سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بردباری، جامه دانشمند است، پس مبادا که آن را به تن نکنی [امام باقر علیه السلام ـ در نامه اش به سعد خیر ـ]

کتاب خواندن

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/4/8 1:56 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خواندن کتاب ، برای هر کس معنای خاص خودش را دارد ، برای یکی خواندن صرف است ، برای یکی سفر ، یکی با کتاب به تاریخ می رود ، یکی حکمفرمایی می کند ، یکی ... یکی هم مثل من ، هم صحبتی هایش را عشق بازی با کتاب هایش خلاصه می کنند و بس !

کتاب خواندن هرکس ، مختص اوست . دست هایش وقتی واژه ها را لمس می کنند و وقتی کتاب را می به آغوش می گیرند ، نگاهش وقتی توجه پیشکش واژه ها می کند و صدایش وقتی آرام آرام برای خودش زمزمه می کند ، هیچ کدام تکراری در خلقت ندارند جز خود او . هرکس رفتارش مختص خود اوست و کتاب خواندن از این قاعده مستثنی نیست .

خاص بودن ساجده ، به یادداشت هایی است که می گذارد ، پیش از شروع خواندن کتاب ، در صفحه ی اول ؛ تاریخ شروع ، نظر و حسش به کتاب ، طرحش ، نامش ، چیزی که او را جذب کرده می نویسد  ، گوشه کنار صحنه های پر فراز و فرود ، درست وقتی روحش به پرواز در می آید ، شروع به نوشتن می کند ، شروع به خط کشیدن زیر تمام نقطه نقطه توصیف های روح افزا ... !

خاص بودن ساجده ، به یادداشت صفحه ی آخر کتابش است ، درست وقتی کتاب را تمام کرده . از حسش ، نظرش ، برآورده شدن چیزی که انتظار داشته یا نه و ...

و در نهایت ، یک امضا و یک جمله در وصف کتاب روی جلد ، برای آنانی بناست این جلد کششی بر آن ها ایجاد کند .

کتاب خواندن ، لااقل برای من ، خواندن صرف نیست ، پویاست ، فعال است و به عبارتی داینامیک چون کتاب سکون ندارد ، پویاست ، فعال ، داینامیک ... !

کتاب های ما مثل فرزندانمان هستند ، قطعه هایی از خودمان که باید بزرگشان کنیم ، به پای بیماریشان تب کنیم ، با شادیشان بخندیم ، با گریه شان بگرییم ، برایشان وقت بگذاریم ، آنطور که شایسته است ... !

ظلم به کتاب ، ظلم به فرزندمان ، ظلم به خودمان و ظلم به نجوای خالقی است که آرام آرام دارد زمزمه می کند و ما گوش هامان را سفت گرفته ایم .

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

پایان یک شروع

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/26 10:42 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

به مانند یک خداحافظی طولانی ، دانه دانه تان را میهمان گرمای نوازش دست هایی کردم که تمام طول مدت این هشت سال ، هر روز ، هر ساعت ، هر ثانیه به رقص موهای آشفته ی قلمو در خنکای نسیم آب بروی بوم ، قسم می دادند . 

دست هایی که نرم نرم ، کسب جمعیت از زلف پریشان قلمو هایی می کردند که تمام طول این مدت به رنگ خون ، آداب آئین عشق یاد می کردند و بس .

سه صفر ، دو ، سه ، پنج ، هفت ... ! همه تان از بر بودم . همه بچه هایم را خوب ، می شناختم . 

به سان یک وداع ، دانه دانه دست کشیدم . دانه دانه ناز کردم ، دانه دانه قسم دادم ، قسم به این فاصله ی لعنتی ... قسم به این وابستگی هشت ساله ، قسم به آرامشی که رنگ می کردید برایم ... 

نه ماه قبل ، پایانی را آغاز کردم که بنا بود تا دو سال بعد ، عهد وداعش نشکنم ...

اما امروز ؛

ساجده ای بی پناه ، 

آنقدر تنها

آنقدر نا آرام

که پیمان شکست ...

حاک نه ماهه ای گرفت و قلم به دست گرفت و بسم الله ... 




کلمات کلیدی :

با حال بدم میجنگم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/25 11:25 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حال بدم ، بدتر شده بود . تنها مانده بودم با دست چپی که میان این حال بد ، بازی بازی اش گرفته بود . آنقدری بد حالی به درونم رخنه کرده بود که گمان کردم اگر همین حالا برای فرار از آن ، اقدامی نکنم ، این حال خراب تا صبح جان ساجده را خواهد گرفت . با همان دست چپ آتل بندی شده ام ، سویچ را برداشتم . صدای ضبط بلند بلند ، لااقل بلند تر از صدای همخوانی و گریه های من و یک لیوان شیرکاکائوی داغ که از همین دونات بار همیشگی ، گرفته بودم . با تمام شدن شیرکاکائو ، کمی از حال بد من هم ، تمام شد . خندیدم ، عکسی گرفتم و کپشنش را " با حال بدم می جنگم " نوشتم . 

خدا دید ، خدا دید و یکی به شانه ی جبرئیل و یکی به شانه ی میکائیل زد و گفت " بچه ها ! داره با حال بدش می جنگه ها "

خدا بنا کرد چون ما شروع به جنگیدن کردیم ، از همان اول حریف قدر رو کند تا گربه را دم حجله سر بریده و بگوید در این رینگ ، از این خبرها نیست ! 

ده دقیقه ی بعد ، وقتی دنده عقب گرفتم تا توی پارکینگ پارک کنم  ، نگاهم به چراغ روشن یکی از انباری ها خورد ، اما کسی داخلش نبود . در یکی دیگر از انباری ها هم باز بود . چراغ پارکینگ روشن بود و چراغ راهرو هم . هیچ کس نبود ، هیچ سایه یا حتی هاله ای هم نبود . 

من مانده بودم ، در های باز انباری ها و در های قفل شده ی ماشین و تنهایی ... !

خلاصه اش کنم ، چون " با حال بدم می جنگم " خدا  اکنون مرا بیست و سه دقیقه است که در شرایط خانه ی ارواح ، در ماشین قفل شده ، قفل فرمان به دست نگاه داشته :|

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

پری زمینی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/21 1:24 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

هر شب ، عطری دارد و شب های بهاری ِ قرین تابستان ، عجیب عطرآگین زندگی اند و بس . امشب قضای تولد بیست روز پیشش بود . بیست روز پیشی که از سه ماه قبلش ندیده بودمش . بیست روز پیشی که از سال قبلش ، هی هرچه دیده بودم و لبخند پری هنگام هدیه گرفتنش را مجسم کردم ، برایش خریده بودم و کنار گذاشته بودم . بیست روز پیشی که از یکسال قبل برایش نامه ها نوشته بودم و باکس هدیه اش را پر کرده بودم . هی و هی و هی ... !

اولش چون هوای بدمینتون و والیبال به سرم زده بود با او تماس گرفتم . پایه تر از او ؟! کسی که با تمام وجود خنده ام را می خواست ، با تمام وجود خنده اش را می خواستم . از ته دل ، ته ته تهش ! نه سر پیچ لوزالمعده ها ، نه ! ته تهش ... !

قرارمان یک ربع بعد ، دم خانه شان شد . نزدیک خانه بودیم ، باکس هدیه اش را برداشتم ، خسته بودم از خامه و گردو و موز و کیک اسفنجی ، پری ، متفاوت تر از یک تولد ساده ی همیشگی بود . متفاوت ترین ! کیک متفاوت برای شکموی من ! سه دونات تازه و زیبا خریدم ، روی هم فیکسشان کردم و فشفشه ها را فرو کردم روی اولی . 

پری ضعف کرده بود ، جزو برنامه نبود اما وارد رستوران شدیم . بچه ها را فرستادم بالا ، سفارش دادم و گفتم چیزی در ماشین جا گذاشتم و رفتم هدیه و کیک را آوردم . کیک دوناتی را دادم به پیش خدمت بنا شد تا ما کیک می خوریم سفارش آماده شود . وقتی که فشفشه ها روشن نشد و دست هر کدام از طرفین به سمت کیف یا جیب خود برای فندک رفت ، حقایق بسیاری بر من آشکار گشت :| این بشر اسپری آسمش را نیاورده بود ، برای من فندک داشت :|||

سفارش داده بودیم و حساب هم کرده بودیم . سیستم این رستوران این بود که پس از سفارش ، فیش را باید تحویل پیش خدمت می دادیم تا سفارش آماده شود . 

مهدی : ساجده ساعتو ببین ! الان یک ساعته که نشستیم ! هی بهت می گم اینجا نیایما 

پری : غر نزن :|

من : :|

از هفت و ده دقیقه تا ساعت نه و نیم شب مهدی هر ده دقیقه ساعت گوشیش را نشان می داد . نه روی پرسیدن اینکه سفارش ما چی شد داشت و نه از پس ما دو تا بر می آمد که برویم . 

در بازی بازی من با چنگال ها ، برگه کاغذی را زیر دست مهدی دیدم :

- این نباید دست اون آقا باشه :|

- خاااااعک 

 

+ آقا ببخشید 

- ای وای من ، این ! چقدر دنبال این سفارش گشتیم :|

 

من :|

پرنیان :| 

مهدی :|

پیش خدمت :|

سفارش :/

 

ده شب که از رستوران آمدیم بیرون ، گشتیم و گشتیم ، سویچ نبود :| سویچ کجا بود ؟! همان هفت عصر که ساجده خانوم رفته بود کیک بیاورد ، روی صندلی عقب جا گذاشته بود . دلم ریخت . گفتم حتما ماشین را بردند ! اما نه ، تانک من همچنان سالم و سرحال بود . بر سر کوبان تماس گرفتیم با یکی از آشنایان که سیخی میخی چیزی بیاورد ، مهدی دیگر در این چهار باری که سویچ جا گذاشته بودم استاد شده بود . رکورد خودش را زده بود ، سه ثانیه !

مردی که کنارمان دوبله نگه داشته بود ، آمد که ماشین را جابجا کند . گفتیم سویچ جا مانده و رفته اند یدک بیاورند . رفت و کمی بعد تر با سینی ای که دست دلش بود آمد ؛ می خواهید برسونمتون یا بریم یدک بیاریم ؟! ماشین هستا ؟!

 

- شما یه سیخ بدید ، برادر باز می کنه در رو 

 

پری :|

مهدی :|

بنده ی خدا :|

سیخ :|

کمی فکر کردم :

- ما دزد نیستیما ، داداشمم گفت زنگ زده یدک بیارن ، زنگ زده سیخ بیارن ! یدک دست بابامه اونم ماموریته :|

- چرا ما اگه دزدیم باید زنگ بزنیم سیخ بیارن ؟! نه اصلا چرا باید اینو بدزدیم ! 

 

خلاصه اینکه خیلی وقت بود از ته دل نخدیده بودم ، 

ممنون که متولد شدی

پری ِ زمینی من .... :) 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

مواظب باشید ، زندگی را نبازید

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/21 12:52 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سکانس اول : در آشپزخانه 

( پری )

 

آمده کمک تا کمک کند ، کابینت حبوباتم را در ظرف هایی که خواهرم برایم خریده بود ، مرتب کنم . بنا این بود تا من ظروف را شست و شو دهم و او خشک کرده باهم جابجا کنیم . 

یک دستمال به او دادم و خودم ایستادم پای سینک .

- ببین ساجی ! بد شستی دیگه اینا رو ! می خوام خشک کنم کف می کنه . ببین ! اصلا پاشو بیا اینور ببینم ، جاها عوض .

 

ده دقیقه ی بعد :

 

- ببین تو هم میشوری کف میمونه بهش ! درست آب بکش دیگه ... !

 

همینطور درگیر بودیم که مهدی بی تفاوت از در وارد شد : 

- خب اون دستمالی که دستتونه از این دستمال جادویی شوینده دار هاس :/ 

من :|

پری :|

دستمال جادویی شوینده دار :|

مهدی : دستی به سر کوفته و از درب خارج شد .

 

سکانس دوم : 

( حنا  ) 

 

افطار این شب هم مثل شب های قبل ، چیز قابلی نبود . نه حوصله ی آشپزی داشتم ، نه خرید و نه حتی حوصله ی خودم را ... ! 

دو تا شکلات شیرین عسل نارگیلی داشتم ،جز این چیزی نبود .  خندیدم . پیش از افطار استوریش کردم . 

زنگ زد : 

- افطار نداری غلط می کنی تنها می مونی ، گم میشی میای اینجا ! 

- فردا تولد مهدیه ، دست تنهام . کلی کار ریخته سرم . 

 

ده دقیقه ی بعد حاضر و آماده بود . آمده بود با هم خرید کنم ، خانه را جمع کنیم و غذا ها را برای فردا آماده . 

افطار نکرده ، راهی خیابان شدیم . برایم سوپ آورده بود و تمام مدت یک کاسه را در دست گرفته بود تا ضعف نکنم بمیرم . 

دانه دانه مرکز خرید های بزرگ را رد می کردیم تا کجا به دلمان بنشیند و برای خرید برویم . پس از پسندیدن مرکز خرید مناسب ، ما دو عدد افلیج برای خرید رفتیم :

ذرت را از راهرو ی A برداشتیم . رفتیم راهروی C سس برداشتیم بعد دیدیم ای بابا ، در لیست قارچ هم نوشته شده ، برگشتیم راهروی A قارچ برداشتیم بعد چون در لیست ماست هم بود رفتیم راهروی C مجددا تا ماست برداریم و همنطور بین راهرو ها سبد به دست ، سرگردان می چرخیدیم که فیلم ما را از دوربین های مدار بسته دیدند و یک نفر را برای نجات ما فرستادند تا لیست را بگیرد ، اقلام را انتخاب کند و تحویلمان دهد . 

ساعت حوالی ده می چرخید ، افطار نکرده بودم . در میوه فروشی از لکنتم کاملا پیدا بود وضع مناسبی ندارم . مرد صندوقدار نگاهی کرد : 

- افطار کردید ؟! 

و دو تا موز میهمانمان کرد . 

به گمانم میمون درونمان دیگر زیادی بیرون آمده بود :) 

وقت رفتن بیست کیلو باری که داشتیم را اشاره کردم تا کسی کمکمان کند ، دست کمکم را پس زد :

- خودم مردتم !

تنهایی همه را برداشت 

" حنا " 

 

سکانس سه ؛ آشپزخانه

 

( ریحانه  )

 

- بیا گازت رو تمیز کنیم . بیکار نشستیم دیگه .

- فقط زودا ، میخوام غذا بذارم .

 

ده دقیقه ای طول کشید . و من دست به کار غذا گذاشتن شدم . تا گاز را باز کردم ، صدای نشست گاز و بوی گاز آشپزخانه را برداشت . 

سریع فلکه را بستم . بابا تهران نبودند ، تلفنی و از راه دور هم شلنگ را چک کرده ، کوتاه کردیم . هم بست را سفت کردیم و خلاصه دو دختر آچار به دست و پیج گوشی و چکش به بغل ، حسابی اتصالات را زیر و رو کردیم اما هنوز وقتی فلکه باز می شد ، آش همان آش و کاسه همان کاسه ... 

زنگ زدیم به مهدی که بیا که گاز خانه را برد . 

بچه آمد ، دید تمام این مدت جان دادنمان ، دستمان خورده و شیر شعله های خود گاز بوده که باز شده . بر سر زنان بیرون رفت :| 

 

 

سکانس چهار ؛ حال 

 

(  طیبه  )

 

- خوش اومدی عزیز دلم ، کیک می خوری ؟!

- یه کوچولو

- فقط پیش دستی تمیز ندارم ، حوصله ظرف شستنم ندارم . ایرادی نداره تو خورشت خوری برات بیارم ؟! 

- نه بابا 

 

و با هم در خورشت خوری ، کیک خوردند . درگیر اسامی نباشیم :) 

 

 

سکانس پنج ؛ در رستوران 

 

( پری )

تولدش بود . و بنا شد تا ما کیک می خوریم سفارش آماده شود . سفارش داده بودیم و حساب هم کرده بودیم . سیستم این رستوران این بود که پس از سفارش ، فیش را باید تحویل پیش خدمت می دادیم تا سفارش آماده شود . 

مهدی : ساجده ساعتو ببین ! الان یک ساعته که نشستیم ! هی بهت می گم اینجا نیایما 

پری : غر نزن :|

من : :|

از هفت و ده دقیقه تا ساعت نه و نیم شب مهدی هر ده دقیقه ساعت گوشیش را نشان می داد . نه روی پرسیدن اینکه سفارش ما چی شد داشت و نه از پس ما دو تا بر می آمد که برویم . 

در بازی بازی من با چنگال ها ، برگه کاغذی را زیر دست مهدی دیدم :

- این نباید دست اون آقا باشه :|

- خاااااعک 

 

+ آقا ببخشید 

- ای وای من ، این ! چقدر دنبال این سفارش گشتیم :|

 

من :|

پرنیان :| 

مهدی :|

پیش خدمت :|

سفارش :/

 

 

سکانس شش : خانه ی ما

( باز هم پری ) 

 

- چای می خوری بریزم ؟

- صبر کن الان میام میریزم .

- ما با هم این حرفارو داریم ؟!

 

کمی سر و صدای شیشه و بلور آمد و سرانجام با یک سینی و دو چای و قندان از آشپزخانه آمد بیرون و من در بهت نگاه می کردم . تا آمد چایش را سر بکشد فریاد کشیدم :

- نخور نخور پری ! اینا گلدونه نه لیوان که دختر :|

 

پ.ن : یه ذره دختراتونو از آفتاب مهتاب ندیدگی و دست به سیاه و سفید نزدگی در بیارین خواهشااااا

 

 

 

سکانس هفت : در خیابان 

 ( ریحانه  )

 

حالم بد شده بود . به زور به نزدیک ترین درمانگاه مرا برد . هنوز کلاس های آموزشی گواهینامه اش را می گذراند . مرا نشاند روی صندلی شاگرد . بی گواهینامه ، ریسک کرد و مرا رساند و تمام مدت با مسخره بازی هایش حال دلم را خوب کرد . 

 

سکانس هشت : پارکینگ مجتمع کوروش

(  مهسا  )

 

 

اوایل ماشین دار شدنم بود ؛ 

 

- من تا حالا تو پارکینگ پارک نکردم . ریسکش بالاس . 

- ایرادی نداره ، باهم میریم .

 

و چنانی به کله قندی های کوروش خوردیم که مردم از ما شماره ساقیمان را خواستار شدند . :|

 

 

سکانس نه: واتس اپ

 

( عارفه )

 

- ساعت سه صبحه من دارم میرم یه برنج بذارم که فردا روزه میگرم بعد دو روز هیچی نخوردن نمیرم !

- یه چی بذا روش ضعف نکنی 

- بغل یار بذارم یا بوس دلدار ؟!

- وقتی بغل یار رو گذاشتم لای خرمات ، بوس دلدارم چیدم رو حلوات میفهمی :|

 

( دلم قنج می رود که حتی از راه دور و وقتی ساجده حواسش به ساجده نیست ، حواس عارفه به ساجده هست :) ) 

 

 

سکانس ده : در ماشین آموزشگاه 

 

 

(  پری  )

 

وقتی دستم به سینه ام فشرده شد ، مربی ام خوب متوجه حال بدم شد . کناری نگه داشت . برای رفتن به دکتر مقاومت می کردم اما نایی نداشتم ، پری یقه ام را گرفت و کشان کشان مرا به نزدیک ترین بیمارستان برد . جای من حرف می زد ، گویی درد مرا او می کشد . بالای سرم ماند در تمام مراحل ...

 

 

سکانس یازده : در خیابان

 

( عطیه زهرا ) 

 

- کله پاچه ؟!

- کله پاچه :) 

 

- سینما فیلم ترسناک ؟!

- سینما فیلم ترسناک :) 

 

 

 

خلاصه اش کنم 

از بزرگترین شکر های زندگی من در پیشگاه خدا ، انسان های عزیزی است که او در برابرم قرارشان داده و از بزرگترین ترس هایم ، ترس از دست دادنشان .

اگر چهار تا ، فقط چهار تا رفیق خل و چل ندارید ، زندگی را باختید .

تمام

 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

تندیس خدایی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/9 2:20 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شب ، زانو هایش را به آغوش کشیده بود ، درست به مانند سر دخترک که به سیاهیش تکیه کرده بود . مروارید ریسه می کرد ، ذکر تسبیح غمش را ...

آب به سینه می فشرد چهره ی غمگین دخترک را ... ! ماهی بوسه می زد ، گونه های ترگونه کرده اش را و خدا پنهان شده به زیر چادر سیاه شب ، دزدکی نگاه می کرد ، تنهایی بی انتها را ... ! 

آرام آرام خدا پایین آمد ، مشتی خاک به دست گرفت و جایی درست حوالی بهشت ، به مشتی آب دریا و کمی خاک پای گلدان های گل سرخ فردوس ، در گوش تندیسی که ساخته بود ، تنهایی های دخترک را زمزمه کرد . و نفخت فیه من روحی ... ! جان داد به جانی که داشت از دخترک ذره ذره می رفت ... 

تندیس ، قامت راست کرد . سر به آسمان گرفت و درگوشی های خدا را لبیک گفت . به لبیکش ، جان به جان کائنات پیشانی شکر و لبیک به لب لبیک گویانش ، به خاک گذاشتند . تندیس ، پر بود از خدایی که خودش را آرام آرام دمیده بود به جانش ... قدم به قدم ، نزدیکتر می شد .دخترک ، حالا چشمه ی مروارید هایش ، خشک شده بود ، او رسیده بود ... ! 

 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

همدم هفت ساله

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/9 2:5 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

قبل آشنایی با پارسی بلاگ ، همدم من دفتر کوجیک سبزم بود گاه و بیگاه بازش می کردم و با گریه و خنده می نوشتم ! 

الان این همدم هفت ساله که شده یه وب کوچیک که هروقت حالم بده ، حالم خوبه ، هر وقت حرفی برای گفتن دارم ، بازش می کنم و وقتی صفحه پنلمو می بینم آی سفره ی دلم باز میشه و گریه می کنم .

کانال دارم ، اینستا هم ، مردم از وب دل کندن ، از وبلاگ خیلی وقته کسی حرفی نمیزنه اما من هنوز راحتیم با همین وبه

بعد هفت سال ؛ جالبه بدونم آیا خواننده ای دارم که مثل من به گل نرگس دل بسته باشه ؟!

آیا کسی هست که پست جدیدم براش مهم باشه ؟!

آیا کسی هست که وقت بذاره و تک تک متنای بلند و کوتاهمو بخونه ... ؟!

چون حس می کنم

اینجا می نویسم

صدام میره

میپیچه 

برمیگرده ...

 دوست داشتید آیدی اینستام اینه : s_shirinfard دوست داشتید ، میتونیم با هم گپ بزنیم ... ! 




کلمات کلیدی :

تنگ و باریک

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/9 1:49 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بعضی خیابان ها ، خیلی تنگند . تنگ و باریک ! و هرچه پیش تر می روی ، تنگ تر می شوند . من خودم امروز ، دیواره های خیابانی را دیدم که هی بر قلبم تنگ تر می شد ... ! 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

شب قدری قیامت شده

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/6 2:45 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

دست های ساعت جوان چوبی ِ روی دیوار ، دراز شده بود و درست دو عدد را محکم گرفته بود . ده دقیقه ای مانده بود تا دست راستش ، دو را رها کند و دست سه را محکم بگیرد . آسمان امشب ، سیاه و ستاره باران بود . نه ساعت ، نه انگشتری که همیشه در انگشت میانی دست راستش می کرد و گاهی حتی شب با آن به خواب می رفت ، نه حتی تلفن همراه . هیچ کدام ، هیچ کدام ... ! 

مقنعه ی تمام مشکی اش را به سر کشید ، دست هایش به فرکانس تمام این دو ماه گذشته نوسان می کردند ، کمی کمتر ، کمی بیشتر ... با همان لرز لرزان همیشگی ، مانتوی مشکی سراسر زیپش را برداشت ، دکمه ؟! حوصله شان را ندارم ... شلوار مشکی همیشگی و حالا ، یک پارچه شب شده بود ؛ چادرش ... کفش های رانینگ ریباک ، لبخند می زدند ، او می گریست ... می گریست و بی جوراب همان کفش های رانینگ نوی تیره را به پا می کرد . حالا ساعت شده بود دقیق ؛ سه ... ! زمان مهم نبود . این روز ها ، ساجده ای آنقدر خمیده قامت بود که هرکجا کوچک وزنی ولو به کوچکی ریزه غباری چند پیکو گرمی روی میلیون تن ِ بار روی دوشش می نشست و حس می کرد حالاست که از وسط دو نیم شود و نیمه هایش زیر این بار ، بار ها و بارها خرد شوند ، هر وقت حس می کرد نزدیک است این جان دادن عظیم ، لباس بر تن می کرد ، همراه همیشگی این هشت ماه اخیر را بر می داشت ، شیشه هایش را بالا می کشید ، در هایش را قفل می کرد ، می راند و بلند بلند فریاد می کشید و گریه می کرد . گاهی وسط بلواری به عظمت کشاورز ، خودش را پیدا می کرد ، گاهی ابتدای جاده ای که انتهایش کرج بود ، گاهی .... مهم نبود کجا ، مهم این بود فریاد می کشید ، وامی رهید از بند تمام دختر نجیب هایی که جیغ نمی کشند ، دختر اصیل هایی که بلند گریه نمی کنند . فرار می کرد از رسته ی دختر های اصیل و نجیبی که تنها نیازشان روغن کاری روزانه ی لولای زانو هایشان بود تا با خیال راحت ، بی احساس ادای نجابت و اصالت کنند . 

پایش را روی گاز فشار می دهد ، دنده همچنان یک است اما سرعت ، دارد نشانه ی پنجاه را هم به عقب پرت می کند ، صدای موتور ماشین هم نوا با صدای ناله های دخترک بلند شده ؛ شب قدر ، چه تناقض عظیمی ... ! 

صدای الغوث الغوث های همسایه ، صدای خلصنا من نار های تک تک کانتکت هایی که هیچ کدامشان ، هیچ کدامشان در این هبوط عظیم درد کنارش نبودند ، گوش آسمان را کر کرده بود . صدای ادعا های واهی ، صدای تمام مدعی هایی که به محض اینکه دختری از پشت بام دانشکده ی الهیات دانشگاه الزهرا ، نقطه ی پایان گذاشت درست به ته خط زندگیش و تا یک هفته ، دقیقا یک هفته ، همه شده بودند کارشناس لبخند شناسی و بغل شناسی و روان شناسی و اینکه اگر کسی او را می بوسید ، او به شوق لبیک یک بوسه ی خونین از سی چهل متری آسمان ، چشم های بسته ی صورتش را  به سوی زمین نمی گرفت ، گوش آسمان را کر کرده بود . فرشته ها پوزخند می زدند به دخترکی که این سوی تمام بی خبری ها و انکار خبرداشتن هاشان جان می داد . فرشته ها شرم می کردند بر حتی نیم نگاهی بر قرآن هایی که بر سر گرفته بودند و نمی دانستند آیه به آیه اش تاکید است ، تاکید ِ یک شانه ی آرام در اوج این تنهایی تا بگرید و بگرید و بگرید ...

آن سوی آسمان ، خدا به همین آیه آیه ی به سر گرفته قسم می داد ، تمام نامردی ها را ، دل شکستن ها را ، منت گذاشتن ها را ، توهین ها را ، تحقیر ها را ،  نبودن ها را ، نبودن ها را ، شاید هم برخی بودن ها را ، بودن های خنجر به دست را  ... دل شکستن ها را ، دل شکستن ها را ، دل شکستن ها را ...

به لرزه افتاده است . گویی این رخش ِ سیاه ، این همدم ِ شب های تنهایی هم خسته شده است ، شاید هم به رسم ادب مشق تکلیف می کند ز دست های نوزده ساله ای که حتی یک ثانیه آرام به جای خود نمی نشینند ، حتی یک ثانیه نوسان درد را رها نمی کنند ، یک ثانیه بی رعشه ندارند و ندارند و ندارند ... 

می لرزد ، می لرزد و می ایستد ... درست گوشه ی تنها ترین اتوبان شهر . می لرزد و می ایستد ، پشت کرده است ، درست به کلیدی که دور سرش می چرخد ، قربان صدقه اش می رود ، فحش می دهد ، ناسزا می گوید ، قسم می دهد که روشن شود ، پشت کرده است . 

دخترک ، تنها و بی کس . سرفه های پشت هم ، فریاد هایی که شده اند نقطه انفصال سرفه ها ، گلو درد ممتد ، سرفه ، سرفه ، خون ... ! درست همینجا ؛ انا انزلناه فی لیله القدر که میان همین شب ، نازل می شود ، درست بر سینه اش ، بی صدا ؛ وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ

دخترک التماس می کند ، فریاد می کشد ، هم صدا می شود با جوشن کبیر های به آسمان رفته ، آرام می گوید ، داد می کشد ، ناله می کند ؛ یا مجیب الدعوه المضطرین 

حساب عجل وفاتی هایش ز دست در رفته است ، صدای گرفته ای ، بی رمق ناله می کند ؛ یا سامع الاصوات ...

بشنو جان دادن بی صدایم را ، بشنو این درد به زمین خورده ی خاکی را ؛ یا معطی المسیلات ، نمی خواهی بدهیم آنچه وعده کرده بودی ؟! کل نفس ذایقه الموتت کجاست ؟! یا ذالعهد و الوفا ؟! 

بلند می شود ؛ خاک چادرش نمی تکاند اما !

بلند می شود ، دوباره کلید را دور سر موتور می چرخاند ... ! روشن نمی شود . چادر خاکیش را ، چادر اتو خورده ی خشکشویی رفته ی خاکی اش را ، در می آورد ، پرت می کند روی صندلی عقب . دستی را می خواباند ، همان خواب آرامی که همیشه آرزویش را داشت ! دنده را خلاص می کند ، همان استخلاصی که همیشه در حسرتش بود ، در راننده را باز می گذارد ، حد فاصل در و ماشین می ایستد ، دست سرد لرزانی را محکم می گیرد به تاق و دست بی جان دیگری را به جان در می اندازد ، فشار می دهد ، هل می دهد ... 

نه ؛ گویی سر بیدار شدن ندارد این رخش ... ! ماشین را ، همان گوشه ی همان اتوبان ، می کند همدم تنهایی های خط های ممتد بی انتها ، چادرش به سر می کند ، زیر نور ماهتاب ، چهار صبح را قدم می شمارد . گریه می کند ، بغض می خورد ، می دود ، زمین می خورد ، می ایستد ، راه می رود ، روی زمین می نشیند ، می دود ، پایش پیچ می خورد ، لنگ می زند ، نفسش دیگر نا ندارد ، درست مثل جانی که به قدر نوزده سال ثانیه ، خسته است . 

کلید ؟! چیزی با خودش نبرده بود ! می نشیند گوشه ی سکوی جلوی در خانه ؛ کز می کند . چادرش به دور می پیچد ، چشم هایش را می بندد و آرام ستاره ها را می شمارد ؛ 

یک ، دو ، .... 

 

_____

#س_شیرین_فرد

+ همین دیشب بود برای عارفه می گفتم از اینکه چقدر خوب بوده که شهید بابایی می تونستن قبل خواب بدون تا بتونن راحت بخوابن و فکر و خیال خفه شون نکنه ! خدا دید ، منو دوند اما امشب بعد دویدن ، خواب راحتی منتظرم نبود . درد بکش ساجده خانوم ! درد !

+ جایی روایتی بوده که قیامت با شب قدر یکی بشه ؟! 

+ امشب ، قیامت دخترک بود ! قیامت بغض های تلنبار شده ! 

+ ماشینم خدا بیامرز خوب برام وفاداری کرد ! 

+ کی گفته دادن ماشین شخصی باعث چاقی و بالا رفتن توده ی بدنی میشه ؟! بیاید من با سند و مدرک اثبات کنم دادن ماشین شخصی ، اونم ماشین ِ اول پراید هاچبک نه تنها باعث چاقی و بالا رفتن توده بدنی نمی شه بلکه باعث آوردن پشت بازو ، تقویت عضلات چهارسر ران ، افزایش حجم تنفسی و گرفتن نمره ی کامل در درس آناتومی میشه ، بنده الان محل دقیق عضلات راست شکمی ، مورب داخلی ، مورب خارجی و تو ام میتونم خدمتتون اعلام کنم . تنها عیبی که داره گلودرد و تورم و قرمزی چشمه ، اونم پیش این همه حسن قابل چشم پوشیه :|





کلمات کلیدی :

بی حرف اضافه ؛ شکستم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/2/23 1:41 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

ز دیوار می گرفت ، گام های کوتاه و نرمش خنده می کردند به قدم های تند ِ دخترک ِ بازیگوش همین چند ماه قبل ... حالا ، اوضاع فرق داشت ... ! کمی آنطرف تر از سینه اش ، دخترکی فال گوش ِ قلبش ایستاده بود ... دستش ، دست می کشید روی واژه هایی که به ضرب آهنگ تپش های خسته ای ، منتظر برایش لالایی می خواندند و بس ... !

کمی آن طرف تر ، دستی که بر سر دخترش مانده بود ، به دست روی دیوار فخر می فروخت ... دست می کشید ، آرام آرام روی بار شیشه اش ... !  لبخند می زد ، از ژرفای جانش ، می خندید ، سرخ می شد و آرام زیر لب زمزمه می کرد روز ِ آشنایی با مرد زندگیش را  ... 

کنار تر ، جهش ژنی ِ مغلوبی ، غالب شده ؛ لبخند می زد به تمام عشقی که در کمد صورتی ِ لباس های کوچک ِ تا شده را می بست و  عاشقانه ای جدید سر می انداخت ؛ یکی رو ، یکی زیر ... 

روی میز نشسته در پذیرایی ، تنگ ماهی کوچکی التماس می کرد به لبخند خشک شده ی ماهی ِ گلی ِخسته ای که دراز کشیده بود . آب روی دست هایش بلندش می کرد . قسم می داد ، خدارا خدارا ... ! هی آب روی نفس های بی جانش می ریخت ، التماس می کرد . بی فایده بود ... ! 

آفتاب می تابید ، باران می بارید ، دانه در دل خاک پنهان شده بود اما بی رحمی ِ موشک ِ شیمیایی سی و چهار سال قبل ، لبخند می زد به شکوفه ای که سر بر نیاورده ، سرش را بریده بود . 

مرد ، پنهان از نگاه های تمام زندگی اش ، نمازش را قامت می بندد . نشسته ، قربه الی الله ... ! 

به همین سادگی بی بازگشت یک جهش ژنی مغلوب 

به همین تمام شدگی تازگی ِ هفت سین که همین چند ساعت قبل چرخ می زد به تنگ 

به همین بی ثمری ِ خاکی که شوق جوانه دارد و ویران شده 

به همین شکستگی غرور زانوان مردی که می بایست ایستاده باشد ؛ 

شکستم ... !

همین شکستن ِ بار آخر

ترد تر

خرد تر

و شکستنی تر ... !

___

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

<      1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر