سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
هان! بدانید دانشی که در آن اندیشیدن نباشد، خیری ندارد . [امام علی علیه السلام]

امید ِناامید

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/4/11 12:10 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

فلذا بچه دیدن ما همانقدر ترسناک و خوفناک شد که شکلات دیدنمان ...

که هرگاه بچه ای در خیابان ، کتابخانه ، رستوران ، مطب یا هرگوشه کنار عالم می دیدیم هر آشنایی اطراف بود به طرز نامحسوس و نا مشخصی سرش را به طرف دیگر می گرداند و آن چنان از مناظر لذت می برد که گویی توریستیست که هم اکنون برای اولین بار ایران را دیده و هیچ نسبت حتی دور دور دور هم با ما ندارد  بچه هم  قدیم تر ها آن طرف بعد از یک یکربع مسخره بازی و دلقک بازی ما با این قد و قامت و هیکل خودش به اذن خدا به حرف می آمد که بابا سریعتر یک کاری برای این بکنید تا خاله از دست نرفته ! 

قدیم تر ها باز بهتر بود ، زبان در می آوردی در جوابت یا می خندیدند  و یا زبان در می آوردند الان که حتی دو ساله هایش هم همه اش سرشان توی آیپاد و گوشی شخصی شان است و تو مدام زبان در می آوری و چشم و ابرو پایین بالا می اندازی و دست تکان می دهی و مردمی که سرشان را که تا عمق زانو هایشان در تلگرام فرو بود بالا آورده اند تا یا از چراغ قرمز بگذرند یا به چشم هایشان که بیشتر شبیه چشمی شده بس خیره مانده به الکترونیک ، استراحت دهند یا  به تو می خندند و یا آرام گه گاه برایت دعا می کنند و چشم های بچه  را می گیرند . گاهی بار معنوی خوبی هم داریم و نشانمان می دهند و می گویند باید درس هایت را خوب بخوانی تا مثل خاله نشوی :| ! و گاهی هم بار تربیتی که اگر آرام ننشینی می دهیم خاله بخوردتت ! خلاصه ما همچنان عشق می کنیم با لپ های آویزان و لب های کوچک و بینی فندقی و چشم های درشت زندگی و  زندگی کوچولو هم اگر از حالات ذکر شده خارج باشد ، همچنان مشغول تبلت خود است و  اگر در احتمالات یک در میلیون هم سرش را بالا بیاورد یا تو را به والدین محترم مکرم نشان داده و می گوید مامان مامان ! دایناسور و یا سری به نشان تاسف تکان می دهد و مجددا سرش را می کند در همان کوفتی ! 

بچه های امروز همانقدر ترسناک شده اند که من هم امروز ...

از امروزی بودن همانقدر باید ترسید و همان مقدار باید تدابیر امینتی در مقابله اش در نظر گرفت که از من نیز باید و در مقابل من نیز باید ...

ذوق های بچه های امروز همانقدری سرد و منجمد شده که لبخند های بی روح من وقتی چشم هایم دوخته می شود به شیرین جان کوچکی ... 

امید همان وقتی در عمق سیاهی چشمانم مرد که دیگر با دیدن کوچک ِ جان خودم هوای کودکی بر سرم نمی زد ...

او درونم زخم خورده بود ...

خون های ریخته به پایش بزرگش کزده بودند و بزرگ شدن چه تاریک بود ...

اما دیروز

دیروز وقتی که بی اختیار زبان بیرون زده ام را در آینه ی ماشینمان دیدم که داشت برای پسر بچه ی ماشین کناری که نه تبلت دستش بود و نه گوشی و نه هیچ چیز دیگری و داشت با تصوراتش اطراف را زندگی می کرد ، دست تکان می داد و او هم برایم ادا اطوار در می آورد و پس از مدتی پدرش نیز هم به ما پیوست و بعد هر سه از عمق کوچک ٍ جانمان فریاد قهقهه سر دادیم فهمیدم که امید را هنوز می توان یافت ...

او هنوز نفس می کشد ،

گرچه بی رمق

گرچه نا امید

اما هست ... 

هنوز هم امیدی هست ... 

ــــ

#س_شیرین_فرد

صلواتی لطف می کنید ؟ 

+ جای ساکت کردن بچه با تبلت ، بهشون محبت و عشق و وقت بدید ...

وقت ! 

 




کلمات کلیدی :

بدون شرح

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/4/10 11:47 عصر

هوالرحمن

 

 

 تلگرام
واتس اپ
وایبر
اینستا
فیس بوک
توئیتر
و همچنان وبم بهم همون حسیو میده که خونه ی خود آدم به آدم ...
دوسِت دارم کوچولوی من ...

 

ــــ

توی تمام این مدت زیاد با خواننده های وبم آشنا نشدم ...

خواننده هایی که لطفشون رو بعد از خداوند متعال شامل حالم کردند و گرچه ساکت و آرام اما اینجا می اومدند ...

دوست دارم بشناسمتون

بدونم چند وقته وب رو می خونید ؟

چی جذاب تره براتون ؟

یا ... ؟

این پست

مال شماست

مال حرفهاتون ...

حرف دل ...

هرچی که باشه .. 




کلمات کلیدی :

قطره قطره جمع گردد وانگهی ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/4/10 11:34 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

و از آنجایی که دولت حرفش حرف زور است و نان بازویش را می خورد ، بر آن شدیم تا مثل باقی تجمعات و تحصن هایی که در این مدت یک ساله در پشت بازوی دولت ِ سر در برف فرو کرده و به دور از دید مردم و در پوشش کامل رسانه های خارجی و بی اهمیتی کامل تر دولت شریف ( ! ) ماه هاست در مقابل مجلس شورای اسلامی و ریاست جمهوری و بانک مرکزی و مدیریت شعب کاسپین و ... حضور یابیم ... گرچه عده ی معدودی عقب آمده اند و پا پس کشیده اند اما این قدم ها همانقدر با ارزشند که بر زمین متبرک شدن پوتین های جبهه های حق علیه باطل ...  این بار همگی با خانواده هایمان خواهیم آمد تا دولت گمان نکند توجیه و ماله کشی بر دزدی یک موسسه ی مجوز دار ، آسیبی به ما نرسانده است و ما خوشحالیم از این بابت و برایمان همانقدر شیرین است که برای یک نیازمند کاری کرده و کمکی کرده باشیم ! می آییم تا زندگی های مختل شده دیده شود ، می آییم تا نیروی انتظامی مسخ شده به ماهیت خود بازگردد و دزد اصلی را گیرد نه مردمی که از این همه بی عدالتی فقط حقشان را می خواهند و بس ... ! می آییم تا بایستیم جلوی تمام آن هایی که گمان می کنند لباس سبزشان شریف است و نمی دانند آن تنی که شریفش دانستند به جان آدمیت روزی ایستاد در مقابل ارتش شاه و سر تعظیم فرود آورد در مقابل فرمان امام و تبر بزرگ گذاشت بر دوش ماموریت و معذوریت ساختگی دست قدرت های به ناحق به جایگاه حق رسیده ! ... که به خدا قسم مواجب و حقوق ماهیانه ی همین در مقابل مردم مورد ستم قرار گرفته همانقدری حرام است که مال کسی که خم می شود تا دزد از کمرش بگیرد و برود بالا و قدمی به مال دزدی اش نزدیک تر شود ! 

این دولت که حتی به مقام معظم رهبری اعتنا نمی کند و چنان این مال در نظرش شیرین است که گویی نانی است حلال بر سفره ای که معلوم نیست در راستای چه باز شده و مالباختگان حتی نمی دانند !

 

ـــــــــــ

#س_شیرین_فرد

فلذا از همینجا از کلیه ی مالکان تقاضا می شود تا اسناد خود را از گرو بانک و غیره و ذلک درآورده و آمده ی ارائه به نیروی محترم انتظامی بکنند ... تا دزد ها راحت تر و آسوده تر به کارشان ادامه دهند ... ! راستش را بخواهید ما تا بحال پاسگاه ندیده ایم اما خب تجربه ی جالب و هیجان انگیزی به نظر می آید به شرط آنکه تیراندازی نباشد :| ! پاسگاه و کلانتری جای مهیجی است اما بیمارستان آنقدر ها هم گمان نکنم ! 

 

صلواتی برای به حق رسیدن تمام حقداران عنایت فرمایید 




کلمات کلیدی :

خدایا ... رحمی کن !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/3/30 11:35 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

نشسته بودم روی تخت و هی بستنی را تا نزدیکی های لوزالمعده ام  می کردم داخل و با تماس دادنش به دیواره های لوله ی گوارشم می کشیدمش بیرون و عشقی می کردم با طعم شکلاتی اش که صدای خر خر های برادرم که کنارم روی تخت خوابش برده بود ، توجه آسکاریس وجودیم را به خود جلب کرد ! کرم است دیگر آرام و قرار ندارد فلذا بر آن شدیم تا همان بستنی لیسی خیس را در دهان بازش بکنیم در حالیکه خواب است ! گرچه عقل هشدار می داد عاقبت یا کبود می شوی یا عکس برگردان روی دیوار اما لذت آزار برادر کوچکتر طعم دیگری داشت که قابل چشم پوشی نبود و به پرت شدن از بالای برج میلاد نیز می ارزید حتی :|‌ !

آرام آرام آمدم که خم شوم که سایه ی کسی توجهم را جلب کرد ... سایه از نزدیکی در نیمه باز قابل مشاهده بود و داشت نزدیک می شد در حالی که ایمان داشتم در خانه تنهاییم و فقط ما هستیم و همین ... قلبم آرام آرام ، تند تند شروع به زدن کرد ، نفس هایم به طرز عجیبی سرعت گرفتند ، خودم را عقب کشیده بودم و حالا می خواستم سرم را دزدکی بیرون بکشم تا ببینم چه کسی است ... دو سه باری که آمدم سرم را نزدیک در کنم ، او همزمان با من نزدیک می شد ... ترس عجیبی بر سکوت خوفبار اتاق حاکم بود ، هر از چندگاهی یک خرناسه ی برادرم مرا می پراند ... رفتارش عجیب بود ، گویی می دانست رفتار و حرکات مرا ... 
عینکم را در آوردم و از روی تخت بلند شدم تا بروم بیرون و ببینم در راهروی منتهی به اتاق چه کسی است که ده دقیقه ای می شود دارد رفتار مرا زیر نظر می گیرد تا وارد اتاق شود ، به مجرد آنکه از روی تخت بلند شدم ، سایه نزدیکتر شد ... خیلی نزدیک .. دنبالش کردم ... آمد درست تا زیر پایم اما کسی همراهش نبود :| سایه درست زیر من افتاده بود و اگر یک درصد ، فقط یک درصد شک داشتم که امتحانات روی من اثری نداشته ، الان یقین حاصل شد که فشار وارده خیلی بیشتر از اثر تدریجی بوده فلذا به یکباره مغز تعطیل کرده و رفته :|  

خدایا خودت باقیشو ختم به خیر کن :| !

 

 

ـــــ

#س_شیرین_فرد

الان باید به این حالم گریه کنم یا بخندم :| ؟!
شاید جواب کرمینگیم رو خدا داده :| !

 




کلمات کلیدی :

پیش دانشگاهی بی پیش دانشگاهی !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/3/30 2:28 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

امتحانات نهایی امسال با وجود تاثیر بی سابقه ی بیست و پنج درصدی اش در کنکور سراسری ، شیرین ترین و دل چسب ترین امتحانات پایان ترمی بود که در تمام طول عمر این چندین ساله ی تحصبل ، تجربه کرده بودم ... هیچ گاه حتی به زعم و گمانم بر نمی خورد که می شود تا این حد امتحاناتی را شاد برگزار کرد و خوش گذراند و فکر خود بود و نشاط داشت و نشاط داشت و نشاط داشت ...

همیشه پایان ترم هایم سیاه ترین شب و روز هایم بود ، شب و روز های قرین با اضطراب و در خوش بینانه ترین و خوب ترین حالت خواب دو ساعته ی بعد از هر چهل و هشت ساعت بیداری و جان دادن پای کتاب هایی که دیگر تار می شدند در قاب نگاه .... ! آن هم درست در حالی که هر شب و روز طول ترم نیز به همین تیرگی بودند و چنان هر شب در طول ترم درس می خواندیم که گویی درس خواندن وداع است .. !طول ترم جان می دادیم و شب امتحان هم جانی دیگر در برابرمان می رفت و می آمد ... !

تمام دیوار های اتاقمان شده بود واکنش ترمیت و واکنش تهیه ی گاز کلر در آزمایشگاه و عناصر فراوان در پوسته ی زمین و فرمول های هم ارضی و شرایط توابع هموگرافیک و حرف اضافی های زبان و معانی و لغت و ترجمه و شکل و شکل و شکل  که هر گاه چشم باز کردیم در اتاقمان یک چشممان به این ها بخورد و چشم دیگرمان برود روی متن کتاب و تثبیت شود در ذهن این نکات مهم کنکوری لعنتی ... ! 

همین چند مدت پیش بود که ریحانه آمد و تا اتاقم را دید دستش را به سمت لبش برد و شروع کرد به بازی کردن که ساجده اگر من یک ماه اینطور درس می خواندم الان در این حال بودم ! 

امتحانات امسال برام شور بود ، شوق بود ... اصلا مهم نبود نوزده و هفتاد و پنج یا بیست ؟! اصلا مهم نبود جای خالی اول سنگ آذرین درونی بود یا سنگ رسوبی ! اصلا مهم نبود گزینه ی الف درست بود یا ج ؟! اصلا مهم نبود سوال چهارده بی جواب ماند یا کمی اراجیف در مقابلش ردیف شده بود ... ؟! اصلا مهم نبود برگه ام اسم داشت یا نداشت ؟! کارت همراهم بود یا نبود ؟! درس خوانده بودم یا نخوانده بودم ؟! حتی اصلا مهم نبود که می افتادم یا نمی افتادم ؟! اصلا مهم نبود خواب می ماندم و غیبت رد می شد یا نمی شد ؟! اصلا مهم نبود تمام ده امتحان نهایی آمده از ستاد برگزاری امتحانات کشوری همه و همه شان سوالاتشان لو رفته بود و بچه ها هر بار چهار برگ کاغذ می خواندند و می آمدند ... اصلا داشتن یا نداشتن سوالات برای من مهم نبود کما اینکه قدیم هم سوالات لو می رفت میلی به خواندن آن ها نبود و همیشه هدف ، آزمون میزان یادگیری خودم بوده و بس ... اما امسال اعتراض به لو رفتن برایم مهم نبود ، اعتراض به زحمات چندین و چند ده هزار ساعته مهم نبود ، امسال هیچ چیز مهم نبود ... هیچ چیز ، هیچ چیز ... و تنها چیزی که مهم بود خودم بودم و خودم ... امتحانات نهایی امسال بیست و پنج درصد کنکور را گذاشت بجای زندگی صد در صدی که در تمام این مدت یک ماه کردم ...

زندگی فول اچ دی تر از این حرفهایی بود که من شبانه روز بر خود سخت می گرفتم ... 

امتحان اولم را با کتاب " می خواهم بمانم " از ادبیات بین الملل آغاز کردم و سه روز بعد با عشق تمام صد و بیست صفحه اش را تمام کرده بودم ... با تمام وجود خوانده بودم ، زندگی کرده بودم ، خنده کرده بودم و حتی گریسته بودم ... تک تک سطر هایش در جانم نقش داشت ... چه عشقی بود خواندن کتابی ، بی نگرانی ... چقدر خوب بود ، چقدر شیرین و دلچسب بود ... بی آنکه چشم هایت به مقدار صفحات باقی مانده اش دوخته شده باشد ، بی آنکه بخواهی امتحانش بدهی تمامش را از بر باشی ، بی اجبار و با اختیار تمام خودت هر ثانیه مشتاق خواندن خط بعد بودی ... 

امتحان بعدی را کتاب " عشق چندان هم قیمتی نیست " از ادبیات فرانسه در دست گرفت ... دست هایم را درست در دست هایش می فشرد ، لاک شبرنگ صورتی ام را از روی میز آرایشم برداشت و به همان عشق بی ارزش طرح داده ی درش ، تمام ناخن هایم را تک به تک رنگ کرد ... از آن روز لاک های رنگ به رنگ روی میزم ، روی دست هایم خودنمایی می کردند و اصلا زحمت روزی سه بار پاک کردنشان برای نماز مطرح نبود بلکه حتی امتیازی بود برای تنوعی بعد از چند ساعتی آبی بودن ، قرمز شدن ، بعد از چند ساعتی خاکستری بودن ، سبز شدن ... بعد از ... همه چیز رنگ داشت ، دست هایم را می دیدم لذت می بردم ، با تمام وجود ... 

زنانگی خاصشان را ستایش می کردم و چشم هایم خیره می ماند به انگشتر عقیق نقش در برلیان های ریز بسته ی روی انگشتم .. 

از امتحان سوم زندگی شیرین تر شد ، تمام کتاب هایم بسته مانده بود و در عوض روی میزم پر بود از کتاب هایی که تمام مدت این سه سال دبیرستان رویشان خط کشیده بودم به بها ی کنکور و تمام لحظه ها را بر خود زهر کرده بودم ، تمام این مدت یک ماه تمام تفریحاتی که تمام این سه سال بر خود حرام کرده بودم و کنکور بود و کنکور بود و کنکور بجای تمام شیرینی های زندگی ام  را انجام دادم ...

عکاسی کردم ، گشتم ، مو هایم را بافتم ، شانه کردم ، قاب پر از فرمول های مسخره ی فیزیکم را که یک قاب موبایل ژله ای ساده بود که پشتش با ماژیک و کاغذ رنگ فرمول چسبانده بودم تا همیشه چشمانم به فرمول های مهم باشد را عوض کردم ، برش داشتم ، گذاشتمش ته ته ته تاریک ترین کمد ... برچسب های قلبم را از همانجا پیدا کردم ، خاک گرفته بودند ... خاکشان را گرفتم و تمام گوشیم را کردم برچسب و نگین ...  

کم کم کمرم راست شد ، پوستم شفاف شد ، چشمانم درخشید ، خنده بر لبانم نقش گرفت ، کم کم درس رفت ... درس لعنتی رفت ، رفت و رفت و رفت ... گورش را گم کرد و رفت ...

کم کم روی فرانسه رفتنم خط کشیدم ، کم کم ایستادم در مقابل تمام این توقعات افرادی که وانمود می کنند برایشان عزیزم ، توقعاتی  که زندگی را بر من زهر کرده بودند ...

زنگ زدم به آقای نوروز نیا و کلاس های آیلتسم را کنسل کردم ، زنگ زدم به سفارت و کلاس های فرانسه ام را نیز ...

کم کم ایستادم و صدایم را بلند کردم و قاطع و محکم گفتم : پیش دانشگاهی نخواهم خواند ! فرانسه نخواهم رفت ! سال دیگر به کالج نخواهم رفت و در استراسبورگ اقامت نخواهم داشت ! 

کم کم خط کشیدم روی ترم تابستان و در مقابل ساعت ها و روز ها حرف بی منطق مشاورین به ظاهر منطقی مدرسه قاطع ایستادم ...

این یک سال را زندگی خواهم کرد ...

دیروز آخرین امتحانم بود و امروز بناست تا وقت آرایشگاه بگیرم و مو هایم را لخت لخت کنم ... اصلا مهم نیست پدرم مخالف است یا هزینه اش را نمی دهد ! اصلا مهم نیست دوست ندارد من دست هایم را حنا بگذارم ، پنچ شنبه دست هایم رنگ حنایی زندگی خواهند گرفت و بعد از ماه مبارک هر روزم خواهد شد استخر و والیبال ... همان چیز هایی که تمام این مدت کنکور لعنتی از من گرفته بود را پس خواهم گرفت ... پیش دانشگاهی را زندگی خواهم کرد ... پیش دانشگاهی را خط قرمزی خواهم کشید و با تمام وجود زندگی خواهم کرد ... کتاب هایم را خواهم سوزاند ، تمام یک کتابخانه کنکورم را ...

 به رستوران خواهم رفت ، لباس خواهم خرید ، لباس های پولکی ، لباس های گیپور ، لباس های رنگی رنگی ، لباس های قرمز قرمز ... آبی آبی ... 

امروز برای خودم یک ست کلاه و شالگردن سفارش دادم ، یک ست بند عینک گلدوزی شده ، چند کتاب رنگ آمیزی ... امروز دست خودم را گرفتم و بردم برایش هر چه خواست خریدم ... امروز ...

تا الان کلی فیلم دیده ام ، کلی سی دی خریده ام ... " لاک قرمز " ، " لانتوری " ، " هفت ماهگی " ، " سلام بمبئی " ، " بارکد " ...

امروز برای بار سوم از دو روز پیش تا الان " لانتوری " و " سلام بمبئی " را دیدم و برای بار دوم " لاک قرمز " را ...

کلی کارتن قرار است که بخرم و ببینم ...

درست سر امتحان عربی ام بود که تجربه ی پریدن از ارتفاع چهار متر را کردم ، تجربه ی راه رفتن روی طناب های معلق را کردم ... به برج میلاد رفتم و این بار نه برای مسابقه و غرفه و نمایشگاه بلکه برای زندگی ... ! 

نان محلی خریدم ، کیک پختم و بناست تمام این سال زهر آگین پیش دانشگاهی را پیش کش کنم به تمام توقعات بی جایی که تمام پانزده ، شانزده و هفده سالگی مرا از من گرفتند ... این بار اجازه نخواهم داد هجده سالگی ام نیز تباه شود ... !

 

ــــ

#س_شیرین_فرد 

+ پ.ن بعد از گذشتن دو روز از نوشته شدن این متن و منتظر ارسال بودن : می دونم کار احمقانه ایه وقتی من آخرین سری نظام قدیمم و سال دیگه هفتم هشتم نهم دهم جایگزینم میشه ، همه چی رو می دونم ... اما این راه انتخابیه منه ... 




کلمات کلیدی :

التماس دعا

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/3/21 1:29 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

در غربتت همین بس 

که هرچه آمدم بنویسم 

نشد ... !

___

+ عیدتون مبارک




کلمات کلیدی :

عجز

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/3/14 10:25 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

هرکسی , یه چیزی رو داره تو سینش پنهان می کنه شاید یه راز , شاید یه حرف یا ...

نمیدونم این هشتاد و شش نفری که تو آخرین بار چک کردنم , تو بازدید هام دیدم کین یا چین ؟! واقعین یا نه اختلالات سرور بوده ؟! آشنان یا غریبه ؟! نمیدونم اما فقط این رو میدونم که گاهی اونقدری داره چیزی تو سینت بهت فشار میاره که ...

آدم های تنها راهی ندارند جز سکوت تا اینکه برسند به جایی که مثل یک بمب با اشاره ی هر فرد منفجر بشن ...

کانتکت های تلگرامم رو مرور کردم , کسی نبود که بتونم باهاش حرف بزنم ... تنهایی گاهی خیلی به آدم فشار میاره ... 

تو یه دو راهی سخت گیر افتادم

خیلی سخت ...

خیلی خیلی سخت ...

دلم گرفته

از همه دنیا

از آدماش ...

تو یه دوراهی که هر راهیو انتخاب کنم بازم یه دوراهی دیگه روبرومه ...

تو یه دو راهی که زندگیم ...

نمیدونم ... 

دعام کنید

زیاد ..

 




کلمات کلیدی :

بی رحمانه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/28 6:26 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

زندگی همیشه یه صحنه ی زور آزمایی بوده ... 

بین تو و زندگی ...

تویی که همیشه مغلوب و کتک خورده ای و هر سال یک شماره به شمارش تماشاچیایی اضافه میشه که منتظرن دیگه بلند نشی ...

زندگی همیشه یه صحنه ی زور آزمایی بوده که بی اختیار خودت رو به یکباره وسطش دیدی و آدمای دور و برت رو تماشاچی ...

حتی اگه دهنشون نام تو رو فریاد بزنه اما تهش ، دستشون میاد و ضربه ی زندگی رو محکم تر روی تنت کبود میکنه ... 

زندگی همیشه یه صحنه ی زور آزمایی بوده ...

بی رحمانه ...

بدون انصراف ...

صحنه ای که همه ایستادند تا زمین خوردنت رو به تماشا بشینن ...

صحنه ای که دهنت مزه ی خون گرفت و بهش خو کرد ... 

صحنه ای که دیگه بدنت رو حس نکردی 

دیگه خودت رو حس نکردی

صحنه ای که شرط بسته ، سر  تمام آرزو هات  ...

ـــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

میخوام هنوزم همونقدر دوستت داشته باشم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/28 6:20 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم ...

 

برای آدما درکش سخته ،

خیلی سخته ...

اینکه تو یهو وسط قه قهه هات ، اشک روی گونه هات میچکه یا اینکه چند ثانیه بعد از یه بگو بخند طولانی میری یه گوشه و میری تو لک خودت ...

درکش سخته و از اون جهت که نمی فهمننش اسمشو میزارن جنون ... !

یه ذره که سوادشون بالاتر بره ! اسمش میشه دو قطبی ؛

یه اختلال ..

افسردگی - شیدایی ...

میدونی ؟! اونقدری یکنواختی این زندگی خاکستری رنگ رو تو گوش همدیگه خوندیم که باورمون شده ، احساسات روی هیچ کدوم از مدار های زندگی روباتی امروز نمی تونه بشینه و ما فقط آهن پاره هایی هستیم که نیاز داریم به روغن هر روز زانو هامون تا راحت حرکت کنن !

زندگی خاکستری رنگه ، میتونه سیاه بشه ، میتونه سفید ... نه سفید سفید ٍ و نه سیاه سیاه ... 

کسی که بخواد آدم بودنشو فریاد بزنه و داد بزنه که من هنوز قلبم رو در نیاوردم تا جاش مدار بکارم ، میشه یه آدم با اختلال ... 

همیشه همین بوده ... سالم ها رو بیمار ها ، بیمار دیدند ...

می دونی ؟!

از نظر من اینکه وسط همون بگو بخند طولانیت با کسی که مدت هاست کنارشی و دوستش داری ، یاد حرفهاش وسط اون روز تلخ زمستونی میوفتی و همون چهره ی شاد الانش میاد تو سرت که اون روز گوشه ی مانتوت رو کشید روبروی آینه و چی بهت گفت ... ، برای یه لحظه ازش متنفر میشی ... میری تو خودت .. که اگه نری تو خودت ، خیلی بی تفاوتی ... ، یه واکنش کاملا طبیعیه ... واکنشی که علم هم اثباتش کرده ، عمل و عکس العمل ... یه اعنکاس دفاعی سریع که باعث میشه عقب بکشی خودت رو درست وسط همون روز زمستونی ... 

حتی قانونی به اسمش هست ، سومین قانون نیوتن ... سومین و آخرین قانونش ... !

بزا یه ذره راحت تر بهت بگم ...

در رو باز می کنه و میاد تو و تو میپری بری گونش رو ببوسی و در آغوشش بگیری تا خستگی تمام اون روز کاری از تنش دربیاد ، همه چی خیلی خوبه اما وقتی که اون دستشو به نشونه ی محبت و تشکر رو صورتت می کشه ؛

بی اختیار صورتت رو عقب می کشی ...

این دستا هنوز گرماشون همونقدره که اون روز گونت رو سرخ کردند ...

خودت رو عقب می کشی ، صورتت می سوزه از گرماشون و میره عقب ... می ترسه ... یه ترس عمیق ، یه خاطره ی تلخ ...

این اسمش افسردگی شیدایی نیست ، این اسمش می خوام فراموش کنم و نمی تونمه ! 

ـــ

#س_شیرین_فرد

صلواتی عنایت می کنید ؟ 




کلمات کلیدی :

میل شدید و عجیب

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/23 10:19 عصر

هو الرحمن

 

اصلا می دانی چیست ؟!

تمام زن ها

ذاتا خیاط آفریده شده اند ...

اصلا از همان روز که خدا روحش را به جان زن دوخت ؛ فطرتشان قرین شد با یک جور زنانگی خاص ... 

 

آن ها خوب بلدند تا شادی هاشان را وصله پینه کنند ،

غم هاشان را بشکافند ،

اشک ها را درز بگیرند و الگو بکشند بر پارچه ی زندگی ...

آن ها خوب می دانند تا چطور متر را دست بگیرند که لبخندشان قواره ی تن روز شود و چطور اشک هاشان برازنده ی تن سیاه شب تنهایی شود ...

آن ها ...

 

حالا هم

یک جور میل عجیبی افتاده به جانم ..

شدید ...

عمیق ...

یک میل عجیب ساده ی پیچیده ...

یک میل دلتنگ ٍ کوک زدن ...

بر پارچه ای سفید ...

نه به سفیدی زندگی ...

اما سفید ... 

بی واهمه ی آنکه سر بلند کنی و پارچه ی سفیدت را ، سرخ خون زخم خوردن ها ببینی ... 

یک میل عجیب به گل دوزی ...

یک میل عجیب به گل های صورتی رنگ نخ های ابریشم ....

یک میل عجیب به سوزن زدن ...

به آنکه دست هایت را تکان دهی و مدام سوزن فرو کنی ، سوزن فرو کنی و دو سر لحظه های جدایی را به هم بدوزی ...

دو سر دلتنگی ها را بگیری و بشکافی ...

صدایم می لرزد ...

دست های می لرزد ...

زانو هایم می لرزد ... 

زندگی همیشه پر بوده از این میل های شدید و عجیب دست نیافتنی ... !

ـــــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر