سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
مقصود از روزی گوارا، دانش است . [امام باقر علیه السلام درباره این کلام خدای متعال «و ما آنها را از چیزهای گوارا روزی دادیم»فرمود]

قشنگترین چشم های دنیا

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/10/21 2:50 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

حس ِ دیدن چشم های خوشبخت ترین دختر دنیا ، لذتی نبود که بخواهم به سادگی از کنارش ، بی تفاوت عبور کنم ... 

چشم های خوشبخت ترین دختر دنیا ، قشنگ ترین چشم های دنیایند ... 

چشم هایی که از برق دویده در نگاهشان می توان فهمید که به دنبال خوشبختی در این دنیا نباید گشت ! خوشبختی مفهوم فراتر از دنیایی است که برق چشمان خوشبخت ترین دخترش ، از او می بُرد ... ! 

قشنگ ترین چشم های دنیا می توانند روی صورت هر کسی جا خوش کنند و لذت دیدنشان بر صورت عزیزترین دوستانم ، لذت کمی نبود ... !

سه روز گذشته به عشق نگاه کردن چشم هایی گذشت که دریچه ی جان و دروازه ی وجودند ...

دوست داشتم ، زیباترین خاطره ای باشم که حتی پس از مرگم فکر کردنم لبخندی و فاتحه ای را آرام برایم بخرد ... 

دوست داشتم خوشبختی را ولو برای ثانیه ای آرام آرام بخزانم در خونی که می تپد به سراسر وجود عزیزانم .. چون دیگر سراسر عمر می شود عشق به همان یک لحظه ... 

فشنگ ترین هدیه ، قشنگ ترین چشمان دنیا بود ...

چشمانی که در آسمان و زمین بی مانند بود ، قشنگ ترین هدیه ، چشمان خوشبخت ترین دختر دنیا بود ...

بی شک هیچ چشمی زیباتر از چشم های دختری که جانش گواه امید اوست ، نیست ... چشمانی که از نگاهشان لاله می روید و به اشکشان کائنات باید پاسخگوی دادگاه عدل الهی باشند ...

چشمان مقدس تطهیر شده به اشکی که هیچ گاه ، هیچ گاه بی وضو نباید دست بر آنان کشید ... !

صورت گرم ریحانه اولین چهره ای بود که به زیباترین چشمان دنیا افتخار می داد ... درست وقتی درب خانه را باز کرد و مرا با کیکی که شمع هجده رویش بود دید ...

شمعی که در تمام عمر یکبار به دست باد سپرده می شود و بی مانند ترین تولد دنیاست ...

هجده سالگی بی همتاست ، خاص است ... متفاوت است ... 

دختر ها در تمام طول عمرشان یکبار هجده ساله می شوند و بعد تا آخر عمر در همان شور و شوق هجده سالگی می مانند ...

حتی اگر به نامردی سرکوب شوند و بیداد خفقان بر گلوی پر ز آواز جوانی شان ، مهر زند باز هم شب ها وقتی که همه خوابند یواشکی شروع می کنند به خواندن ...

قناری ها نوت از نوای دلنشین مادرانی بر می دارند که آرام دست بر شکم می کشند و برای نازدانه وجودی که درونشان می تپد ، زمزمه می کنند ؛ دو ، رِ ، می ، فا  ... 

و شکوفه ز لطافت این دو عدد کنار هم تقلید می کند ... 

یک ، هشت ...

هجده سن چادر های خاکی است ، سن عاشقانه بر سینه کوفتن هاست ... آرام بگویم ، هجده ، سن زهرایی هاست (‌ سلام الله علیها ) 

هجده سالگی خیلی بی مانند و مقدس است ...

خیلی ...

و به تبع هدیه اش هم باید بی مانند باشد ... 

یک شنبه ، روز چشم های خوشبخت ترین ریحانه ی دنیا در تمام تقویم ها بود ...

یک شنبه ریحانه از دنیا بریده بود ، یک شنبه ریحانه سکوت کرده بود ، سکوتی که در آن آوای مادرانگی بر تمام پروانه ها سر می داد و لالایی عشق بر جان شاپرک ها می خواند ...

این هفته ، هفته ی خوشبختی قشنگ ترین چشم های هجده ساله مادرانه های بی مانند بود ... 

چهارشنبه ، این چشم ها متعلق به حنانه بود

چشم هایی که خیره کیک روی تخت پر از لباس پرت شده و بهم ریخته را نگاه می کردند و درشان شور ، طبل می زد ... 

به چشم های حنانه خیره شده بودم ..

به چشم هایی که زیباتر از آن ها در دنیا نبود ...

به چشم هایی که جانی شاد را به نابی هجده سالگی گواه می داد ...

به چشم های حنانه خیره شده بودم ...

چشم های غمگینم به چشم های حنانه خیره شده بودند ... 

دیدن قشنگ ترین چشم های دنیا ، کار ساده ایست ... 

فقط کافی است حواست به دخترانه ای باشد ، درست وقتی که حواسش به خودش نیست !

و چشم های مادر وقتی که کیک تولدی را بعد سالها می بینند ، چقدر دیدنی است ! 

قطعا زیبا ترین چشمان دنیا چشمان یک دختر است 

دختری که لحظه ای از شور و تاب و تب دنیا ببرد ، لحظه ای به هیچ چیز فکر نکند ، جز خوشبختی ... 

چشم های غمگینم درست در تیر رس نگاه چشم های حنانه بود و چشم های ریحانه درست در مقابلشان ...

تمام این مدت ، تمام این هجده سال وقت فکر کردن به خودم را نداشتم ...

خودم باید حواسم به خودم می بود چیزی که این اواخر خسته ام کرده و ترجیح داده ام تا اگر حواسی بناست جمع من باشد لااقل حواس من نباشد !

خسته شده ام از تمام این سال ها مردانه جنگیدن ها ... 

برای یک لحظه ؛

دلم خواست .. 

چه می شد من هم خوشبخت ترین دختر دنیا بودم و برای ثانیه ای ، قشنگترین چشمان دنیا از آن من می شد ؟!

 

ــــ

+ امشب چقدر غمگینه ...

+ شمع هجدهم مثل سال های قبل باید توی تنهایی فوت بشه ... 

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

درد نامه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/10/21 2:17 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

می دانی چیست ؟! نوشتن همیشه مرهمی بر حرف های ناگفته ای بود که همیشه در سینه پنهانشان می کردم ...

یک وبلاگ قدیمی هم می شد سنگ صبور نوشته های چندین و چند ساله ... 

می دانی چیست ؟! همیشه از کنارم رد می شدند و متن ها و قلمم را تحسین می کردند ، گه گاه خون دل نوشته ها می شد برگزیده ی این مجله و آن مجله و گه گاه ...

اما هیچ وقت ، هیچ وقت و هیچ گاه کسی ندانست تا نشستن به انتظار خوابیدن همه ، برای باز کردن یک لب تاب قدیمی و خریدن یک خواب آرام به بهای اشک ریختن به پشت همین کلید هایی که تند تند رویشان می زنم چقدر درد دارد ...

هیچ کس نفهمید که من هیچ گاه تایپ سریع ده انگشتی را در هیچ کلاسی نیاموختم ... 

هیچ کس نفهمید که ناخودآگاه دانستن جای کلید ها ، حاصل شب بیداری هایی به درد است ... 

به دردی که هیچ کس نفهمید ...

هیچ کس نفهمید پف زیر چشم هایم ، صبح ها از بی خوابی دیشب نیست ...

هیچ کس درد ِ خواب های نداشته ی این سالهایم را نفهمید ...

هیچ کس ... 

می دانی چیست ؟!

یک وقت هایی اد لیستت هرچقدر بلند و کانتکت هایت هرچقدر بیشتر باشند ، تنها تری ...

هی متن هایت را فروارد می کنی و هی برایت استیکر آفرین و احسنت و واااو وِری گود می فرستند ، جماعتی که حوصله ی تایپ کردن نیز هم ندارند ...

این جماعت حوصله ی خودشان را هم ندارند .. ، چه انتظار می رود ... ؟!

انتظار داری درد و دل هایت را با یک وبلاگ سالخورده که هیچ گاه رهایت نکرد ، با دقت و کامل بخوانند ؟! 

انتظار داری درد تمام این واژه ها را آنطور که تو با خون دل آمیختی درک کنند ؟!

من بعید می دانم ... !

برای دل خودت می نویسی اما خودت هم می دانی 

گاه مخاطبی

هر چند غریبه

هرچند دور ... 

که بخواند

که بداند

می تواند

بکاهد

از تمام 

درد های

هر شب تو !

 

ــــ

+ و اینجاست که ایمان می آورم به این بیت :

اگر اهل دلی دیدی ، سلام من رسان بر وی             که کمتر یافتم هرجا فزونتر جست جو کردم 

 

+ دلم میخواد بدوم ... بدوم و دور بشم ، از خودم ... از آدمایی که دورمو گرفتن ... برم و یه جایی خودم رو جا بذارم ... جایی که هرگز کسی پیداش نکنه .... !

+ چقدر آرزو ها داشتیم :)

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

در آستانه ی فصلی سرد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/10/17 10:46 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

تمام روز های هفته ی گذشته به سوال کردن از مغازه ی کوچک گلفروشی سر کوچه گذشت ... 

هر روز صبح به شوق خبر آمدن نرگس ، چند دقیقه ای زودتر بیرون می رفتم و پیش از سوار شدن به سرویس ، سراغ دسته چشم های منتظر را می گرفتم ..

هر روز هفته ی پیش با جان و دل به انتظار نرگس گذشت ...

اگر هم صبحی بود که سوالی نمی پرسیدم و جای خالی نرگس های همان سطل زرد پلاستیکی گوشه ی ویترین شیشه ای مغازه گویای ادامه ی این انتظار بود ، لبخندی نثار شده و سلامی به گرمی ، می شد تحفه و آغاز آن روز پدر مهربان گل های پشت هم صف کشیده ...

حتی اگر شرم نبود ِنرگس ، گونه های صبای عاشق را تر می کرد و نم باران می زد ، با آنکه هیچ چیز نرگس نمی شد اما ، عطر رز ، لیلیم ، آلسترومریا یا هر زیبا گل دیگری را می دادم به دستش تا رایحه افشاند .. تا بگردد در شهر ، تا سر زند به هر کوی ...  رایحه ی انتظار نرگس ها ... 

نرگس ، هم خودش و هم انتظارش دوست داشتنی و قابل احترام بود ...

نرگس در آستانه ی فصلی سرد چشم می گشود ، در بیداد نا امیدی ِ خاکی که حسرت دانه ای را در دلش می پرورید و سرمای بی رحم زمستان ، دلش را سرد و سرد تر می کرد ...

نرگس ، درست کودکی بود که پس از مدت ها ، جوانه ی بودنش در وجود مادری که تمام این سال ها را به دعا سپری کرده بود ، به نذر ، به نیاز دمیده شده بود ...

نرگس پاسخ دست های بر دعا برکشیده ی درختهای زرد بود ... 

آغازی شیرین در پایانی سرد ... 

نرگس تجلی ِ امید بود ...

امید در اوج سرمای استخوان سوز روزگار .. 

نرگس تجلی دست های گرم خدا بود ، تلالو نور بود ... 

درست مثل من ...

دختری در آستانه ی فصلی سرد که درست یازدهم بهمن ماه در میانه ی بی رحم  زمستان  ، پس از سیزده سال انتظار مادری ، مادرانه ؛ نورش بر زندگی تابیده شده بود ...

دختری که تجلی مقاومت بود ، درست شبیه نرگس که در اوج مرگ ِزندگی ، در حضیض خورشیدی و در بیداری ابر های افسرده سر ز زیر خاک های سفت و پوشیده از یخ ، بیرون می زد ... 

نرگس ، تجلی امید بود ...

پیام آور روز های خوب ...

دختری که بروی دست نرگس ها از خاک های سفت و پوشیده از یخ ، آرام آرام سر برآورده بود ... 

دختری که درست بیداد خفقان تنگ و تاریک سکوت زمستان را شکسته بود ...

مو های مشکی اش ، رسولی بود که حتی ظاهرش مهر تاییدی بود بر ایستادگی تمام قدش مقابل سفیدی برف های ظالم که بلور های ریزش با تمام کوچکی ،  دست بودند و قفل شده ، ایستاده بودند به مقابل مایه ی حیاتی که حالا روزگار انتظار آزادی اش را می کشد ... 

لب های سرخش طنین تطهیر انقلاب سرخ به خون جوشیده ای درست از قلب های دست کوبیده بر زندان سینه و سفیدی صورتش آهنگ وجودی زلال را بر طبل سینه می کوفت ... 

گرمای نفس هایش لرزه بر اندام زندان بانان آب روان می انداخت ، از حرارت محبتش ، مایه ی حیات آزادی پیشه می کرد و بلور های ریز ز شرم طریق آب شدن پیش می گرفتند ... 

زمین ز شور و شوق ظهور او درست در میانه ی زمستان ، به دور خویش چرخ زنان آواز سرور سر می داد ... 

کائنات بر قدم هایش بوسه می زدند و نسیم ملازم و ماهتاب چراغدار او بود ... 

شبنم همیشه دهانش لق می زد ... هر صبح ، بی تابی شب را هنگام تحویل آسمان به روز و وداع با حوری پا بر زمین نهاده ، لو می داد ... 

خاک ز تواضع او ، خاک شده بود ...

مژه بر هم می زد و دنیایی به هم می خورد ... 

دخترک بزرگ شد ، بزرگ و بزرگ تر ...

بزرگ و رعنا ..

دخترک بزرگ شد .. 

دختری که این چنین هستی بر نفس هایش آئین جنون پیشه می کرد ، قد کشید ... 

حال مدت زیادی نمانده به همان ماه ، همان روز .. همان زمستان سرد و برفی ...

همان سال روز ... 

یازده بهمن ، از دور خود نمایی می کند

اما

 ؛

اما حالا چند روزی می شود که سطل زرد پلاستیکی پر از نرگس گلفروشی کوچک سر خیابان ، پشت همان ویترین شیشه ای خودنمایی می کند ، چند روزی می شود که زانوان دخترک سنگینی می کنند و به سختی به دنبال خویش می کشانتشان ... گویی دو وزنه بر جانش بسته اند تا چشمانش را به عمق یک خواب عمیق ببندد و آرام به بلندای یک پرواز خودش را از بلندای پنجره ی اتاقش رها کند ... چند روزی می شود که عطر نرگس کوچه را برداشته و دخترک ، بی لبخند ، بی سلام ؛ هر روز راس همان ساعتی که سرویس می آید ، بیرون می آید و نگاه بی تفاوتش گه گاه اتفاقی به نرگس ها بر می خورد ...

چند روزی می شود که دیگر آن طره به سیاهی قبل و آن لعل رنگین به سرخی پیش و آن سفیدی صورت به رخشانی قبل نیست ... 

حالا چند روزی می شود که نفس هایش گرم نیست ...

هوا خیلی سرد است

خیلی سرد ...

آرام بگویم ...

حالا چند روزی می شود که نفس هایش  سرد و دست هایش از هوا سرد تر شده اند ... 

دخترک مقاوم تنها ایستاده 

حالا چند روزی است

که قامت خمیده ، از روبروی غم پنجره ها ، می گذرد ... 

 

ـــ

#س_شیرین_فرد هفدهم دی ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش

+ نرگس ها ، دیر آمدند ... ! 

+ خدایا شکرت ... بابت همه چیز ... 

 

 




کلمات کلیدی :

کشور پیشرفته !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/9/29 9:55 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

از قدیم الایام هوش سرشار و توانایی والای ایرانیان در زمینه های گوناگون ، زبانزد مردم دیگر ملل و اقوام مختلف بوده است . بطوری که هم اکنون و در قرن بیست و یکم میلادی بیش از دویست دانشمند ایرانی جزو یک درصد برتر محققان و اندیشمندان جهان هستند و جالب توجه آنکه این دویست نفر محدود به یک زمینه ی خاص نیستند و در انواع تخصص ها و رشته هایی چون معماری و تکتونیک ، پزشکی و سلامت ، ادبیات و هنر ، نجوم و زمین شناسی ، سیاست و اقتصاد  و ... و در گوشه گوشه ی هر علم و در هر بازه ی زمانی ، نام یک ایرانی خود نمایی می کند . از آن زمانی که محققان کشور های اروپایی محکوم به سوختن در آتش بودند تا آن زمان که در غرب ، کروی دانستن زمین کفر بود ، مردم شرق که عمدتا از کشوری به پهنه ی بیش از نیمی از آسیا که ایران نام گرفته بود ، به تحقیق و تفصح و فتح قله های بلند و بلند تر علم و موفقیت می پرداختند . علم بیش از آنکه مرهون و مدیون دانشمندان اغراق شده ی غرب باشد ، وام دار دانشمندان گمنام این سرزمین است کما اینکه سینمای غرب بیشتر به تخیلات خود در خصوص دست یافتن به علوم ناشناخته و اختراعات بزرگ و دستکاری ژنوم انسان می پردازد ، سینمای ایران اغلب فیلمنامه های خود را از زندگی بزرگان این مرز و بوم و اختراعات و اکتشافات ایشان به امانت گرفته و بسیاری از تصورات ملل دیگر برای ما بخشی از تاریخی غنی محشوب می شود حال آنکه در سال های اخیر این پیشرفت و علم اندوزی درست در بحبوحه ی بحران تحریم های شکننده ارزشمند تر می شود . درست زمانی که کشور های دیگر به ما پشت می کنند و ایران در عین این دور نشستن ها و تهدید های پوچ ابر قدرت های دنیا به علم ساخت پهباد و صنایع دفاعی و شکافت هسته ی اتم و حیوانات شبیه سازی شده و مهندسی ژنتیک و ... دست پیدا می کند . 

اما سوالی که به وجود می آید و بسیار ذهن را مشغول خود می کند این است ؛ تحقیقات موسسات معتبر و آزمایش های بسیار ثابت کرده اند که موفقیت ، بیش از آنکه مدیون هوش آدمی باشد ، مدیون به کار گیری آن و پشت کار در استفاده ی ابعاد مختلف هوش عملی و هوش هیجانی و پرورش دادن آنها در حین این استفاده می باشد . با وجود آنکه ایرانیان از باهوش ترین اقوام جهان می باشند لکن خود هوش مولفه ی بالقوه ایست که نیازمند محیطی برای بالفعل شدن و پرورش یافتن می باشد درست همانند دانه ی سیبی که برای رشد و نمو و ثمر بخشی نیازمند شرایط و رسیدگی است . بر همگان واضح و مبرهن است که شرایط تحصیلی در ایران حتی هم اکنون که نظام آموزشی تجدید شده ، مطابق با استاندارد های سده ی سوم میلادی کشور های غربی است و تجهیزات و آزمایشگاه ها و ابزار های مجامع تحقیقاتی یا مربوط به دوران پیش از انقلاب بوده و یا مربوط به مهندسی معکوس همان ابزار آلات پیش از انقلاب است فلذا ایران از نظر تجهیزات پیشرفته ، در محور خودساخته عمل کرده و از بسیاری از مواردی که بصورت رایج و حتی در کالج های کشور های پیشرفته یافت می شود ، در بزرگترین دپارتمان های پژوهشی خود بی بهره است . وروود به دانشگاه هم که داستان خود را داشته و هر کس بخواهد و اراده کند می تواند در رشته های یک جهانی ، بدون کنکور و شرط معدل شرکت کند و فرهنگ اشتباه جامعه دانش آموزان و دانشجویان را به سمت علومی نظیر پزشکی ، دندان پزشکی و داروسازی به صرف موقیعت اجتماعی و درآمد نسبتا مناسب و تضمین داشتن یک شغل پس از پایان دوران تحصیل ، سوق داده حال آنکه جامعه در این اندازه بیمار را در خودش نمی بیند که پزشک ببیند و عملا جامعه ای با این حجم بیماری از چرخه ی هستی ساقط شده ! به عنوان مثال رشته ی مدیریت ؛ مدیریت در کشور های مختلف جهان اعم از کشور درجه سه ی اروپایی تا کشور های آمریکایی نیازمند گذراندن دوره های کوتاه مدت و بلند مدت بسیار و کسب تاییدیه جهت توان مدیریتی فرد و بسیار پروسه های پیچیده ی دیگر می باشد کما اینکه در ایران می توان حتی غیر حضوری و بدون آزمون وروودی نیز مدیریت هر چیزی را که دلتان بخواهد ، تا دکتری حتی ! بخوانید ... ! یا رشته های بروز دنیا و در حال پیشرفت و توسعه که جا برای کار و تحقیق بسیار دارند و خواهان بسیار ، اینجا حتی اگر روزانه ی سراسری مجاز به انتخاب رشته نشوید می توانید از بقالی سرکوچه نیز ، مدرک علوم بازیافتی ، سلولی مولکولی ، مهندسی های مختلف و ... را دریافت کرده و در انتها هم همه به عنوان فرد بیچاره ی نگون بختی که بهداشت محیط خوانده یا طفلکی که پزشکی قبول نشد و بازیافت خواند ، یاد شوید . 

اما مسئله ی اصلی اینجاست ! پس چه می شود که کشوری با این سطح از استاندارد های آموزشی و تجهیزات و دسترسی به منابع مختلف علمی ،  کشوری با انواع و اقسام مشکلات اقتصادی و بحران های سیاسی ، این چنین در جوامع علمی جهانی می درخشد و مدال های رنگارنگ موفقیت را بر گردن می آویزد ؟! درست وقتی که بسیاری از دانشمندان این کشور بخاطر عدم حمایت دولت و در حالیکه از گرسنگی داشتند تلف می شدند به سایر کشور های اروپایی و امریکایی روی می آورند ؟! 

جواب واضح است !

تمام این مردمانی که ایران را ترک نموده اند از ابتدا زاده ی لندن و آلمان و واشنگتن نبوده اند ! غالب این افراد ، حداقل ده سال از عمر خود را در ایرانی با این شرایط سپری کرده اند و خب ؛ تمام عمر فرد که در مراکز آموزشی نمی گذرد ! درست است که ما کودکی را از کودکانمان می گیریم و به جایش یک اضطراب عظیم بی خودی سال کنکور تقدیمشان می کنیم و رویشان به عنوان یک ماشین کتاب خوانی حساب می کنیم و حرفهایمان در کتب مختلف تناقض های بسیار دارد لکن برای مدت هرچند کوتاه این بچه ها ، در جامعه هستند فلذا تمام روزشان در مدرسه و آموزشگاه و کتابخانه و ... نمی گذرد پس زمانیکه که ما پاسخ را در مراکز علمی نیافتیم ، بهتر از کمی دقیق تر در جامعه ی پیش رو جست و جو کنیم .

زمانی که شرایط پرورش و رشد هوشی که در دانه ای نهفته است در محافل علمی نباشد ، حتما شرایط محیطی به گونه ای تعبیه شده است که حاصل چنین خروجی عظیم و بازده بالایی باشد . اصلا شما یک آلمانی الاصل را که هفت پشتش زاده و بزرگ شده ی آلمان باشد یک ماه بیاورید در این دیار ؛ مطمئن باشید در جایی که سی و دو استان و صد ها شهرستان و بخش و ده است و هر کدام به تنهایی یک میدان ولیعصر ( عج ) دارند ، هوش جغرافیایی این فرد سر به فلک می کشد که تازه یک میدان مربوط به استان های کوچک و بعضا در استان های بزرگ تا پنج میدان ولیعصر ( عج ) نیز روئت شده ! وقتی اینجا در همین تهران خودمان در گوگل مپ که یک منبع معتبر ماهواره ای جغرافیایی است وارد می کنید کوچه ی شهریار و او می زند روی دوشتان که داداش ! کدام شهریار ؟! از یک انسان انتظاری بیشتر از این می رود که وقتی هر روز با سی و دو شهریار آن هم در فاصله ی محل کار تا خانه مواجه می شود ، هوش جغرافیایی اش لبریز کند ؟! صد البته که زحمات شهرداری و دولت شریف را در آنکه شب ها یواشکی بیایند و یکجا را بکنند و از وسط اتوبان مسیر را نصف کنند و به یکباره وقتی آمده ای در اتوبان نیایش سر از اهواز در آوری و خودت باید آنقدر بگردی تا معمای یافتن مسیر برگشت به خانه را پیدا کنی ، نباید نادیده گرفت که عاملی بس بزرگ و موثر است در شکوفایی این بعد هوش !

یا وقتی یک خودکار آبی از یک مارک در یک مغازه هزار و صد تومن و در مغازه ی دو کوچه بالاتر سه هزار و صد تومان است ،  انتظار می رود که هوش اقتصادی سر بسته و مهر و موم شده باقی بماند ؟! یا اصلا چرا قیمت اجناس مختلف ؟! وقتی ماهی دو میلیون تومان ناقابل حقوق یک کارمند ساده ی جزء است که تازه به سه شیفت کار آن هم در سمت های مختلف اعم از راننده تاکسی و کارمند دولت و دست فروش تهیه شده و  از این دو میلیون تومان ، یک میلیون صدش را برای کرایه ی خانه ی نه چندان بزرگ وسط شهرش می دهد ، بنزین لیتری هزار و پونصد تومان باید بزند و باقیش را خرج سه  فرزند قد و نیم قد و همسرش بکند و معادله ی سیصد و چهل و یک مجهولی دخل و خرج را هرماه حل کند ، حل مسائل حل ناشدنی تاریخ ریاضی که سهل است ! هوش ریاضی که هیچ ، هوش اقتصادی هم که هیچ ؛ از این فرد باید مغزی به پیچیدگی مغز انیشتین انتظار داشت که فقط دارد معادلات زندگی را حل می کند ... !

این را هم که نگویم که منتظر می مانند بعد شش ماه ساعت بیولوژیک بدن شما عادت کند که الان ساعت نه شب است و بعد به یکباره یک فروردین متوجه می شوید ساعت الان هشت شب است :| شاید هم ده ! خلاصه سه ماه به ساعت قدیم یا جدید می گذرد و عادت که کردید دوباره داستان از ابتدا آغاز می شود ! 

در بعد مکانیکی و هوش عملی و کاربرد آن در موقیعت مناسب و مدیریت بحران نیز میتوان همانقدر اشاره کرد که شب می خوابید و صبح به هنگام بیداری متوجه یک تپه در وسط اتوبان می شوید که گویا دست انداز باید خطابش کرد و طبق هیچ اصولی اعم از ساختمانی ، مکانیکی و ... و طبق هیچ ساختاری اعم از سیستم فنر بندی و تعلیق خودرو و یا حتی ساختمان این ستون فقرات بیچاره که با وجود در اتومبیل بودن به شدت و با تمام وجود این برآمدگی را لمس می کند ، ساخته نشده و صرفا اثری هنری از دستان چند کارگر زحمت کش شهرداری که در این زمینه مطالعه ای نداشتند و تنها یک گونی سیمان به ایشان داده شده و با عنوان ببینم با این گونی چه می کنید ، ساخته شده است ! 

 

اما به گمانم صحیح ترش این بود که ایران خود به تنهایی یک دسته ی دولوپد کانتری ها را به نام خود کند که بعید می دانم در هیچ جایی از گوشه گوشه ی این سیاره و سیارات دیگر چنین خلاقیتی در بکار گیری و پرورش هوش مردمان اصلا خلق شده باشد ! چه برسد به بکار گیری اش آن هم در مقیاس یک کشور ... ! خلاصه اش کنم ، درست است بعد آموزشی ضعیفی در ایران حاکم است ، لکن مسئولین با درایت و تدبیر خود  ( ! ) شرایط محیطی را به گونه ای ایجاد کرده اند که انوع و اقسام هوش پرورش یافته و حتی انواع جدیدی از هوش که مورد کشف و بررسی و مطالعه  ی اندیشمندان است ، از کنار انواع دیگر جوانه زده و رشد کنند ! و عمده دلیل خروج مغز های متفکر را می توان ترس آنان از رشد بیشتر این هوش و یا اکتفا به همین میزان پرورش یافته بیان کرد حال آنکه سراغ هوش واقعی را باید از کسانی گرفتند که در این خاک سر برآورده و سر به همین خاک می گذارند ! 

 

 

ـــــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

فشار قلب ؟! فشار قبر ... ؟!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/9/19 8:58 عصر

هوالرحمن

 

 

فشار قبر ؟!

یا فشار قلب ... ؟!

کدام ترسناک تر است ؟! 

کدام سهمگین تر و هولناک تر است ... ؟!

آرام بگویم ...

کدام درد ناک تر است ... 

گویی فشار قلب همان فشار قبری است که تجسم زمینی یافته ...

همان ترس توام با اضطراب ...

همان غم توام با مرگ ... 

گوییا همان فشاری که نبی و راهبر یک دین و راه و رسم بخاطرش خدا را فریاد می زند که " اعوذ بک ...  " ... همین است ...

همان فشاری که تجلی تمام بندگی را به ترس می دارد ...

کوه مهربانی را ...

کوه صبر را ...

آرام می گوید ، خدایا تاب ندارم ...

خدایا گر تو نباشی دل من تاب ندارد ، دل من طاقت ندارد .. دل من ... 

گوییا همان فشاری که نماز وحشت دارد همین است ...

گویا این لحدی که شبی از شدت فشار ، سر به آن می زنیم ، همین قفسه ی سینه ای است که هر دقیقه قلبی نود بار خودش را به آن می کوبد .. به طول یک عمر و درازای یک زندگی ... 

فشار قبر یک شب است لکن فشار قلب ، یک شب ، یک شب ... 

یک شب یک شب است که جای التماست بر زمین خون می شود ... 

یک شب یک شب است که قلب در فشار است

یک شب یک شب است که ..

یک شب یک شب هایی به وسعت یک عمر ...

عمری که تمامی ندارد

عمری که  .... 

یک شب یک شب است طلب مرگ هایت ...

طلب رهایی از درد هایت

لکن 

یک شب است ، تنها ...

که پیروز می شود ...

و گوییا پیروز همیشگی این جدال درونی من ، فشار قبر است ...

ــــ

+ بهم حق انتخاب بدین ، میگم فشار قبر رو میخوام تا این درد همیشگی لعنتی .. !

+ خداوند انسان رو موجودی مختار آفریده ... ؟! مگه این نیست ؟! پس دو حالت بیشتر نداره ! یا می تونم انتخاب کنم فشار قبر رو یا غرق در جبری اجباری و در توهم اختیارم !!!

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

عاشقی سخت است :| در عین اینکه خر نیز هست!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/8/27 5:29 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

از آنجایی که گویند انسان ، مرد سختی هاست که " ولقد خلقنا الانسان فی کبد " که اگر کبدی هم هست " لا یکلف الله نفسا الا وسعها "یی کنارش آمده و مطمئنا تو می توانی از پسش بر آیی ؛ دوستان ما بر آن شدند که خود را در سخت ترین شرایط آزموده و ثابت کنند که مرد همین روز های سختند و با تمام دخترانگی هاشان نه تنها خم به ابرو نمی آورند که سخت می جنگند و می جنگند و می جنگند و دیگران را هم چه داوطلبانه و چه به زور می جنگانند :| ...

از آنجایی که همنشین خوب نیز ، به از هم نشین بد است و یار خوب عطرش را در جان و نهاد آدمی جاودان می کند ، از این سخت جانی دوستان هم چیزی به ما رسیده و شاید از سخت جانی ما نیز هم ... 

فلذا شنیده بودیم زندگی این روز ها سخت است لکن اصلا گمان نمی کردم برهه ی خطیر عاشقی در زندگی نیز هم ، دستخوش این سختی ها شده باشد خلاصه ی کلام اینکه با وجود پیشرفت عظیم تکنولوژی و انقلاب عصر ارتباطات ، عاشقی معقوله ای شده است بسی سخت که یک جنگنده ! سنگی را ته چاهی می اندازد که ما بیست نفر نتوانستیم دست به دست هم دهیم به مهر تا درش بیاوریم !

فلذا از همین تریبون خواهشمندیم در عشق در نگاه اول حواستان را بسیار جمع کنید و همان گوشه موشه های نگاه اول و یک نظر حلالتان ، به محل زندگی طرف نیز هم بنگرید تا حرام نشده و ما را نیز هم از تهران آواره ی کوچه پس کوچه های چهارصد کیلومتر آن طرف تر در لب مرز های اردبیل و کشور دوست و دشمن همسایه ننمایید :|

نگاه اول خود ، متشکل از نگاه اول فرد و نگاه اول دوستان فرد که باید عشق و عاشقی های فرد را جمع کنند و بار دلتنگی ها را به دوش بکشند و صدای طرف را برایش ضبط کنند و شب تا صبح بی خوابی بکشند و در کلاس از شدت خواب تشنج کرده بمیرند نیز هست :| فلذا تا می توانید سعی کنید این مسئله را در نظر داشته باشید که بیشتر از شما دوستتان باید عاشق طرف شود و پیگیر او باشد ، به عنوان مزاحم تلفنی معرفی شود و به کلانتری فرستاده شود تا شما در نگاه های بعدی هنگام گرو گذاشتن سند بتوانید عشقتان را ببینید ! :|

اصلا چه معنی دارد که آنقدر مست و شیفته و شیدا شوید که فراموش کنید بگویید مدرسه ای طرف دارد دخترانه است و شما به بهانه ی ثبت نام پسرتان زنگ بزنید تا صدای یار را ضبط کنید برای عاشق شیفته و شیدا و بعد چنانی آبرویتان برود که عاشق شیفته و شیدا را با تلفن یکی کنید !

القصه ... !

الان هم تا این آقا فرصت دارد برویم تا حکم ماموریت همسرمان نیامده شرایط ثبت نام دخترمان در وسط سال را بپرسیم :|

باشد که رستگار شویم :|

ـــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

ضعیفترین قشر جامعه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/8/1 10:20 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

و جامعه شناسان و متخصصان علوم اجتماعی بسیاری بر آن شدند تا جامعه را به اقشار مختلف تقسیم بندی کرده و از دیدگاه ها و معیار های مختلف آن ها را  سنجیده ، از ضعیف تا قوی ، پشت هم ردیف کنند . 

لکن این مقاله ها و نوشته هایی که ما امروز در روزنامه ها و نشریات معتبر علمی و ... می بینیم چندان هم قابل استناد نبوده و حتی به واقعیت اندکی نزدیک نیستند ...

واقعیتی که همه مان می دانیم و به آن ایمان داریم ... انسان در طول بازه های مختلف زمانی در گروه ها و طیف های مختلفی از جامعه قرار می گیرند و این طبقه بندی دائما در حال تغییر است لکن مشکل اینجاست که اغلب انسان ها برهه ی زمانی که در آن هستند را بدترین بازه می دانند و اصلا نگاهی به گذشته هم حتی ندارند ، حال که پیش کش !

حداقل نود درصد انسان هایی که ما اطرافمان در پیاده رو ، پشت چراغ قرمز ، داخل مغازه یا صف طویل نانوایی می بینیم ، زمانی در این گروه جای گرفته اند و زمانی را در آن سپری کرده و خارج شدند ... 

اما حیف که نسیان از ویژگی های بارز ذات آدمی است که گاه انصاف او ، ناخودآگاه تحت تاثیر این نسیان ترک برمی دارد !

 

آسیب پذیر ترین قشر جامعه کودکان نیستند ؛ ضعیف ترین قشر جامعه سالمندان نیستند و حتی مظلوم ترین قشر جامعه نیز ، زنان نیستند ! 

به جرات می توان گفت نه کودکان ، نه زنان ، نه سالمندان ، نه دختران زیر هجده سال ، نه دانشجویان ، نه وابستگان به انواع مخدر های صنعتی و غیر صنعتی ، نه مورد خشونت خانگی قرارگرفتگان ، نه مطلقه ها ، نه زنان سرپرست خانوار ، نه بیماران لاعلاج و صعب العلاج و نه حتی زنان باردار و هیچ یک گروه های دیگر جامعه نه آسیب پذیر ترینند ، نه مظلوم ترین ، نه شکننده ترین ، نه نیازمند بیشترین حمایت و نه هیچ و هیچ و هیچ ... 

در واقع قشری که مد نظر ماست را خودمان مجبور کرده ایم تا زیر بار این خشونت نه چندان خانگی که عمومی سرش را به زور بالا بگیرد و تن در دهد به ظلمی که مجبورش می کنند خودش بر لحظات تکرار ناشدنی هجده سالگی خودش روا دارد و دردی که ما بیشتر تشدیدش می کنیم تا درمان ... ! در واقع این قشر را خودمان معتاد کرده ایم به گاج و قلم چی ِ صنعتی و جزوه و برگه و نکته های سنتی ... این قشر را خودمان دچار درد اضطراب لاعلاج و کابوس ها و ده دقیقه راحت نخوابیدن های صعب العلاج کرده ایم ... در واقع دست این گروه خودمان باری را داده ایم که هر جا می رود باید با خودش بکشد و جای توپ و چیز هایی که باید در اوج جوانی اش دست بگیرد ، به دستش داده ایم تا نتواند لمسشان کند و روز های هجده سالگی اش را به ساختن خاطرات شیرین نوجوانی و جوانی بگذاراند ... خودمان پیرشان کردیم ، فراریشان کردیم ، زردشان کردیم ، خودمان جامعه را رو به سوی پیری سوق دادیم و تهش یک استفهام انکاری مسخره مطرح کردیم ! چرا ؟! 

 

به جرات می توان گفت تمام " کنکوری ها و سال چهارمی ها " نه تنها ضعیف ترین و آسیب پذیر ترین قشر جامعه بلکه در یک کلام " بدبخت ترین و بیچاره ترین " قشر جامعه نیز هستند !

اندر حکایت یک سال چهارمی همین بس که جای منگنه کردن راه حل به تست شماره ی ششصد و بیست و چهار ، وقتی به خودش می آید که جلوییش با بغل دستیش برگشته اند و هاج و واج برگه ی راه حل ِ منگنه شده به انگشت اشاره ی غرق خونش را نگاه می کنند ... 

در روزگاران سیاهشان همین بس که هر روز مجبورند ده هزار صفحه جزوه و کتاب و تست و کوفت و درد و زهر مار را روی کولشان بگذارند و در لیگ دسته یک بچه های " سنگین وزن ِ چهارمی " شرکت کنند و تهش هم واحد باربری و ترابری و تدارکات یک دانشگاه سراسری قبول شوند تا ادامه ی این مسیر پر افتخار را در دانشگاه طی بکشند ! و به مدرک صد آفرین بر دوازده سال همدردی با یک حیوان شریف که نان بازویش را می خورد و کمک حال دست های بی رمق ِ بار های سنگین است ، نائل آیند ... ! :|

 

صبح به صبح ساعت شش و پنج دقیقه که می آیند تا سوار سرویس بشوند ، برای اینکه هر چهارتایشان  و کوله بار علمشان جا بشود مجبورند علم ها را در صندوق عقب تنها بگذارند و در وصف چوب خدا بر این تنها گذاشتن علم همین بس که دو هفته سرمان کبود و متورم بود بخاطر شدت ضربه ی وارده به سر و صورت ، هنگام اصابت ناگهانی در صندوق عقب با سر و صورت شریفمان ! 

 

وقتی اوج تفریح این گروه رنجور و ضعیف می شود یک بستنی دور هم خوردن آن هم در راه مدرسه تا خانه و با سرویس و با لباس های مدرسه و بار های به مقصد نرسیده که تهش هم مجبور می شوند تا سر چهار راه بدوند به دنبال قالپاق در رفته ی ماشین ، انتظار دارید سرنگون ترین بخش جامعه کدام بخش باشد ؟!

یا هنگامی که آن هم در هفته ی اول آبان به شدتی لکنت می گیرند که تا دهان در کلاس باز می کنند باقی بچه ها در آمین آنکه " لال و سکته ای از دنیا نروند " امن یجیب می خوانند ، واقعا انتظار دارید که اصلا این برهه زمانی را بشود با هر برهه ی دیگری مقایسه کرد ؟!

در واقع بحران ها برهه ای در زندگی هستند لکن برای ما چهارمی ها ، زندگی برهه ای در یک بحران عظیم است این زندگی !

مایی که آنقدر ذهنمان هنگ می کند که همین یک شنبه سر کلاس دبیر زنمان ، سه ساعت و چهل و پنج دقیقه ی بی وقفه با چادر نشستیم و عجب از باقی دوستان که یک کدام یک کلام حرف نزد که مرد کو که تو چادر به سر کرده ای ؟! و ما خودمان نیز حواسمان نبود و بس :| 

و در عوض صبح چهارشنبه آمدیم و خیلی شیک چادر و مقنعه را در آورده و مو هایمان را در دو طرف سر بافته چنان با آرامش نشسته بودیم که اگر گوشزد نمی کردند آقای فلانی آمد ، همانطور مانده بودیم و اصلا حواسمان نبود بابا ! " آقآ " ی فلانی :| !

در شدت ظلم وارده همین بس که همین پنج شنبه سه و نیم که رسیدیم منزل ، یک نفس خوابیدیم و یازده صبح جمعه از خواب زمستانیمان برخواستیم و یک نفر در تمام طول این مدت نیامد ببیند آیا این بچه سکته کرده ، مرده است ، آب و دانه نمی خواهد ؟! نفس می کشد ؟! زنده است اصلا ؟! زنده هم نبود به جهنم ، لااقل خانه بوی جنازه اش را نگیرد ! :| 

و در شرح فاجعه ی خشونت خانگی مان علاوه بر خشونت وارده در طول روز در کلاس ها و مدرسه ، همین بس که هر کسی برای خودش سیصد و پنجاه تا تست می دهد و اصلا فکر نمی کند دست آدم ، ذهن آدم یک ظرفیتی دارند و قاعدتا ما در روز یک درس نداریم و مسلما ماشین درس خوانی نیستیم و باید به کار هایی هم ولو به سادگی شانه کردن موهایمان ، وقت کنیم برسیم ...

عمق این فاجعه زمانی نمایان می شود که بخت برگشته ی کنکوری ِ سال چهارمی برای آنکه به همه ی تست هایش برسد مجبور است از روی پاسخ نامه بزند و استاد با آنکه می داند چنین اتفاقی خواهد افتاد باز هم ادامه می دهد ... 

اگر هدف سنجیدن ظرفیت ذهن ما در بخاطر سپردن شمارگان پاسخ تست ها از پشت کتاب و منتقل کردنشان به جلوی تست هاست ، در شرح توانایی ام همین بگویم که الحق و الانصاف حق استاد را به خوبی ادا کرده و با تمارین پی در پی و روزانه و مستمر به رکورد حفظ هفده شماره ی همزمان رسیده ام ... ! ان شاءالله موفقیت های بیشتر در طی روز های آتی که لیس الانسان الا ما سعی ! بسی سعی کردیم در این چند ده روز گذشته که این رکورد را توانستیم به ثبت برسانیم و پذیرای تبریک های گرم شما نیز هستیم ... :|

 

خلاصه اش کنم

خدایی که آیه نازل کرد که انسان را قطعا " فی کبد " آفریدیم 

قطعا در شرح کنکوری ها بوده و بس ... ! 

 

ــــــ

+ #س_شیرین_فرد

+ داغ کنکور نبینی جوون :| 

+ چه تئوری مزخرفیه این آزمون چهارساعته که همه ادای دلسوزا رو در میارن و می خوان آیندت رو تضمین کنن ! به خدا قسم که جبران ناپذیری آسیب های این فشار سنگین وارده همونقدر آینده رو خراب می کنه که شما دارید سعی می کنید بسازیدش ... ! بلکم بیشتر ! 




کلمات کلیدی :

نامردی .. چه راحت !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/29 10:32 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

 

پنج شنبه ساعت هفت ... 

دقیق بخاطر دارم ...

مراسم عقدش بود ...

شب قبل از خرید عقد ، شب قبل از مراسم ... چقدر سنگ صبور تمام حرف ها و دلهره هایی شده بودم که یک دختر به سن و سال من رو وادار کرده بود تا درس رو رها کرده و حتی ترم تابستون پیش دانشگاهی رو نخوانده ، خونه نشین بشه ... دختری با هوشی خوب و درصد هایی در حد متوسط رو به بالا ... 

صبح مراسم بود ...

تلفنم زنگ خورد ...

برش داشتم ...

صدای پر از بغض و خسته و مجروحی که به زور در میومد

صدایی که باهاش یه نگرانی و غم عمیق بود

که نکنه طوریش بشه ...

گفت ؛ مراسم بهم خورده ...

چه شب هایی که تا صبح پا به پاش بیدار موندم تا حالش بهتر بشه و دست بکشه از این انتظار برای پسری که رهاش کرده بود و رفته بود ...

چه شب هایی که به صبح نرسید و چه صبح هایی که به شب نرسید ... 

تا همین چند دقیقه پیش که عکسش رو تو لباس عقد و حلقه به دست ببینم ؛ 

چقدر برای روح زخمی یه دختر هفده ساله ، غصه خوردم ...

چقدر برای وجود نازک شکسته اش ، گریه کردم ...

چقدر برای شب های تنهاییش بغض کردم ...

چقدر برای انتظار بی وقفه اش ، حرص خوردم ... 

و چقدر آرزو کردم که کاش هرگز در ونک ، کوچه ای نبود که همسایش  پسری داشته باشه .... 

کاش ... 

چقدر آرزو کردم کاش خونه ی اون ها ونک نبود ، کاش اصلا ... 

چقدر خودم رو خوردم

چقدر تو عمق آسیب هایی که دیده بودم ، عمیق تر شدم ...

چقدر خونی و کبود شدم 

چقدر خاکی شدم

چقدر مادرانه هواشو داشتم

خواهرانه کنارش بودم

و او چقدر بی رحم

که من رو با تمام این نگرانی هاو غم ها ، تنها رها کرده بود ...

و حالا در پاسخم میگه : یک ماهه ! 

چه راحت ... 

چقدر آدم ها بی رحم شدند

یا من چقدر ساده شدم ....

چقدر شب هام گذشتن 

به پای تمام حرفهایی که دلداریش می دادم

چقدر بال بال زدم تا برگرده

..

نه ؛

نمی خواستم مراسمشو ...

بگم دلم نمی خواست دروغه ، آدم دوست داره تو عقد یکی از بهترین دوستاش باشه اما ...

اما اگر نمی خواست به پای عشقی که خواهرانه پاش ریخته بودم می گفتم باشه ...

با جان و دل ... 

اما همین جمله بس بود 

تا دلم رو آرووم کنه ...

عقد کردم ... !

چقدر نامرد شدیم

جدیدا .. !

که من تمام این مدت ؛

از مرداد تا به حال

هر شب تو سجده ی نماز هام

به پاش سوختم و او در کمال نامردی 

نکرد تا حتی به پاسخ تمام حرف هایی که براش تایپ می کردم حقیقت رو بگه ... 

چقدر راحت همدیگه رو به بازی میگیریم ... 

ـــــ

+ لبخندش تو عکس ، شیرینه ... خوشبخت بشی ... 

+ دلم ازش گرفت :) خط خورد از دلم ... !

 




کلمات کلیدی :

خادمی کاروان عشق

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/27 11:41 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

ذوالجناح اشک می ریزد ...

ذوالجناح اشک می ریزد و به روی صحنه می دود  ... 

زیر حریر سبز ، گونه ی زینب کبری (‌سلام الله علیها ) ترگونه کرده ... 

" ما رایت الا جمیلا " یش محکم لکن لرزیده صدایی ز حجم بغض متراکم گوشه اش ، به گوش می رسد ...

چشم های خیمه خیس است و یزید ...

یزید آرام آرام اشک هایش را ز گوشه ی چشم پاک می کند ...

ردای قرمزش را بر تن کرده و می آید و درست می نشیند روی صندلی ِ گوشه ی سمت ِ چپ صحنه ...

یزید دلش نیست بخندد ... خنده اش طعم گس مرگ دارد .. طعمی تلخ ...

خنده اش از آن خنده های زورکی است ... از آن خنده هایی که آدم دلش نیست و به زور ماهیچه های ارادی ِ بی اراده اش می زند ... 

یزید در پشت پرده ی چهره ی بشاش اش ، کاسه های سرخ خیسی را پنهان کرده  که کم مانده است لبریز شوند ... 

رقیه خاتون (‌سلام الله علیها ) اما گوشه ای دست راوی را می فشارد ... 

سرد است ... 

سرد ... 

خیمه ها که آتش می گیرند ، چادرِ زنی در دست ظالمی فشرده می شود ..

مشت های ظالم تنگ تر می شوند و چشم هایش بسته ...

تاب دیدن ندارد ... 

 

قاسم ( علیه السلام ) به زمین می افتد ..

و کمی آن طرف تر ، دشمن شمشیر خورده نیز به زمین التماس می کند که قاسم (‌علیه السلام ) را در آغوش نکشد .. 

به خدا التماس می کند قاسم ( علیه السلام ) نیوفتد ... 

به خدا التماس می کند ... 

به خدا التماس می کند ... 

 

علی اصغر به بالای دست برده می شود 

گروه مات و مبهوت می ماند ...

بار ها این صحنه ها تمرین شده لکن ، لکن چرا همیشه این صحنه یک بهت خاص دارد ...

یک غم عمیق شوکه کننده ...

یک دل سیر مردن ...

یک دل سیر عطر سیب ... 

یک دل سیر ... 

 

کمی وقفه می افتد ...

دل ها بی تاب می شوند ...

تیر ، اشک ریزان رها می شود و پلک هایی که دستشان را گرفته اند جلوی چِشم های چَشم تا  نبیند ، چه می شود ... 

 

 

کمی آن طرف تر از لشگر یزید وقتی به میانه ی صحنه می رسند و زمان تعویض لباس ها و صحنه است ، در همین چند ثانیه وقفه مادری فرزندش را شیر می دهد ...

علی اکبر (‌علیه السلام ) شمشیر ها را مرتب می کند و دمام به دست می گیرد ...

زنجیر ها به ترتیب چیده شده اند برای زنجیر زنی آخر ...

مهر های نمازی که پیش از اجرا ؛

درست بدون فاصله از شروع اجرا خواندیم ، آن گوشه است ...

لیوان آب جوشی که گروه ، تشنگی لب عطشانش را با آن افطار کرد و بلافاصله بروی صحنه رفت آن گوشه است ...

قرآن جیبی 

چادر های سیاه

چفیه ها 

تسبیح ها

همه چیز آن گوشه است ... 

تبلتی روی صفحه ی دیالوگ ها هنوز روشن است و میزانسن آرام دارد  به دور گوشه ای از پرده ی پشت صحنه می چرخد ... 

و کمی آن طرف تر ، عاشقی است که مسافتی را پیاده می رود و وقتی می آید با دو باکس ، آب است ... 

چه تراژدی قشنگی است

چه صحنه ی زیباییست ... 

چه مراعات نظیری 

چه تناسبی 

و چه تکراری ... 

که از عمق جان بازی می کنند ... 

 

 

که یزید دلش بر حرف هایی که می گوید نیست 

که آتش می گرید و آب ز عباس (‌علیه السلام ) با جان دفاع می کند ... 

و صحنه ی علمدار ، چه صحنه ی عجیبی بود ... 

که از پس حریر و تور های آبی ِآب ها می شد عشق را ، گرمایش را در خنکای نسیم علقمه چشید و آب را دید که گر سینه سپر کرده بر دشمن ، جان بر کف آمده و از عمق جانش ، جان می دهد ... !

 

این تنها چند لحظه بود ، از یک روز همراهی با " ده پرده از عاشورا " ی گروه هنری " حنانه " ...

کار هایی که از عمق جان بود و خادمانی که درست در میان صحنه هایشان گویی هم اکنون در بین الحرمین میان یک دوراهی شیرین به سجده در آمده اند ...

به سجده در آمده اند و دارند در اشک هایشان غرق می شوند که بمیرند و معنای زندگی را با این مرگ شیرین درک کرده و به زندگی برسند ...

با اقتدا به مولای بی سر ... 

گویی بهشت پا در زمین نهاده 

گویی به بهانه ی هبوطی ، عروجی رخ داده

که اینجا دیگر قطعه ای از زمین نبود ... 

حالش ، هوایش ، فرق داشت .. 

اینجا بود که هر نفس که فرو می رفت ممد حیات بود و هر نفسی که بر می آمد مفرح ذات ... درست همینجا بود که هر دم حسینی داشت و هر بازدم یاعلی ... !

 

 

ــــ

#س_شیرین_فرد

+‌برای همدیگه دعا کنیم 

 

صلواتی براشون عنایت کنیم ؟




کلمات کلیدی :

عشق پنهان

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/18 11:56 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

آدم ناگهان ، بطور کاملا ناخود آگاه ، بی آنکه بداند از کجا و به چه کجا کشیده شده ، خودش را درست وسط یک عشق قابل لمس گرمی می بیند که دورش حلقه زده ... 

یک جایی نشسته و بی اختیار اشک هایش تا روی گونه روان است و نمی داند که چه شده ...

درست نمی داند کجاست ...

این حس عجیب چیست !؟

نشستن پای یک تحقیق ساده و سرچ ها و منابع حدیث مختلف مرا درست کشانید به اینجا ...

غررالحکم ، پانصد و بیست و پنج ... 

یک عشق غیر قابل وصفی در میان یک گله از معشوق نهفته ...

یک عشقی که جنسش فرق دارد ...

یک عشقی که واضح تر است ... 

یک عشقی که ...

گله ای که جنسش یک دل آشوب است ... یک دل شکسته ... 

 

" کسی که گناه را علنی کند ، پرده در است . "

 

می بینی ؟!

می بینی چقدر مهربان و صبور و دوست داشتنی است ؟!

اصلا چطور می شود به مذهبی جز تشیع فکر کرد مادامی که مولا و راهبرش می گوید پرده ی عشق ندر ...

مادامی که او خودش را علام الغیوب خوانده و می گوید من همه چیز را می بینم ...

همه چیز را می دانم ... 

آگاهم به کرده و نا کرده ات ...

گناه و صوابت ...

خیر و صلاحت ...

فکر و نیتت ...

به همه چیز ، آگاهم .. 

منم آن عالم غیب و شهاده ... 

خبیرم ...

و اِنا نعلم ... 

هیچ جایی نیست که نگاه من نباشد که هو معکم اینما کنتم .

 

کمی آن طرف تر می آید و آرام کنج خلوتت می نشیند و در قطره قطره خون حبل الوریدت می خواند که ناراحت می شوم ... تو را در حین گناه می بینم ...

همیشه هستم و می بینم ... اما نمی خواهم این گاه و بیگاهی که کنار تو ام را در گناه باشی ... در سراب باشی ... در ..

ناراحت می شوم ... عذابم می دهی و به پاس دانه دانه اشک هایی که برایت می ریزم ، عذابت خواهم کرد ... الیم ... عظیم ... 

می گوید ناراحت می شوم ، تاوان دارد راه عشق را درست نیامدن .. می گوید نا امیدم نکن از خودت ... عصبی می شود ... ملول می شود ... 

اما از مهربانی بی دریغش می رود چند آیه  آن طرف تر طوری که خطاب در را دیوار بشنود به فرشته هایش آرام آرام می گوید که من تواب رحیمم ... 

آغوشم باز است ... منتظرم ...

دلش تنگ می شود ...

می گوید نیایی عذاب است ، آتش است ...

اما باز

می رود آن طرف تر ، آرام به رسولش می گوید که زمزمه کند ؛ اگر نیامدی هم با اینکه دیده ام اما غفار الذنوبم ...

ستارالعیوبم .. 

می گوید نیامدی اما من از تو می پوشانم کوتاهی ات را در ره یار ...

باز هم صدایم کنی الهی ، جان شقایق ها عبدی خواهند گفت ز دهان من .. 

می گوید نیامدی اشکالی نیست ، می بخشم ... فراموش می کنم ... 

گویی تازه متولد شده ای لکن ...

لکن یک جایی

خیلی دور تر

زخم دلش سر باز می کند ...

 

اگر با گناهت با من می جنگی و به دعوا می ایستی ، اگر مرا آزرده و غمگین می کنی و می روی ... اگر تنها می شوم و در عین بودنت مرا نمی بینی ، همه اش را در دل دریایم خواهم شست اما ...

اما بگذار این پرده ی عشق بین ما بماند ..

نگذار راز دلت را کسی بفهمد ...

حرمت این پرده نگاه دار که مقدس است تمام ثانیه هایش ...

تویی محرم اسرار من ..

نگذار نا محرمان راه یابند به این خلوت ... 

 

 

می بینی ؟!

چقدر عشق دارند این واژه ها ... ؟!

 

 

ــــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر