سفارش تبلیغ
صبا
دانش بیاموزید و آرامش و بردباری را برای دانش فرا گیرید و از دانشمندان متکبّر نباشید . [امام علی علیه السلام]

فاتحه ای لطف می کنید ؟

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/24 8:30 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دانه دانه بلند می شدیم و از خودمان می گفتیم و با یکدیگر آشنا می شدیم ؛ زهرا سادات ، مهسا ، ملیکه سادات ، مریم سادات ، ریحانه ، زهرا ، فاطمه ، شهرزاد و سارا ... ، درست همان روز اولی که همدیگر را دیدیم ، بذری در دل دانه دانه مان جوانه زد . بذری که تا امروز ، درست یک سال بعد از پیش دانشگاهی ، دارد ریشه می داوند به تمام جان و تنمان ، بذری که ریشه داد ، ساقه داد ، برگ داد ، گل داد و غنچه هایش عطر دواندند به تمام زندگی مان . بذری که امروز به حرمت حضورش چشم های همه مان ترگونه کرده و آیه آیه نوری است که با صدای گرفته بر لب های خشکمان جاری می شود .

زهرا سادات را از سال هشتاد و چهار می شناختم . آشنایی ما بر می گشت درست به دورانی پیش از دبستان ؛ پیش دبستانی . همه همدیگر را می شناختیم . همه مان آشنا بودیم با همه ی زندگی همدیگر و حالا زندگی مان یک بخش جدا داشت ، چیزی که درست خانواده بود ؛ خواهرانگی ... !

پارک کرده بودم و منتظر بودم تا بیایند که برویم . زمان انتظار کمی طولانی شد . بی کاری را تاب نیاوردم پس گوشیم را برداشتم . طبق معمول همیشه ، وقتی که اینترنت سیم کارتم باز می شد   “دکه  “، اخبار تازه را برایم پین می کرد :

" مدیر عامل سازمان تامین اجتماعی به همراه معاونت سازمان ، در تصادفی جان باختند . "

بهت مرا در خود غرق می کرد . شک داشتم ؛ مردد بودم تا لینک خبر را لمس کنم و این تردید داشت جان مرا نیز می باخت ... !

خدا خدا می کردم پدر زهرا سادات ، استعفا داده باشد .

خدا خدا می کردم اصلا ایران نباشد .

خدا را به التماس می خواندم که خدا خدا کند پدر زهرا سادات نباشد .

به پای عرش الهی داشتم جان می دادم ، دست هایم را دراز کرده بودم به پایه های عرش و با اشک های بی صدایم فریاد می زدم ، فریاد التماس ... !

بار ها ، جانم ز بدن رفت و بار ها حال احتضار را به نقطه سرانجام مرگ رساندم تا خبر باز شد . چرا این ثانیه ها اینقدر کند بودند ...

سید تقی نور بخش ...

یا فاطمه زهرا ...

خواهرش تازه زایمان کرده بود ...

برادرش امسال کنکور داشت ...

زهرا ...

زهرا ...

زهرا ...

دیگر نتوانستم ادامه دهم ، کانتکت هایم را زیر و رو می کردم . حتی نمی توانستم به خاطر بیاورم به چه اسمی سیوش کرده بودم ... !

بوق می خورد و با هر بوقش ، گویی صندلی زیر طناب دار آویخته بر گردنم ، یکبار دیگر کنار زده می شد .

زهرا سادات جواب نداد ، صدای حزن انگیز مهسا بود :

-          تازه فهمیده ، حرفی نمی زنه ..

 

د ِ باز شو دیگر ، ترافیک لعنتی تهران ... !

 

 




کلمات کلیدی :

نگرانش هستم !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/20 3:39 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سکانس اول : 

 

- مهدی ؟! سلام

- جاییم بهت زنگ می زنم .

- نه نه ! قطع نکن ! مهدی بدبخت شدم !

- چی شده ؟!

صدای گریه آلود و حزن انگیز من : بنزین ... !

- مگه دیروز نرفتیم با هم باکتو پر نکردیم ؟! 

با گریه ی تمام :  چرا ولی نمی دونم یهو چی شد درجه بنزینم اومده رو ای ! 

- گریه نکن حالا ؛ لوکیشن برام بفرست دارم میام . 

 

دقیقا یک ساعت و سی و هشت دقیقه ی تمام طول کشید تا با موتور که سریعترین حالت ممکن ِ ترافیک قفل شده ی ساعت شش به بعد است از میان همت و باکری و ستاری و حکیم و رسالت ، خودش را بیرون بکشد و برسد به من که نشسته بودم در ماشینی با در های قفل شده و سرم روی فرمان بود . به شیشه زد :

- رسیدی ؟!

- نه تو راهم این که میبینی پیغامگیرمه !

با همان صدای گرفته  : نمکدون :|

- پاشو ببینم ماشین نو چش شده ؟!

استارت زد ؛ بعد یک نگاه توام با حسرت ، غم و التماس به من انداخت : 

- خاموش کرده بودی ؟!

- خب آره ...

- ماشینت خاموش بود :| 

- خب اشکالش چیه ؟!

- بیا این درجه بنزین رو ببین 

- عههه ! چیکارش کردی ؟! اومد بالا ! فول شد یهو که

دستش محکم به پیشانیش برخورد کرد ؛ تو نمی دونی ماشین خاموشه ، آمپر هاش میوفته پایین :|

 

سکانس دوم : 

 

ظاهرا یکی از فیوز ماشین سوخته بود و از حرکت ایستادن مساوی بود با در خیابان و سرما ماندن و هل دادن ، در به در به دنبال یک لوازم یدکی ... !

دم در مغازه خاموش کردم تا بتواند کارش را بکند . کارش تمام شده بود و می خواستیم راه بیوفتیم . 

- مهدی ؟!

- چیه ؟!

-بدبخت شدیم !

با هول و ولا به کنار شیشه ی سمت من آمد ؛ چی شده ؟! 

-  چراغ چک ! چراغ چکم روشنه ...

- ببینم ؟! چی شده ؟! کو ؟!

- بیا ببین !

باز هم همان دست بیچاره که گمانم بعد از ضربه ی این بار به سرش ، از سی و دو جا شکست !

- این چراغ ترمز دستیته :| یعنی بالاس !

بعد با یک غرغر زیر لب سوار ماشین شد که : من نمیدونم تو این آموزشگاها چی یاد شما می دن !

 

سکانس سوم : 

 

به زحمت یک جای پارک پیدا کردیم و بعد از بیست دقیقه ی تمام در مقابل چشم هایی که از دقیقه ی چهاردهم از مغازه بیرون آمده بودند و تماشای ما را به بازی پرسپولیس ترجیح داده بودند ،  عقب و جلو کردن بالاخره وقتش رسید که دنده را خلاص کنم و دستی را بکشم . همین که آمدم سویچ را بچرخانم و بیرون بکشمش صدای خشمگینش بلند شد :

- کاپوتت کجاست ؟!

با توجه به تمام دعوا های طول مدت این بیست دقیقه و داد و بیداد های مهدی در ماشین ، با ترس و لرز خاصی دستم را دراز کردم درست به جلوی فرمان و انگشت اشاره ام را نشانه رفتم :

- اینجاست 

 

این بار وقتی به پیشانیش کوبید ، گمانم از صدایش پرنده های کل محله پرواز کردند : 

- اینجاست ؟! نابغه ! کاپوتت دقیقه جلو پارکینگ این یاروعه !!! :|

 

 

گمانم کم کم دلم دارد به حال آن سوختگی درجه سه ی پیشانیش می سوزد ! مهدی دق نکند ، صلوات !

 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

کوچک ولی بزرگ !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/20 3:14 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بن بست بود . کوچه ، نه طول زیادی داشت و اگر عرضش از طول کمتر نبود ، مسلما بیشتر هم نمی توانست باشد ! شاید سه ماشین با بستن آینه هایشان می توانستند به زور در عرضش جا بگیرند اما دو طرف کوچه پر بود از ماشین های پارک شده . 

و من ، من فقط قرار بود منتظر باشم تا از در خانه بیرون بیاید . همین ! اما خب ، به طرز عجیبی از همان بدو تولد ، آبم با بیکاری در یک جوی نمی رفت که نمی رفت ! انتظار باید ثمربخش باشد ، مفید باشد . فردی که منتظرش هستی باید بداند که منتظرش بودی و برای او چه کردی ؟! می دانست مدت زیادی نیست که یک سویچ و یک کارت ماشین به دستم داده اند و گفته اند بفرما ! پس تا جایی که ممکن بود سعی می کرد لااقل روی صندلی راننده تنها نباشم . قرار بود منتظرش بمانم اما چشمم به دو رمپ روبروی هم خورد . دو پارکینگ درست در مقابل هم . فرصت خیلی خوبی وسوسه ام می کرد برای یک دور دو فرمان شیک که وقتی می آید ، بی معطلی برویم پس شروع کردم ...

درست وقتی بود که دنده ام روی آر مانده بود و پایم تا ته روی کلاج بود و دستم را انداخته بودم دور صندلی شاگرد . داشتم برمی گشتم تا دید پشت را کامل داشته باشم اما نور زرد رنگی گوشه ی چشمم را زد . چراغ در پارکینگی که من مقابلش بودم شروع کرده بود به چشمک زدن . درست همینجا و همین لحظه ... تنها کاری که توانستم بکنم رفتن در رمپ پارکینگ روبرویش بود اما خب ، وقتی یک کوچه نتواند سه ماشین از عرض کنار هم قرار گرفته را تحمل کند ، قطعا جایی برای یک ماشین از طول هم پیدا نمی کند ! پراید سیاه رنگ من ، کج مانده بود و همسایه شان با لکسوز ان ایکس سیصدش تنها توانسته بود در جهت مخالف من ماشین را هدایت کند . نصف ماشین او داخل پارکینگ بود و تمام ماشین هاچ بک ِ کوچک ِ کوتاه فامت من ، قد علم کرده بود درست در مقابل غول شاسی بلندی که به راحتی می توانست قورتش دهد . 

ترسیده بودم ، دستم دایم با دنده درگیر بود ، سعی می کرد تکانش دهد اما قدرت نداشت . می لرزید ، یخ کرده بود ، درست مثل تمام تنم ... ! گمانم این بار می شد بار پنجم که حتی نمی توانستم دنده را خلاص کنم . زانوان می لرزیدند . دیگر در توان پایم نبود که مثل همیشه ، همانقدر خشن و سنگین یقه ی کلاج را بگیرد و بچسباند به کف ماشین . حالا او بر من غالب شده بود . پایم را به بالا هل می داد و با پوزخندی برد این بارش در این زورآزمایی را به رخم می کشید . من حتی توان مقاومت نداشتم . می لرزیدم اما گرم بود . خیلی گرم بود . صدای نفس های تند تندم شنیده می شد به گمانم اکسیژن نبود ... نه اینکه کم باشد ! اصلا نبود ... ! یک خفگی بی دردسر و راحت که دعا می کردم تا زودتر با تمام شدنش ، تمام شوم  یا زودتر بیاید .. ! یک جور هایی انگار هوا از من فرار می کرد اما وقت خوبی برای کشیدن شیشه ها به پایین نبود . مرد همسایه ، پنج شش دقیقه ای می شد که منتظر مانده بود در مقابل ساجده ای که حالا از تمام شوماخر بودنش ، یک جسم نیمه جان مانده بود و بس ... . ساجده ای که اسمش در سیستم های راهنمایی رانندگی بود ، ساجده ای که آموزشگاه می شناخت ، ساجده ای که تنها فرد آن روز بود که از زیر دست افسر خشم آلود امتحان ، بدون غلط بیرون آمده بود ، ساجده ای که آنقدر آموزشگاه به او ایمان داشت که تا اجازه داد با ماشین آموزشی تا کرج برود ، ساجده ای که درست از یازده سالگی رانندگی را شروع کرده بود ، ساجده ای که پشت فرمان بودنش را دیده بودند اصلا ساجده ای که من می شناختم ، این ساجده نبود ... ! چشم هایم به گمانم خسته شده بودند از بازتاب نگاه های ساجده ای که نمی شناختند ، نمی خواستند ببیند . شروع کرده بودند به نواختن نوای سازی که با من غریبه بود ؛ تار ... ! 

مرد همسایه ، نگاهم می کرد . نگاهش سنگین ترم می کرد . سرم در کنترل من نبود اما هنوز به بدنم متصل ... ! شاید در هر ثانیه ای که می گذشت ، ده بار با وجود وزنه ی سنگین صد کیلویی که انگار تمام سعیش را می کرد تا به زیرش بکشد ،  بالا می آمد و به چشم های مرد خیره می شد . چشم هایم پر از اشک بودند اما نای گریه کردن نبود . بدن مرد ، تکان خورد . واضح نمی توانستم ببینم در حالی که فاصله مان از هم به اندازه ی کاپوت پراید مشکی هاچ بک من و کاپوت غول سفید او بود . واضح نبود اما می شد تشخیص داد . بعد از تمام این مدت ، انقباضات بدن را خوب می شناختم . مشخص بود که پایش را از روی پدال ها برداشته و آرام نشسته و نگاهم می کند . 

بار هفتم بود . دستم توان تکان دادن یک اهرم چند ده گرمی به نام دنده را نداشت . مشتش می کردم تا شاید نیرو بگیرد اما نای مشت کردن هم نبود پس باز می ماند . حالا دیگر آشکارا می لرزیدم . عرق سرد از روی پیشانیم چکه می کرد . حالا دیگر از بنگاه املاک سر کوچه ، سه نفر بیرون آمده بودند به تماشای سوژه ی امشب ! ده بار ِاین ثانیه شروع شده بود و حالا چشمم قفل شده بود به نگاه های مرد . می شناختمش او هم مرا کاملا می شناخت . همسایه شان بود ، یک پزشک که می دانستم این شب های ماه دقیقا شب هایی است که هر ماه به آنکال بودنش می گذرد ! ده دقیقه ی با ارزشش را تلف کرده بودم و انتظار می رفت تا بیاید مرا با ماشین یکی کند . کارم داشت به التماس می کشید . دلم می خواست پیاده شوم و فریاد بزنم . دلم می خواست التماس کنم تا یکی از همان سه مرد سر کوچه ماشین را جابجا کنند و بعد این آلت قتاله را از من دور کنند . خدا می داند در این ده دقیقه چقدر با جان یک نفر بازی کردم .. ! ده دقیقه ی تمام ، راه نفس های یک مادر را سد کرده بودم ، شاید هم دست هایم حلقه ی داری شده بودند به گردن یک پدر یا امید را از خانواده ی نو عروسی می دزدیدند ، شاید کودکی را به بازی مرگ دعوت می کردم . نمی دانم اما خوب می دانم که مرد مسئولیت پذیر بود و حالا احساس می کردم دست هایش دارند بالا می آیند . هر لحظه برایم چند قرن بود . کند می گذشت تمام لحظه ها . خدا خدا می کردم دست هایش به طرف در بیاید و در را باز کند و تا جایی که می خورم ، مرا بزند ! اما یک لبخند مهربان و آرام ، نقش بست درست روی چهره ی خسته اش ... دست هایش را بالا آورد و بعد چند باری به نشانه ی آرام باش به پایین حرکتشان داد . نفس عمیقی کشیدم و دوباره سعی کردم . آرامتر بودم اما هنوز بدنم تیر می کشید :

_ انگار کمک میخوای ؟!

سرم را بالا آوردم . دیدم دنده عقب گرفته و با ماشینش درست راه نفس های دیوار را سد کرده و چسبیده به گلوی گچ های سفید تا بتوانم رد شوم . 

حالا دیگر از کوچه در آمده بودم و افتاده بودم در خیابان اصلی . عرض چند ده متری اش ، انگار مسیر نفس هایم را باز می کرد .  غول چند تنی مهربان از پشت ماشین من آزاد شد و به سمت اتوبان دور زد .

در ِ سمت شاگرد من باز شد و نشست . به راه افتادیم . در راه فکرم همه اش سمت آن آرام باشی بود که این روز ها با آنکه رانندگیم خوب بود و این اولین چالش به دام افتادنم ،همه به جایش فحش و ناسزا و بوق و جیغ نثارم می کردند و با رفتار و گفتار اصرار داشتند که " غلط می کنن به زن جماعت گواهینامه می دن ! " و صدای متعجب او که هر چند دقیقه یکبار بلند می شد : دقت کردی رانندگیت نسبت به یک ساعت پیش که با هم اومدیم من لباس عوض کنم ، چقدر بهتر شده !؟

____

#س_شیرین_فرد

+ یه رفتار خوب ، حقشه که بُلد بشه تا بقیه از روش تکلیف کنن ... ! یک هفته ای از اون ماجرا می گذره و به نظرم امشب تونستم بخشی از حق مطلب رو ادا کنم . فقط بخشی ... !

+ از اون روز به بعد ، همسایشون چند بار من رو دید . توی پارکینگ ، سرکوچه یا ... اما هیچ وقت چیزی در مورد اون روز نگفت و من هم داستان اون روز رو به هیچ کس ... !

+ خب ، اصولا تو ترافیک ِ قفل ِ قفل ِ ساعت شش اتوبان شهید همت ، اینکه یه نفر با یکی از همون غول ها ، از همون مدل منتها آلبوییش بوق می زد ، هولم کرد و اینکه از برادرم پرسیدم ؛ رانندگی من بده ؟! 

و جواب اون با یه خنده ی شیطنت آمیز که : رانندگی تو که بد هست :| ولی فکر کن مسافر کشه ! : ))) 

دلگرمم کرد که چقدر مرد دور و برم زیاده ... ! 

همین رفتار های کوچیک ، همین حرف های کوتاه دو جمله ای ، نمی دونید چه اثر بزرگی دارن ! 




کلمات کلیدی :

حس خوب ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/9 3:20 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شهریور ماه نود و هفت ... دقیق ترش را بخواهید شانزدهم ، هفدهم بود به گمانم . ضبط پنجم و دوربینی که در دست من هی شات می خورد و هی شات می خورد . دختر ناز دردانه ی حاج حمید که تا بحال تجربه ی کار رسمی نداشته ، حالا از کله ی سحر تا پاسی از شب موسوم به بوق سگ ! ، روی پاست و با دوربین چند ده کیلویی به گردنش ، هی عکس می گیرد ... راستش را بخواهید ، از همان اول هم همه چیز طبیعی جلوه نمی داد ! پدری که آن چنان مخالفتی با کار کردن یکدانه دخترش داشت که این را در همان جلسات اول خواستگاری مطرح می کرد و با خود ساجده جانش هم پیش از وروودش به دبیرستان طی کرده بود که دانشگاه رفتن تو به معنای سر کار رفتن نیست ، حالا حتی مشکلی با دوازده شب به خانه آمدن دخترش هم نداشت ... ! همه چیز عجیب بود اما حال خوب آن روز ها عجیب تر و حال و روز این دو ماه بی کار ماندن از آن هم عجیب تر ، آن قدر عجیب تر که تا از شبکه ، پیام عکس فلان ضبط را می خواهیم می دهند ، مهم نیست ساجده کجا باشد و در چه حال ، مهمان داشته باشد یا مهمان باشد ، تنها باشد یا سر میز شام ، چه کردند با او که بلافاصله به روی لب تابش می پرد و تا دو و سه  ی شب هی کار می کند و اشک می ریزد ... گمانم بعد از ضبط پنجم ، لغت نامه ام تغییر کرد ، حالا معنای واضح تر ... نه ! معنای رنگی تری از " ثبت لحظه " داشتم . تمام روز هایی که قبلش رفته بودم ، تمام روز هایی که بعدش رفته بودم ، همه به کنار ، همه و همه یک طرف ... تمام شات هایی که زده بودم ، تمام این سیصد و هفت گیگ عکس ، همه یک طرف ... این یک دانه عکس ، این یکدانه یک سمت دیگر ... گویی حال و هوای نابی داشت ، آنقدر ناب که تا آخر آن روز همه اش مرورش می کردم . روز های بعد ، شده بود بک گراند دسک تاپم ، آنقدر خوب که می خواهم بزرگش کنم ، آنقدر بزرگ که از چند کیلومتری به وضوح دیده شود و بکوبمش درست به دیوار روبروی تختم . تا هرگاه از خواب بلند می شوم ، اولین چیزی باشد که می بینم ... اولین حال خوبی که روزم را می سازد . ضبط پنجم لغت نامه ام را تغییر داد و حالا ، امشب ، خودم را ! 

روز های بعد از ضبط پنجم کند می گذشت ، خیلی کند . آن قدر کند که ثانیه هاشان به شمارش افتاده بود و من تمام مدت دانه دانه می شمردم ، با صبر ، با حوصله ... این اواخر طاقتی برایم نمانده بود ، پس کی می رسید زمان آن عکس ناب ضبط پنجم ؟! انتظار سخت بود . دردناک بود اما شیرین ... اینکه هر روز منتظر باشی تا ضبط آن یک میهمان از میان بیست و سه میهمان روز پنجم ، پخش شود . راستش را بخواهید کمی کلافه کننده بود اما امید بود . امید به اینکه می رسد آن روز شیرین که این عکس را بزرگ کنی بر تمام عالم ... ! همین حس خوب را ... 

شنیده بودم که مادر ها بی تاب فرزندند ! همیشه سر سفره ، اول برای اویی غذا می کشند که نیست ...  . مادر ، مادر است ... ! امسال هم مثل سال قبل حتی مثل سال قبل ترش ، مثل تمام این سال ها ، اربعین ، کربلا نبوده ام . اصلا من تا به حال کربلا نرفته ام . راستش را بخواهید مکه رفته ام ، مدینه رفته ام ، بقیع رفته ام ، آن هم درست وقتی که نبسته بودندش ، مشهد رفته ام ، شیراز رفته ام اما کربلا ... نه ... 

امسال هم مثل سال های قبل اربعین روزی خیلی ها کربلا بود و من ایستاده بودم به تماشا اما گویی حضرت مادر ( سلام الله علیها ) این حال خوب را ، این جان دوباره را ، درست همینجا در حرمی که برایم ساخته بودند کنار گذاشته اند ... ! 

اما امسال ، گویی اربعین من ، همین حرم بود ، همین حس خوب ... ! که شمارش روز هایم درست به اینجا تمام شد ؛ میهمان امشب برنامه نشان ارادت ، جناب آقای مهدی صفایی ... ! 

#س_شیرین_فرد 

 




کلمات کلیدی :

عشق تر از عشق تر

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/9 3:4 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

عکاسی را دوست دارم. عکاسی را با تمام وجود دوست دارم . عکاسی را مثل ادبیات ، عاشقانه می پرستم. عکاسی برای من ، یک دختر هجده ساله ی تنها ؛ پر از درد و حرف های ناگفته ، گویی مرهمی است بر زخم هایی به کهنگی همین هجده سال . عکاسی برای من یک راه کسب در آمد یا حتی وقت گذرانی نبوده و نیست ، عکاسی برای من تسکین است . عکاسی ،  دختری بود که در جانم شکوفه داده بود ، کمی کوچکتر از ادبیات بود اما او هم عاشق بود و مرا به عشق دویده در چشم هایش ، عاشق می کرد . عکاسی را درست پنج سال پیش در جان پروریدم ... بزرگش کردم ، شیره جان به دهانش گذاشتم تا قد کشید ، بزرگ شد و حالا درست در شش سالگی ایستاده و مرا نگاه می کند . عکاسی را با تمام وجودم بزرگ کردم ، برایش بی خوابی کشیدم ، درد کشیدم ، گریه کردم ، از ته ته دلم خندیدم ، هزینه کردم ، برایش همه کاری کردم و می کنم و ایمان دارم ، ارزشش را دارد ، دختر کوچکم ... ! 

عکاسی برای من یکی ، آرامشی است ، درست دویده به میان چشم های مردی که می خندد ، دختری که حواسش جایی کمی پرت از نگاه لنز دوربین من است ، پسر بچه ای که دویدن هایش ، فرصت نگاه به اطراف را به او نمی دهد تا مرا ببیند که ثبت می کنم ، بازیگوشی چشم هایش را به پاهایی که ایستادن نمی شناسند ! عکاسی برای من یکی ، همان یقینی است به امید روزی بزرگ که خواهد آمد و نویدش درست در چشم های زنی است که به لنز دوربین من خیره شده . عکاسی ، تنها عکس گرفتن از یک نشست خبری با حضور رئیس جمهور و ملکه ی انگلستان و سی و هفت وزیر مختلف نیست ! عکاسی به دلنشینی عطر پای تمشک مادربزرگی می ماند که به انتظار نوه هایش زمان و مکان نمی شناسد . عکاسی برای من " ثبت لحظه " است و هر لحظه همان اهمیتی را دارند که نشست خبری رئیس جمهور و ملکه ی انگلستان و سی و هفت وزیر مختلف ! حتی بیشتر ... ! اما گوییا بعضی لحظه ها ، مهم ترند . بیشترند ... چیزی بیشتر از بیشتر ... ! این خط را درست زمانی دختر کوچکم به خون دل به لوح جانش اضافه کرد که تک و تنها ایستاده بود در اتاق وی آی پی استدیو و منتظر بود تا دوربینش را برایش با پیک بفرستند . جلسه ی اول ، جلسه ی معارفه بود ، جلسه ی توافق . قرار نبود عکسی گرفته شود یا به این زودی ها کار شروع شود . برادرم برایم دوربین را پیک کرده بود . بعضی لحظه ها ثبت شدنی ترند و این را درست زمانی فهمیدم که انتهای ضبط اول ، شوکه در ذهنم مرور می کردم هر آنچه مجری گفته بود ؛ به یادگار از طرف برنامه ی نشان ارادت ، انگشتری سنگ مزار امام حسین ( علیه السلام ) تقدیم شما ... ! باقیش یادم نیست ... اما ، اما اینکه بعضی لحظه ها ثبت شدنی ترند را خوب به خاطر نه .. ! به جان دارم ... از ضبط دوم به بعد من ساجده ای بودم که وقتی به پارت سوم مصاحبه و اینجای کار می رسید ، دستش از روی شاتر بلند نمی شد ! تند تند ، شات می زد ...  می گفتند بی تجربه است ! به دوربینش آسیب می زند ! بلد نیست و صدای شاترش گوش ما را اذیت می کند ! صدابردار شاکی بود ، کارگردان بیشتر ... اما ... اختیار از اینجا به بعد با ساجده نبود ... انگشتر ها که تقدیم می شد ، یکی پا به پای پشت صحنه ، اشک می ریخت ، یکی می خندید ، یکی می بوسید نگین انگشتری را ، یکی چشم هایش را متبرک می کرد ، یکی بی تفاوت بود ، یکی شوکه می ماند ، یکی ... اما یک چیز ، یک چیز میان تمام این چشم ها مشترک بود . چیزی که دوست داشتم هر ثانیه اش را داشته باشم ، درست برای خودم نگهش دارم و هر روز نگاهش کنم . یک نگاه باذوق خاص ، یک چیزی شبیه همان شور و شوق خالصانه و ناب کودکی ... یک برق خاص که در چشم های همه می درخشید اما میان تمام این لحظات ثبت شدنی تر ، گمان نمی کردم باز هم لحظه ای باشد که ثبت شدنی تر از ثبت شدنی تر باشد ... ! ادبیات را کمی پیش تر از عکاسی به آغوش گرفته بودم و این را خوب می دانستم که طبع شیرین ادبیات ، دو " تر " را کنار هم نمی پذیرد اما این یکی را گویی خودش بود که به اشک می گفت ؛ عشق تر از عشق تر ... !میان تمام این شات های بی اختیار ... تمام این نگاه اشک بار من درست از پشت ویزور ، یک شات ، درست یک شات ، یک عکس ، ماند تک و تنها میان سیصد و هفت گیگابایت با ارزش تر ... ! یک چیزی با ارزش تر از با ارزش تر ... !  همه ی عکس ها از یک جنس بودند ، از یک برنامه . تمام سیصد و هفت گیگش ، همه اش ... ! لوکیشن یکی بود ، دوربین یکی بود ، لنز یکی بود اما ... اما نمی توانم بگویم ساجده ی قبل و بعد از این عکس ، یکی بود ... ! 

عکاس ها اصطلاحی دارند به نام شات طلایی ... و نویسنده ها اصطلاحی به نام شاه بیت ! حالا شاه بیت طلایی زندگی من ، این عکس بود . تغزلی که عاشقانه می دمید روح بلندش را به تمام وجودم و بلندم می کرد به یک " یا حسین " ( علیه السلام ) تمام این مدت ... ! این بار ؛ اتمام حرف مجری یک خنده ی از ته دل بود و چشم هایی اشک بار و شوری دویده به جان نفس هایی که حالا کمی تند شده بودند و انگشتری که دستی لرزان اما محکم و استوار ، میهمان دست دیگرش می کرد و همان شور شیرین درست وقتی که هر چند ثانیه یک نگاه وصف ناشدنی نثار دستی می شد که حالا گویی آماده بود به این نگین انگشتری تمام دنیا را به بهشتی شش گوشه بدل کند ... ! درست به سان کودکی که گرمای دست پدر بر شانه اش ، قدرت تغییر تمام جهان را به او می دهند . این را از چشم هایی وضو گرفته به اشک خواندم ، چشم هایی که هیچ گاه دروغ نمی گویند ... ! 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

دکمه ی غلط کردمش کو ؟!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/8/4 12:51 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

راستش را بخواهی امشب به تجربه به من ثابت شد که آنچنان هم که می گویند ، چشم و گوش برزخی نمی خواهد . مایه اش تنها یک گوش شنوا است ! چشم هم اگر نباشد و نابینا باشی ، دیگر انکارش غیر ممکن است ! پس فقط می ماند یک جفت گوش ناقابل که صدای فحش های سمت راست بدنت را از ساعت هفت شب تا همین الان که یک ربع به دوازده همان شب است ، قشنگ بشنوی ! اوایلش فقط صدای آفرین ساجده و بهترینی و تو می توانی می آمد ، کم کم بدل شد به عزیزم کمی استراحت به چشم هایت بده و یک نزاع درونی قدیمی که " این تموم بشه پا میشم " ساعت به نه که اشاره کرد کم کمک از عزیزم و گل من ، رسیدیم به بیشعور و بی شخصیت همینطور که ساعت جلوتر می رفت ، از بیشعور و بی فرهنگ و بی شخصیت کارمان شروع می کرد به جاهای باریک کشیدن تا همین الان که به یک خودزنی مزمن رسیده ایم ! راستش را بخواهی به بدنم حق می دهم ، سمت راستش آنچنانی گرفته که قهرمان این دوره ی بدنسازی جهان وقتی چهار ساعت بی وقفه هالتر می زند ، بدنش می گیرد ! به گمانم بعد از کار در معدن ، عکاسی را باید جزو سخت ترین مشاغل دنیا دسته بندی کنند ! آخرین باری که سر انگشتی حساب کردم ، دیدم عکاسی خودش یک مجموعه ی کامل از نوزده رشته ی متفاوت است . اولش با یک روانشناسی ساده شروع می شود تا با گرفتن ارتباط مناسب ، سوژه از نگاه های پودر کننده دست کشیده و کمی ملایم تر رفتار کند ، بعد از رفتار ملایم تر کم کم دریچه ای نو به علم آناتومی گشوده می شود که هستند انسان های بی مفصلی که خشک خشک شبیه چوب می ایستند و توقع یک عکس روی جلد پرفروش ترین و بهترین مجله ی فشن آمریکایی را از تو دارند و در مقابل انسان هایی از دسته ی کیسه تنان که چنان شل و ولند که شک می کنی اسکلتی در کار باشد ! تازه خدا نکند که دوربین تو " کمی " فقط " کمی " خوب باشد و لنزت هم به نسبت آن " کمی " بهتر ! آن وقت بی آنکه خودت بدانی ، با تمرینات مداوم هر روزه ی دوربین چند کیلویی و لنز کیلو بیشتر بلند کردنش ، آماده ای تا قهرمان وزنه برداری زنان جهان نیز بشوی . عکاسی پروسه ی ساده ای نیست و به یک بگو سیب و تمام خلاصه نمی شود . لااقل امشب با عمق جانم فهمیدم که پس از گرفتن یک عکس خوب در نور پردازی مناسب ، علاوه بر کارت ، جانت هم در آمده ! 

حالا ما روانشناسی و زمین شناسی و آناتومی و وزنه برداری را چند ده واحد پاس کرده و الان یک تنه به اندازه ی یک میکاپ آرتیستر برنده ی سی و چهار دوره ی جوایز بین المللی و کشوری ، واحد مو صاف کردن و اینکه چه رنگ آرایشی به چه کسی می آید و رنگ رژ عوض کردن و حتی شاید باورتان نشود ، رژ زدن و مژه گذاشتن و ابرو برداشتن آن هم بدون حضور فیزیکی شخص سوژه و صرفا با داغان کردن چشم هایمان ، پاس کرده ایم قبلش هم پوست صاف کرده و جوش برداشته و گودی زیر چشم  آنقدری درست کرده ایم که در آزمون رزیدنتی تخصص پوست و مو ، قبول که هیچ ، برگزیده و نخبه ی کشوری شویم . تازه ! هم دندان لمینیت می کنیم و هم ایمپلنت و جرم گیری می کنیم و خیلی اصرار هم کنید ، ارتدنسی هم پذیرفته می شود ! اما خب ، تا اینجای کار قسمت ساده اش محسوب می شود و تازه یک زیر سازی ابتدایی است ! و وای به حالت ، وای به حالت اگر در همین مرحله چهارگوشه ی مانیتور را نبوسی و برای همیشه این کار را کنار نگذاری ... ! خب ؛ راستش را بخواهید همین الان که من در خدمت شما هستم ، به اندازه ی سه پروفسور برتر جراحی پلاستیک در دنیا که هر کدام به تنهایی سیصد و سه مقاله ی تایید شده و سه جایزه ی نوبل دارند ، بطور یک تنه ، کار کرده و عمل جراحی زیبایی انجام داده ام و قابلیت درس دادن به همین سه پروفسور عزیز را بصورت پاره وقت دارا هستم ! 

خلاصه اش اینکه می گویند ؛ عکس ، ثبت لحظه های ماندگار است اما من به این یقین رسیده ام که عکس ، ثبت ماندگارتری از پدر در آمده یک تن عکاس لهیده است ! 

____

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

همانفدر خوشحال که خودت می آمدی ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/7/28 1:11 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بابا زنگ زد . سر کوچه ، منتظر بود و وقتی رسیدم ، بیرون یک ماشین جدید که تا به حال ندیده بودمش ایستاده بود و دست هایش را به نشان تقدیم ، دراز کرده بود ...

می خندید ..

می خندیدم ...

راستی ... ؟!

کی ساجده ی طلایی بابا ، اینقدر بزرگ شد که ماشین برایش بخرند ... ؟!

 




کلمات کلیدی :

زنانگی خاص

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/7/19 12:57 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

امروز صبح درست گیر کرده بودم میان دو عدد ساده ؛ هجده ، یا نوزده ... درست وقتی منشی مطب از من خواست تا بگویم چند ساله ام ، مکث بیش از اندازه ام ، مشکوکش کرد ... شاید مانده بودم درست میان مرز این دو عدد . جایی که نه هجده بود و نه نوزده . یک جای بینابین . یک بزرخ و شاید درست آغاز یک تکامل ... 

جهان ما ، جهان علت و معلول هاست . اگر همین حالا دلیل واقعه را درنیابیم ، دو ثانیه بعدش علت ، خودنمایی می کند . اگر دو ثانیه ی بعد نباشد ، به یقین دو دقیقه ی بعد هست . اگر دو دقیقه بعد نباشد حتما دو ساعت بعد هست ، نشد دو روز بعد ، نشد دو هفته بعد ، نشد دو ماه بعد ، نشد دو سال بعد و نشد آنقدر می گردد و می گردد تا یک جایی بگویی آهان ! این همان دلیلی بود که از برش این سال ها می دویدم ! 

اسم من ، اسم اول نه ، اسم دومی بود که خوانده شد و دقیقا این همان دو ساعتی بود که حکمت این برزخ آشفتگی هجده و نوزده را به جان کشیدم . دکتر حرف می زد و من تمام حرف هایی را که از پیش آماده کرده بودم و تمام سوال هایم را در مقابل چشم هایم می دیدم که می رفتند و گم می شدند میان انبوه اخساسی که معلوم نبود جنسش چیست ... گویی ناشناخته بود ... ! ترس بود ؟! خشم بود ؟! نگرانی بود ؟! اضطراب بود ؟! نمی دانم ... هرچه بود ، ویرانم می کرد هر ثانیه به قدر چند سال ... دست دکتر روی کاغذ رفت ... چرا رشته ام را در دبیرستان تجربی انتخاب کرده ام ؟! چرا تجربی خوانده ام ؟! چرا علاقه داشته ام و مضاف بر درسم دنبال کار های دیگری مثل کمک های اولیه و نسخه خوانی بودم ! چرا بلدم نسخه بخوانم ؟! چرا معنی آزمایش می فهمم ؟! این فکر ها ، حتی بیشتر از دیروز که چشم هایم را بسته بودم تا شاید از ترس درد کشیدن بلند ترین ریشه ی فک پایین در دندان پزشکی کم شود ، بیشتر جان مرا می خورد . چرا من درسم خوب بود و چرا هنوز تمام مبانی را خوب بخاطر داشتم ... چرا می دانستم این دندان بلند ترین ریشه را در فک پایین دارد و باید با این درد بزرگ سر می کردم ، درد دانستن ... ! 

اسم آزمایش ترسناک بود ، تعهدی که آزمایشگاه از من گرفت ترسناک تر ... ! تا به امروز زیاد آزمایش داده بودم ، آزمایشگاه های زیادی هم رفته بودم حتی وقتی حالم بد شد و مرا به بیمارستان بردند کسی از من اثر انگشت نخواست . رضایتنامه نخواست . رضابت والدین نخواست ... یک چیزی اینجا اشکال داشت ... یک جایی می لنگید . نگاه های دیگران فرق داشت ... 

لبخند می زدم ، بابا زنگ زد ... همه چیز را سعی کردم پشت لبخندم پنهان کنم ، می فهمیدم دلیل تردید را ... دلیل این مکث بین هجده و نوزده را ... اینجا درست جایی بود که باید زنانگی در من رسوخ می کرد ، شکل می گرفت ، رشد می کرد و ریشه می دواند ... با دخترانگی خاصی که عمش را پدر خوب می فهمبد خواستم برای اولین بار هنری را اجرا کنم که تا پیش از این هیچگاه تمرینش نکرده بودم ؛ پنهان کاری ... 

زن ها درست جایی که فکرش را نمی کنید ، حرف هایی را دارند که فکرش را نمی کنید . راز ها و درد هایی را که فکرش را نمی کنید با مهارت خاصی پشت یک لبخند شیرین زنانه پنهان می کنند و با القا ی این اطمینان خاطر به شما که همه چیز خوب است ، شروع می کنند به آرامی کار های نیمه تمام را در دلشان تمام کردن . درست مثل تمام کردن یک حجت یا شستن رخت ها ... !

مادر همیشه می گفت ، ازدواج چیزی فراتر از بلوغ جسمی است ، یک چیزی بیشتر ، یک بلوغی که هم اجتماعی بود و هم احساسی و هم اخلاقی و اقتصادی ... امروز مکث بین هجده سالگی و نوزده سالگی من ، شکاف عمیقی بود ، شکاف عمیقی که مکث چند دقیقه ای دو ساعت قبلش شاید فرصتی بود تا دانه اش ریشه بدواند به تمام این وجود و یک وجود سراسر بغض و درد . بغض و دردی که باید راز داری را به عمق همان شکاف آنقدر مشق کنند تا از بر شوند . گمان می کنم حالا ساجده ، دختر بالغی است که مثل تمام زن های روی زمین یک راز بزرگ در سینه دارد ، رازی حتی پنهان از خودش ... ! 

____

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

روضه ی غیر رسمی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/7/3 1:36 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

محرم امسال لااقل شروعش با هر سال دیگر فرق می کرد . امسال دهه اولش ، هیچ شبیه دهه های اول دیگری نبود که در تمام عمرم دیده ام ... حال و هوای امسال فرق داشت ، رنگ و بوی دیگری را انگار دمیده بودند به کل ثانیه هایش . امسال هیئت نرفتم ، نه اینکه فقط هیئت نرفته باشم ها ، نه .. ! امسال هیچ کجا نرفتم ... امسال حتی یک چای صلواتی هم نخوردم ... نه اینکه از قصد باشد ها نه ... امسال از صبح که چشم هایمان را باز می کردیم تا شب یا بعضا بامداد روز بعد که جنازه هایمان با چشم های یکی بسته و یکی باز برسد به خانه ، در یک محیط بسته ای بودیم به نام استدیو ... ! دائما در رفت و آمد و در تکاپو ، در خیابان یکی دمام به دست داشت و اینجا یکی دوربین به دست بود . توی کوچه یکی بلند گو ها را می کشید و در این محیط بسته یکی هدفون به گوش بود، یکی نور چهل چراغ به قامتش می تابید و اینجا یکی لب تابش ، صورتش را روشن کرده بود و دیگری را نور هشتصد روشن روبروی صندلی میهمان ... ! اینجا کلاکت می زندند و کمی آنطرف تر ، سنج ... ! هر کسی به کاری مشغول بود اما یک چیز در همه مان یکی بود . یک چیزی که نمی شود وصفش کرد یا در موردش نوشت ... یک چیز غریب ، یک چیز غریب که شاید تا پیش از این ها نمی دانستیم در وجودمان دارد سوسو میزند ! هر حسی ، هر رویدادی ، هر حرفی ، یک اتفاقی را می خواهد که آشکارا بروز کند و من هیچ وقت فراموش نمی کنم که اتفاقی که پرده از این راز برداشت ، تا شب چشم های مرا از پشت باریکه ای اشک به ویزور دوربینم دوخته بود . یک چیز نا آشنا ؛ یک چیزی که کسی نمیدانست چیست اما هرکس به زبان خودش ، زمزمه می کرد و این بارانی بود که به حرمت این زمزمه ها می بارید ... ! روز دوم مصاحبه هامان با مدافعان حرم بود ، با خانواده های شهدا ، با جانبازان ، با شهدای امنیتی که قبل از مرگشان اربا اربا شدند ،  با تنها غواص نجات یافته از صد و سی و پنج جوان دست بسته ی زنده به گور شده ، شاید قریب به چهل پنجاه نفر را گرفته بودیم ، همه شان عادی بودند ، لااقل برای من یکی همه شان عادی بودند اما انگار در من یک چیزی غیر عادی بود ، یک چیز درست نبود که با وقاحت تمام سرپا مانده بودم ، زانوان نمی لرزید و دست هایم شل نشده بود ، مادران شهدا عکس های شهدا را می دیدند و حالشان دگرگون می شد ، اما من راست راست می چرخیدم ... ! پدر شهید حدادیان از شهادت علی اکبرگونه ی پسرشان می گفتند و من حتی بغض هم نکرده بودم ، همسری از عاشقانه های دخترش با پدری که حتی جان بی جانش برنگشته بود می گفت و من خیره خیره نگاه می کردم . یک چیز درست نبود ، شاید من سنگ شده بودم ... شاید اصلا محرم امسال مرا پس زده بود ... تا اینکه مصاحبه با همسر این شهید تمام شد و بنا شد به فضای بک استیج برویم تا عکس های پایانی را طبق روالی که از هر مهمان می گیریم ، بگیریم ... اصرارشان بر اینکه فرزندانشان در کنارشان باشند هنگام عکس ، لااقل برای این دو روز مصاحبه طبیعی بود . همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا دختر ها آمدند ... شاید ، شاید تا کمر من بیشتر قد نداشتند اما وقتی گام هاشان به اتاق کشیده شد ، گویی کمی هوای برای نفس کشیدن کم بود ... ! گویی با هر قدم کوچک استوارشان ، پدر ساقدوشی چادرشان می کرد و قامتی با چادری خاکی ، در آن گوشه کنار ها وان یکاد می خواند ...  

از پشت ویزورم نگاهشان کردم ، کنترل اشک هایم با من نبود ، کنترل اشک های هیچ کس با خودش نبود و همه سعی می کردیم گل دختر های چادر به سر ، ما را نبینند ، من دوربینم را قاب صورتم کرده بودم ، دیگری برگه هایش ، یکی پشتش را کرده بود و ... مگر میشود از پشت این همه عدسی و آینه ، یک نگاه این چنین کند با من .. ؟! دوربین را به پایین کشیدم ، می خواستم مطمین شوم از اتفاقی که دارد درم می افتد ... دوربین را از مقابل چشم هایم کنار کشیدم ، عینکم را به کناری انداختم ، چشم هایم دوخته شده بودند به یک معصومیت ، یک دین ... یک چیزی که حس می کردم دور گردنم دارد خفه ام می کند ... یک چیزی که هنوز که هنوز است جرات نکرده ام عکس های آن روز را سلکت کنم ... ! فقط تا توانستم شات زدم ... درست به سان دختری که هی مشتش را پر می کند از شکلات و در دامنش می ریزد تا بیشتر و بیشتر طعم شیرینی را بچشد ، دست می انداختم تا بیشتر داشته باشم از این روضه ی مکشوف ، شات می زدم ... از این حال غریب ، شات می زدم ... بی آنکه بخواهم کادر بندی کنم ، شات می زدم ، بی فوکوس ، شات می زدم ، بی بازبینی وایت بالانس ، شات می زدم ، فقط شات می زدم و تنها آرزویم این بود که در میان این شات ها ، بمیرم ... 

از آن شب به بعد ، طعم چای استدیو برایم فرق می کرد ، درست همان چای روضه بود و بس ... ! 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

یک شنبه ی خون

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/7/1 12:4 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

مطب دکتر من درست با مطب متخصص زنانی یکجا بود که روز های فردش را در آنجا می گذراند ، اما دکتر من هر روز بود . قصه از آنجایی شروع شد که  تایم هر چهارشنبه هایم بهم خورد و حالا با بی نظمی تمام بعد از دوشنبه ی هفته ی قبل این هفته ، یک شنبه آن جا بودم . ساجده ، دختر کله شق و لجبازی که با زور خانواده اش به مطب آورده می شد ، نه آزمایش می داد ، نه دارو می خورد و نه حتی حرفی میزد ... اما به یکباره همه چیز تغییر کرد ، یک یک شنبه چیزی را در من شعله ور کرد که گوییا تمام این مدت به گرمای او دلم گرم بود .  تمام عشقم ، تمام شورم ، تمام انگیزه ام برای ساجده ای آرام و حرف گوش کن شدن ، این بود که هر هفته دو ساعت زودتر بیایم اینجا و بنشینم و به صدای زندگی گوش کنم ! صدای تپش های تند تند دخترکی معصوم یا شاید پسرکی بازیگوش ... ! تمام عشقم این بود ، گاها بی دلیل و بی هدف حتی بی آنکه وقت دکترم باشد ، ساعت ها در مطب می نشستم و فقط گوش می کردم ... فقط با ذوق مادرانی زندگی می کردم که تمام مادرانگیشان حالا چند ماهی بود که علاوه بر بدنشان ، جایی درست میان قلبشان را اشغال کرده بود . حالا ساجده حتی آزمایش هایش را زودتر می داد تا شاید یک هفته زودتر صدای زندگی یک شنبه را بشنود . همه چیز عالی بود حتی فکر می کردم روزی اگر وکیل شدم ، دفتر کارم با یک دکتر زنان یکجا باشد یا حتی اگر عمران خواندم و دفتر مهندسی زدم ، بگردم دنبال یک دکتر زنان و به رایگان بهترین اتاق دفترم را به او دهم و در ازایش فقط بشنوم ... بشنوم نوای گرم عشق را ... همه چیز عالی بود ، یک شنبه ها عالی ترین روز های هفته بودند ، روند درمان ساجده داشت بعد سه سال کله شقی و لجبازی بالاخره درست پیش می رفت تا اینکه ، تا اینکه این یک شنبه ، همه چیز را خراب کرد . 

مطب خیلی شلوغ نبود ، راستش را بخواهید اصلا شلوغ نبود . من بودم و زن و مردی که کاغذ های رنگارنگ و بسیار را به دست گرفته بودند . زن ، سرش را به شانه ی مردانگی های زندگی اش آرام داده بود . دلم دل دل می کرد به تپش های تند تندی که قرار بود بشنوم ... به تپش های تند تندی که بنا بود جانم آرام دهند تا هفته ی دیگر ، تپیدن هایی که سه ماه دیگر ، بیایند به توپ بازی ، به شیرین زبانی ، اصلا ساده اش کنم ؛ به دلبری ... ! هرچند تا الان هم زیاد دل برده بودند ... دلم بی قرار بود و انتظار چیزی را می کشید که یقین داشت دست نیافتنی است . دلم به خوش بینی گواهی می کرد اما جو سنگین مطب ، آب قندی که دائما به دستان منشی هم می خورد ، چیز دیگری می گفتند ... ! اولش که خانم رفت داخل ، آقا سرش را میان زانوانش گرفت ... آه کشید ... بعد صدای گریه آمد و بعد ... 

از حرف های منشی ها ، به نظر می آمد این بار چهارمی است که امروز این زن و مرد به اینجا می آیند ، می آیند تا باور کنند چیزی را که هرگز نمی توانند ... می آیند تا یقین کنند ، می آیند تا ببیند همین یک جمله است که جان مادری را نیمه جان کرده ؟! حرف از یک نوع سندرم بود ، حرف از یک بیماری خیلی نادر بود ، حرف از چند دکتری بود که حتی جواب زن را هم نداده بودند ، حرف از لب های خشک زن بود ، حرف از چشم های خیسش ... ! 

از عصر که رسیده ام ، دلم بی قرار است ، دلم داغدار است ... از عصر که رسیدم همه اش تسبیح به دستم ، همه اش نماز می خوانم ، همه اش می خواهم که لااقل این یکبار خدا مرا بشنود ... ! سه ماه دیگر مانده بود تا ببویدش ، ببوسدش ، جان دوباره دهد تمام آرزو هایی را که برای ماه دخترش داشت ...  اما حالا ، حالا حرف این است که روز به دانشگاه رفتنش را نخواهد دید ، روز عروس شدنش ، روز دویدنش ... تنها می تواند سه ماه دیگر ، چهره ای را ببیند برای وداعی به کوتاهی چند سال ...  اصلا ببینم ؛ این علم جز اینکه زمان مرگ آدم هایی را که هنوز پا به این دنیا نگذاشته اند ، تعیین کند ، کار دیگری هم بلد هست ؟! 

 

 

می شود لااقل ، ما دعا کنیم ؟! 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر