به معنای واقعی کلمه جدا می شوم از هر آنچه صبح بخاطرش با همین قرنیه های خشک ساعت ها گریسته بودم و حالا بخاطرش با صدایی گرفته و بریده بریده حرف می زدم . من کار نمی کنم برای امرار معاشم ، کار نمی کنم که مثلا درآمدم را پس انداز کنم ، کار نمی کنم که اجاره خانه دهم ، ماشین بخرم یا حتی یک چیز کوچک مثلا ساعت بخرم ! من کار نمی کنم که پول هایم را جمع کنم و مانتویی را که دوست دارم بخرم . شکر خدا پدرم چنین اجازه ای به من نمی دهد ، او می گوید که کار می کند تا من آنطور که میخواهم زندگی کنم و راضی نیست یکدانه دخترش بخواهد کار کند ! همین را هم اجازه اش را داد چون می دید دخترش اینطور خوشحال تر است . پدرم برایم ماشین خریده است ،‌ساعت خریده است و اصلا نمی گذارد چیزی در دلم به نام مانتویی که دوستش داشتم بماند ! من کار می کنم چون دوست دارم . از اغلب پروژه هایی که بر می دارم هیچ درآمدی ندارم . نهایت در آمدم بشود یک لیوان آبی که آنجا طلب می کنم تا لب های خشکم را آرام دهم . من به کارم عشق می ورزم و اصلا مهم نیست که در این سه روز آخر هفته کلا شش ساعت بیشتر نخوابیده ام و ما بقی را دائما پای همین صفحه ی چند اینچی بوده ام . میان پروژه هایی که مرا می خواهند یکجا هست که با دلم می روم . یعنی رفتن به آنجا را دوست دارم و اصلا برایم مهم نیست که آن سر شهر است و حتی هزینه ای بقدر رفت و آمدم هم نمی دهند . یعنی حاضرم از جیب خرج کنم ولی بروم ، ولی شات بزنم با دلم . چهارشنبه اجرایی بود که با پای جان رفتم . با پای جان رفتم و نزدیک پنج ساعتی بی وقفه روی پا بودم ، حتی کوتاه فرصتی به قدر نشستن هم نبود . پنج ساعت پلک هایم از ویزور دوربین جدا نشد ، پنج ساعتی که به نسبت باقی اجرا ها زمانش به مانند ثانیه ای بود . در اجرا ها گاه گاهی که کمرم خیلی اذیت کند ، می گردم به دنبال یک زمین خالی ، هرچند خاکی ، با چادرم دراز می کشم رویش ، مهره های کمرم مجبورند در همان دو دقیقه آرام بگیرند و چشم های بسته ام نیز محکومند تا خودشان را در همان دو دقیقه ، ثانیه به ثانیه پیدا کنند . بعد بلند می شوم ، چادرم را تکانده و نتکانده می ایستم درست روبروی سن !

این روز ها گردنم هم عذابی شده است برای خودش و این سوال که چه می شد اگر ستون مهره ها بی واسطه به سر وصل بود عجیب ذهنم را مشغول کرده . دست راستم در تمام اجرا ها در آتل است و سعی می کنم از دست چپم کار نکشم ، مهم هم نیست چون کاری که می خواهم را می کند اما گردنم ... او را چه کنم ؟! دائما باید بچرخد ، باید نورسنجی کند ، دیاف بدهد ، شات های زده را چک کند ، منوی دوربین را به شرایطی که میبیند یکی کند . گله ای نیست . درد که چیزی نیست یک ژلوفنی ، ادویلی ، نوافنی چیزی تمامش می کند هرچند که درد کشیدنش هم شیرین است . صبح ها در کلاس پای تخته گچ می خورم ،  این روند را دوست دارم چون اجازه نمی دهد فکرم سرکشی کند . دیگر کمتر شب هایی است که به اشک صبح شوند . تا دو و سه که اشک می ریزم و میبینم این حق دختران هشتم و نهم و دهم و یازدهم که از تابستانشان زده اند تا ترم تابستان مدرسه را بیایند نیست که دبیری خواب آلوده و یا با چشم های پف کرده و کبود ببینند پس تا صبح را همان چند ساعت می خوابم حداقلش خودم را گول می زنم که به اشک صبح نمی شود و باقی راند عذابم را کابوس های شبانه عهده دار می شوند . صبح ها در مدرسه ام ، ظهر ها شات می زنم و شب ها می شوم هنر جوی کلاس هایی که دوست دارم این مابین هم اگر زود به خانه برسم ، با همان مانتو ی مشکی می نشینم به طرح زدن ،‌نوشتن یا ادیت عکس هایی که مانده ، شب هایم مثل همند ، درست مثل امشب ، تا صبح رفیقم یک لب تاب است و یک فتوشاپ دو هزار و هفده و یک رم پر گاه گاهی که بچه ها تکلیف یا آزمونی داده باشند ، یک خودکار قرمز دستم را می گیرد و می نشینم به خواندن و نوشتن . تایم هایی را که در راهم کتاب دست می گیرم ، این روز ها " مشکی برازنده ی توست " میخوانم . کار تحقیقاتی دوست دارم ، کار تحقیقاتی را عاشقم و حاضرم تمام این کار هایی که سلامتی ام را پایشان داده ام ، بخاطرش بدهم ! خیلی هم دنبالش هستم که یک پروژه را معامله کنم با تمام شش صبح بلند شدن ها و روسری رنگی سر کردن هایم ،‌با تمام شات زدن هایم و با تمام عشق هایم ! این یکی ، به همه می ارزد ... ! 

این یک هفته را مثلا کلاس برنداشتم تا تند تند عکس هایی را بزنم که تمام این مدت ادیتشان مانده بود و روی هم تلنبار شده بودند . این یک هفته یک بند به عینکم وصل بود و به گردنم . این یک هفته را از همان روز اجرای چهارشنبه شروع کرده بودم اما ، گویی تمام شدنی نیست . بخاطر یک اشتباه کوچک نورپرداز محترمی که صلوات بر روح مطهرش باد ! عکس هایی را که روتوششان یک ربع بود الان نزدیک چهل دقیقه از من زمان می برند . و این یعنی چند برابر ! چند برابری که تازه نمی شود آنطور که باید بشود . بخاطر یک نورپردازی که احساس مسئولیت نمی کرد من این روز ها حس می کنم اگر چیزی هم از آن اجرا به من بدهند ، حلال نیست ! حس می کنم آنطور که باید کار نکرده ام اما می دانم کرده ام . می دانم دیگر از هیچ عکاسی جز ایزو شصت و چهار هزار و دیاف پنج ،‌کاری بیشتر بر نمی آید ! ایزو در آتلیه صد است حالا که من گذاشتمش شصت و چهار هزار ... ! دیگر دوربینم بالاتر از این ایزو نداشت ،‌دیاف باز تر هم لنزم نداشت ! بخدا وسعم همین بود . خودم هم شب تاب نبودم که در آن تاریک خانه ای که برادر محترم نورپرداز درست کرده بودند بتابم ، جدال عجیبی میان ذهن و دلم است . دلم می گوید تو درست عکس نگرفتی ، هر چه می خواهد باشد مهم این است که حتی یک عکس خوب در نیامده ،  اما ذهنم ، منطقم ، هر عقل سلیمی می داند که من آنچه را کردم که بیش از آن توان نداشتم بکنم . کمرم فحشم می دهد ، چشم هایم ناله می کنند ، مچ دستم سر شده است اما هیچ کدام ، هیچ کدام از عکس ها ، نورشان نمی شود آنطور که باید . این روز ها دیگر فتوشاپ هم به سخن درآمده قسمم می دهد که به هرچه اعتقاد داری بیش از این در توانم نیست ! همه ی این حرف ها را زدم تا یک چیز را بگویم ! بیایید در هرجایی ، هر سمتی که هستیم ، کارمان را به بهترین نحو انجام دهیم هرچند فکر کنیم کارمان کوچک است و به چشم نمی آید ! 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

و صفحه ی این اعداد که ارزش از اوست خداست

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/21 10:16 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مهم نیست هزار تومان ، ده هزار تومان ، صد هزار تومان یا حتی میلیون ها تومان ! مهم نیست ... این صفر ها بی ارزشند مادامی که یک " یک " کنارشان نباشد . این صفر ها بی ارزشند و هرچه زندگی ِ بی ارزش تو صفر هایش بیشتر و بی ارزش تر باشد ، ارزشمند تر می شود وقتی یک " یک " قامت راست می کند درست در کنارش . هرچه غم هایت ، درد هایت ، دل تنگی هایت ، دانه دانه صفر هایت بیشتر باشند ، آن یک که بماند کنارش‌ ، با ارزش تر می شود و وجود تو را بالاتر می کشد که حالا تو ، یک " یک "پر صفر بر ارزش دارایی هایت افزوده شده ... 

و حالا  منم آن همه صفر که سر تکیه داده ام درست به قامتی راست که کنارم ایستاده و افزوده بر تمام دارایی های زندگی ام ، یک دوست را ! 

 

#س_شیرین فرد 




کلمات کلیدی :

دلتنگی گرام !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/21 9:30 عصر

هو الرحمن الرحیم

 

یک وقت هایی در زندگی آدم هستند که یک چیز هایی دقیقا در جایی که انتظارشان را نداری و در زمانی که حتی فکرشان را نمی کنی ، پیش می آیند . یک وقت هایی در زندگی آدم ، یک دست هایی درست به یکباره میان هجوم وهم ، می آیند و درست تو را هُل می دهند به سال های عقب تر ، به کمی دور از این نزدیکی ها ، جایی که دقیقا شد همان نقطه که ساجده ای ساجدگی هایش را جا بگذارد و خودش را با سبک کردن خنده هایش ز دوش ، سنگین تر کند ! جایی که یک ساجده درست در اوج شیرینی هایش خم شده تا لعل خنده ز لب بر زمین بریزد و بس ! 

آن یک وقت ها معلوم نیست ، هیچ وقت ، هیچ کجا معلوم نبوده اما چیزی که قطعی است وجود همین یک وقت هاست ! مهم نیست آن دست چیست ؟! یک جمله از یک رهگذر غریبه در خیابانی کیلومتر ها آنطرف تر از محل سکنایت ؟! یا عطری که به آغوش باد پیچیده ؟! شاید هم یک صدای آشنا باشد ! مانند کوفتن آرام پاشنه های بلند کفشی به زمین قلبت ! شاید هم شرشر باران ... ! نمی دانم ! اهمیتی هم ندارد ... مهم آن است که دلت آنقدر محکم دستش را به آنجا گرفته که به سادگی یک جمله ، یک عطر ، شاید هم یک صدا یا قطره قطره ی باران به آنجا پرت شود و ساعت ها بماند به تماشا و تو وقتی خودت را پیدا کنی که چاره ای جز تسلیم شدن نداشته ای ! 

نه ... ! این دست سرنوشت نیست که این حال سیاه غمگین را پیوند می زند با گذشته ای که هیچ شباهتی به جان دادن اکنون ندارد ، نه ! ایمان دارم سرنوشت به این دلتنگی نیست ! به یقین این دست منی است در گذشته ، که حالم را به آغوش می کشد تا آرام در گوشم زمزمه کند ؛ به خنده هایت ، خیانت کردی ! 

ـــ

#س_شیرین_فرد

کوئسشن های ایسنتاگرام فراگیر شدن ، این فقط یه سوال بود ، اما جواب ، پرتم کرد به روز ها و سالهایی که نباید ! میگن موقع جون دادن تمام لحظات زندگی آدم از جلوی چشمش رد میشن ! آیا این همون مرگیه که چشم های من امروز تسلیمش شدن ؟! 

دلم برای اون ساجده تنگ شده ! 




کلمات کلیدی :

اینجا کسی هست ؟

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/17 6:56 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

 

مدت ها بود که این حس غریب ِ واژه های زجر کش شده در میان جانم اینطور به یک صفحه خیره نمانده بودند ... ، مدت ها بود که اینطور لبریز از حرف های نگفته ای نمانده بودم که حتی قدرتی به نام قدرت بیان را ز دست داده باشم ! مدت ها بود که حس آرامش عجیب دست کشیدن بر کلید های کیبورد خاک خورده ام را به جان نخریده بودم . مدت ها بود که حرف هایم واژه واژه می ماند و رسوب می کرد ، درست مثل الان !

آیا شانه ای هست که من برایش بگریم ؟! 




کلمات کلیدی :

درد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/17 6:53 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

قلب پر دردم را اینجا آوردم ، تا آرامش دهم ... تا آرام گیرد تپش هایش به عجل وفاتی های پی در پی ... ! 

 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

کسی حواسش به من هست ؟

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/12 12:29 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

تا بحال به این اندازه دلتنگی را عمیق ، دلتنگی را شدید در آغوش ندیده بودم که امروز دیدم . گویی دلتنگی صورت دیگری از مرگ بود که برای من تداعی می کرد . امروز درست وقتی ده دقیقه به پایان جلسه ی ششم آموزش شهری رانندگی ام بود ، درست همانجایی که باید ماشین راه می رفت ، دیگر اختیار پا هایم با من نبود ... ! تنها وقتی به خود آمدم که دستم را روی سینه فشار میدادم و مربی ام دائم می پرسید : خوبی ؟! و همراهم شانه هایم را می مالید . درست وقتی در ماشین را باز کردم ، آمدم بنشینم به سمت دیگر درست همانجایی که بدنم می لرزید یک حس عمیق خواستن تمام تنم را گرفت ... یک حس عمیق طلب کردن با عمق جان ، یک حس عمیق که بگوید درست همینجا وسط این هیاهوی شهر ، کاش آرام آرام چشم هایم به این لالایی درد بسته می شد ، کاش تمام می شد و نمی رسید به بیمارستان ، کاش می شد ... ! 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

مادر تمام شاعرانه ها

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/4/26 3:37 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هفتاد و هشت ، هفتاد و نه ، هشتاد ، هشتاد و یک ، می شمردم ، می شمردم یک به یک ، هشتاد و دو ، هشتاد و سه ، هشتاد و چهار ، می شمردم سال هایی را که خوب بخاطرشان داشتم تا نود و هفت را زیر و رو کردم تا بیابم سال هایی را که ثانیه ای از جلوی چشمان اشکبارم محو نشدند . بیشترشان به دلتنگی مانده بودند ، به درد مانده بودند ، به یک آرزوی نا رسیده ، به مرگ مانده بودند لکن باز کردم دفتر هر سال را ، به تورقی به کوتاهی سیصد و شصت و پنج روز ، ورق می زدم تا نگاه کنم روز هایی را که کسی ، جایی ، گوشه کناری مرا در خاطرش نگاه داشته بود و دلم را گرم کرده بود به همان یک یاد کوچک ، به همان شیرینی طعم ملس خاطره ... ! برای مرور روزهای گذشته باید ذهن یاری دهد لکن من ، من دلم یاری نمی داد ، من چشمان خیسم ناله می کردند ، من جان بی جانی بی رمق داشتم ، آمدم دستش بگیرم ، بلندش کنم ، دلش گرم کنم ، سیصد و شصت و پنج روز را خلاصه اش کردم ، به یک روز ، سهم من یک روز بود از کل سیصد و شصت و پنج روز سال ، یک روز که آن هم سهم من نبود ، روز دختر ... !

جان بی جانم به زمین افتاده بود ، دستی که بنا بود بلندش کند به دلخوشی یک روز که متعلق به اوست حالا زمینش زده بود ، حالا تمام برنامه اش برای امید دوباره شده بود یک شکست عظیم و یک تکذیب بزرگ که روز دختر ؟! روز دختر هم داریم ؟! به زمین داغی نشستم که پاهای برهنه ی تمام جان ناتمامم به آن سوخته بود ، تاول زده بود لکن یک اجبار به بالای سرش به بزرگی زندگی مانده بود تا روز همین خاک تمام تنش را بکشد به سمت زنده ماندن ، یک اجبار بزرگ که هرچه سعی بود که اختیارش کند ، نشد ... جبر ، جبر بود حتی اگر تو میهمان ناخوانده به نام مرگ را به دعوت می خواندی ، طلبش می کردی و برای رسیدنش تلاش صادقانه ات را نذر می کردی .... ! دست هایش را گرفتم ، لطافت دخترانه ای درش پرپر می زد ، دستهایش سرد بود ، به سرمای یک نگاه که گرما ازش طلب می شد ، دستهایش سرد بود ، سرد اما گرد ... جوری گرم می نمود که گویی تا بحال طعم سردی نچشیده ! تا بحال سرما ندیده و هرچه از سر گذرانده ، گرمای شکوفه های بهاری و میوه های تابستانی بوده ، نه گرمایی که بسوزاند ها ، نه ! گرمایی شیرین که گویی تمام زندگیش به یک شادی عمیق طی شده ... دست هایش عجیب عمق درد را به جان گوشت و پوست و استخوان خریده بودند و آبروداری می کردند با سیلی های گرم گونه ی گل انداخته شان ! دستش گرفتم ، اشک از کهکشان چهره اش ریودم و زیر بازویش را گرفتم تا بلندش کنم ... !

روز های دختر تو ، مردانه تر از مرد هایی بود که لااقل یک روز در تقویم به مردانه بیداری شش صبحشان تقدیر می شدند و حالا تو ، سرباز زخم خورده ای بودی که مردانگی را چیزی جز یک بیداری صبح تعبیر می کردی ... ! تو مردانه ایستاده بودی ، با همان موی بلند خاک خورده ی آشفته در باد ، درست زمانی که دستی را به شانه طلب می کردند و تمام هستی شان بسته به یک نوازش به کوتاهی یک بافتن و یک گل که در میانشان به یادگار بگذارند ، بود . تو محکم از پشت بسته بودیشان تا دخترانگی های فراموش شده ات ، در مقابل باد تن رها نکنند و درست بیایند جلوی چشمانت ، تو موهایت را به پشت سر محکم زنجیر کرده بودی درست زمانی که باید به آغوش پدرانه ای ، بافته می شدند ... دامن پلیسه ی صورتی ات ، همان لباس رزم بود . 

تو دختر بودی اما مردانه ! تو صورتی بودی اما خاکی ، تو زیبا بودی اما کبود ، تو ایستاده بودی اما زخم خورده و خونی ، تو لبخند می زدی اما با درد و هیچ کس ، هیچ کس ،  هیچ گاه نفهمید که چه بار عظیمی به دوش توست . درست به عظمت خدایی که صبوریت را فتبارک می گفت ، درست به عظمت خنده های روزانه و گریه های شبانه ! اما جان تو ، ذات تو همان دختر شیرین زبان نازک صدایی بود که موی عروسک شانه می کرد و دست هایی مو های خودش را میهمان شکوفه های بهاری می کردند و پاهای برهنه اش تن سرد و دل نواز چمن های ترگونه کرده را لمس می کردند و بوی خاک ، عطر زنانه ی تمام تنت بود . تو دختر بودی و هر قدر محکم ، جان نازکت آرام صدایت می کرد و نوازشی طلب می کرد ... ! دستی نبود که آرام جانت شود ،‌لکن ... 

و دلتنگی درد بزرگی بود ، به بزرگی یک انقلاب ، ایستادم ، چادر به سر کردم ، گام هایم را محکم تر از همیشه بر زمین می گذاشتم و اندکی بعد ، من مانده بودم و دو جعبه کیک و شش فشفشه ی رنگارنگ و یک مدرسه ی دخترانه در مقابلم ؛ جشن روز دختر ... !

راست می گویند هرچه در کودکی برای تو انجام نشود ، هرچه در کودکی ات ظلم شود ، هرچه در کودکی در دلت بماند و هرچه را خوشت بیاید درست همان ها را برای شیرین جان کودکت طلب خواهی کرد و جان خواهی داد برای زندگی اش که بشود درست نقطه ای بالاتر از زندگی تو ... 

و حالا من ؛ مادری شده بودم به دخترانی ، به وسعت یک شهر .... ! 

 

ــــ

+‌جشن امروز ، حس شیرین خنده هاشون ، حتی اگه نشناسمشون ... !

+‌#س_شیرین_فرد 

+ دبیرستان دخترانه ی طاهره ، به تاریخ بیست و پنجم تیرماه یکهزار و سیصد و نود و هفت 

+‌عکس های امروز توی کانالم موجود هست . 




کلمات کلیدی :

دختری هم آهنگ درد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/4/23 9:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

روی تختم نشسته بودم ، چانه ام را یک دست تکیه گاه بود و دست دیگرم بروی صفحه ی پر نور گوشی چند اینچی مقابلم حرکت می کرد . تک به تک کانال هایم را باز نکرده می بستم ... ! گروه هایم را ، پبج هایی را که فالو داشتم ... کانال های مختلف ، گروه های مختلف ، پیج های گوناگون ، همه شان بدون استثنا یک کلمه را فریاد می زدند : دختر ! 

گاه با موچ غلیظی از آرایه ها و گاه به سادگی و صمیمیت یک فنجان چای بعد از ظهر ، کم کم دست هایم می لرزیدند ، کم کم باران شروع به باریدن کرد ... کم کم ذهنم شد پر از سوال ، سوال های بی جواب ! من بی دفاع نشسته بودم و منتظر اذان بودم ، که بگوید و من در سجده ی آخر نمازم به خواب روم ... که زودتر فرار کنم از این تا صبح های لعنتی .. من بی دفاع بودم ، من زخمی بودم ، من خسته بودم ... انصاف نبود ... من یک نفر بودم ! من یک تنه ایستاده بودم به هجمه ی عظیم کسانی که همه یکصدا یک چیز را دست و جیغ می زدند ، یک چیز را کِل می کشیدند ، یک چیز را نُقل می کردند ، دختر ... 

دفتر های ذهنم را ورق زدم ، امسال ، پارسال ، سال قبلش ، سال های قبل تر ... می گشتم دنبال یک نشان ، فقط یک نشان که کسی ، کسی مرا دیده باشد ... که لطافت تن زخمی مردانه جنگیده ام را فراموش نکرده باشند ، که آرامم کند که ... 

این روز ها ، حتی خدا هم ساجده را فراموش کرده ...

 

ــــ

+ نمیتوانستم بنویسم ، دیگر نمی توانستم ! بعد از سال ها حالا باید بروی !؟ حالا که عادت کرده بود که آرامم کنی ؟! حالا باید آبم کنی ؟!

+ ....

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

جان شقایق ها

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/4/9 12:50 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

یک جایی درست همانجایی که خدا میان کلام نورش گفت ، مهربان تر از مادرم به تو ... ؛ نیم نگاهی کرد به آفریده ی جدیدش و درست همینجا بود که ریزه کاری خلقت تمام شد و آن " فوت کوزه گری ... " که سرشت ذات آن آفریده را با رشته ای پیدا و پنهان به روح الامین ... 

یک جایی درست همانجا بود که از این مهربانی مادرانه ، چاشنی آب و خاکی شد که به حرمت نفس های خدا جان گرفته بود تا ببوسد نسیم وجودش را ... ببوید .. و بپیچد آرام به دور خودش ، پرنیان یک جانشینی را ... خلیفه الهی ... ! و این محبت مادرانه ، معلم نام گرفت و درست به پاس همان نیم نگاه ، آفرینی جاری شد بر خلقت که به حرمتش ، جهان نام گرفت ؛ آفرین ِ ش ! 

 

 

تا اینجای کار که نقطه پایانی شد بر یک دفتر دوازده ساله ، این محبت مادرانه همراهم بوده ... اون نگاه پدرانه همراهم بوده ... همراه هممون ... چه خوب چه بد ، همش رو مدیون شماییم ، کمش رو مدیون کم کاری خودمون و زیادش رو مدیون شما .... معلمی درست همون جانشینی الهی بوده که ازش صحبت شده ، همون خدایی که آروم به قامت یک انسان میاد میون تمام مردم این شهر و رحمت بی دریغش رو روی سر تمام بنده هاش ، می گستره ... .

امروز نقطه پایان تمام روز های دانش آموزی این دوره دانش آموزان شما بود و سال بعد نقطه پایان دوره ی بعدی ... و هرسال زندگی جریان داره و من ایمان دارم عامل همین زندگی چهار حرف بیشتر نیست ؛ که حرف نداره : معلم .... ! 

به نظرم همیشه قشنگترین چیز تو بین این تکنولوژی بی رحم که ما آدم ها رو از هم دور کرده ، همین قلمه ... قلمی که فقط و فقط به عشق شما به گردش بیاد و شروع کنه به نوشتن تا شاید بتونه شکر بگه کمی از این زحمت رو ... به نظرم اونجایی که خدا به قلم قسم یاد کرده بی خود نبوده ؛ وقتی گفته نون و القلم ، یعنی این قلم کار ها می کنه و عظمتی داره بس بزرگ که دست بی وضو نباید بهش بخوره ... و وقتی قسم یاد می کنه به اونچیزی که می نویسه منظورش درست همین ثانیه ها بوده که از معلم نوشته میشه و بس ...

کم ، کوتاه ، کوچک اما از جان بود ، ممنون که کنارمون بودید ، موندید و هستید 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

.........

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/4/9 12:19 صبح

[نوشته ی رمز دار]  




کلمات کلیدی :

<      1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر