سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
حکمتی نیست جز به همراه عصمت . [امام علی علیه السلام]

مرگ دخترانه ها ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/21 6:7 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

دختر ها به یکجایی از زندگی که برسند یا بهتر بگویم , دختر ها را به یک مرحله ای از زندگی که برسانید , خیلی چیز ها برایشان رنگ می بازد ..

یا بهتر بگویم , رنگ خیلی چیز ها را در برابرشان سیاه می کنید ...

تا یک برهه ای از زمان , می ایستند , مردانه می جنگند , مردانه می شکنند و باز مردانه با قامت خمیده می ایستند و می ایستند و می ایستند ...

اما از یک جایی به بعد , نا ندارند ...

از یکجایی به بعد کور می شوند به هرچه در دنیای اطراف بود ..

دنیا که نه , جهنم !

از یک جایی به بعد تقلا می کنند , دست می اندازند به هر سویی که هست , به هر سمتی , به هر کناری ...

خودشان را بالا بکشند , نفسشان را از این احتباس بیرون آورند ..

تا یکجایی برای زنده بودن می جنگند , برای رنگ دادن به دنیایی که شما برایشان کردید جهنم , مردانه می ایستند و مردانه خفه می شوند در خودشان , مردانه کور می شوند روی تمام کبودی های تنشان , مردانه لال می شوند بر تمام فریاد ها , لابه ها , ناله ها ... ناله ها ... ناله ها ... تا یک جایی در خودشان می میرند .. از یکجایی به بعد می خواهند زنده بمانند ...

غلط می کند هر آنکه می گوید رابطه ات را با نامحرم رها کن ... بیخود می گوید , چرت می گوید هر آنکه می گوید سمت رابطه با نامحرم نرو ...

هرکه این را گفت باید کوبید در دهانش , باید گردنش را گرفت , آنفدر فشرد تا ناخن های دست را فرو کرد در جانش , باید او را زد , باید خون را در دهانش دید , باید زجر کشیدنش را با جان لذت برد , باید  صدای شکستن استخوان هایش را با تمام وجود شنید .... 

هیچ دختری به اختیار , وجود نازک لطیفش را حرام ٍ بی ارزشی نمی کند ..

این بی ارزشی که حال ارزشی را دارد به پایین می برد , دست رنج شماست ... !

دسترنج تمام رنگ هایی است که از دنیای صورتی رنگ دخترانه اش دزدیدید ...

برو ...

برو , دوست شو

کنارش بمان

هرچند کوتاهی کنارت باشد

برو

رنگ بده به این سیاهی لعنتی ..

دستت رسید , خودت را مست کن ... 

نگذار خیال این دنیا بماند در دلت ...

دستت رسید , دود کن .. منگ باش ... نگذار سیاه بماند بیش از این 

که اگر نکنی

که اگر نروی

می رسی درست به اینجایی که من ایستاده ام ...

شکسته , خمیده , خونین , کبود , لال , بی صدا , پر درد ...

می رسی به اینجایی که درست رنگهای دزدیده شده ام را , رنگ مرگ پر کرده و رنگ مرگ ...

می رسی به اینجایی که دیگر هیچ چیز , هیچ چیز تسلایت نمی دهد جز بریده شدن این نفس پر درد ...

جز غرق شدن و لذت نفس کشیدن خفگی ...

می رسی به جایی که نه برایت موی بلند ارزشی دارد , نه لباس زیبا , نه روی آراسته , نه اندام متناسب و نه هیچ چیز , هیچ چیزی که در دنیایی دخترانه راه دارد ..

دنیای من , مدت هاست مردانه شده ..

به نامردی , مردانه شد ...

از همان مردانه های جنگی ...

از همان مرد های دلتنگی که سال هاست می جنگند , سالهاست شده اند مرز بین مرگ و زندگی , سالهاست روی لبه ی باریک خطی راه می روند که نمی دانند انتهایش , بوسه بر آغوش دلتنگی فرزندی است که حال دیگر با آخرین تصویرش که در جیب سمت چپ , درست روی قلب است ,  فرق دارد یا بوسه بر دستان فرشته ای که مُهر راحتی می زند بر تمام این ثانیه های درد ...

 

این دنیا , دنیای رنگ هاست ...

گر رنگی را بردارند , 

گر رنگی را بدزدند

گر رنگی را از تو دریغ کنند ...

رنگ دیگری منتظر است تا بنشیند درست سر جای همان رنگ ربوده شده ..

این دنیا در هر حال باید رنگی داشته باشد ؛

صورتی نشد , کبود می شود

کبود نشد , خونی می شود 

خونی نشد , به رنگ اشک در می آید و وای بر روزی 

وای بر روزی که رنگ مرگ گیرد و بمیرد در مرگ رنگ ها ... 




کلمات کلیدی :

چه حکمتی است ، میلاد تو را عطر گل نرگس به پا می دارد !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/18 11:6 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

و در عین میلاد حسن دوم زهرا ( علیهما السلام ) بنشسته ام بر گوشه ای ، قلم در دست گرفته و آرام آرام ، بیشتر و بیشتر در خود می پیچم ...

چه بنویسم ... ؟!

چه گویم که این خجسته روز را تبریک باشد ... ؟!

عقل عاجز است ،

ذهن می ماند گوشه ای ...

این چه مکثی است طولانی ... ؟!

این چه حکمتی است ... ؟!

این آیه چیست که دائم بر ذهن می خواند و می خواند و می خواند ... ؟!

 

" والقلم و ما یسطرون " 

 

این آیه چیست ... این قسم چیست که چیزی بر این دفتر نگاشته نشده بر جانم می آید ... ؟!

هرچند که تا حال هم این هایی بر این برگ برگ زندگی حکایت شده ، از من نبود ...

که قرآن سراسر تضمین است ، سراسر عین گوهر نور است ، سراسر تضمینی است آشکارا که در ضمن حیات بشری در صفحه صفحه اش مراعات نظیری دارد که مراعات می کند حال نظیران مرا ... ! 

هر آیه گویی در دلش تمام آیات دیگر را جای داده ...

خدا قلم در دست گرفته ، ادبیات عاشق شده و مجنون مانده خیره به راه واژه ها ... 

چه سری است ... ؟! 

 

" والقلم و ما یسطرون " 

 

و قسم به آن چه می نویسد ...

ما که بی سوادان راه توییم که تو در هیچ علمی نگنجی و هیچ واژه ای تو را تعریف نباشد ...

نوشتن ...

نوشتن ...

نوشتن ...

و قسمی بر آن ... 

 

که " اقرا " ،

" اقرا باسم ربک الذی خلق " 

که "بسم الله الرحمن الرحیم " 

که تو می گویی بنویس 

بر دو چشمم ...

ما را چه به این حرف ها که حرفی برای گفتن نداریم مادامی که تو هستی و همچنان جبرییل امین بر گوشمان لالایی نور می خواند و تو را برایمان شرح می کند ...

تو می گویی قلم در دست گیر ،

می گیرم ...

که گر بنا بر دست گرداندن بر خجسته میلادی باشد که نازنین دردانه اش ...

می گردانم ...

که بر نوری بگردانم

که تویی گرداننده ی نور 

گراننده ی تمام هستی ...

که تمام عالم گردیده به فدات 

به نگاهت 

که کائنات به دور تو طواف می کنند

که کعبه به شور تو قدم در راه نهاده 

حج می کند بر کویت ...

که رو سپید شود 

که محرم روی تو بماند ...

که بی دلیل نیست که می گویند ، هر اتفاقی را حکمتی است ...

کعبه خود ، محرم کوی توست 

در صفا و مروه ات

به شوق زمزمی که روان شود از چشمانش 

می دود ...

بی قرار

دیوانه وار ...

آقا جان ...

شرح صدر کعبه بر ید الله 

تمامش بهانه بود ..

او انتظار می کشید

تا دست دردانه ات

به بهانه ی تبرکی بر پدر 

بر سرش کشیده شود ...

نه ، نه ... !

شفا نمی خواهد

که از دوست دردی دارد کان درد به هزار درمان ندهد ... 

در واقع 

تبرک پدر ، بهانه است

که لحظه لحظه ی جان بر امیرمونان علی بن ابی طالب ( علیهما السلام ) فدا شده ...

این دست برکت بر سرش

بهانه ایست برای کعبه 

تا خود را تبرک کند ... 

به نفس های نازنین مهدی ( عج ) ...

میبینی ؟!

جهان تماما به عشق به پاست ... !

ـــ

+ نمی شود گفت چرک نویس .. که ایمان دارم همین چند واژه تحفه اس از اوست که نور است و نور لکن ، تدوین این حقیر ، آنگونه نبود که باید باشد ... و باز هم در وصف او ، ماند !

#س_شیرین_فرد

گمان کنم بهترین عیدی ، طلب کردن تجلی نور ( علیه السلام ) است ...

تحفه می بریم بر عرض تبریک ...

ظهور ماه شب های تارمان صلوات 

 




کلمات کلیدی :

امسال هم مثل سال قبل ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/12 1:42 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

همیشه در فکرم ، روز تولدم روزی بود که دیگران ، اطرافیانی که جانم برای آن هاست ، برایش روز شماری می کردند ...

به خاطرش داشتند و برایش برنامه می ریختند ..

همیشه در ذهنم اینطور بوده و حتی اگر خلافش بر من ثابت می شد ، بار ها و بار ها خودم را گول می زدم ...

دلیل می آوردم

بهانه می تراشیدم

که این طور ها هم نیست ... !

همیشه روز تولدم ، در ذهنم روزی بوده که از قبل همه برای غافلگیر کردنم تلاش می کردند ... 

اما از پارسال ،

از سال قبل ، درست روز تولدم ، متوجه شدم که اینطور ها هم نیست ...

هیچ وقت نبوده ...

درست از روزی که خودم ، برای خودم برنامه ریخته بودم ، پدرم  در بهترین جای شهر و رستوران مورد علاقه ام جا رزور کرده بود تا با دوستانم خوش باشیم

خواهرم بلیط سینما خریده بود ، کافه گرفته بود ، خانه اش را برای شادی ها و دیوانه بازی های بعد از کافه ی من و دوستانم آماده کرده بود ... 

درست همان وقتی که پدرم کیک خریده بود ...

درست همان ثانیه ، درست همان ساعت ، درست همان روز که می رفتم تا آماده شوم برای رفتن به رستوران ...

درست همان لحظه

فهمیدم که اینطور ها هم نیست ...

هیچ وقت نبوده ...

درست همانجایی که زدم زیر همه چیز و تولدی نخواستم ...

درست در بازار موبایل تهران ، که پدرم می خواست هدیه ام را خودم انتخاب کنم ... 

درست همانجا بود که تنها به تسلیتی بر تولدم بسنده کردم ...

درست همانجا بود که فهمیدم اینطور ها هم نبوده ...

امسال هم مثل سال قبل

امسال هم درست در روزی که بیست و نه روز مانده به روز تولدم ،

بهم می زنم ...

تمام برنامه ها را ...

که قرار بود

برایم

تولد بگیرند

آن هم وقتی که

با دوستانم

مرا به سفری می فرستند ،

جایی غیر از تهران ...

جایی دور ...

خیلی دور ...

این بار تنها می روم

دور ...

خیلی دور ...

تا دیگر باز نگردم !




کلمات کلیدی :

تلقینی بیهوده !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/11 10:58 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

اینقدر بی تابی را چگونه در وجودت جای داده ای ... ؟! آرام باش ...

آرام ... 

اینقدر دلتنگی چگونه در دلی جا شد که شکسته است و هر گوشه اش را دردی گرفته ...

اینقدر دل مشغولی چگونه میان درد هایت جا شد .... 

آرام باش ...

آرام بگیر ...

ساجده ...

زندگی زیبا تر از این حرف هایی است که تو در اوهام خودت می پرورانی ...

زندگی اینقدر آشوب نیست

درد نیست

دلتنگی نیست ...

چه ات شده ؟!

کجا می روی

چه می کنی که زبانت این چنین بند آمده ...

چه می کنی که این چنین بغضی بر تو نازل شده ... 

آرام باش ..

آرام ... 




کلمات کلیدی :

آرام بگیر ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/8 11:26 صبح

*بسم الله الرحمن الرحیم*
 
 
نفس هایت را ،
عمیق بکش ... 
بگذار درد
تا عمق جانت فرو رود ...
درد که بسیار شود ، بی حس می شوی
آرام میگیری !
 ـــ
#چرک_نویس




کلمات کلیدی :

چشم هایت ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/8 11:11 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

قرآنی که من ، 

امروز 

اینجا

در این دادگاه جدایی

بدان قسم یاد می کنم ،

چشمان توست ... !

و چه خوب نامیده اند ؛ داد ، گاه ... 

که گاه ِ داد است

گاه ِ فریاد خون ...

از عمق جان ... 

من اینجا ،

امروز

برای خون های چکیده از فریاد های نالانم 

بر چشمان تو

قسم یاد می کنم ... 

مگر نه آنکه

هر کشوری

سوگندش را به دست کتاب مقدسش می دهد ... ؟!

کشور من دست های گرم توست 

به آئین تشیع ... 

من هم شیعه ام ...

شیعه ی گام های با وقار تو 

آن هنگام که به برکت ترنم وجودت

ایمان آوردم ... !

 

 امروز

به پای محاکمه

بر آیه آیه ی چشمانت قسم یاد می کنم ،

 

اصلا می دانی چیست ؟!

چشم ها ، از روز ازل با دروغ بیگانه بودند ... !

ـــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

سوگند ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/8 11:1 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

و قسم به التماسی دردناک

آن هنگام که از چشمان عسلی رنگ دختری ، فرو می ریزد ...

میبینی ؟! چشمانی که  باید عاشقانه ، عشوه کنند و آرام آرام عشق طلب کنند ، رنگ باخته اند ...

قسم به ثانیه های درد ...

قسم به تنهایی ...

قسم به ... 

 




کلمات کلیدی :

نفرتی عاشقانه ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/7 5:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نفرت تجلی عشقی است جاودان که من باعشق ، نفرت می ورزم ... 

با عشق ، نفرت ورزیدنی بی پایان را شروع می کنم و باعشق نفرت می ورزم به تک تک آدم های اطرافم ... به تک تک ثانیه هایی که باید در این جهنم شوم ، سپری شود ...

به ...

با عشق ، بذر نفرت در دل می کارم ، عاشقانه آبش می دهم و مثل کودکی  امیدوارانه به خاک خیره می شوم تا سر از آن برآورد ... 

جوانه زند ...

بزرگ شود ...

گل دهد ...

میوه شود ،

تا میوه ی دل بچینم ...

تا ... 

آری !

من امیدوارانه ، گل نفرت را با عشق هدیه می کنم به آدم هایی که ثانیه هایم را سیاه کردند و سیاه ...

حتی اگر نبودند ، نبودنشان برایم دردی بود ، بس عظیم ...

مدت ها قبل باید این کار را می کردم ...

مدت ها قبل باید ، دانه ی نفرت در دل می کاشتم ، از خون خودم آبش می دادم ، نور چشم به آن می تابیدم ، بزرگش می کردم ، پرورشش می دادم ..

اما حالا هم دیر نیست ... 

که گل نفرت از قلب ، برچینم و در گلدانی درست روی میزم بگذارم ...

جایی که هر روز پشت آن کار می کنم و هر روز او را می بینم ... 

عطرش را می شنوم ...

کتاب هایم را در سایه ی گرد افشانی هایش ورق می زنم ...

در ریشه دواندن هایش ، قلم می چرخانم و هوایش نفس می کشم ...

عمیق ... 

تا تک تک لحظاتم ، قرین این نفرت شود ...

نفرتی به عمق یک زندگی ... 

دیر نیست ...

دیر نیست که حال خودم را صد هزار بار تحسین می گویم که چه کار خوبی کرده ام اما بیشتر از آن خودم را لعنت می کنم ! 

که چرا قبلتر ، این لطف را از خودت دریغ کرده بودی ... ؟!

آدم هایی که قدر عشق نمی دانند ، آدم هایی که شوق نگاه نمی خوانند و عطر محبت را از تن تو نمی شنوند ،

مستحقش هستند ... 

من عاشقانه متنفرم از تک تک لحظات عمر گران بهایی که در این زندان غمبار ٍ درد سپری می شود ،

من عاشقانه متنفرم از لبخندی که روی لبم رنگ باخته و همانجا خشک شده ، آن هنگام که به هرکس می رسم ، مجبورم در جواب احوال پرسی هایش بگویم ؛ خوبم !

من عاشقانه نفرت دارم حتی از عشق ...

از عشق لعنتی .. 

که هر بار شور چشمانم را بیشتر می کرد و مرا امیدوارتر می کرد به گل دادن جای لمس دست محبتی بر تنم ...

اما هر بار این دست ، آن چنان محبت می کرد که جایش کبود می شد ...

که شور محبتش ، درچشم هایم ، اشک می شد و اشک ... 

آری

حال دیگر ،

بالغ شده ام  ... 

کامل شده ام ...

...

که بلوغ و کمال آدمی به فهم این نکته ی ظریف است ...

که جمال زندگی به همین لحظه های پر ز نفرت و خشم است ... 

به همین اشک هاست ...

آری ... 

این یک تصمیم آنی است ...

درست است ...

این یک تصمیم آنی است که تحول های عظیم ، در چشم بر هم زدنی اتفاق می افتند و فرصت های گران بها در کسری از ثانیه از دست می روند .. 

من این فرصت را ، با جان و دل نگاه داشتم که تحولی به عظمت زندگی درش نهفته بود ...

این ... 

این ، تصمیمی آنی است اما کاملا عاقلانه ...

 

فقط حیف ،

حیف ...

حیف که

دیر این حقیقت را دریافتی ... !

چقدر شکسته شدی ... 

ساجده جانم !

عزیزکم ...

دختر کوچکم ...

دیر دریافتی ...

آنقدر دیر که عادت کرده بودی ، به جمع کردن تکه تکه های لگدمال شده ی دلت از زیر پاهایی که استوار ایستاده بودند بر شکستن تو ... 

 

ـــــــــــــ

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

بهانه ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/6 5:43 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حدود چهار ساعت دیگر ، دقیقا می شود چهل هشت ساعت ... دقیقا می شود چهل و هشت ساعت ، بی وقفه بیداری و تلاش که در این بین حدود یک ساعت و نیمش فقط به خواب گذشت ...

چهل هشت ساعتی که با یک ساعت و نیم خواب که آن هم از چهار و نیم صبح تا شش صبح سر شد ... 

چهل و هشت ساعت طاقت فرسا

چهل و هشت ساعتی که هر دقیقه اش اضطراب بود ، هر ثانیه اش ، ترس ثانیه ی بعد بود ...

چهل و هشت ساعتی که هنوز ادامه دارد ،

چهل و نه ...

پنجاه ...

این ثانیه ثانیه های ترس و اضطراب

در توالی تلاش های بی وقفه عبور می کنند

و ناگاه

چشم باز میکنی ...

چهل و هشت ساعت تو ، حالا شده است چهل و هشت سال و تو مانده ای و طاقتی که دیگر در بدن نمانده ... 

مدت ها بیدار بوده ای ... 

مدت ها جنگیده ای

مدت ها از آرامش دور بوده ای 

و حالا

چه شوق وصف ناپذیری است ، خوابیدنی به امتداد تمام این سال ها ... 

ـــ

#چرت_نویس

#س_شیرین_فرد

+ چهل و هشت ساعته که بیدارم ... با یک ساعت و نیم خواب ، اما خوابم نمیاد ، خسته نیستم ... گنگم ... منگم ... این مدت همه اش بیرون از محیط سکنا و آرامش گذشت ...

احساس می کنم

رعشه ای نا آشنا

در تمام واژه هام

پیداست !

شاید این نوشته

بهانه ای بود

برای کمی غر زدن

از این برزخ بینابین که در درش افتادم  ... !

نه شور خواب ، نه شوق بیداری ...

و حس کردن ثانیه های بیداری .. !




کلمات کلیدی :

یلدا

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/10/1 12:9 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

موی سیاه تو 

به بلندا کشید ... 

نامی است بس دخترانه ؛

یلدا ... 

 

 

ـــ

#چرک_نویس

# س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر