سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
ایمان برهنه است و جامه آن تقوا و زیورش حیا و دارایی اش فقه و میوه اشدانش است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

گیاه روان پزشکی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/10/26 2:8 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شاید دوازده سال ! دقیقش را شماره نکرده ام اما همینطور حدودی که نگاهش می کنم ، یازده دوازده سالی می شود . یازده دوازده سال دور و نزدیک که به بی خبری از هم طی کردیم و سرانجامش رسید به انقلاب تکنولوژی ... ! نه ! انقلاب تکنولوژی ظهور گوشی های هوشمند و اسمارت واچ ها و اپ های مختلف نبود ، انقلابش ، غریب آبادی بود به نام اینستاگرام ، ناکجا آبادی به نام توییتر و فیس بوک . حالا ما مانده بودیم و یک دهکده ی جهانی ! دهکده ای که یک طرفش جهان بود و سوی دیگرش آنقدر کوچک و صمیمی که می توانستیم سال های دور مانده ز هم را با تنها یک سرچ ساده ، بهم نزدیک کنیم .

زهرا بود ، حاجی صدایش می کردیم ! حاجی را پیدا کرده بودم و از ترس انقلاب دیگری که نکند سر جنگ با این انقلاب نزدیک کردن ها داشته باشد و نگذارد تا حتی یک دل سیر نگاهش کنم ، دو دستی ، سفت چسبیده بودمش . حاجی را از سال های نه چندان دور مدرسه به یاد دارم ، از پان ایست هایی که به احترام آقا امام زمین پا به زمین می کوبیدیم ، از سان دادن های خانم بازدار ، از الهی عظم البلا های دسته جمعی ، از رقابت سرسختی که زنگ های نماز بینمان در می گرفت که چه کسی، زودتر صف اول را اشغال می کند . از چادر های ما اولی ها که زرد بود ، دومی ها که یاسی بود و سومی ها که صورتی بود . از " تکاپوی زلزله محبوب هرچی دله "  از شب مدرسه ماندن ها ،باشگاه نخبگان خلاق ...  او را از سال های دور و نزدیکی به خاطر داشتم که با هم بزرگ شده بودیم ، گفته بودیم ، خندیده بودیم ، گریسته بودیم ، درد کشیده بودیم اما تنها نبودیم ... تنها نبودیم و بی معرفتی خودمان تنهایمان کرد تا همین حالا ...

گیاه پزشکی می خواند . به عنوان یک معلم حس می کردم باید بدانم لااقل گیاه پزشکی چیست ! سعی کردم بیشتر بدانم ، از او پرسیدم وقتی پاسخ داد ، وامانده بودم ! 

- فکر می کردم گیاه پزشکی درمان بیماری های انسانی و گیاهیه 

- نگی اینو جایی ها 

و از همان خنده های دو تایی که سال ها با ما غریبه بود . 

گیاه پزشکی ، درواقع ، پزشک ِ گیاه شدن بود ! گیاه را سال ها پروریدن ، آب و خاکش نرم کردن ، آفتابش دادن ، به وقت بیماری و انگل و ویرووس همراهش جنگیدن بود . گیاه شناسی ، یک مطب بود که سر درش نوشته بود " دکتر حاجی " با یک اتاق انتظار سبز که در اتاق پزشک ، حاجی نشسته بود و روان نویسی به دست گرفته بود و داشت با دقت حرف های حسن یوسفی را که مقابلش نشسته بود گوش می داد و تند تند روی سربرگ سبز رنگی به نام دکتر حاجی ، نسخه می نوشت . حسن یوسف می گفت ؛ می خواهد زودتر سرپا شود ، چیز قوی تری نیست که تجویز کند ؟! و حاجی سر تکان می داد و مهر نظام گیاه پزشکی اش را روی کاغذ میفشرد . گیاه پزشکی ، سرفه های شمعدانی داخل اتاق انتظار بود ، تپش قلب های شقایق که امانش بریده بود ، گیاه پزشکی برگ های بریده ی انجیر بی تاب اتاق انتظار بود که باید بخیه می خورد ، گیاه پزشکی آلسترومریای پیر بود که برای جکاب سالانه آمده بود . گیاه پزشکی همه ی این ها بود و یک چیز نبود ! یک چیز مهم ... ! شمعدانی سرفه می کرد ، شقایق نفس نفس میزد ، انجیر طول اتاق انتظار را بار ها رفته بود و آمده بود ، سنسوریای کوچک درگوش مادرش می گفت ؛ مامان آمپول ننویسه ، آلسترومریا مجله های پزشکی روی میز را زیر و رو می کرد اما ، اما کاکتوسی قامت خمیده ، کنج اتاق انتظار کز کرده بود . تمام این سال ها را راست و محکم ایستاده بود ، آنقدر محکم که حالا خم نشده بود ، شکسته بود ! درد او ویرووس و باکتری و انگل نبود ، درد او جسمش نبود ، جانش بود و نمی دانست آیا گیاه پزشکی ، جایی برای حرف های سر به مهر سینه اش دارد یا نه ... ؟! آیا گیاه پزشکی می آید آرام بنشیند کنار حسن یوسف فسرده حال من و در آغوشش بگیرد تا برایش ببارد و ببارد و ببارد ؟! آیا گیاه پزشکی جایی دارد برای گلدان های اتاق من که بار تنهایی مرا به دوش می کشند و با جان و دل شنونده ی تمام اشک ها و ناله ها و از درد فریاد کشیدن هایم هستند و آنقدر در خودشان می ریزند درد مرا ، که پس از مدتی ... . آیا جای گیاه روان پزشکی خالی نیست ... درست در آستانه ی قامت خمیده ی کاکتوس های اقلیم های خشک و بی آب ، کاکتوس های بی ناز و عشوه ی شرابط سخت ... ؟! 

 

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

هیچی دیگه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/10/11 1:25 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ده ِ ده ِ نود و هشت ! به تاریخ ناب ترین روز زندگی یک عدد ساجده از نوع شیرین فردش . 

ناب ترین روزی که معلم دوم ابتداییش و معلم ادبیات چهارم ابتداییش هم ناب ترش کردن . 

ناب ترین روزی که روز رونمایی کتاب هاش بود .

ناب ترین روزی که با وجود تمام توصیه های ایمنی که تو میزبانی و نویسنده و مثل یه خانوم میشینی و بعد میای سخنرانی می کنی و باز میشینی ، باز هم ساجده پاشد ، چایی ریخت ، شیرینی پخش کرد ، سخنرانی کرد ، دوربین به دست شد ، خط چشم کشید ، کتاب پک کرد ، بنر زد ، استند آورد ، کارتن جابجا کرد ، فیلم و عکس گرفت ، نسکافه درست کرد ، کتاب فروخت ، آب جوش ریخت ، خرید رفت ، میز چید ، کارت کشید ، کتاب امضا کرد ، اسنپ گرفت و گویا فقط آب حوض نکشید و تمام :| و هاجرم هم که کنارم آب حوض هم کشید حتی و تمام تر :|

دوستشو بعد ده سال که از استرالیا اومده بود ایران ، شکار کرد و یا بهتر بگم پرتو اونو شکار کرد و هم رو دیدیم با کمی نمک و فلفل به مقدار لازم و ریحانه ی زیاااااد :)) 

اون وسطا هم چون ده سانت پاشنه یه کم زیادی بود ، با وجود تمام توصیه های ایمنی کفش هاش رو درآورد و پا برهنه راه رفت :/

تازه گل های زندگی یه عالمه براش گل آوردن و حالا گذاشتتشون گوشه اتاقش درست جایی که هر صبح بیدار میشه میبینه تا روزش رو با عطر گل و دستای مهربون عزیز ترین هاش بسازه 

شبش هم به مهمون هاش شام ، سور داد و الان که رسیده خونه انگار گرفتن تا می خورده زدنش :|

و قشنگ تر از همه ی این ها تمام دل هایی که کنارش بودند و موندند .

هیچی دیگه 

دوست داشتم قشنگ ترین روز زندگیم رو باهاتون شریک بشم :) 




کلمات کلیدی :

درد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/10/11 12:44 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

تمام طول اتوبان را دویده بودم . اشک می ریختم و می دویدم ، گاه گاهی که درد زبانه می کشید ، فریاد می کشیدم . گلویم به سان زخمی کهنه که نمک برش ریخته باشند ، می سوخت و عجیب طعم خون می داد . درست وقتی دست هایم را به دیوار گرفتم ، وقتی دنیا دور سرم شروع به چرخیدن کرد و زیر لب مدام به گوشم زمزمه می کرد : " بگرد تا بگردیم " ، مردم نقش ِ ظریف ، جان ِ کوچکی دوازده ساله را تا اورژانس بیمارستان همراهی می کردند . آری ! دوازده سال بیشتر نداشتم ... ! چشم هایم را که باز کردم ، تنها واکنشم به نگاه های مستاصل مادر ، کشیدن چادرم روی صورتم بود . تا نزدیکی های گردنم پایینش آوردم ، به سمت دیوار چرخیدم و بعد آرام آرام بی دغدغه ی آنکه کسی مرا ببیند ، باریدم .

- استراحت کنه بهتر میشه .

این را از پزشک کشیک اورژانس شنیدم . با همان چادر روی صورت کشیده به خانه ام آوردند و روی تخت خواباندنم و رویم کشیدند ، چراغ را خاموش کردند و با " سعی کن بخوابی " از اتاقم رفتند ، اما هرچه سعی می کردم ، خواب نبود و نبود و نبود . هجوم حرف های ناگفته در سرم عجیب آزرده ام می کرد . ساجده ای سراسر سکوت که با کسی سخن نمی گفت حالا مانده بود بین فوران حرف از چشم هایش و اینکه نمی خواست سخن بگوید . یک دفتر سفید رنگ با طرح های انتزاعی سبز  داشتم ، بلند شدم . برش داشتم ، قلم دست گرفتم و شروع کردم. اولش باید ساجده را مجبور به نوشتن می کردم . از یکی دو خط شروع شد . از یکی دو خط شروع شد و رسید به یک دفتر ، دو دفتر ، سه دفتر . دفتر هشتم را که پر کردم فهمیدم این کار شاید احساس خوبی به من دهد اما موفتی است . با گذر زمان سنگین ترم می کند و لعنت ! لعنت به خوی اجتماعی انسان . گل نرگس ! اولین وبلاگ من که نامش در ابتدا رز صورتی بود . حرف هایم را آنجا می نوشتم . با نامی ناشناس " گل نرگس ... " ! 

 آری ... ! دوازده سال بیشتر نداشتم اما عجیب ، خوب بخاطر دارمش ... ثانیه ثانیه ای را که از سر گذراندم آنچنان خوب به جان نگاه داشتم که با هر تورق ، گویی آن محشر دوباره در مقابل چشم هایم به پا می شود و بس . دوازده ساله بودم که فهمیدم درد چیزی فراتر از دردی است که ماه قبل دویده بود به جان دندان سوم ِ کنار دندان های نیشم . دوازده ساله بودم که فهمیدم درد ، درد است . خیلی دردناک اما فهم اینکه درد ، هرکسی را سعادت حضور نمی دهد برایم تا همین سال پیش طول کشید . دلنوشته هایم را عده ی کثیری می خواندند و همه بر یک باور بودند ؛ تخیل قوی ساجده ، نقطه تمایز متن هایی است که انسان با جانش آن ها را می فهمد ، در آن ها زندگی می کند ، با آن ها می خندند و می گرید . تخیل قوی ... ! مادامی که من می دانستم ، نقطه تمایز ساجده ، نقطه برجسته ی متن هایش که آن ها را قابل فهم می کند و به جان می نشاند ، حافظه ی قوی ساجده بود و بس ! حافظه ای که تمام لحظه ها را خوب به خاطر می سپرد تا بعد برای همدمی قدیمی تعریفشان کند ؛ صفحه ی ارسال یادداشت جدید ...

درد ، حافظه ی ساجده را قوی کرد . درد ، به او هدیه ای داد که در وصف جلالش ، خداوند به او قسم یاد کرده بود ؛ و القلم و ما یسطرون . اینکه خداوند یک آیه را فقط وقف قلم می کند و با تاکید می گوید قسم می خورم به قلم و آنچه می نگارد خیلی عجیب است . عجیب و بس بزرگ که یعنی می دانم ، قلم را چطور داده ام و می دانم آنچه می نویسد چیزی ورای هرچیز است ! لایق قسم من ... می دانم من درد داده ام و جوهری روان شده است به جان ثانیه های کسی به رنگ خون . 

تا پیش از این ، تا پیش از سال قبل از درد دلگیر بودم . از خدا دلگیر تر ... از درد بیزار بودم و همه اش یک سوال در ذهنم فریاد می کشید ؛ چرا من ! درد با تمام بی مهری هایم ، در نهایت سخاوت و بزرگواری مرا تحفه ای آورد و امروز پشت میکروفون در جایگاه " مولف آثار کودک و نوجوان " قرار داد . تحفه اش یک جواب هم داشت ؛ چون تو می توانی زبان خیلی ها باشی و حرف های ناگفته ی بسیاری بیان کنی . درد کشیده ، درد را میفهمد ، می خواند و می تواند آن چنان وصفش کند که جامعه ی انسان های درد نکشیده نیز به درد واداشته شوند . حال درد کشیده را خوب بفهمند و خدا ، لبخندی زد :  این چنین قلب هاتان را به هم نزدیک می کنیم ... ! 

 

____

+ شاید چرک نویس های من ، بعد از رونمایی دو عنوان کتابم به تاریخ ده ده نود و هشت . 

+ از درد ممنونم ، از خدا ممنون تر که من رو لایقش دونست . این قلم جز با درد بیدار نمی شد و بس . براش دعا کنید . که خوب بفهمه و خوب بتونه بنویسه . 




کلمات کلیدی :

سهمگین است ، سهمگین و سهمگین

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/10/6 2:55 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

خیس بود . توان تکان دادن دست هایم را نداشتم اما حسش می کردم ؛ خیس بود . تکه های ریز خاک و گرد جمع شده میان رد پرنیان نازک آب ، نوک دست هایم را نوازش می کرد . هنوز آنقدری هوشیار نبودم که سوالی بپرسم ؛ چرا ؟! کی ؟! چطور ؟! هوشیاریم به همان حد یک تعجب عجیب بلاتکلیف مانده بود ؛ خیس است ! 

به سان بیداری پس از یک خواب طولانی و عمیق ، از فضا و مکان جدا شده بودم و مدتی زمان می برد تا دوباره به این دنیای فانی پیوند بخورم ، این را خوب می دانستم و صبوری را خوب تر اما سیاهی کلافه ام کرده بود . مگر یک پلک چشم چقدر وزن دارد که مرا یارای تکان دادنش نبود . در میان عجز  ِعمیق توام با ترس ، در سیاهی محض ِ بسته بودن چشم هایم درست به میانه ی آنکه می فهمیدم ، حس داشتم ، می شنیدم دردی عمیق تر و شدید تر دویده بود به جان پای چپ و کمرم . شدت درد ، محل دقیق زانوی چپم را به من هشدار می داد . می شنیدم ، درد می کشیدم اما نمی دیدم اما  دست هایم تکان نمی خوردند ، اراده می کردم ، سعی می کردم و با تمام وجود پیام حرکت را در سلول به سلول بدنم حس می کردم که دارد دست به دست ، گوش به گوش ، سینه به سینه می چرخد تا یک عضله ی ساده را به حرکت در آورد اما نه ، حرکتی نبود ، فقط درد بود و درد ... تمام توانم را ، تمام قوایم را از دانه به دانه ی سلول های تنم جمع کردم در گلویم تا فریاد شود ، نشد ... حتی زمزمه ای هم نشد ، اصلا قوایی مانده بود که فریاد شود ؟! داد شود ؟! بیداد شود ؟!

مسخ محض ، فرصت خوبی برای شبیخون فکر هایی که تمام این مدت تمام توان ساجده را خرج سد کردن راهشان کرده بودم تا مبادا لحظه های زندگی ساجده ای ، بالاتر از سیاهی رنگ شود اما حالا ، اصلا ساجده ای مانده بود !؟

دوباره همت کردم ، حرکتی به آرامی در انگشت هایم حس می شد . حالا دیگر تاریک نبود ! تار بود ... جنسش ، جنس تاری ِ زمانی که از قصد عینکم را نمی بردم تا جهان را ، مردم را نبینم هم نبود ، تار تر بود اما هر چه بود بهتر از سیاهی بود . هاله های اطرافم را می توانستم تشخیص دهم ، فرش ، کابینت ها ، سینک . کمی گردنم را حرکت دادم ، دردی که به جان کمرم بود ، شدید تر شد . کم کم داشت این جهان همان هیبت رعب آور خویش را پیدا می کرد . مثل همیشه . جهانی درد ، ترسناک و سرد ... تصویر جهان میان قاب چشم هایم دوباره برگشت به همان جنس بی عینکی ، همان چشم های خودم . چیزی به خاطر نمی آوردم . فقط  به خاطر داشتم این چشم هایم یک لحظه گفتند ببخشید ، و همه جا را سیاه کردند . نشستم . از روی سکوی آشپزخانه که ارتفاعش میان سالن و آشپزخانه تفاوت ایجاد می کرد ، پرت شده بودم روی طی ِ سطلی کنار سکو . شکسته بود ، شکسته بود و آب گل آلود ِ تمام این مدت اثاث کشی خانه را برداشته بود . نمی توانستم بلند شوم ، حرکت می کردم اما نای بلند شدنم هم در کنار درد شدیدی که بود ، نبود . فرش ها خیس شده بودند ، خانه داشت کثیف میشد . از درد به خود می پیچیدم  حتی توان برداشتم طی و خشک کردن نبود ، فریاد می زدم و با همان درد نهایت کاری که می توانستم را انجام می دادم ، در آوردن تک تک لباس هایم و پهن کردنشان روی آبی که ریخته بود تا خشک شوند . چقدر رنگ قرمز ِ خونابه ای که از زخمم به بیرون فوران می کرد ، به آبی مانتویم می آمد ! 

 

" خیلی خوبه که تنها زندگی می کنی ! کاش من هم جای تو بودم . " 

این را بار ها و بار ها شنیده بودم . این را بار ها و بار ها شنیده بودم و حالا پتکی شده بود که هر لحظه با صدای هر کدام از افرادی که این جمله را یکی از حسرت هاشان بیان کرده بودند ، بر سرم کوبیده می شد . 

در میان این خیلی خوب ِ تنهایی ، حالا من بودم . من ِ برهنه که نهایت مدیریت بحرانش درآوردن لباس هایش برای خشک کردن اطرافش بود . من ِ زخمی و کبود و خونین که کسی نبود حتی از من بپرسد ؛ خوبی ! چه رسد که دست مرا بگیرد ، بلندم کند ، ناز این نوزده سالگی ِپیر را بکشد و مرا شربتی مهمان کند ، زخمم را پانسمان کند .  این تنهایی ِ خوب ، عجیب بی رحم با من تا کرده بود . هوا تاریک شده بود ، چه مدت چشم هایم بسته بود ؟! شامی که نپختم را چه کنم ؟! فرش کثیف و خونی را چطور تمیز کنم ؟! چطور بلند شوم و لباس بپوشم ؟! می توانم حمام بروم ؟! تکه های شکسته ی طی و آبگیر فلزی اش را چه کنم ؟! سهم هر قطره اشکی که میان خونم خود را غرق می کرد ، یک سوال بود .  اگر این آبگیر استیل شکسته ، پس چه بلایی سر من آمده ؟! امروز قرار بود آشپزخانه را تمیز کنم حالا چکار کنم ؟! ظرف های نشسته را چه کنم ؟! جاروی نکرده را ؟! این تنهایی خوب ، با هر بغض شکسته ی من یک ارمغان ، تحفه می کرد و یک درد بر درد هایم می افزود و بس ... !

" خیلی خوبه که تنها زندگی می کنی ! کاش من هم جای تو بودم . " 

نگاهی به اطراف کردم . باید مواظب احوال ساجده ای می بودم ، کار هایش را می کردم ، نازش را می کشیدم ، شربتی مهمانش می کردم ، زخمش را پانسمان می کردم ، شامش را می پختم ، فرشش را تمیز می کردم ، لباسش به تن می کردم ، حمامش می بردم ، تکه های شکسته ی طی و آبگیر فلزی اش را جمع می کردم ، می دیدم این آّبگیر استیل چه بلایی سرش آورده و آیا جدی است ؟! آشپزخانه اش را تمیز می کردم و ظرف هایش را می شستم و جاروی خانه اش را می زدم و بعد رویش را می کشیدم و آرام می خوابانیدمش ... ، سخت بود و در تاریخ ، هیچ چیز ارزشمندی آسان به دست نیامده بود . نگاهی به اطراف کردم . سهل ترین مسیر حمام بود . تنش را به خود کشیدم و زیر  دوش حمام نشاندمش ، شیر را باز کردم . آب بود که خیسش می کرد . آب بود و آب ... با تمام درد ، فریاد می کشیدم و گریه می کردم و کش و قوسی به خود می دادم تا قوطی خالی شامپو را از داخل سطل حمام  بردارم . یک دور ، آبی درش چرخاندم و بعد صبر کردم تا نیمه آب شود . به او خوراندمش . خوراندمش تا بتواند روی پا بایستد . کمی چشم هایم را بستم ، چشم هایم را بستم و به سان ملک مامور شمارش دانه های آب ، قطره قطره آبی که بر سرم می ریخت را شماره می کردم . قطره قطره شماره می شدند ، روی تنم لیز می خوردند و در حالیکه ساجده ی نشسته ی چشم بسته را تماشا می کردند ، خاک و خون از او می شستند . کمی نشستم ، کمی نشستم و صبوری ای که خوب بلدش بودم تکلیف کردم . صبوری به حال بهتر ساجده . بلندش کردم . نازش کشیدم ، فرصت شربت نبود که حالت تهوعی سراسر وجود ساجده را فرو خورده بود . زخمش را بستم ، شامش را روی گاز آماده گذاشتم ، فرش را آبی زدم و گل آلود روی زمین را تمیز کردم . تکه های شکسته را برداشتم ، جارو زدم ، آشپزخانه را تمیز کردم و ظرف ها را شستم ... از ترس تکرار اتفاقی که افتاده بود ، به اجبار نیم جرعه ای شربت به او خوراندم و بعد مانتوی سرخابی اش را تنش کردم ، روسری اش را به سر کردم و راهی پروژه ی جدید این روز هایش کردمش . 

درد شدید کمر و زانویم ، اجازه نمی داد تا مثل همیشه سریع راهرو ها را طی کنم اما نهایت سعیم را می کردم تا لنگ لنگان راه نروم و دستی به دیوار نگیرم . به محض اینکه در زدم و در را باز کردم ، مدیر مجموعه صدایش را بلند کرد : " نگاه کنین ، مثل همین خانوم شیرین فرد ! قوی ، با نشاط ، با شور و انگیزه ، همیشه هم می خنده و من ندیدم تا حالا رنگ تیره بپوشه ! به نظر من اون خوشبخت ترین دختر جهانه که داره از درسش ، کاری که می کنه و خلاصه کنم زندگیش لذت میبره ! " 

خنده ای کردم ، خنده ای کردم وبا چشم هایم بازتاب خنده ی خوشبخت ترین دختر جهان را در شیشه ی میز کنفرانس بوسیدم . 

___

+ پ.ن 1 : از سری چیز هایی که مردم در مورد خانوم شیرین فرد نمی دونند و نمی تونند فکرش رو بکنند ! 

+ پ.ن 2 : من می دانم تو چه دردی کشیده ای ، می کشی . از دردی که خواهی کشید خبر ندارم فقط می دانم سهمگین است ، سهمگین و سهمگین 

+ چرت و پرت زیاد نوشتم ؟! برای سبک شدن خودم نوشتمش برای اینکه فقط دلم می خواست یکی بدونه من اون روز با چه وضعی رفتم ، چه اتفاقی برام افتاد . اتفاقی که مشابهش هر روز به طرق مختلف برام میوفته و تهش باید تو سینم حبسشون کنم . 

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

فایزه ی من

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/9/4 10:19 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

 

اجبار ، شاید تنها واژه ی مناسبی باشد که به طور دقیق و با وسواس خاصی انتخاب شده است . جز اجبار ِ قطع دو هفته ای اینترنت جهانی ، چه چیز می توانست مرا به سر زدن به وبی وارد که از سال نود و پنج رهایش کرده بودم . جز کلافگی و مسدودی آی پی های غیر ایرانی و توان استفاده از اینترنت به شرط داشتن آدرس سایت ، چه چیز می توانست باعث شود تا از گوشه های خاک گرفته ی ذهنم ، دستی به سر بیان بکشم و صفحه مدیریتم را باز کنم . شاید اجبار ، اما من چیز دیگری می خوانمش ... چیزی که درست سه ی صبح در آستانه ی یک کلافگی عظیم که خواب او را نمی برد ، دست مرا گرفت و گذاشت در دست گشت و گذار های بی هدفی که ماهرانه ای هدفمند را ز سوی آسمان در دست داشتند . بعضی اتفاقات در وادی علت و معلول آن چنان گمند که در پاسخ چرایی و چیستی و چگونگی ایشان می توان گفت خدا خواست ! خدا خواست و عنوان وبی ، توجه مرا جلب کرد ؛ " هذیان نوشت نیمه شبانه "

نیمه شب بود اما هذیان نوشت ؟! نه ! بیشتر واگویه های دلی بود بی قرار که جنس بی قراریش را عجیب می شناختم ، لمس کرده بودم ، بوییده بودم و با او سال ها بود که زندگی کرده بودم . من ، ساجده ای که سخت اعتماد می کرد ، حالا داشت از شبی برای او می نوشت که قیامت شده بود . ساجده ای که شاید بیش از چهار سال بود در بیان کامنتی نگذاشته بود ، حالا داشت تایپ می کرد . دست هایش را دراز کرده بود ، من نیز هم ... نگاهم را به صفحه دوخته بودم ، او نیز هم ... دست های همدیگر را گرفتیم ، نگاهمان به هم قفل شد آن هم درست از فاصله ای چند صد کیلومتری ... من از دیار شلوغی های بی وقفه ی تهرانی و او از بکر طبیعتی دست نخورده ، درست در گوشه کناره های شهری کوچک به دیار شیر دختران لر .... او شیر دختری بود که سخت جنگیده بود و من ساجده ای بیش نبودم ... 

اولین ها ، از اولین ها از من پرسید و نه ! نه ! او اولین فایزه ای نبود که در زندگی من راه یافته بود . اولین فایزه را خوب یاد دارم ، سوم راهنمایی ... اما او اولین فایزه ی من نبود ! دومین فایزه را هم خوب یاد دارم ، دختری که در خصوص مناسبات فرهنگی و جشن ها با من مشورت می گرفت و این روز ها تازه نمونه برداری کبدش تمام شده بود و سخت آشوب بود . او هم اولین فایزه ی من نبود . اولین فایزه ی " من " تو بودی ... اولین فایزه ای که می توانم رویش میم مالکیت بگذارم و با خیال راحت اسمش را در همین هوای گرفته به دود و دم تهران فریاد بزنم تا نسیم خوش پاییزی و آسمان ابری میانه ی آذر ماه صدایم را صدایت کنند ...

فایزه ، فایزه ی من ... 

نزدیکی های چهار بود ، من در بی دفاع ترین حالت ممکنم ، از درد به خود می پیچیدم و به دنبال چیزی که حواس مرا از درد پرت کند درست به دورترین نقطه ی ممکن ، بیان را زیر و رو می کردم . چه می کند این دنیای تکنولوژی وقتی همین صفر و یک های کنار هم ردیف شده ، درد تو را درست از جنس درد های من به جان می نشانند و بس ...

فایزه ی من ، حالا تو دیگر اولین و تنها فایزه ی ساجده هستی و بس ... 

___

سبکی این قلم را ببخش ! سرم سنگین است و از حال من خبر داری ... نتوانستم بهتر بنویسم 

ببخش مرا

که این واژه ها

حق تو نیست ! 




کلمات کلیدی :

زخمی عمیق و ناگهان داری ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/8/18 10:50 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

زیر شانه های نحیف ِ این نوزده سالگی ِ نیمه جان را مدت ها بود که گرفته بودم . گرفته بودمش ، درست جایی میان زمین و آسمان ، جایی میانه ی سقوطی مهیب ، جایی درست همانگاه که دیگر رمقی به زانوان لرزانش نمانده بود ، جایی میانه ی رهایی مطلق بر فراز آسمان پرتگاهی عمیق ... سنگینی تمام نوزده سال ِ تنهاییش را به دوش می کشیدم ، سنگینی بار روی دوشم ، سنگینی ِ حیاتی بود که باید به او هدیه می کردم . خودم خمیده قامت ، ناتوان و بار او مرا خمیده تر و ناتوان تر می کرد ؛ غم او ، درد بی درمان او مرا بی درمان تر و غمگین تر می کرد . ساجده ای که بازوان ساجده ای را محکم گرفته بود تا نکند چشم های بسته اش ، بشود سرآغاز یک جاودانگی ِبه پایان رسیدن که مرگ ، بدوی ترین خواسته اش بود ! جان شکسته اش را ، امروز با خود کشیدم ، نمی دانم چرا ، به دندان کشیدمش ، مادامی که نه او رضا بود ، نه من !کشیدم و تا بیمارستان نزدیک خانه بردم  درست همان هنگام که  هر دو دوست داشتیم به تماشا بنشینیم آغاز یک تمام شدن را ... 

- تنها اومدین ؟!

تنها یک معنا بیشتر ندارد . معنایی که سراسر ، زندگی ام را پر کرده است . تنهایی یعنی من بودم و من ! یعنی اگر ساجده می خواست دست هایش را دور گلوی ساجده حلقه کند و خفگی اش را به نظاره بنشیند ، ساجده باید جلوی ساجده می ایستاد و ساجده را نجات می داد . تنهایی یعنی اگر ساجده هوس بستنی گردویی آن هم درست در نیمه شب می کرد ، ساجده باید سوار ماشین می شد و مغازه به مغازه جست و جو می کرد تا دل ساجده را آرام کند به طعم گس گردو ... ! تنهایی یعنی اگر ساجده حس کرد ، انتهای انتهای این خط ایستاده ، ساجده باید با او صحبت می کرد و متقاعدش می کرد تا دوباره قوی بایستد ، تنهایی یعنی اگر ساجده قهر کرد ، ساجده باید برایش گل می خرید و با یک جعبه شیرینی و هدیه ای به خریدن ناز بی خریدارش می رفت . نه ، تنهایی دیوانگی نیست !  تنهایی حکم عمیقی است که آن هنگام که خداوند در حق عده ای اشدالعذابش می کند ؛ تنهایی حکم حبسی است ابد . تنهایی حکم لازم الاجرایی است ، بی محکمه ! بی دفاعیه ، بی حق اعتراض ، بی تجدید نظر . تنهایی یعنی خودت بخندی ، از خنده هایت ذوق کنی ، خودت روسری ات را در آینه صاف کنی ، خودت قهر کنی ، خودت آشتی کنی ، خودت دنبال خودت بدوی ، تنهایی یعنی درد ... ! یعنی دنیایی درست روی محیط یک دایره ، بی نقطه ی شروع و بی نقطه ی پایان ... 

مقابل آیینه ی میز آرایشم ، نشسته بودم . در چشم های ساجده زل زده بودم و اشک هایش را دانه دانه می شمردم ... گوش هایش را دستی کشیدم ، از آن عفونت پیگیری نشده ی سه ماه قبل ، چه دردی می دوید میانه ی شنیدن هایش آن هنگام که دستی به نوازشش دراز می شد ، شاید این گوش ها به نوای نوازش ، پاسخ درد می دادند و تن به نوازش سیلی محکم دستی مردانه عادت داده بودند ، نمی دانم ! گوشواره هایش را در آورده بودم ، گوشواره هایی که پدر هدیه شان داده بود . درست وقتی که ... ! از آن روز دیگر از گوشش درشان نیاورده ، این اولین بار بود . دست انداختم ، درست پشت گردنش ، جایی که قفل زنجیر طلایی محکم ، دست هایش را بسته بود تا نکند پلاکی را که مادر برای او خریده بود از دستش به زمین بیوفتد . دست های بابا عجیب مسیولیت پذیر بودند ، از همان روزی که این زنجیر را برایم خرید و به گردنم قفلش کرد ، درش نیاورده بودم .. هرگز ! انگشتری نگین مزار امام حسین ( علیه السلام ) که از پارسال که همراه ساجده بود تا کنون تنهایش نگذاشته بود ، حالا صدای عذر خواهی های ساجده را می شنید که نمی تواند او را با خود ببرد . دست بند طلایی که با درآمد خود خریده بود را هم باز کرد ، همه را گذاشت درست مقابل آینه ، در چشم های ساجده برای بار آخر خیره شدم . حرفی نبود ، چشم در مقابل چشم ؛ چه نبرد سنگینی ... 

سری به نشانه ی تایید تکان دادم ، زبانی بند آمده ، از سر شرم بود یا ترس و اضطراب نمی دانم ، فقط می دانم آن ساجده که همیشه " بلند " سخن می گفت ، حالا اصلا سخن نمی گوید ... ! نمی تواند ، می توانست هم دلش نمی خواست لب وا کند ... اصلا چرا به اینجا آورده بودمش ، نمی دانستم ! 

چند دقیقه آن طرف تر درست وقتی خانم شیرین فرد را صدا کردند ، همان تن نیمه جان ساجده را روی دست بلند کردم ، با تمام قوا به اتاق کشاندم ؛ 

- راحت و آرووم دراز بکش . 

راحت و آرام ؟! چقدر این واژه ها غریب بودند بر دختری که هر شبش نبردی نابرابر میان بی دغدغگی تمام و دغدغه ی محض بود . چقدر جانش بیگانه بود با این واژه ها مادامی که هر شبش جز به تقلای التماس ِخواب برای بردنش نبود . خواباندمش ... 

- دست هات رو بذار روی سینت ،  برای چند دقیقه هیچ حرکتی نداشته باش ، می خوایم تو مغزت رو ببینیم .

خنده ای کرد ، دکتر خنده ای کرد و رفت . تنهایی ، گوش هایم ، گردنبند ، انگشتر ، چشم در برابر چشم ، راحت و آرام ، این دیگر تیر آخر بود ! این دیگر تیر خلاص بود . تیری که به امضای حکم جان دادنی سخت ، از غیب می رسید . کاش می شد ، کاش می توانستم همانجا ،  لباسش را بگیرم ، محکم بکشم ، التماسش کنم ، گریه کنم و خودم را در اشک هایم غرق کنم . کاش می شد از او بپرسم ؛ می توانی حرف هایم را هم ببینی ؟! می توانی ببینی چقدر لبریز حرفم ؟! مطمینم علم پزشکی به تعجب وا داشته می شد زمانی که مغزی می دید پر ز حرف و آدمی را صاحبش ، بی حرف ِ بی حرف ! مادامی که طبق قواعد فیزیک باید لبریز می شد ، باید از گوش ها ، از چشم ها و حتی از بینی اش هر روز حرف فوران می کرد  و در همهمه ای میان دست و پا زدن های ناشیانه ای برای نجات غرق می شد . کاش التماسش می کردم ، کاش التماسش می کردم چاقویی را تا دسته در سرم فرو کند ، شاید حرف ها بیرون بریزند ، شاید سبک شوم ، شاید ...

زندگی ، تب و تاب همین شاید هاست ، همین باید هایی که باید باشند و نیستند و ذات لعنتی ِ آدمی ، به امید ، همچنان به انتظار آمدنشان شاید ردیف می کند و بس ! شاید دوستم داشته باشند ، شاید با من حرف بزنند ، شاید مرا بفهمند ، شاید برایشان مهم باشد ، شاید ، شاید ، شاید ، حتی گاهی برای اصلی ترین نیاز های آدمی ، برای بدیهی ترین چیز ها ؛ شاید هنوز دارم نفس می کشم ! 

نشستم توی ماشین ، کلافه بودم ، دراز کشیده بودم اما راحت و آرام نه ! قرار بود بهتر شوم نه اینکه شبیخون تمام درد هایم سرم را تا زیر هجمه ی اشک ها فرو کنند و هوا از من دریغ دارند تا در خفگی خود بمیرم . برگه تحویل را به دستم داده بودند ، همانجا که بیرون آمدم ، اما بازش نکرده بودم . میانه ی اشک هایم ، پرتش کردم روی داشبورد ؛ از میانه ی تایی که درست از نیمه خورده بود ، نوزده ساله اش خود نمایی می کرد . 

سویچ را باز کردم ، ضبط به نا گآه علی آذرش گرفت ؛

- پیری اگرچه رویی جوان داری  ، زخمی عمیق و ناگهان داری 

 

____

#س_شیرین_فرد

به وقت نوزدهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود و هشت خورشیدی 

+ اسمش بود یه سی تی اسکن سادست ! وقتی دکتر می نوشتش ، آرامش توی حرف هاش موج میزد و سعی می کرد منتقلش کنه ؛ به سادگی یک دراز کشیدن ! اما برای من ساده نبود ، لااقل برای من ، ساده نبود ! 

 




کلمات کلیدی :

می خواهم بپرم ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/8/13 7:8 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از راه پله ها که پایین می آمدم ، صدایی آرام آرام ، التماس کنان خودش را تا مجرای گوش بالا می کشید  صدایی که هر آن با نزدیکتر شدن من به در شدت می یافت . صدایی بلند و ناله گونه درست پیش پای من ، وقتی در را باز کردم به اوج خود رسید . بالای درخت ، گربه ی سفید رنگ کوچک کوچه ، آویزان مانده بود . پاهای عقبش معلق در هوا و چنگال های پاهای جلویش به چوب درخت جوانی که به تازگی ده دوازده سال در آنجا کاشته بودند ، التماس می کرد .

صدای گربه ای حزن آلود ، فضا را پر کرده بود . به زیر درخت رفتم ، قد من آنقدری بلند نبود که دست هایش را بگیرم و به آغوش گرمی و بعد به آرامش زمین مهمانش کنم . کوچه را نگاه کردم ، نه رهگذری ، نه عابری و نه حتی پرنده ای ... تنها صدایی ناله اندود به گوش می رسید و بس ...

من می دانستم ، تمام آن هایی که در چهاردیواری های سرد و سنگی خود را حبس کرده بودند و داشتند خود را مجاب به انکار این التماس می کردند هم می دانستند ، همه می دانستیم که گربه ، گربه است ! حتی اگر از ده متر هم پایین بیوفتد ، اتفاقی برای او نخواهد افتاد . من می دانستم ، عابران و رهگذرانی که نبودند ، می دانستند حتی خود صاحب صدا هم می دانست .

ایستادم پایین درخت ، دست هایم را به سمتش گرفتم ، صدایش کردم ؛ صدایی که شاید تا به این همه سال درد و لگد خوردن در خیابان نشنیده بود ؛ پیشی ملوسی ! خوشگل جان من ... بیا ، تو میتونی ...

ایستاده بودم پایین درخت و محبت دریغ شده ی سال هایی که گرد خیابان به خود گرفته بود را نثار او می کردم ... محبت دریغ شده از من ، محبت دریغ شده از او ... آغوشی باز کرده بودم با همان دست های سرد لرزانم ... آغوش باز کرده بودم تا گرمش کنم ، تا گرمم کند ، تا دیگر درد بی کسی روحش را نخراشد ، روحم را نخراشد ؛ پیشی نازی ، بپر ... تو می تونی !

زیر درخت ایستاده بودم و با او حرف می زدم ، انگ دیوانه ؟! مهم نبود ! مهم او بود مهم من بودم . زیر درخت ایستاده بودم و دست های کوتاه از دست هایش را دراز کرده بودم و صدایش می کردم . حالا آن صدای ناله اندودِ حزن آلودِ التماس آمیز ، شده بود صدایی محکم ... استواری صدایش ، استواری روحش را می فهمیدم ، از تمام آوایی که با جان سر می داد می توانستی بخوانی ؛ ایمان و یقینی را که به او حاصل شده بود .

پرید ...

چقدر شبیهش بودم ، چقدر شبیهش هستم مادامی که مانده ام معلق میان زمین و آسمانی که قهری به طول چند صد متر نرسیدن را شروعی کرده اند به آغاز ازل !اینکه اینجا چه می کنم نمی دانم ، فقط می دانم به همان آغاز ازل مرا انداخته اند درست در همین میانه ی آسمان ، جایی میان سقوط و پرواز .  دست های لرزانم با تمام قوا التماس چوب درخت نه چندان جوان زندگی می کند ، پاهایم آویزان و سرد ، بی حس شده اند . دست هایم دیگر یارای نگه داشتن این جان را ندارند ! می خواهم چشم هایم را ببندم ، هوا را نفس بکشم ، عمیق و عمیق ... بار تمام این سال ها به چنگ و دندان کشیدن جان نیمه جانم را از دوش دست هایم بردارم ، می خواهم چشم هایم را ببندم ، می خواهم زمین را بغل کنم ... ! دیگر بریده ام از امید صدایی که به گوش رسد و جرات پروازم دهد ، می خواهم بپرم ... با تمام وجود ...

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

تایپ کردن را دوست دارم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/8/9 11:11 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

تایپ کردن ساده است ،

خیلی ساده ...

عمل ساده ای که هر کسی بلد است

اما

من تایپ کردن را دوست دارم .

تایپ کردن با این رنگ لاک را دوست دارم .

تایپ کردن با ناخن های به رنگ این لاک را دوست دارم . 

تایپ کردن با انگشت هایی که این انگشتر عزیز را به دست دارند ، دوست دارم . 

تایپ کردن با این ساعت به دستم را دوست دارم .

تایپ کردن با این ساق دست های مشکی ِ نقاشی شده را دوست دارم .

تایپ کردن را با این دست ها ، 

با این ساجده ، 

دوست دارم . 

____

+ پ.ن : آقا حرف در نیارین :| بنده چون خیلی ساله تایپ های خودم رو خودم انجام میدم ، جای حروف کیبورد رو حفظم و نیاز به کیبوردی که برچسب های حروف فارسی داشته باشه رو ندارم پس این قضیه که کیبوردم حروف فارسی روش خورده باشه برام مهم نیست . دری وری هم تایپ نمی کردم :| فقط از روی حروفی که ناخودآگاه تو این همه سال حفظم شده بود متنی که قرار بود تایپ کنم رو تایپ می کردم و از قسمتی از اون حس خوب ، فیلم گرفتم . 




کلمات کلیدی :

و ساجده ای متولد شد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/8/9 11:6 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یک ،

دو ،

سه ... !

چشم هایش را بسته بود ، آرزویش را ، هدفش را ، آینده را مقابل همان چشم های بسته ، همان پرده ی سیاه تصویر می کرد ؛ یک ، دو ، سه ...

از هوای اطراف نفس هایش را پر کرد ، اجازه داد تا سرب سنگین هوای خشمگین این روز های تهران ، هوای آرام بی رحمی ها ، نامردی ها ، سنگ دلی ها و درد ها آرام آرام در ریه هایش جوانه زند ، سبز شود  شکوفه کند ، بهار شود ... هوا را به داخل قفسی محصور کرد که سینه نام گرفته بود و بی تابی کوچکی به قدرت حیات به دیواره های آن ، همچنان محکم و استوار ، ضربه می زد . ضربه های معنا دار ،

یک

دو

سه

گویی معنای مورس هایی را باید به عمری سی ، چهل ، پنجاه ، اصلا هر چند ساله ، هر چند سالی که هر کدام از سال هایش سی صد و شصت و پنج ، بیست و چهار ساعت ِ شصت دقیقه ای ِ شصت ثانیه ای بود و تمامش ، تمام تمامش فرصتی به معنا کردن ضربه های بی وقفه ی کوچک بی همتایی بود و او به سادگی نادیده می گرفت ، امید هر ضربه را که بدون مکث در هر جند ثانیه جریان داشت ، می فهمید . چشم هایش را بسته بود ، چشم هایش را بسته بود و دست هایش آرام آرام لمس می کردند ، بریلی که جانش کمی پایین تر از گردن ، مدام تکرارش می کرد . ضربانی که زیر انگشت هایش به نرمی خودش را به بالا می کشید ، لمس می شد و سعی می کرد تا پیامی دهد . که همان کوچک استوار ِ به قدرت حیات ایستاده ، مورس می زد ، بریل می نگاشت ، صدا می کرد تمام این سال ها ... پیش خودش شمرد ؛ چند سال گذشته بود ...

ساجده ای که نوزده سال تمام این نشانه ها را جز قانون طبیعت و روالی تکراری ندیده بود ، حالا چشم هایش را بسته بود . حالا مقابل تمام این دنیا پرده ای سیاه کشیده بود و داشت عشق می خواند ، با خودش شمرد ؛ نورده ، هجده ، هفده ، شانزده ، پانزده ، چهارده ، سیزده ، دوازده ، یازده ، ده ، نه ، هشت ، هفت ، شش ، پنج ، چهار ، سه ، دو ، یک

هوای سینه هایش را تقدیم برافروختگی جان هایی کرد که به این ناآگاهی هرساله اشک می ریختند .کیک خریده بود ، کیک خریده بود و برای خودش شمع روشن کرده بود .  تقویم ها چیزی نشان نمی دادند ، مناسبتی که مکتوب باشد نبود اما گویی از این پس ، یک روز متفاوت ، یک سِر ِ عظیم دویده بود به جانی که بیست سال تقاضای شنیده شدن داشت ، سر ِ روزی که جز زادروزش ، زاده شد ؛ چشم هایش را محکم روی هم فشار داد ، لب هایش را غنچه کرد ،  همان هوای سنگین ِ سربی ِ بی رحم ِ نامرد ِ پر درد حالا نقطه آغازی بودند بر ساجده ای که متولد شده بود . از پس همین سرب بی رحم سنگین نامرد ، سر بر خواهد آورد ، ساجده بلند خواهد شد .

چشم هایش را بسته بود ، همه جا را تاریک کرده بود . از پس پرده ای که ره آوردش سیاهی بود حالا نوری جوانه داشت آرام آرام جوانه می زد .

چِک ، چِک و چِک و چِک ...

آسمان اشک شوق می ریخت . قاعده ی لباس گرم و شال پشمی و کلاه و دستکش را دریده بود ، فورا همان چادر گلداری که با آن به میهمانی خدا می رفت را به سر کرد ، خدا داشت برای تولد مهمانش اشک می ریخت ، نباید معطل می ماند . پله ها را دو تا یکی به پایین دوید . آسمان شر شر می بارید . دست هایش را باز کرد ، چشم هایش را بست ، کفش هایش را درآورد و پای برهنه اش را تبرک اشک های آسمان کرد ، نفسش را حبس کرد و ساجده ای آغاز شد ... !

#س_شیرین_فرد

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

روشی برای زندگی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/7/19 7:43 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

برای من طولی نکشید ، به همان فاصله ی چشم بر هم زدن ِ سر تکیه کرده به شیشه های سرد ِ پژوی نوک مدادی رنگ سرویس مدرسه ، تا درب دبیرستان بود . همان صبح هایی که همیشه ما زودتر از همه می رسیدیم ؛ شش و بیست و پنج دقیقه ! همان وقت هایی که گاهی درب دبیرستان بسته بود و ما روز ِمدرسه را افتتاح می کردیم . همان صبح هایی که یکی در میان من در صندلی عقب ، وسط می نشستم و مبینا و پرنیان سرهاشان را به شانه ام تکیه می دادند و تا رسیدن ، چرتی می زدند . همان روز هایی که صبحش گاه گاه قرار می گذاشتیم کمی زودتر برویم و در طباخی ِ سر کوچه ی مبینا ، خاطره بسازیم . برای من همین قدر طول کشید ، به چشم برهم زدن بیداری چرت خانه تا مدرسه !

اما اگر از دیگران بپرسید ، می گویند شروعش از همان دوران راهنمایی بود ، همان جا هایی که بچه ها تک به تک اشکال هاشان را از او می پرسیدند ! معلم نمی آمد ، کلاس دستش می دادند ، خانه ی دوستانش می رفت ، خانه شان می آمدند و درس توضیح می داد ، همان جایی که معلم ایستاد و گفت ؛ ساجده ! ظاهرا تو بهتر توضیح میدی ، میشه این مسیله رو برای بچه ها تو حل کنی ؟! همان جایی که بعد از حل و توضیحش ، بچه ها ایستادند ، کف زدند ... ! از دیگران بپرسید ، می گویند این تازگی ،  مدت هاست در او جوانه زده ، رشد کرده و حالا سال به سال دارد تنومند تر می شود ، نهال کوچک شوق تعلیم و تعلم  . 

رسمی اش را بخواهید می شود یک چیزهایی حدود دو هفته از کنکور نود و هفت ، میانه های تیر ماه . جایی که ساجده به عنوان دانش آموزی موفق بنا شد کنار بچه ها باشد . چشم بر هم گذاشتیم ، ساجده ای که روزی در سرویس مدرسه و دانش آموز این مسیر را طی می کرد ، حالا معلمی بود که همان مسیر را با ماشین خودش رانندگی می کرد . طولی نکشید که " ساجده " ها بدل شد به " خانم شیرین فرد " ، " دخترم " ها شد " همکار " ، طولی نکشید ؛ بزرگ شدن ، قد کشیدن ... ! اما هنوز آنقدر ها رسمی نبود ، جدی نبود . داستان درست وقتی جدی شد که ساجده ای که چند شب پیش به قصد جانش تا توانسته بود قرص خورده بود ،درست وقتی ساعت یک و چهل دقیقه بود و دو زنگ بچه ها می خورد ، درست وقتی که صبح ، نیمه جان ،  تماس گرفته بود و گفته بود به کلاس های دوشنبه اش نمی رسد ، به حس تعهد و چشم انتظاری بچه ها  بعد از مرخص شدن ِ به اصرار خودش از بیمارستان ، به سمت مدرسه آمد . بچه ها توی راهرو جمع شده بودند ، می رفتند ، می آمدند ، منتظرش بودند ! باورش نمی شد ، تا او را دیدند ، دختر ها پریدند در بغلش ، چادرش افتاد ، کیفش هم ... ! حس وصف ناپذیر زندگی ، آن هم درست بیخ گوش دعوت نامه ای که خودش با دست های خودش برای مرگ نوشته بود . بچه ها بغلش کردند و تمام ده پانزده دقیقه ی تا زنگ را سراپا گوش ایستاده بودند . 

همان دوشنبه ، درست در همان راهرو ، داستان جدی شد . داستان ، شد داستان ِ خانم شیرین فرد ! خانم شیرین فرد که باید برای دختر هایش ، برای پسر هایش زنده می ماند . شد داستان ِ آنکه تا برسند به آنچه می خواهند ، به آنچه در عالم ذر به خاطر آن بله گفته اند ، ساجده باید بماند ، باید بجنگد . پیش از رسیدن به خانه یک سری به شهر کتاب زده بودم . حالا روی میزم ، چند پوشه به رنگ ها و طرح های مختلف و  خودکار آفتابگردان و هویج و اتودی زرد رنگ ، کنار آن یورو پِن ِ خشک ِ مشکی ِ مات ِ نوک طلایی جا خوش کرده بود . معلمی راهی است که انتخابش می کنی برای زنده بودن . معلمی شیوه ی زندگی است و نه شغل ! من انتخاب کرده بودم تا چطور کنار بچه هایم بمانم ، مهر تاییدش زدم ، خودکار هویجم را برداشتم ؛ برای تمام دختر هایم ، برای تمام پسر هایم . 

#ساجده_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر