سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
دانش، برترین شرف است . [امام علی علیه السلام]

روضه ی غیر رسمی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/7/3 1:36 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

محرم امسال لااقل شروعش با هر سال دیگر فرق می کرد . امسال دهه اولش ، هیچ شبیه دهه های اول دیگری نبود که در تمام عمرم دیده ام ... حال و هوای امسال فرق داشت ، رنگ و بوی دیگری را انگار دمیده بودند به کل ثانیه هایش . امسال هیئت نرفتم ، نه اینکه فقط هیئت نرفته باشم ها ، نه .. ! امسال هیچ کجا نرفتم ... امسال حتی یک چای صلواتی هم نخوردم ... نه اینکه از قصد باشد ها نه ... امسال از صبح که چشم هایمان را باز می کردیم تا شب یا بعضا بامداد روز بعد که جنازه هایمان با چشم های یکی بسته و یکی باز برسد به خانه ، در یک محیط بسته ای بودیم به نام استدیو ... ! دائما در رفت و آمد و در تکاپو ، در خیابان یکی دمام به دست داشت و اینجا یکی دوربین به دست بود . توی کوچه یکی بلند گو ها را می کشید و در این محیط بسته یکی هدفون به گوش بود، یکی نور چهل چراغ به قامتش می تابید و اینجا یکی لب تابش ، صورتش را روشن کرده بود و دیگری را نور هشتصد روشن روبروی صندلی میهمان ... ! اینجا کلاکت می زندند و کمی آنطرف تر ، سنج ... ! هر کسی به کاری مشغول بود اما یک چیز در همه مان یکی بود . یک چیزی که نمی شود وصفش کرد یا در موردش نوشت ... یک چیز غریب ، یک چیز غریب که شاید تا پیش از این ها نمی دانستیم در وجودمان دارد سوسو میزند ! هر حسی ، هر رویدادی ، هر حرفی ، یک اتفاقی را می خواهد که آشکارا بروز کند و من هیچ وقت فراموش نمی کنم که اتفاقی که پرده از این راز برداشت ، تا شب چشم های مرا از پشت باریکه ای اشک به ویزور دوربینم دوخته بود . یک چیز نا آشنا ؛ یک چیزی که کسی نمیدانست چیست اما هرکس به زبان خودش ، زمزمه می کرد و این بارانی بود که به حرمت این زمزمه ها می بارید ... ! روز دوم مصاحبه هامان با مدافعان حرم بود ، با خانواده های شهدا ، با جانبازان ، با شهدای امنیتی که قبل از مرگشان اربا اربا شدند ،  با تنها غواص نجات یافته از صد و سی و پنج جوان دست بسته ی زنده به گور شده ، شاید قریب به چهل پنجاه نفر را گرفته بودیم ، همه شان عادی بودند ، لااقل برای من یکی همه شان عادی بودند اما انگار در من یک چیزی غیر عادی بود ، یک چیز درست نبود که با وقاحت تمام سرپا مانده بودم ، زانوان نمی لرزید و دست هایم شل نشده بود ، مادران شهدا عکس های شهدا را می دیدند و حالشان دگرگون می شد ، اما من راست راست می چرخیدم ... ! پدر شهید حدادیان از شهادت علی اکبرگونه ی پسرشان می گفتند و من حتی بغض هم نکرده بودم ، همسری از عاشقانه های دخترش با پدری که حتی جان بی جانش برنگشته بود می گفت و من خیره خیره نگاه می کردم . یک چیز درست نبود ، شاید من سنگ شده بودم ... شاید اصلا محرم امسال مرا پس زده بود ... تا اینکه مصاحبه با همسر این شهید تمام شد و بنا شد به فضای بک استیج برویم تا عکس های پایانی را طبق روالی که از هر مهمان می گیریم ، بگیریم ... اصرارشان بر اینکه فرزندانشان در کنارشان باشند هنگام عکس ، لااقل برای این دو روز مصاحبه طبیعی بود . همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا دختر ها آمدند ... شاید ، شاید تا کمر من بیشتر قد نداشتند اما وقتی گام هاشان به اتاق کشیده شد ، گویی کمی هوای برای نفس کشیدن کم بود ... ! گویی با هر قدم کوچک استوارشان ، پدر ساقدوشی چادرشان می کرد و قامتی با چادری خاکی ، در آن گوشه کنار ها وان یکاد می خواند ...  

از پشت ویزورم نگاهشان کردم ، کنترل اشک هایم با من نبود ، کنترل اشک های هیچ کس با خودش نبود و همه سعی می کردیم گل دختر های چادر به سر ، ما را نبینند ، من دوربینم را قاب صورتم کرده بودم ، دیگری برگه هایش ، یکی پشتش را کرده بود و ... مگر میشود از پشت این همه عدسی و آینه ، یک نگاه این چنین کند با من .. ؟! دوربین را به پایین کشیدم ، می خواستم مطمین شوم از اتفاقی که دارد درم می افتد ... دوربین را از مقابل چشم هایم کنار کشیدم ، عینکم را به کناری انداختم ، چشم هایم دوخته شده بودند به یک معصومیت ، یک دین ... یک چیزی که حس می کردم دور گردنم دارد خفه ام می کند ... یک چیزی که هنوز که هنوز است جرات نکرده ام عکس های آن روز را سلکت کنم ... ! فقط تا توانستم شات زدم ... درست به سان دختری که هی مشتش را پر می کند از شکلات و در دامنش می ریزد تا بیشتر و بیشتر طعم شیرینی را بچشد ، دست می انداختم تا بیشتر داشته باشم از این روضه ی مکشوف ، شات می زدم ... از این حال غریب ، شات می زدم ... بی آنکه بخواهم کادر بندی کنم ، شات می زدم ، بی فوکوس ، شات می زدم ، بی بازبینی وایت بالانس ، شات می زدم ، فقط شات می زدم و تنها آرزویم این بود که در میان این شات ها ، بمیرم ... 

از آن شب به بعد ، طعم چای استدیو برایم فرق می کرد ، درست همان چای روضه بود و بس ... ! 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

یک شنبه ی خون

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/7/1 12:4 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

مطب دکتر من درست با مطب متخصص زنانی یکجا بود که روز های فردش را در آنجا می گذراند ، اما دکتر من هر روز بود . قصه از آنجایی شروع شد که  تایم هر چهارشنبه هایم بهم خورد و حالا با بی نظمی تمام بعد از دوشنبه ی هفته ی قبل این هفته ، یک شنبه آن جا بودم . ساجده ، دختر کله شق و لجبازی که با زور خانواده اش به مطب آورده می شد ، نه آزمایش می داد ، نه دارو می خورد و نه حتی حرفی میزد ... اما به یکباره همه چیز تغییر کرد ، یک یک شنبه چیزی را در من شعله ور کرد که گوییا تمام این مدت به گرمای او دلم گرم بود .  تمام عشقم ، تمام شورم ، تمام انگیزه ام برای ساجده ای آرام و حرف گوش کن شدن ، این بود که هر هفته دو ساعت زودتر بیایم اینجا و بنشینم و به صدای زندگی گوش کنم ! صدای تپش های تند تند دخترکی معصوم یا شاید پسرکی بازیگوش ... ! تمام عشقم این بود ، گاها بی دلیل و بی هدف حتی بی آنکه وقت دکترم باشد ، ساعت ها در مطب می نشستم و فقط گوش می کردم ... فقط با ذوق مادرانی زندگی می کردم که تمام مادرانگیشان حالا چند ماهی بود که علاوه بر بدنشان ، جایی درست میان قلبشان را اشغال کرده بود . حالا ساجده حتی آزمایش هایش را زودتر می داد تا شاید یک هفته زودتر صدای زندگی یک شنبه را بشنود . همه چیز عالی بود حتی فکر می کردم روزی اگر وکیل شدم ، دفتر کارم با یک دکتر زنان یکجا باشد یا حتی اگر عمران خواندم و دفتر مهندسی زدم ، بگردم دنبال یک دکتر زنان و به رایگان بهترین اتاق دفترم را به او دهم و در ازایش فقط بشنوم ... بشنوم نوای گرم عشق را ... همه چیز عالی بود ، یک شنبه ها عالی ترین روز های هفته بودند ، روند درمان ساجده داشت بعد سه سال کله شقی و لجبازی بالاخره درست پیش می رفت تا اینکه ، تا اینکه این یک شنبه ، همه چیز را خراب کرد . 

مطب خیلی شلوغ نبود ، راستش را بخواهید اصلا شلوغ نبود . من بودم و زن و مردی که کاغذ های رنگارنگ و بسیار را به دست گرفته بودند . زن ، سرش را به شانه ی مردانگی های زندگی اش آرام داده بود . دلم دل دل می کرد به تپش های تند تندی که قرار بود بشنوم ... به تپش های تند تندی که بنا بود جانم آرام دهند تا هفته ی دیگر ، تپیدن هایی که سه ماه دیگر ، بیایند به توپ بازی ، به شیرین زبانی ، اصلا ساده اش کنم ؛ به دلبری ... ! هرچند تا الان هم زیاد دل برده بودند ... دلم بی قرار بود و انتظار چیزی را می کشید که یقین داشت دست نیافتنی است . دلم به خوش بینی گواهی می کرد اما جو سنگین مطب ، آب قندی که دائما به دستان منشی هم می خورد ، چیز دیگری می گفتند ... ! اولش که خانم رفت داخل ، آقا سرش را میان زانوانش گرفت ... آه کشید ... بعد صدای گریه آمد و بعد ... 

از حرف های منشی ها ، به نظر می آمد این بار چهارمی است که امروز این زن و مرد به اینجا می آیند ، می آیند تا باور کنند چیزی را که هرگز نمی توانند ... می آیند تا یقین کنند ، می آیند تا ببیند همین یک جمله است که جان مادری را نیمه جان کرده ؟! حرف از یک نوع سندرم بود ، حرف از یک بیماری خیلی نادر بود ، حرف از چند دکتری بود که حتی جواب زن را هم نداده بودند ، حرف از لب های خشک زن بود ، حرف از چشم های خیسش ... ! 

از عصر که رسیده ام ، دلم بی قرار است ، دلم داغدار است ... از عصر که رسیدم همه اش تسبیح به دستم ، همه اش نماز می خوانم ، همه اش می خواهم که لااقل این یکبار خدا مرا بشنود ... ! سه ماه دیگر مانده بود تا ببویدش ، ببوسدش ، جان دوباره دهد تمام آرزو هایی را که برای ماه دخترش داشت ...  اما حالا ، حالا حرف این است که روز به دانشگاه رفتنش را نخواهد دید ، روز عروس شدنش ، روز دویدنش ... تنها می تواند سه ماه دیگر ، چهره ای را ببیند برای وداعی به کوتاهی چند سال ...  اصلا ببینم ؛ این علم جز اینکه زمان مرگ آدم هایی را که هنوز پا به این دنیا نگذاشته اند ، تعیین کند ، کار دیگری هم بلد هست ؟! 

 

 

می شود لااقل ، ما دعا کنیم ؟! 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

اتاق گریم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/6/25 3:4 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

اتاق فرمان ، استدیو ، اتاق وی آی پی ، آبدار خانه ، اتاق گریم ، لابی ، سامان دهی تماشاچیان و ... نظر من را بخواهی می گویم از همه خاص تر اتاق گریم است ! گرچه استدیو محل ضبط است و خیلی چیز ها به خود دیده و خیلی حرف ها شنیده و اشک به جان خریده و با خنده های بلند آدم های داخلش خندیده و از گرمایی که بخاطر خاموش کردن کولر هاست تا صدای اضافه را هاچ اف نگیرد ، بجای هاچ اف های بی رحم در میانه ی تابستان ، عرق شرم ریخته . دکور های مختلف زینتش کرده و خلاصه اش کنم ، دفتر عمر تک تک اعضای تیم را ورق زده اما به گمانم اتاق گریم خاص تر است !

اتاق گریم جایی است که آدم هایی که داخلش می روند ، وقتی از پشت در های بسته بیرون می آیند زمین تا آسمان فرق می کنند با قبل از رفتنشان ! آدم هایی که عیب های صورتشان را با بهترین متریال مخفی می کنند تا در بهترین حالت ممکن باشند یا حتی زیبایی های دلربایشان را می پوشانند تا بماند برای محارم ... ! اتاق گریم جای خیلی خاصی است ... داخلش یک راز خیلی بزرگ را جا می گذاری و تمام ! مهم نیست دیشب تا صبح باریده باشی و چشم هایت در کبود ترین و متورم ترین حالت ممکن باشند ، بیرون که می آیی تو یک ساجده ی شیک و اتو کشیده ای که انگار دیشبش تا صبح چای و شربت نوشیده و با کسی که دوست داشته گپ زده ! مهم نیست دور چشم هایت چین و چروک خانه کرده باشند یا خط خنده ات کمی عمیق تر بخندد ، کمی عمیق تر از یک زخم ...  تو وقتی بیرون می آیی بی عیب و نقصی و یک راز بزرگ را جا گذاشته ای ! گریه های دیشب ... !

آدم هایی که به اتاق گریم می روند معمولا آدم های خیلی خاصند ، خیلی خاص ... غالبا تمام آن هایی که قرار است جلوی دوربین ها باشند و با بالاترین کیفیت سیمایشان بماند به یادگار . کمتر پیش می آید یا اصلا پیش نمی آید که آن هایی که دائما در پشت صحنه در تکاپویند و دیده نمی شوند ، بروند آنجا و راز مگویشان را در گوش های آینه فریاد زنند ! اصلا یک چیز غیر معمول است که اوی منشی صحنه ، اوی فیلم بردار ، اوی صدا بردار ، اوی مجری و حتی توی عکاس و نویسنده بروی آنجا و بخواهی چیزی را به امانت بسپاری ... پس بنابراین مجبوری برای چشم های متورم کبود تارت یک دلیل مسخره بیاوری ،‌ یک دروغ بزرگ ... ! بی خوابی ... !

اما این روز ها ، اتاق گریم برای من حکم دیگری داشت ... کمی فرا تر از کرم پودر و شانه و فیکساتور ... ! کمی بیشتر از کمی فراتر ! یقین کرده ام که این دنیا ، دنیای علت و معلول است و هیچ چیز ، هیچ چیز بی دلیل نیست ولو به کوچکی افتادن یک برگ ببینیمش ... ! ما دلیل خیلی چیز ها را نمی دانیم و این دلیل نمی شود که تاکید کنیم بر بی علتی محض تمام علت هایی که به نادانسته های ما می خندند ... ! گمان می کنم گاهی بعضی حقایق می آیند درست جلوی چشم هایت ، با تو دست می دهند تا یک چیز را بگویند ، یک چیزی که گفتنی نیست ! این روز ها برایم عادی شده بود نماز هایم اما حالا یقین دارم بی دلیل نیست ،نماز هایم را در اتاق گریم می خوانم و جز گریمور و مهمان ، من هم شده ام عضو ثابت برو بیا های این اتاق ... سجاده ای شده جز جدا ناشدنی این بخش از استدیو ... بی دلیل نیست ! گوییا دیگر مجبور نیستم به دروغ مسخره ی بیخوابی و حالا خلاف معمول همیشه منی که نه گریمورم و نه بناست جلوی دوربین بروم و حتی یک ، یک عکس درست از خودم ندارم هر روز چند بار پایم به این اتاق کشیده می شود .  گمانم تمام متریال من همین مهر و تسبیح است و بس ... ! حالا یک ساجده ی شیک و اتو کشیده داریم که انگار نه انگار دیشب که هیچ ، پنج دقیقه پیش در حال احتضار بود ... ! ساجده ای که چیزی را مخفی نکرده ، چیزی را جا نگذاشته ، ساجده ای که یک فرق بزرگ دارد با تمام آدم هایی که اینجا گریم می شوند و راز هایشان را به امانت جا می گذارند ... ، ساجده ای که درد هایش را دور ریخته ... ! برای همیشه ... !

 

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

خسته ام ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/6/24 7:56 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

 

علم می گوید هر کدام از احساسات آدمی در مغز بخش مخصوص به خود را دارند . برخی از آن ها حتی دارای حافظه هستند به عنوان مثال حافظه ی ترس که بر اساس آن رفتار تجربه و یادگیری شکل می گیرد  . احساسات تحت تاثیر نورون هایی هستند که انتقال دهنده های شیمیایی شان هر کدام در بخشی اثر خود را ابراز میکند اما این میان ؛ خستگی یک حس عجیب و غریبی است ! درست به عجیبی خودش ... خستگی کم کم می آید . خستگی اهل پیشرفت است و دوست ندارد ساکن بماند و مثلا خلاصه شود در اینکه امشب از گریه کردن خسته شده ام ! خستگی می آید آرام آرام دست می گذارد روی یک نقطه ، دست هایت ... کم کم کشیده می شود به پاهایت ، بعد سرت و بعد تمام تنت ... کم کم رخنه می کند در جانت ... جلویش را نگیری درست مثل یک غده ی سرطانی کبد و قلب و کلیه هایت را در هم می فشارد . خستگی عجیب ترین حسی است که تا بحال دیده ام . کم کم به خودت می آیی و میبینی قلبت از یک فعالیت ناخودآگاه که از ابتدای شکل گیری جنین تا انتهای شکل گیری کفنت انجامش می دهد ، خسته شده است . می خواهد نتپد ... کم کم به خودت می آیی و میبینی چقدر این نفس کشیدن های ناخودآگاه برای تو غریب است ... ! خستگی عجیب است و به همان میزان که شگفت انگیز ، ترسناک نیز هست .. ترسناک و خطرناک ... خستگی که پیش رود ، خستگی را که جدی نگیری کم کم تمام می شود به یک جنون خاص تمام شدن !  خستگی تنها یک درمان دارد ، درمانی به سادگی یک شانه که سرت را رویش بگذاری و بباری و بباری و بباری ... و من این روز ها چقدر خسته ام ، از تمام زندگی ... ! 

 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

نشان ارادت ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/6/20 1:5 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

اینکه این روزها این من دارد ناهار و شامش را می برد یک گوشه آرام در اتاق فرمان می خورد و ساجده ای که اصلا لب به چای نمیزد حالا قوت غالبش شده جای تلخ ، بی دلیل نیست . اینکه این روزها از ده صبح تا دوازده یک شب که آن هم به زور تماس های پدر به خانه برسد ،‌ با یک دوربین و لنز هفت کیلویی روی گردنش هنوز روی پاست و حتی نیازی به آن آتل همیشگی دست چپش پیدا نکرده بی دلیل نیست ! دنیای ما دنیای علت و معلول است و یقین می کنم در قاموسش نمی گنجند ساجده ای که نه شب می خوابید و  دو و سه ی عصر از خواب ناز نم نمک بیدار می شد حالا یک برسد خانه و تا سه عکس بزند و بعد چهار خوابش ببرد و ده صبح هم استدیو باشد . استدیویی که درست روی نقشه به راستای خانه اش پنجاه سانتی فاصله دارد ! بی دلیل نیست که می خندد ، که دلش آرام است ، که حال دیگری را در خودش حس می کند ... که خوشبختی را با عمق جان درک کرده با وجود تمام فشار هایی که بی تجربه ی قبلی و حتی بی آنکه دوز پایین ترش را در زندگی حس کرده باشد ، روی سرش آمده اند ، احساس خستگی نمی کند و روز های آفش را ناراحت است ... حس می کنم رازی نهفته است که دائم روی پاست و وقت هایی هم که می نشیند شروع می کند به نوشتن پلاتو های برنامه .  گمانم این روز هایم نام دیگری دارد ؛ ساجده ای که عاشق شده بود ! ...

+  من کسی نیستم که بگم بهم عنایت شده اما این رو می دونم که همه رو از صاحب این روز ها دارم ، همه رو ... من هیچ کس نیستم ، من حتی بی نگاهشون ساجده هم نیستم ، اونا کریمن که نگاهم کردن و با خوباشون خریدنم ... حتی نمیتونم بگم خریدنم ! تمام ترسم این روز ها از دست دادن این دل خوشی بزرگه ... کار به عشق نینوا ...

+ از شهریور یه تیم داره شبانه روز براش زحمت می کشه ، جز کوچیکشون من بودم ... امیدوارم بتونه دلتونو هوایی کنه . برنامه ی نشان ارادت ، شبکه ی نسیم و شبکه ی دوی سیما ... !

+‌ بی صبرانه منتظر شروع پخش بودم تا بتونم عکس ها رو منتشر کنم . عکس هایی که برای من ثانیه ثانیه حرفند و عشق ... !

 

هرشب ساعت نه از شبکه دوم سیما




کلمات کلیدی :

جان تمام درد ها

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/6/2 12:13 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با کسی که قدم بر میداری ، بعد از چند دقیقه ای گام هایت می شود درست عین گام های او ... با همان فاصله ، همان زمان و حتی همان زاویه ... 

با کسی که هم صحبت می شوی بعد از چند دقیقه ، دقت که کنی ریتم نفس کشیدن هایت می شود درست شبیه نفس های او ... !

و پزشک ؛ تنها کسی است که بعد از چند دقیقه آهنگ ضربان قلبش ، می شود دانه دانه تپش های بیمارش ... ! 

 

روز پزشک مبارک 

 




کلمات کلیدی :

روز جهانی عکاس

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/29 12:27 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

تقویم ها که اینطور می گویند ؛ روز جهانی عکاس ! 

یک عده هم می گویند روز جهانی " عکاسی "

خیلی هم تفاوتی نمی کند ، عکاس نام شخص است عکاسی نام عمل آن شخص . به عبارتی فاعل است و فعل در حال اجرایش ... !

مهم نیست تقویم ها چه می گویند ! مهم این است که ببینیم دل ما چه حرفی برای گفتن دارد ؟! 

از نظرمن روز عکاس تنها بهانه ای است برای اینکه به عزیزمان بگوییم ثبت لبخند هایی را که تو می کنی دوست دارم ! نه نه ... اصلا این لبخند ها را چون " تو " ثبت  می کنی دوست دارم ... اصلا می دانی چیست ؟! تو را دوست دارم ... !

روز عکاس ، روز معمار ، روز پزشک ، روز زن ، روز مرد ، روز داروساز ، روز کارمند ، روز کارگر ... این ها همه بهانه است ! روز های " جهانی " اصلا بهانه اند  ! وقتی جهان تو ، یک نفر باشد ، دیگر حتی روز میلادش هم جهانی است ! همه ما قطعا کسانی را در زندگی داریم که گر دستشان ، گرمای نفس هاشان به حتی نام کاری بر بخورد ، آن کار ، آن عمل برای ما می شود یک چیز مقدس ، یک چیز تقدیس شده ... یک تبرک که دوست داریم همه جا با خودمان داشته باشیم و بگذاریم در جانمان جوانه زند . یک تبرک که می خواهم روی دست بلندش کنیم و بگوییم آهای ؛ این عزیز من است ... ! مهربانی است که شما نداریدش ... دست بلند کنیم و یک چیز بزرگ را فریاد زنیم ، یک افتخار ... 

#س_شیرین_فرد

ـــــ

+ متاسفانه اولین صفتی که کسی که یک روز جهانی رو میخواد داشته باشه باید در خودش بکشه ، خودبینی و حسادته ! مثلا با کلی ذوق و شوق روزش رو تبریک میگی و اون به تویی که دعوتت میکنن برای کار میگه مگه تو هم عکاسی ؟! دلی که شکسته بشه رو نمیشه جمع کرد ! ماست مالی هم نمیشه ... ! سعی کردنتون بدترش میکنه 

+‌ البته این هم در نظر بگیریم که نود درصد خانوم ها و آقایون " فوتوگرافر"  باید بیوشون رو به مدل تغییر بدن و برای خودشون " فوتوگرافر " رو تعریف کنن و با رسم شکل شرح بدن :)‌ 

+ متشکرم از اون هایی که دلگرمی این رو بهم دادند که هنوز برای کسانی اهمیت دارم . قشنگ ترین لحظه هاتون رو ثبت می کنم ، نمی گم امیدوارم ، اعتماد به نفس کاذب هم نیست چون هر لحظه با شما قشنگه :) 

+ عکس از پروژه ی آتلیه هست ، دوست داشتم عزیزامو وقتی غرق کارن ثبتشون کنم ، به نظرم قشنگترین حالته که ندونی داری جایی روی کاغذ برای همیشه میمونی ... اما خب ، منو خواستن ثبت کنن دوستان لطف کردن هاله ثبت کردن :‌| آرزو به دلم موند یه عکس خوب خودم داشته باشم :/ یا اقلکن یکی اینجوری در موردم فکر توام با رفتار کنه :/ اصلنم مخاطب خاص ندارم ، شقایق مدیونی فکر کنی دارم :)))




کلمات کلیدی :

چگونه ژاپن ، ژاپن شد !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/27 1:48 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

- قرنیه ی چشم هات خشک خشکه ! از من توقع چی داری ؟! معجزه ؟! 

 

این حرف ها را با صدای بلند آقای دکتری که دو هفته ی پیش دیده بودمش هنوز در ذهن دارم ! می گفت کم کم باید سرم را از دنیای مجاز بیرون بیاورم و بچسبم به دنیایی بیشتر از چند اینچ اما او نمی دانست جان من همین چند اینچ است ! اگر بناست بهای کار کردن من خشک شدن اولین لایه ی شفاف چشمم باشد ، راضیم ! خوب است ... من چشم هایم را به لحظاتی می دهم که از دنیای بیرون هیچ چیز احساس نمی کنم . لحظاتی که از ته دل می خندم و در عمق جانم دیگر دردی نیست . لحظاتی که به معنای واقعی کلمه جدا می شوم از هر آنچه صبح بخاطرش با همین قرنیه های خشک ساعت ها گریسته بودم و حالا بخاطرش با صدایی گرفته و بریده بریده حرف می زدم . من کار نمی کنم برای امرار معاشم ، کار نمی کنم که مثلا درآمدم را پس انداز کنم ، کار نمی کنم که اجاره خانه دهم ، ماشین بخرم یا حتی یک چیز کوچک مثلا ساعت بخرم ! من کار نمی کنم که پول هایم را جمع کنم و مانتویی را که دوست دارم بخرم . شکر خدا پدرم چنین اجازه ای به من نمی دهد ، او می گوید که کار می کند تا من آنطور که میخواهم زندگی کنم و راضی نیست یکدانه دخترش بخواهد کار کند ! همین را هم اجازه اش را داد چون می دید دخترش اینطور خوشحال تر است . پدرم برایم ماشین خریده است ،‌ساعت خریده است و اصلا نمی گذارد چیزی در دلم به نام مانتویی که دوستش داشتم بماند ! من کار می کنم چون دوست دارم . از اغلب پروژه هایی که بر می دارم هیچ درآمدی ندارم . نهایت در آمدم بشود یک لیوان آبی که آنجا طلب می کنم تا لب های خشکم را آرام دهم . من به کارم عشق می ورزم و اصلا مهم نیست که در این سه روز آخر هفته کلا شش ساعت بیشتر نخوابیده ام و ما بقی را دائما پای همین صفحه ی چند اینچی بوده ام . میان پروژه هایی که مرا می خواهند یکجا هست که با دلم می روم . یعنی رفتن به آنجا را دوست دارم و اصلا برایم مهم نیست که آن سر شهر است و حتی هزینه ای بقدر رفت و آمدم هم نمی دهند . یعنی حاضرم از جیب خرج کنم ولی بروم ، ولی شات بزنم با دلم . چهارشنبه اجرایی بود که با پای جان رفتم . با پای جان رفتم و نزدیک پنج ساعتی بی وقفه روی پا بودم ، حتی کوتاه فرصتی به قدر نشستن هم نبود . پنج ساعت پلک هایم از ویزور دوربین جدا نشد ، پنج ساعتی که به نسبت باقی اجرا ها زمانش به مانند ثانیه ای بود . در اجرا ها گاه گاهی که کمرم خیلی اذیت کند ، می گردم به دنبال یک زمین خالی ، هرچند خاکی ، با چادرم دراز می کشم رویش ، مهره های کمرم مجبورند در همان دو دقیقه آرام بگیرند و چشم های بسته ام نیز محکومند تا خودشان را در همان دو دقیقه ، ثانیه به ثانیه پیدا کنند . بعد بلند می شوم ، چادرم را تکانده و نتکانده می ایستم درست روبروی سن !

این روز ها گردنم هم عذابی شده است برای خودش و این سوال که چه می شد اگر ستون مهره ها بی واسطه به سر وصل بود عجیب ذهنم را مشغول کرده . دست راستم در تمام اجرا ها در آتل است و سعی می کنم از دست چپم کار نکشم ، مهم هم نیست چون کاری که می خواهم را می کند اما گردنم ... او را چه کنم ؟! دائما باید بچرخد ، باید نورسنجی کند ، دیاف بدهد ، شات های زده را چک کند ، منوی دوربین را به شرایطی که میبیند یکی کند . گله ای نیست . درد که چیزی نیست یک ژلوفنی ، ادویلی ، نوافنی چیزی تمامش می کند هرچند که درد کشیدنش هم شیرین است . صبح ها در کلاس پای تخته گچ می خورم ،  این روند را دوست دارم چون اجازه نمی دهد فکرم سرکشی کند . دیگر کمتر شب هایی است که به اشک صبح شوند . تا دو و سه که اشک می ریزم و میبینم این حق دختران هشتم و نهم و دهم و یازدهم که از تابستانشان زده اند تا ترم تابستان مدرسه را بیایند نیست که دبیری خواب آلوده و یا با چشم های پف کرده و کبود ببینند پس تا صبح را همان چند ساعت می خوابم حداقلش خودم را گول می زنم که به اشک صبح نمی شود و باقی راند عذابم را کابوس های شبانه عهده دار می شوند . صبح ها در مدرسه ام ، ظهر ها شات می زنم و شب ها می شوم هنر جوی کلاس هایی که دوست دارم این مابین هم اگر زود به خانه برسم ، با همان مانتو ی مشکی می نشینم به طرح زدن ،‌نوشتن یا ادیت عکس هایی که مانده ، شب هایم مثل همند ، درست مثل امشب ، تا صبح رفیقم یک لب تاب است و یک فتوشاپ دو هزار و هفده و یک رم پر گاه گاهی که بچه ها تکلیف یا آزمونی داده باشند ، یک خودکار قرمز دستم را می گیرد و می نشینم به خواندن و نوشتن . تایم هایی را که در راهم کتاب دست می گیرم ، این روز ها " مشکی برازنده ی توست " میخوانم . کار تحقیقاتی دوست دارم ، کار تحقیقاتی را عاشقم و حاضرم تمام این کار هایی که سلامتی ام را پایشان داده ام ، بخاطرش بدهم ! خیلی هم دنبالش هستم که یک پروژه را معامله کنم با تمام شش صبح بلند شدن ها و روسری رنگی سر کردن هایم ،‌با تمام شات زدن هایم و با تمام عشق هایم ! این یکی ، به همه می ارزد ... ! 

این یک هفته را مثلا کلاس برنداشتم تا تند تند عکس هایی را بزنم که تمام این مدت ادیتشان مانده بود و روی هم تلنبار شده بودند . این یک هفته یک بند به عینکم وصل بود و به گردنم . این یک هفته را از همان روز اجرای چهارشنبه شروع کرده بودم اما ، گویی تمام شدنی نیست . بخاطر یک اشتباه کوچک نورپرداز محترمی که صلوات بر روح مطهرش باد ! عکس هایی را که روتوششان یک ربع بود الان نزدیک چهل دقیقه از من زمان می برند . و این یعنی چند برابر ! چند برابری که تازه نمی شود آنطور که باید بشود . بخاطر یک نورپردازی که احساس مسئولیت نمی کرد من این روز ها حس می کنم اگر چیزی هم از آن اجرا به من بدهند ، حلال نیست ! حس می کنم آنطور که باید کار نکرده ام اما می دانم کرده ام . می دانم دیگر از هیچ عکاسی جز ایزو شصت و چهار هزار و دیاف پنج ،‌کاری بیشتر بر نمی آید ! ایزو در آتلیه صد است حالا که من گذاشتمش شصت و چهار هزار ... ! دیگر دوربینم بالاتر از این ایزو نداشت ،‌دیاف باز تر هم لنزم نداشت ! بخدا وسعم همین بود . خودم هم شب تاب نبودم که در آن تاریک خانه ای که برادر محترم نورپرداز درست کرده بودند بتابم ، جدال عجیبی میان ذهن و دلم است . دلم می گوید تو درست عکس نگرفتی ، هر چه می خواهد باشد مهم این است که حتی یک عکس خوب در نیامده ،  اما ذهنم ، منطقم ، هر عقل سلیمی می داند که من آنچه را کردم که بیش از آن توان نداشتم بکنم . کمرم فحشم می دهد ، چشم هایم ناله می کنند ، مچ دستم سر شده است اما هیچ کدام ، هیچ کدام از عکس ها ، نورشان نمی شود آنطور که باید . این روز ها دیگر فتوشاپ هم به سخن درآمده قسمم می دهد که به هرچه اعتقاد داری بیش از این در توانم نیست ! همه ی این حرف ها را زدم تا یک چیز را بگویم ! بیایید در هرجایی ، هر سمتی که هستیم ، کارمان را به بهترین نحو انجام دهیم هرچند فکر کنیم کارمان کوچک است و به چشم نمی آید ! 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

و صفحه ی این اعداد که ارزش از اوست خداست

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/21 10:16 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مهم نیست هزار تومان ، ده هزار تومان ، صد هزار تومان یا حتی میلیون ها تومان ! مهم نیست ... این صفر ها بی ارزشند مادامی که یک " یک " کنارشان نباشد . این صفر ها بی ارزشند و هرچه زندگی ِ بی ارزش تو صفر هایش بیشتر و بی ارزش تر باشد ، ارزشمند تر می شود وقتی یک " یک " قامت راست می کند درست در کنارش . هرچه غم هایت ، درد هایت ، دل تنگی هایت ، دانه دانه صفر هایت بیشتر باشند ، آن یک که بماند کنارش‌ ، با ارزش تر می شود و وجود تو را بالاتر می کشد که حالا تو ، یک " یک "پر صفر بر ارزش دارایی هایت افزوده شده ... 

و حالا  منم آن همه صفر که سر تکیه داده ام درست به قامتی راست که کنارم ایستاده و افزوده بر تمام دارایی های زندگی ام ، یک دوست را ! 

 

#س_شیرین فرد 




کلمات کلیدی :

دلتنگی گرام !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/5/21 9:30 عصر

هو الرحمن الرحیم

 

یک وقت هایی در زندگی آدم هستند که یک چیز هایی دقیقا در جایی که انتظارشان را نداری و در زمانی که حتی فکرشان را نمی کنی ، پیش می آیند . یک وقت هایی در زندگی آدم ، یک دست هایی درست به یکباره میان هجوم وهم ، می آیند و درست تو را هُل می دهند به سال های عقب تر ، به کمی دور از این نزدیکی ها ، جایی که دقیقا شد همان نقطه که ساجده ای ساجدگی هایش را جا بگذارد و خودش را با سبک کردن خنده هایش ز دوش ، سنگین تر کند ! جایی که یک ساجده درست در اوج شیرینی هایش خم شده تا لعل خنده ز لب بر زمین بریزد و بس ! 

آن یک وقت ها معلوم نیست ، هیچ وقت ، هیچ کجا معلوم نبوده اما چیزی که قطعی است وجود همین یک وقت هاست ! مهم نیست آن دست چیست ؟! یک جمله از یک رهگذر غریبه در خیابانی کیلومتر ها آنطرف تر از محل سکنایت ؟! یا عطری که به آغوش باد پیچیده ؟! شاید هم یک صدای آشنا باشد ! مانند کوفتن آرام پاشنه های بلند کفشی به زمین قلبت ! شاید هم شرشر باران ... ! نمی دانم ! اهمیتی هم ندارد ... مهم آن است که دلت آنقدر محکم دستش را به آنجا گرفته که به سادگی یک جمله ، یک عطر ، شاید هم یک صدا یا قطره قطره ی باران به آنجا پرت شود و ساعت ها بماند به تماشا و تو وقتی خودت را پیدا کنی که چاره ای جز تسلیم شدن نداشته ای ! 

نه ... ! این دست سرنوشت نیست که این حال سیاه غمگین را پیوند می زند با گذشته ای که هیچ شباهتی به جان دادن اکنون ندارد ، نه ! ایمان دارم سرنوشت به این دلتنگی نیست ! به یقین این دست منی است در گذشته ، که حالم را به آغوش می کشد تا آرام در گوشم زمزمه کند ؛ به خنده هایت ، خیانت کردی ! 

ـــ

#س_شیرین_فرد

کوئسشن های ایسنتاگرام فراگیر شدن ، این فقط یه سوال بود ، اما جواب ، پرتم کرد به روز ها و سالهایی که نباید ! میگن موقع جون دادن تمام لحظات زندگی آدم از جلوی چشمش رد میشن ! آیا این همون مرگیه که چشم های من امروز تسلیمش شدن ؟! 

دلم برای اون ساجده تنگ شده ! 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر