سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هیچ هزینه کردنی نزد خدا محبوب تر از هزینه کردن به اعتدال نیست . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]

حماسه ی اربعین

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/6/28 8:59 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

هندزفری را در گوشم فرو می کنم . رختکن بیمارستان . زیپ این لباس سراسر سفید را تا بالا می کشم . بسم الله ... 

در گوشم مقتل می خواند و در ذهن قسمش می دهم ؛ قسم به غریبی اشک های کز کرده ی گوشه ی چشم هامان ، این محرم ... ! 

تابستان است ، گرم ... باران گویی بر تن من باریدن گرفته که این چنین تمام بدنم ترگونه کرده ، عطش کرده ایم . آب ؟! مگر می شود در محیط ایزوله ی بیمارستانی و از پس این لباس ها جرعه ای آب نوشید ... 

می خواند به گوشم عطش تشنه لبان کربلایی را ، می خواند به گوشم صحرای تفتیده ی نینوا را ، به گوشم می خواند گرما را ، عطش را ، آب را ... 

" زیر نور خورشید، رزمنده که زخمی شه

هر لحظه که میجنگه، هی تشنه تر میشه " 

دست تکان می دهد ، مادر بارداری که ترجیح داد ابتدا پرستار باشد و سپس یک مادر باردار ، برایم با همان لباس های سفید دست تکان می دهد ؛ 

- نی نی چطوره ؟!

دستی به شکم می گذارد ، لبخندش از زیر همان دو ماسک هم پیداست ، سرفه ای می کند . برق چشم هایش ، برق انتظارش می خوانم درست از پشت همان شیلد و چشم های خسته ی دو شب خواب ندیده ی بی رمق  ... 

گوییا همین دیروز بود ، می شمارم ... کودکش الان هفت ماهه می شد اگر ... 

هنوز میبینمش ، ایستاده و بیمار ها را چک می کند ... 

نفسش سخت است ، دستش بر شکم ... 

خودت الان کجایی ؟! تو هم مرا میبینی ؟!

رباب بانو لبخندی می زند ، شانه ام گرم می شود ! من هم می شماردم ، علی اصغرم هفت ماهه می شد اگر ... 

به خدا گله اش کرده بودم لکن ، آسمان شب کرد ، آسمان پرده ی سیاهش را کشید سراسر زمین تا خدا نبیند با مادری چه می کنند ... 

غسل نداشت ! حتی پیکرش مادری می کرد بر همه مان . تا مبتلا نشویم ، تا درد نکشیم ... بی غسل ، مادری ، طفل در آغوش کشیده را دفن کردیم . عمیق . خیلی عمیق آنقدر عمیق که صدای درد هایش ، نفس تنگی هایش به زمین نرسد ... غسل نکرده ، آهک رویش ریختیم ...

مراسم نداشت ، تا تنگی نفس هایش ، نفس های ما را تنگ نکند . بمیرم بر غریبی پیکر های زخم دیده ی در خون غلتیده ، زیر خورشید .. بی غسل ... مگر شهید هم غسل می خواهد ؟! تو روی خدا دیده ای ... تطهیر نگاهش شده ای ... می سپارمت به همان هفتاد و دو تن میان انبوه دشمن ، می سپارمت به همان غربت ، به همان عزاداری های غریبانه ی دختر ها و زن ها ... به همان گریه های نشنیده ...

راستی ، این روز ها از هفتاد و دو تن ما دیگر تنی نمانده ... رمقی نیست میان فوج فوجی که هر روز به تعدادشان افزوده می شود . 

زیر لب فاضل آرامم می دهد ؛ در اقلیت بودن، تنها بودن نیست

"چه بسا گروهی اندک

که بر بسیاران غلبه کردند..."

ما در اقلیتیم ؟! با اقلیت ماسک و گان و دستکش و تجهیزات چه کنیم ؟! 

جان ها نیمه جان شده ، استاد بزرگ عفونی ایران همان روزی که در بیمارستان مسیح دانشوری به صدای رسا گفت هر کس می خواهد برود ، برود ؛ عذرش از نظر من موجه است . همین حالا بروید . خون دستی چکید به لباس سفیدش ... خون دستی چکید و تاریخ دوباره گریست .. متخصص بیهوشی هٌرم نفس های بیمار را روی گونه هایش از پشت ماسک حس می کند ، اینتوبه ... 

جنگ تن به تن ... 

هرکس که ماند ، می دانست از این سپاه کسی جان سالم به در نخواهد برد . اما ماند . ماند و جنگید به احلی من عسلش ... 

بی ادعا پرسنل آزمایشگاه از کنارم می گذرند ، خدمات بیمارستان نیز هم .. پشت جبهه عجیب ، آتش سنگین است . پایه های جنگیدنی که چون ستون های آسمان خدا قسم خورده است به نامریی بودنشان ، که بی آنکه ببینید آسمان را بر پا نگه داشته اند ... 

تاریخ نقل می کند که رفتن عاشورایی دلیلش احیای اسلام بود . روز های پیش از این در خاطرم مانده . هر روز سر تیتر اخبار ، خشونت هایی که به کادر درمان می شد ، چشم هایی که نابینا می شد ، دست هایی که شکسته می شد و آنقدر عادی شده بود که کسی از جایش تکان نمی خورد . حقوق های عقب افتاده ، شیفت های سنگین ، کار و کار و کار و درآمد اندک و درس و درس و درس ... گوییا حماسه ای حسینی برپاست ، احیای هر آنچه از دست رفته است ، حفظ هر آنچه دارد می رود ...

اربعین نزدیک است ، هر سال این موقع شور پیاده تا عشق دویدن ها به جان افتاده بود و امسال ، عشق ، خودش مارا پیاده دواند . هر سال ما به طواف می رفتیم و امسال قبله خودش به طواف آمده است . موکب به موکب می گذرم ، بیمارستان به بیمارستان ، درمانگاه به درمانگاه ، استیشن به استیشن ، تخت به تخت ، پرونده به پرونده ....

مگر نه آنکه اربعین حرکت یک پارچه ای جهانی است برای یکرنگ بودن و یک دست بودن ؟! حال ما همه یکرنگیم ، یک دستیم ... ماسک های به دهان رنگمان ، یکدستی مان ، سختی نفس های گرم بازگشته از ماسک به صورت هامان گواهش ... ماسک می زنیم ، سفید به حق تمام پیکر های بی کفن ِ به گرما جنگیده ی غسل ندیده ... از کفن هاتان گذشتید ، کفن هاتان شد حفاظ ما به بیماری ... حال  هرکه ماسک می زند ، هر که رعایت می کند ، حالا در پیاده روی اربعین از موکب صاحب الزمانش ، آب می نوشد ... 

صدای اذان می آید ، پرستاری سرم به دست قامت می بندد ، دو رکعت نماز عشق می خوانم اقتدا به حسین علیه السلام 

___

ساجده شیرین فرد




کلمات کلیدی :

زندگی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/6/22 11:48 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

صدای سرخ شدن پیاز ها در خانه پیچیده ، عطر خمیر از پنجره ها به بیرون سرک می کشد و رب روی حرارت بازی بازی می کند . زندگی ! مدت ها بود این خانه رنگ زندگی به خود ندیده بود . زندگی درست میان غذا های فاسد روی گاز و کوه ظرف های نشسته ی داخل سینک و خروار لباس های چرک روی زمین مقابل ماشین لباسشویی و حجم ظرف های کپک دار داخل یخچال و میوه های آب انداخته دویده بود میان این بیغوله ! ساجده به آشپزی شهره نبود ، به خیاطی هم نه ! نه فلاب بافی و نه حتی بافتنی ! حتی آرایش هم نمی کرد ، لاک نمیزد و خلاصه اش کنم به مجموعه افعال و مواردی که " دخترانگی " نامیده می شدند شناخته نشده بود . عجیب بود ، این صدای جز و جز روغن و سنگ اپن آردی و فلفل دلمه هایی که میان دستش با چاقو می رقصیدند عجیب بود ! لباس صورتی اش عجیب تر ... 

خمیر داخل ظرف هی پف می کرد . یک ظرف شد دو تا ، دو تا شد سه تا و روی همه ، دستمال نم دار و مرطوب و باز پف ... دست می اندازد داخل خمیر ، بیشترش هواست ! آهای ! قارچ تک سلولی ! تنفست هوازی بود یا بی هوازی !؟

می خندد ! خنده ای از حرص ! شاید تعجب ! راست می گویند انسان در نهایت به ذاتش بر می گردد ! از اسب افتادیم ، از اصل که نه ... و می خندد ! دخترک باهوش ردیف اول نشین همیشه دست به قلم درسخوان ، می خندد ... 

- ساکارومایسس سرویزیه ، با تو بودم ! تخمیر هوازی بود یا بی هوازی ؟! کمبود اکسیژن سلول عضله را به تخمیر وا می داشت پس بی هوازی بودی ! دیدی نگفته از نگاهت خواندم !!!

می خندد ، می خندد و به ناگاه غم می شود . چه فایده ! که درد های نابجا و شدید ... سه سال می گذرد . سه سال دویدن ، دویدن و دویدن و دویدن ، نفس کم آوردن ، نرسیدن ! سر زانو های پاره و خونین !  آه ، آه و آه و آه ... آه از دیافراگمی که با این آه عمیق هی مسطح و گنبدی شد ... 

مایع پیراشکی را میانه ی خمیر می پیچد ، اولی ، دومی ، سومی .. پنج تای اول را می گذارد تا سرخ شوند . برشان می گرداند ، اولی ، دومی ، سومی ... چه عجیب ... انگار دست هایم ناخودآگاه ... ؟! خیالاتی شدی ؟! 

از روی حرارت برشان می دارم ، اولی ، دومی ... سومی ؟! پس از باروری سلول تخم و عبور آن از فالوپ ، جایگزینی در رحم اتفاق می افتد . بعد از لانه گزینی بلاستوسیت هورمون HGC در خون آزاد می شود . 

چه عجیب ! سومی را می گذارم جایی دور از بقیه تا سرد شود . دست هایم ؟!

سومی را نگاه می کنم ! رویان شکل می گیرد و از هفته پنجم ضربان آن قابل شنیدن است . هفته ی ششم ، هفتم ، هشتم ... 

سومی ؟! سومی چقدر شبیه هفته ی هفتم و هشتم است ... 

خیالاتی شدی ؟! آشپزی ات را بکن ! اما من همه را کروی پیچیده بودم ! چهار سوم ِ پی آر سه ! می شود دو دقیقه این مغز من ساکت بماند یا نه ؟! 

سومی را نگاه می کنم . مریم عاشق جنین شناسی بود و من نیز هم ... لانگمن خودش عشق را معنی کرده بود ! 

سومی شبیه هفته های هفتم و هشتم است ، سومی را نگاه می کنم و عجیب با خودم به این باور رسیده ام که از عده ای دخترانگی خواستن خطاست ! زندگی برای عده ای رنگ دیگری جز رنگ رب ، طعم دیگری جز شیرینی خمیر و نوای دیگری جز ، جِز و جِز روغن داخل تابه دارد . زندگی برای اینها در فرمول و زیست و شیمی و فیزیک خلاصه شده ، زندگی در هر لحظه ی این ها جاری است و هرچه بخواهند انکارش کنند ، خودشان را دور تر کنند دقیقا در آغوشش بیدار خواهند شد ! ... . 

راستی گروه خونی مادر منفی بود ، تزریق رگام داشتیم ؟!

___

#س_شیرین_فرد

به خدا اگه می دونستن یه پیراشکی اینقدر دردسر داره ازم تقدیر تشکر شایسته به عمل می آوردن :| 




کلمات کلیدی :

رنگ شعله

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/6/22 11:9 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

- خانم شیرین فرد ؟

- بله !

- بسته دارید ! 

بسته ؟! ممکن نبود . در هفته های اخیر آنچنان در خود فرو رفته بودم که دیگر حتی فکر اضافی کردن چیز جدیدی به این ویرانه برایم ممکن نبود . هفته ها بود خریدی نداشته بودم ، کسی را هم نداشتم تا برایم چیزی پست کند ؛ در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند ...

- اینجا رو امضا کنید لطفا ! 

یزد ، بافق ... فاطمه ! فاطمه ی مهربان من که این ویرانه را به خاطر داشت . بسته عطر فاطمه داشت . بوییدمش ، بوسیدمش .. آرام آرام چنان نوازش دست هایش ، جعبه را لمس کردم و آرامتر بازش کردم تا نکند آسیبی ببیند . 

شمع ! فاطمه برایم شمع پست کرده بود اما چطور ممکن است ؟! من تا بحال به هیچ احدی نگفته بودم مدتی درد هایم را در گوش شمع فریاد می زدم و بعد از هق هق اشک هایم خاموش می شد . حالا دیگر سال ها بود که آتش بازی را کنار گذاشته بودم و خود چنان آتش زیر خاکستر ، خاموش می شدم ، می سوختم ، شعله می کشیدم ، بر افروخته می شدم و خاکستر می شدم . 

گذاشتمش درست بالای تختم ، شمع را روشن کردم ، چراغ ها را خاموش . قرص های شبم را دانه دانه زیر نور شمع بین انگشتانم ریختم ، شمع را نگاه می کردم ، قرص ها را ... 

چه چیز هایی در سرم می چرخد ... 

علم شیمی از آزمون شعله می گوید . می گوید هرچه را آتش زنی ، رنگ مخصوص خود می گیرد و درونش را فریاد می زند که آهای ! من ِ قرمز ، لیتیمی درونم پنهان است ! آلومینیوم مرا سفیدی ام رسوا می کند و حتی اگر مس در آغوش کشیده باشم ، ظرفیت دو اش با یکش رنگ به رنگ فرق خواهد کرد ! 

علم شیمی علم رسوایی است . علمی است که پنهان ندارد . حالا میفهمم چرا صفحه ی اول کتاب شیمی سال اول دبیرستان نوشته بود ؛ شیمی ، علم زندگی ! 

لعنت به ساجده ای که آنچنان درس خوانده بود که هنوز بخاطر داشت ، خیلی چیز ها را .. 

قرص ها در دستم بازی بازی می کنند ، فنیدات ، بنیان ِ چهارده کربنه ی نیتروژن دار ! چه می شود اگر هر قرص را روی شعله ی شمع برقصانم ؟! می شود رسوا کنند آنچه در دل دارند ؟! 

هر عنصری اگر بسوزد ، رنگ خاص خود را دارد ، این را خوب به خاطر دارم و حس می کنم هر انسانی اگر آتش بگیرد هم رنگ مخصوص خودش را فریاد می زند . زندگی شعله است و ما آدم ها صحنه ی در آغوش کشیدن عناصری هستیم که سخت ما را در آغوش می گیرند ، آن ها مارا ، ما آن ها را ... یک پیوند دو قطبی دو قطبی قوی ... یک کوالان ، شاید هیدروژنی ! ما هر روز میسوزیم ، میسوزیم ، خاکستر می شویم و دوباره متولد می شویم و باز می سوزیم . اما از پس هر بار تولد چه رنگ هایی به ما اضافه می شوند . آخرین سوختنمان ، رنگ چه چیز هایی خواهد داشت ؟! رضایت ؟ غم ؟ شادی ؟ خشم ؟ صمیمیت ؟ درد ؟ مهربانی ؟ شکایت ؟ صداقت ؟ بغض ؟ ایثار ؟ حسد ؟ بخشندگی ؟! 

شعله را نگاه می کنم ، یاد خودم می افتم . زندگی عجیب آتشم زده و این روزها رنگی جز رنگ غم از جان نیم سوخته ام بر نیامده که نیامده ...

راست می گویند ! زندگی آزمون بزرگی است که جریان دارد ؛ آزمون شعله ! 

____

راستی ، رنگ شعله ی این روزهای شما چیست ؟! 

#س_شیرین_فرد

از جمله بافتن های یک ذهن شلوغ و درگیر ! 




کلمات کلیدی :

شور و امید رفت ، زندگی هم خدانگهدار

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/5/17 7:11 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در هفته دو روز در مدرسه بودم اما کلاس های روز دوشنبه ی من کمی فشرده و تا ساعت دو و چهل و پنج دقیقه که تعطیلی دبیرستان بود ، ادامه داشت . خوب می دانستم دانش آموز های مشتاق ، دوشنبه به دوشنبه منتظر می ماندند تا کمی با هم دیگر " حال خوب " مشق کنیم و خودم هم در دوران تحصیلم هفته ها منتظر تنها یک روز می ماندم و بعد اگر آن دبیر نمی آمد ، کل هفته ام تیره می شد،  پس نهایت سعیم بر این بود تا تمام هفته ها خودم را به موقع حتی کمی زودتر برسانم و همیشه بعد از کلاس هایم در لابراتوآر با بچه ها صحبت می کردم . آن دوشنبه اما کمی فرق داشت . ساعت نه بود که ماشینم را برداشتم و به سمت مدرسه به راه افتادم اما امان از انسان های مریض ! مردی که شغلش تصادف کردن و اخاذی بود ، در سرعت و به یکباره مقابل ماشینم ظاهر شد . با وجود آنکه ترسیده بودم و حالم بد شده بود اما نهایت سعیم این بود و هر ساعت که می گذشت به خودم می گفتم به کلاس بعدی ام می رسم ! ساعت دو شده بود و من هنوز درگیر بازی کثیفی که این آقا ! به راه انداخته بود ، بودم ! مدرسه می دانست تصادف کرده ام و در نبود من کلاس هایم را مدیریت می کرد ، ساعت دو و ربع شد با مدرسه تماس گرفتم و گفتم بعید می دانم به کلاس آخرم برسم ، لطفا به بچه ها بگویید . دقیقا ساعت دو و سی و پنج دقیقه بود که من رها شدم ! و به سرعت به سمت مدرسه حرکت کردم تا لااقل ده دقیقه ی پایانی کلاسم را داشته باشم . ساعت دو و چهل و پنج دقیقه پله های دبیرستان را دو تا یکی تا طبقه ی چهارم دویدم ، نفس نفس می زدم ، به لابی طبقه ی چهارم که رسیدم ، دختر های کلاس نهم مریمم را دیدم که روی پله نشسته اند ، دو سه تایی در لابی راه میرفتند ، یک نفر گوشه ی در آسانسور نشسته بود و تا من در وروودی شیشه ای طبقه را باز کردم دویدند و دورم جمع شدند . خوب بخاطر دارم که رایا بغض کرده بود ، گریه کرد ، گفت : خانوم ِ ساجده میشه بغلتون کنم ؟! دانش آموز های من به خواست خودم مرا به اسم کوچک صدا می کردند اما برایشان عجیب بود ! پس اوایل مرا خانوم ِ ساجده خطاب می کردند ، کم کم شدم ساجده جون و حالا با هم راحت مثل دو دوست صحبت می کنیم . کادر مدرسه هم مرا " ساجده " خطاب می کنند چون سال ها دانش آموز خودشان بودم و حالا همکار شده بودم و با اختلاف بسیار زیادی از تمام کادر اداری و آموزشی کوچکتر بودم . رایا پرسید می تواند بغلم کند ؟! و من گفتم : اتفاقا من بغل خیلی دوست دارم ! از فاصله ی بینمان خودش را در آغوشم رها کرد و هق هق می کرد ! ملیکا پرسید : میشه منم بغلتون کنم ؟! خندیدم : چرا نشه و دانه به دانه تمام شانزده دانش آموز نهم مریمم دورم حلقه زدند . چادرم از سرم افتاد ، درست در لابی طبقه . زنگ خورده بود اما بچه ها هنوز مانده بودند . آقای " الف " استاد زبان انگلیسی از دفتر بیرون آمد و ما را با آن وضعیت دید . خنده ای کرد و گفت : چه کرده خانوم ِ ساجده که من تو هفده سال تدریسم نتونستم بکنم ! شاید اولین جایی که معلمی به زبانم مز مزه کرد ، همانجا بود . و چه شیرین ... وقتی اشک های رایا را دیدم ، بغض شایلین ، انتظار ملیکا و آیلین و یاس که در لابی طبقه راه می رفتند یک آن به خودم بالیدم ! گفتم آهان ! خانوم ِ ساجده ! راه رو درست اومدی ... خوشحال شدم ... خیلی خوشحال ! حالا دیگر من برای بچه هایم ، فقط یک معلم نبودم . 

آذر تمام شد ، دی آمد و بهمن شد . بحران کرونا آغاز شد . حالا مرداد است و چند ماهی است کسی منتظر ما معلم ها نیست . کسی را نمی توانیم بغل کنیم و در شیفت های دوازده نفره در مدرسه ی چند صد متری ِ شش طبقه ای که روزگاری هر روز حتی جمعه هایش حدود هفتصد نفر دانش آموز و پرسنل صدای خنده هاشان گوش فلک را کر می کرد ، آرام و بی صدا می رویم یک گوشه ، لب تاب هایمان را باز می کنیم و در اسکای روم تایپ می کنیم سلام ! و شروع می کنیم به نوشتن روی تحته ای که دیگر حس و حال تخته ندارد . افسردگی ، بند بند وجود تک تک معلم ها و دانش آموز ها را در نوردیده . من حتی از دیوار های مدرسه نیز ناله می شنوم . آقای " جیم " استاد حساب و دیفرانسیل مدرسه حالا پنج ماه است ریش هایش را نزده . ریش هایش بلند شده اند و درست تا روی سینه اش آمده اند . آقای " جیم " همیشه صدای خنده هایش از پشت در بسته ی کلاس هم شنیده می شد . خودم دانش آموزشان بودم . ریاضیات تجربی سال چهارم . و خب راستش را بخواهید همان یکباری که در کل دوره ی تحصیلم از کلاسی اخراج شدم ، سر کلاس آقای " جیم " بود . 

آقای " قاف " استاد ادبیات ، حالا چند ماهی می شود که دیگر نمی خواند " ای دیو سپید پای در بند / ای گنبد گیتی ای دماوند " . خانم " ر " حالا فقط ماسک و شیلدش را صاف می کند ، دیگر خبری از سر و کله زدن با آقای " شین " استاد سالخورده ی فیزیک نیست که آقا جان این تخته ها لمسی است ! با ماژیک رویشان نمی نویسند ! کافی است پاورشان را بزنید و بعد با انگشت مبارک شروع به نوشتن کنید ! خراب می شود به خدا ! ، خانم " لام " دیگر کیفش را با روسری اش ست نمی کند ، جز سورمه ، قهوه ای و مشکی ندیده ام این ماه ها بپوشد . چای های خانم " ت " دیگر گرم نیست ، موهای استاد زیست شناسی جوان مدرسه آقای " ی " حالا به سفیدی می زنند ، شکلات های روی میز دفتر فاسد شده اند ، شمعدانی های گوشه ی حیات قهر کرده اند و رز های سمت دیوار ، گل نداده اند . حالا دیگر حیاط مدرسه ، چند صد متر فضای خالی است ! و خیابان های اطراف جای آنکه پر دختر های قد و نیم قد و ماشین هایی باشد که جای پارک ندارند ، فقط یک مشت بقالی است ! خبری از نمازخانه ای که راس ساعت دوازده و نیم کادر و دانش آموز ها در آن نماز ، جماعت کنند نیست ، حالا من همان گوشه ی طبقه ی چهارم روزنامه پهن می کنم و نماز هایم را می خوانم . استاد زمینمان هم که می بیند ، می گوید ساجده ! جمع نکن من بعد تو بخونم ! خوب بخاطر دارم ، روز اولی که ماشینم را ایران خودرو تحویل داد ، کلاس داشتم و با همان ماشینی که پلاستیک های صندلی اش رویش بود به مدرسه آمدم و ماشین را درست دم در پارک کردم ، آقای " میم " استاد هندسه و آمار داخل طبقه راهم نداد که ساجده تا شیرینی نخره حق نداره بیاد سر کلاس و من تا با جعبه ای شیرینی تر برنگشتم راهم ندادند . حالا ماشینم را فروخته ام ، خانه ام را عوض کرده ام ، ماشین برادرم را تحویل گرفته ام و هیچ کس نیست که تا شیرینی اش ندهم مرا راه ندهد ! 

آزمایشگاه مدرسه خاک گرفته ، مدت هاست کامپیوتر های سایت روشن نشده اند ، دیگر راننده سرویسی نیست که با ما دعوا کند تا وقتی کلاس تمام می شود بچه ها را سریع بفرستیم ! دیگر بچه ای هم نیست ! یک مشت اکانت مجازی که نمی دانی کسی پشتشان نشسته یا نه ! جشنواره خوارزمی و شوق سوشیانت برای رتبه آوردن دود شد ! المپیاد زیست هم که بخاطرش کمپل و سولومون و لنینجر خودم را به بچه ها داده بودم هم رفت ، پدر نورا نورولوژیستی که در کانادا زندگی می کرد و نورا هم بنا بود بعد از امسال به او ملحق شود هم دیگر تماس نمی گیرد تا از وضعیت فرزندش بپرسد ، دیگر گریه ای نیست که بگوید " خانم توروخدا صحبت کنین دفعه ی آخرمه " دیگر خبری از کشک بادمجان های خانم " ف " در تایم استراحت و ناهار ما نیست . سپیده ای هم نیست که کار های هفته ی بعد را که من باید بکنم در دفترچه اش در صفحه ای روبروی تکالیف بچه ها بنویسد تا همه مان وظایفمان را به خوبی انجام دهیم . دیگر خبری از چک کردن ناخن های بچه ها و " آخه خانوم " های دختر ها و دعوا های خانوم " عین " نیست . خبری هم از جیغ های بنفش صبا وقتی گربه های مدرسه را می دید نیست ! دیگر اولیایی هم نیست که مرا کنار بکشد و بگوید " خیلی کار خوبی می کنی همش صورتی و زرد و آبی تنته ، به خدا بچم که هیچ من و باباشم میبینیمتون دلمون شاد میشه ! چیه همش مشکی می پوشن ! " حالا دیگر شیفت های دوازده نفره مان چند روزی است شده است پنج نفره ، گفته اند لب تاب هایتان را بردارید و در خانه کلاس های مجازی را اداره کنید . آقای " صاد " استاد عربی که استاد خودم هم بودند ، مرا کناری کشید و گفت " ساجده ! دیگه همون یه ذره نوری که صبحای سه شنبه که میومدم به صورتم می خورد ، دیگه نمی خوره " 

دیگر مدرسه ای نیست ! امیدی نیست ! شوری نیست ! حال خوبی نیست و حالا ما فقط یک مشت زن و مرد سالخورده و رنجور و موی سپید کرده ایم که روز ها را از پس هم می گذرانیم و با بی حوصلگی روی اکانت های اسکای روممان تایپ می کنیم سلام ! 

____

#س_شیرین_فرد

+ ولی انصافا هرچی که نیست استرس کنکور تو بچه های دوازدهم خیلی خیلی هست ! یعنی حق هم دارند اما دارند نابود می شن ! پریشب فاطمه دانش آموز دوازدهم بهم پیام داده که خانوم خیلی زور داره این همه بخونیم بعد بریم سر جلسه کرونا بگیریم بمیریم ! شوکه شدم از حرفش ! 

+ مدت زیادی بود نمی نوشتم و دوست نداشتم بنویسم اما پیام دیشب یکی از دانش آموز هام که عجیب به جونم چسبید و یه جورایی عیدی ِ نوپ ِ عید غدیر من محسوب می شد باعث شد تا بنویسم 

+ بغل یکی از ارکان اصلی کلاس های من بود که الان نهایت رکنی که بتونم تو کلاسای مجازیم داشته باشم در آوردن ماسکمه که منو واضح ببینن ! 

+ روزای اول تعطیلیا قند تو دل بچه ها آب می شد هی بخاطر آلودگی هوا ، اعتراضات آبان تعطیل میشدن اما کم کم تعطیلی ها که از دوماه گذشت ، بهم پیام میدادن و می گفتن دلمون برای مدرسه تنگ شده ! 

+ بدبختی امتحانا هم مجازی بود ! جایزه ی اون هایی که معدل بالای نوزده می گرفتن همیشه این بود که بشینم رو پله و اون ها بشینن دوتا پله پایین تر ، بعد با دست هام موهاشونو شونه کنم و ببافم ، این جایزه ی شیرین و خوب رو خانم " الف " استاد عربی سال اول دبیرستانم برام به یادگار گذاشت و بهم یاد داد یه دست مادرانه چقدر میتونه دلنشین و به یاد موندنی باشه . 

+ فکر کنم معلمی ، این روز ها خیلی دلگیره و سختی کار بهش تعلق می گیره :) ! 

+ ولی خداوکیلی از اینکه دردسر هر هفته قرص آهن دادن به بچه ها و مطمین شدن از اینکه می خورن و هر ماه ویتامین دی دادن بهشون و مطمین شدن از اینکه قورتش دادن رو نداریم عمیقا عمیقا عمیقا خوشحالم ! با تشکر :| 

+ روز های اول آموزش مجازی خیلی خیلی خیلی روز های فانی بودن ! من چون از همه کم سن تر و به نوعی با تکنولوژی اخت ترم بیست و چهار ساعته یا داشتم تلفن جواب میدادم یا اپلیکیشن نصب می کردم تو سرم می زدم که برای بار بیستم بگم داداش من ، خواهر من اونی که شما منظورته تلگرامه ! نه تل گرام ! :| اصولا وقتیم که در هیچ کدوم از این حیطه ها فعالیتی نداشتم ، داشتم فیلم تدریس چک می کردم و ایراد فنی می گرفتم ! به خدا الان اینقدر خوب حساب دیفرانسیل و نوسان و اسید و باز و هندسه آمار بلدم خدا میدونه . روزای اول که پدرم در اومد مخصوصا با دبیر های آقا که برادر من شما با گوشی داری فیلم میگیری از دو متری جان جدت با مداد ننویس ! بزرگتر بنویس ! بلند تر صحبت کن ! فوکوس کن . از شما چه پنهون یه چند روزی هم دوربین برداشتم در راستای ارتقای آموزشی تصویر برداری کردم بعد گفتن نه این زیادی شبیه سی دی های آموزشی و قلم چی و شبکه آموزشه تصویر برداریش :||||| اصولا روزای اول رمزگشایی می کردم که کی چی داره درس میده بعد به این حرکت انقلابی دست زدم و  الان حرفه ای شدم ، بهم میدن من تایپ می کنم می فرستم :/

+ خیلی دوست دارم یه روز که میرم مدرسه لب تابمو جا بذارم ولی متاسفانه تا حالا فرصتش پیش نیومده :|

+ در پایان خیلی سپاسگزارم که آموزش ها مجازی شد چون تو هفته روزی نبود که دبیری معاونی مشاوری چیزی منو واسه پسری برادری کسی نپسنده :||| 




کلمات کلیدی :

باید کمی بد را بلد باشی ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/4/24 10:44 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

به تندی برقی که بی درنگ ، پس از صدای چفت شدن کلید ؛ خیابان های سیم را گز کرده خودش را پلک بر هم زدنی به نور بدل می کند ، ماشین حمل بار از مقابل چشم های من و مهدی دور شد . شش کارگر جوان ، تیز و چالاک تند تند ، اثاث ها را جابجا می کردند ؛ تخت من ، تخت مهدی ، میز تحریر هر دویمان ، کتابخانه ها ، کمد لباس ها ، دو پاتختی ، تاب و میز آرایش من و دوچرخه و کنسول مهدی و چند بسته ی کوچک لباس و چند کارتنی کتاب ... همین بود ! کل زندگی من و مهدی همین بود . تمام آنچه از مادر داشتیم ، از پدر داشتیم ، از زندگی اوج ِ نو ، جوانی هامان ... . نفخ صور ما این بود ! صدای پا های کارگر ها میانه ی راهرو و پله ها و چهره های ماتم زده ی من و مهدی که خیره مانده بود به رفت ها و آمد ها . شب اول ، روی همان دشک هایی خوابیدیم که بنا بود روی چهارچوب تخت هامان سوار شوند ، دشک ها به میانه ی زمین پهن بودند ، من و مهدی ، ناز پرورده هایی که رنگ چکش ، میخ ، طی و جارو و دستمال ، رنگ لامپ صد سوخته ، رنگ واقعی زندگی ندیده بودیم و نمی دانستیم این چهار تکه چوب چطور باید روی هم سوار شوند ، دشک ها روی زمین پهن بودند .  زمین ِ خاک گرفته ای که چهار سال هیچ سکنه ای به خود ندیده بود ، زمین بازی حشرات مختلف .. زمین طبقه ی دوم خانه ای نه چندان کوچک و قدیمی ساز ... صبح روز بعد ، درست وقتی دخترکی که تازه شمع شانزده را فوت کرده بود داشت برادر پانزده ساله اش را از خواب بیدار می کرد تا با هم به مدرسه بروند ، کم کم باورمان شد ، این زندگی جدی است ! جدی و بی رحم ... 

ما میخ دست گرفتیم ، چکش دست گرفتیم ، طی و دستمال و جارو آشنا شدیم ، لامپ صد سوخته را تعویض کردیم و کم کم داشت رنگ واقعی زندگی نمایان می شد . دقیقا دو روز بعد از اینکه هرآنچه از زندگی شیرین گذشته ، هر آنچه از کودکی نکرده بزرگ شدن هامان داشتیم را جابجا کردیم ، کم کم اثاث خانه خریدیم ، اولی اش یک یخچال سفید رنگ بود کمی از قد من بلند تر ، تلویزیون ، گاز ، مبل های راحتی ، فر ، فرش ها و ... نیز کم کم به آن ها اضافه شدند . شانزده و هفده ساله بودیم که شدیم خانم و آقای یک زندگی . روز ها از پی هم می گذشتند ، صبح مهدی نان می خرید ، عصر که از مدرسه می آمدم غذا می پختم ، از بالای نردبان افتادیم ، چوب پرده نصب کردیم ، پرده آویزان کردیم ، جوراب های مهدی را دوختم ، مهدی پریز های خانه را بست ، خرید خانه می کردیم ، بیماری دیگری را پرستار بودیم ، شب هایی از بد شدن حال من مهدی وحشت کرد ، کمک طلب کرد ، صبح هایی که با مهدی صبحانه نخورده و بی هیچ حرفی بیرون می زدیم ، درد بزرگ زندگی هر دویمان را تا مدت ها محکوم به سکوت کرده بود . کم کم بزرگ شدیم ، نو ، جوانی نکرده ، زخمی عمیق و ناگهان پیرمان کرد . بار مسیولیت هایی را به دوش کشیدیم که تا این روز هیچ کداممان با آن ها آشنا نبودیم . وعده های اول غذایی ما تماما غذای بیرون بود ، آشپزی بلد نبودم ، تابحال آشپزی نکرده بودم و هر بار از پس تلاش های نافرجام من ، اتفاق جدیدی رخ می داد . شور شدن ، آتش گرفتن ، سوختن ، نپختن و به قول مهدی غذا هایی که مزه ی مرگ می داد و ما از خجالت هم دم نمی زدیم و می خوردیم .  غذا پختن ، خرید خانه ، ظرف شستن ، جارو ، گردگیری ، لباس ها ، خراب شدن یخچال ، نصب کردن کولر ، کودکی نکرده و ناخواسته من و مهدی شده بودیم پدر و مادر های یک زندگی جدید و باید در حق خودمان ، در حق دیگری هم پدری می کردیم ، هم مادری و هم خواهری و برادری ... 

درد تنهایی ، درد بیش از مسیولیت یک خانه و خانواده ی جدید بود ، به خودمان که آمدیم فهمیدیم درست شبیه هلو های روی سبد میز وسط مبل ها ، دل هم می پوسد . دل که بپوسد نه می شود دورش انداخت و نه نگاهش داشت ، باید تحمل کرد . دل من و مهدی پوسیده بود . داشت می گندید . به خودمان آمدیم معنی دل مردگی فهمیدیم ، فهمیدیم مثل همستر کوچکی که هدیه اش گرفته بودم ، دل هم می میرد و عجیب دل ما داشت جان می داد .  درد بیش از مسیولیت تازه و چشم بر هم زدن بزرگ شدن و کار هایی که همه شان برایمان اولین بار بود . شب هایی که ما دو تا ، دو بچه ی هفده و شانزده ساله ، دبیرستانی و غمگین انیس و مونس هم می شدیم . دعوا می کردیم ، شیطنت می کردیم ، اشک می ریختیم ، می خندیدیم ، قهر می کردیم . من بودم و مهدی فقط ما دو تا ... کم کم بزرگتر شدیم ، سال بعد یک پراید مشکی رنگ در پارکینگ ما جا خوش کرد . من گواهینامه گرفته بودم ، سر کار می رفتم و مهدی افسردگی و اضطراب شدید تمام این سال های مرا پرستاری می کرد . دنیا بنا کرد بزرگ ترمان کند ، دختر و پسری که تا روز نفخ صوری که از مدهوشی بیدارشان کرد در خانه ی ویلایی چند صد متری پدرشان زندگی می کردند و با عطر صاحب خانه و اجاره و اثاث کشی نا آشنا بودند حالا باید با درد فوت صاحب خانه و موعد تحویل خانه سر می کردند . خانه ی جدید گرفتیم ، وقتی به خودمان آمدیم که دوتایی ریز ریز می خندیدیم و طرح ساخت کابینت ها ، رنگ کمد ها و رنگ دیوار ها را تایید می کردیم ، به این مصالح فروشی و آن رنگ فروشی می رفتیم و آنقدر بزرگ شده بودیم که انتخاب می کردیم ، رنگ دیوار های خانه مان را ، پرده هایش را ، در هایش را ، رنگ نرده های بالکن را ، به نوبت بالای سر کارگر ها بودیم ، تا ضرب الاجل تعیین شده از سوی ورثه ی صاحب خانه ی قبلی یک تیم سی نفره متشکل از نقاش ، کابینت ساز ، لوله کش ، برق کار ، آهن بر ، گچ کار و  نصاب در خانه از ساعت هشت صبح تا دوازده شب کار می کردند . بعضی روز ها من نظارت می کردم ، بعضی روز ها مهدی و بعضی وقت ها دوتایی . ریز ریز می خندیدیم ، هجده و نوزده ساله بودیم که من کار تحویل می گرفتم ، مهدی درستی کار ها را چک می کرد و هنوز شور نوجوانی درمان خفته بود . تنها که می شدیم ریز ریز می خندیدیم و در مقابل دیگران دختر و پسر سخت گیری بودیم که کار می خواستند . ما اینقدر بزرگ نشده بودیم که اینقدر جدی باشیم ، اینقدر بزرگ باشیم ، گه گاه مقابل روی دیگران با هم می زدیم زیر خنده ، می دویدیم ، می چرخیدیم ... گذشت ، گذر زمان مسیولیت های تازه ای به ما هدیه کرده بود . 

پنچری گرفتیم ، ماشین هل دادیم ، تصادف کردیم ، بیمارستان رفتیم ، زمین خوردیم ، بلند شدیم ، در آسانسور گیر کردیم ، فریاد زدیم ، خندیدیم و گریستیم ، من شلنگ گاز کوتاه کردم و متصل کردم ، مهدی برق خانه را از جعبه ی تقسیم وصل کرد . کار هایی که زنانه و مردانه بودنش مهم نبود و باید انجام می شد . زنانه بود ، مردانه بود و ما دو تا بچه ... کار هایی که تا بحال انجامشان نداده بودیم ، فاز و نل تشخیص دادیم ، از روی کاتالوگ ها تخت سر هم کردیم ، از روی سرچ اینترنتی غذا پختیم ، با پرس و جو مرغ پاک کردیم ، بسته کردیم ، فریز کردیم  و تمامش تنها بود ، من و مهدی ، فقط ما دو تا ... بار یک زندگی سخت بود ، سنگین بود و ما بار سنگینی به دوش می کشیدیم که خود نمی دانستیم ، این را امشب فهمیدم ، درست وقتی که به خانه آمدیم و دیدیم از وقتی که رفته بودیم برق نیامده بود ؛ هشت ساعت تمام . این را امشب فهمیدم وقتی کلید را در قفل در چرخاندیم و دیدیم هنوز برق نداریم ، وقتی مهدی به سمت جعبه ابزار دوید ، فاز متر برداشت ، من کیفم را روی زمین پرت کردم و چادرم را روی مبل مچاله کردم و با هول و هراس به سمت یخچال رفتم و دیدم تمام مرغ و گوشت ها آب شدند ، وقتی مهدی فیوز ها را برای بار دهم چک می کرد ، وقتی من توی راهروی طبقه به دنبال جعبه تقسیم بودم ، درست وقتی من نور چراغ قوه ی گوشی ام را گرفته بودم سمت دست های مهدی که با فاز متر به دنبال علت می گشت ، سرم گیج رفت . دنیا به دور سرم چرخید و تمام این سال های درد ، سال های بار سنگینی که به دوشمان بود و نمی دانستیم ، در برابر چشم هایم می چرخید ... کی اینقدر بزرگ شدیم ؟! کی مهدی اینقدر مرد شده بود ؟! کی من اینقدر زن شده بودم ؟! دست هایم را بو کردم . بوی درد می داد ، بوی یک بار سنگین و دلم عجیب هوای زمین گذاشتن این سنگینی را کرده بود ... 

 

____

#ساجده_شیرین_فرد

+ دنیا بنا کرد ، بد باشد ...

+ امشب یهو وقتی دستای مهدی رو توی جعبه برق دیدم دلم گرفت . به اندازه ی تموم این سالها دلم گرفت ، پوسید ، مرد و له شد ... درد امشب ، درد تمام این سال ها بود و حرف های من ، حرف هایی به عمق این همه سال که فقط تونستم ذره ایش رو بنویسم . هول هولکی و تند تند از ترس اینکه نکنه این حرف ها سخت تر از این که جونم رو طلب می کنند ، ازم بگیرنش ... 

+ شاید به چشم چیزای ساده بیاد ، جارو ، درس ، لامپ عوض کردن و ... اما مسیولیت سنگینیه ... من و مهدی حتی هفده سال هم نداشتیم ... 

+ شجاعت ! همیشه می گفت قلمت شجاعت خاصی داره و امشب که اینقدر بی پروا نوشتم ، تازه این شجاعت رو درک کردم ...

باشد که سال های بعد ، نگاهم خورد به بیست و چهار تیر ماه هزار و سیصد و  نود و نه ، نگاهم خورد به امشب ، متنی که نوشتم رو برای بچه هام بخونم و تهش بگم آخیش .. مهدی بهم لبخند بزنه و با هم بگیم ، به سنگینی اش می ارزید ... 

+ دوست دارم بار سبک کنم ، نمیدونم ! شاید این بی پروا نوشتن درست وقتی که چهار سال میشه دیگه به نام مستعار کار نمی کنم و همه جا اسم ساجده شیرین فرد هست هم بخشی از این پروسه ی سبکی باشه ! 




کلمات کلیدی :

دل گرفتگی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/3/18 10:3 عصر

هو الشاهد 

 

درست شبیه یک گرفتگی شدید عضلانی ، درست مثل همان وقت ها که عضله ی پشت پا خودش را در خودش جمع می کند و درد و درد و درد را فریاد می کشد . درست به مانند همان وقت ها که درد ، امان حرکت از تو بریده است . درست شبیه همان هنگام که لمس ناگهانی دستی ، اتفاقی ، داد درد به آسمان می برد . همان زمان دقیقا ،  که نه می شود رفت و نه می شود ماند ! نه می شود  روی زمینش گذاشت و نه می شود میانه ی زمین و آسمان نگاهش داشت ، نه می شود حرکتش داد و نه می شود به سکونش خواند ، نه می شود راه رفت و نه می توان ایستاد . درست به سان همان بلاتکلیفی . درست شبیه همان وقت ها که می گیرد و رها نمی کند . شدید و شدید و شدیدتر ؛ درست شبیه اسپاسم شدید معده ، درست شبیه گرفتگی کمر ، درست شبیه .... دل گرفتگی همان است . یا لااقل شبیه همان !  فقط ما آدم ها چون " دل " را نمی بینیم ، درکش نمی کنیم . همه مان دل داریم ها ! منتهی نمی دانم چرا ، درک آنکه دل یک نفر گرفته آنقدر برای ما سخت و طافت فرساست . دلگرفتگی ، چیزی است شدید تر از گرفتگی عضله ی پشت پا یا اسپاسم معده و عضله ی چهارسر و دوسر ، دل عضله ایست بی سر که سر به دل سپرده . دل را همه مان داریم ، همه مان گرفتگی اش را تجربه کردیم لکن انسان ، موجودی است فراموشکار . دل ،  قلب نیست اما تپش دارد ، پا نیست اما حرکت می کند ، عضله نیست اما می گیرد اما می گیرد ، اما می گیرد . دل چیزی است درست میان جان آدمیزاد که اگر بگیرد همانقدر نمی شود رفت و نمی شود ماند حتی بیشتر ، لمس ناگهان دستی اتفاقی همانقدر داد درد می کشدش حتی بیشتر و همانقدر گرفتگی اش بلاتکلیفی است ، حتی بیشتر ... فقط نمی دانم آب روی آتش این گرفتگی عظیم چیست که وقتی خودش را در خودش جمع می کند ناگاه چشم هایت را در خودشان مچاله می کند و عصاره ی تمام جانت را درست از میان مژه هایت روان می کند ، دست هایت را محکم می فشارد و دست و دل هر کاری را از تو سلب می کند ، پایت را می بندد و نه نای رفتنت می ماند و توان ماندن . دل که می گیرد ، زبان آدمی هم دلش می گیرد ، درست شبیه یک گرفتگی زبان کودکی هفت ساله در سر کلاس ، منزوی و گوشه گیر و افسرده ، سکوت و سکوت و سکوت و کلمات بریده بریده ، همانقدر مظلوم و بی دفاع . دلگرفتگی این است . دل ، پا نیست ، معده نیست ، کمر نیست اما وقتی بگیرد ، هم پایت می گیرد و هم معده ات اسپاسم می کند و زبانت می گیرد و آه از کمر ... کمر می شکند ... و خدا آرام کند دل هایی را که هیچ کس جز خودش از گرفته بودنشان خبر ندارد ...

 

#ساجده_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

پیاز آیتی از آیات الهی !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/2/21 2:52 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

همیشه وقتی می خواستم پیاز خرد کنم ، سعی می کردم در مقابل اشک هایم تمام قد بایستم ! نگذارم اشک هایم گونه هایم را تر کند ، همیشه وقتی پیاز خرد می کردم و کسی از کنارم رد می شد ، بهانه ی اشک هایم پیازی بود که خرد می کردم ، چشم هایم می سوخت . بینی و چشم هایم عجیب می سوخت و اذیت می شد که پیاز عجیب اشک آور است . اما امروز ، امروز هوای گریه داشتم . در مقابل اشک هایم ایستاده بودم و نمی خواستم بپذیرم هوایم هوایی ابری است . درست کردن افطار و خرد کردن پیاز هایی که باید سرخ می شد توانم را در هم می شکست که در مقابل هوای ابری بارانی خودم و اشک آوری پیاز نتوانستم ایستادگی کنم . پیاز خرد می کردم و های های اشک می ریختم ... این بار اصلا نمی سوخت . اصلا سوزشی در چشم هایم ، در بینی ام حس نمی کردم ، هرکه می پرسید می گفتم گریه می کنم و پیاز خرد می کنم . و عجیب ، یک پیاز برای من نشانه ای بود تا برایم یادآور شود در مقابل بعضی چیز ها نباید ایستاد ! باید پذیرفت .. پذیرفت و با آن همراه شد ... اینطور دردش کمتر است و حال خوبش بیشتر ... 

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

استیصال

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/2/19 12:39 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

یک و سی و هفت دقیقه ی بامداد ! دست هایی دراز شدند ، درسته به سمت گردنم ، ساجده داشت جان می داد . هوا نبود ، نفس نبود . پنجره را باز کرد ، نشست درست زیر پنجره ، اکسیژن اما ، نبود ... ! دو دست دیگر دراز شدند درست به سمت سینه اش ، یکی قلبش را می فشرد و از درد کشیدن ساجده لذت می برد و دیگری دنیا را به دور سرش می چرخاند . دو دست دیگر ، به دل نازکش شروع کرده بودند به رخت شستن ، سخت چنگ می زدند و دست هایی دیگر به گوش ساجده زمزمه می کردند اضطراب ثانیه های رخت های نشسته را ... ! ساجده اما بی دفاع بود . به مقابل تمام دست هایی که درد نام داشتند ، ساجده چون کودکی به دفاع ، خودش را مچاله کرده بود گوشه ی دیوار و درد می کشید . ماشینش را تازه فروخته بود ، نمی توانست تا درمانگاه برود . کسی درخواست کمک او را ، کسی التماس او را که به درمانی ، به آرامشی برسانندش ، قبول نمی کرد . قرص های شب را خورده بود اما گویی چون شکلات هایی تلخ مزه ، بی اثر بودند . سرما دویده بود به جان کوچکش ، به جان نحیفش درد ، دست درازی می کرد و او بی دفاع بی دفاع بود . چندین بار صفحه ی چت اش با پزشک ساجده را باز کرد ، اما وقتی او پاسخ نمی داد ، وقتی پاسخ او مربوط می شد به وقتی که از خواب بیدار می شد و ساجده الان داشت جان می داد ، چه فایده ؟! برایش کتاب خواندم آرام بگیرد ، مشوش تر شد ! رنگ آمیزی آوردم ، رنگ کند ، مضطرب تر شد . یک قرص زیر زبانی ، زیر زبانش گذاشتم ، دستش روی قلبش فشرده تر شد ، خواستم بخوابانمش ، شدت ترس و اضطراب و کلافگی ، اشک هایش را جاری کرد . هیچ راهی نبود . هر راهی بود رفته بودم و چون مادری نگران ، ترسیده بودم . ساجده داشت جان می داد ! ساجده داشت جان می داد و از دست من ، هیچ بر نمی آمد . هیچ ... 

از عوض کردن پزشک ساجده ، چهار ماهی می گذشت . پزشکی که شش سال جز بدتر کردن وضع او کاری نکرده بود اما پزشکی که خوانده بود ! گفته بود هر گاه حال ساجده بد شد  ، این آمپول را بزند . کسی ساجده را به درمانگاه نمی برد . مدت ها بود حرف پزشک قبلی را ، درست از وقتی دیگر پیشش نبردمش ، گوش نکرده بودیم اما یک درصد علم پزشکی که داشت . اگر این حال ساجده را بهتر می کرد چه ؟! آخرین راه بود ... آخرین و سخت ترین راه ... ساجده داشت غرق می شد . به میانه ی دریایی عمیق و من ، من شنا بلد نبودم . شنا بلد نبودم و زدم به دل دریایی که عمقش هر لحظه او را شدید تر به پایین می کشید . من تزریقات بلد نبودم . کسی هم نبود ما را به مرکزی درمانی برساند . اصلا برای کسی مهم نبود . من تا به حال حتی شیشه ی آمپول را نشکسته بودم اما دست هایم نلرزید . استیصال و درماندگی را خوب درک کردم . میانه ی میدان نبرد ، به بالین سربازی که خون او زمین را می شوید کسی از تو نمی پرسد از خون می ترسی یا نه ! شیشه را شکستم . درد عمیقی داشت مرا فرو می خورد ، این نهایت عجز بود . از روی فیلم آموزش تزریفات و با کمک های تلفنی فاطمه ، ایستادم درست جلوی آینه . من تجربه ی تزریق نداشتم ، آموزشی هم ندیده بودم .  این تجربه ی اول بود و خوب می دانستم اگر درست عمل نکنم چه چیز انتظار مرا می کشد ! فلج یا بی اختیاری ادراری .... !  سرنگ را باز کردم ، یک سوم دارو را درش کشیدم ، هوایش را تخلیه کردم و بعد نفس عمیقی کشیدم و سوزن را فرو کردم . نمی دانم شجاع بودم یا احمق ، قوی بودم یا سبک سر و بی پروا ، نمی دانم اما این را خوب می دانم به سان مادری که شنا بلد نیست و بی آنکه درنگ کند به دل دریا می زند تا دردانه اش را نجات دهد ، درمانده بودم ، مستاصل و استیصال را خوب با گوشت و پوست و استخوانم درآمیخته دیدم . 

 

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

مجددا چرک نویس

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/2/17 4:45 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

می گفت آدم ها خوب ِ خوب یا بد ِ بد نیستند . آدم ها خاکستری اند ! نه سیاه سیاه ، نه سفید سفید ؛ کمی سیاهند و کمی سفید . حالا بعضی سفیدیشان بیشتر میزند و بعضی کمتر سیاهی دارند اما خالی خالی نیستند ، مطلق نیستند . 

قبول ندارم ! راستش را بخواهید قبول ندارم ! اصلا قبول ندارم . به نظر من ما آدم ها رنگی هستیم ! همه مان رنگی هستیم ، یعنی لااقل یک روزی رنگی بودیم ، ما به این دنیا رنگی آمدیم و حالا کم کم غلطگیر برداشته ایم و یک دست هم ذغال ، سیاه می کنیم و سفید ... ! ما آدم ها رنگی هستیم ، چشم هایمان را باز کنیم رنگی ِرنگی هستیم . مثلا من کمی صورتیم بیشتر می زند ، فاطمه کمی آبی تر است و زردی ِ هاجر از همه مان بیشتر ، ماهی ، سبز ِ سیر است و فاطمه تاج ، رنگ هایش ملیح و ملایم ، ترکیب دوست داشتنی ای از چند رنگ آرامی که اصطلاحا پاستیلی می گویندشان . ما آدم ها رنگی بودیم و هر چه بزرگتر می شویم بیشتر داریم خجالت می کشیم از رندگی بودنمان . چشم هامان میبندیم و گم می شویم در دنیای کیف های چرم مشکی و کفش های چرم قهوه ای . کت های مشکی و روسری های سفید . به قطع که رب ظلمت نفسی اش اینجا کمی بیشتر به چشم می آید ، گویی این آیه درست نازل شده بر بی چشم و رویی ما آدم ها به دنیایی که خدا رنگی آفریدش و ما اعتنایی نکردیم . 

کوچکتر که بودیم ، خیلی کوچکتر ، برایمان بین صورتی و آبی مرز گذاشتند . رنگ هامان را جدا کردند . به پسری که کمی صورتی بود خندیدند و دختر آبی را مسخره کردند . ما آدم ها فارغ از پسر یا دختر بودنمان ، آدمیم ... رنگ داریم و این رنگ مختص جنسیت نیست . ما هم هی بزرگ شدیم و فکر کردیم داریم بزرگ می شویم ، هی قد کشیدیم و فکر کردیم بزرگ شدن به سیاه شدن است ، به سفید شدن ... از رنگ ها فاصله گرفتیم . حربه ی زشت است ، بزرگ شدی ، این ها مال بچه هاست خوب عمل کرد . 

خدا دنیا را رنگی ِ رنگی آفرید و شیطان گوشه ای آرام لبخند زد ، به دنیایی که داشت سیاه و سفید می کرد و ما آدم ها خوب ، از آن لذت هم می بردیم ... ! 

______ 

این ست کیف و کفش را چهار سال پیش خریده بودم . آن وقت ها که هنوز به رنگ هایم بی رحم نشده بودم . خریدم تا استفاده کنم اما نمی دانم چه شد که چهار سال گوشه ی اتاقم در وکیومش ماند و خاک خورد ... اما من ، من بعد از چهار سال ، دوباره تصمیم گرفتم رنگی باشم . فارغ از سنم ، فارغ از هر چه نگاه بی رحم است تصمیم گرفتم به میان کفش های چرم مشکی و قهوه ای ، رنگی باشم و بس ... 

یه روز برای بچم خواهم گفت دنیا چقدر رنگی بود :) راستی ! دنیای شما چه رنگیه ؟




کلمات کلیدی :

چرک نویس

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/2/12 11:40 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

صدای چفت شدن کلید با قفل در تنها صدایی بود که تنهاییش را پر می کرد . بی حوصله ، لباسش را روی مبل پرت می کند و آرام آرام خودش را به کناری از دیوار می کشاند . می نشیند . می نشیند و اشک هایش را درست مثل هر روز هفته ی گذشته فرو میخورد . مخاطبین تلفنش را یکی یکی بالا و پایین می کند . هیچ کس نیست . میان تمام صد و هفتاد و سه کانتکتی که اینجا اسمشان جا خوش کرده ، هیچ کس نیست . جز به جمع هایی که عمیقا به آن ها تنهاست ، هیچ کس نیست . اما چاره ؟! چاره ای هم نیست ... صفحه ی چت یکی از همین رفیق های نارفیق را بی حوصله باز می کند . کجاست دوستی هایی که به قالب دوستی ، دشمنی به خود گرفته اند و عطر تنهایی به تمام لحظه هاشان وزیده . به محض آنکه شروع به دهان باز کردن می کند ، جوابی دلش را به میانه ی راه خرد می کند ؛ هیچ کس دلسوز تو نیست ! خودت باید برای خودت دلسوزی کنی ... بغض های فرو خورده اش به ناگاه باران می شود . رگبار شروع به باریدن می گیرد و صدای غرش آسمان دلش با هق هق هایش یکی می شود . گله به او می برد ، به اویی که این روز ها شنونده ی تمام شکایتش از زمینی شدن بود ؛ از تصمیم اشتباه اول ! به دنیا آمدن ... 

دلش کمی حرف می خواهد ، بی هوا کتابی را دست می اندازد و از کتابخانه بر میدارد و صفحه ای باز می کند . نمی داند کتاب چیست یا چه چیز انتظارش می کشد اما من خوب میدانم که خدا هوای بارانی و دل شکسته را عجیب می بوید ، می بوسد ... بوی بوسه های خدا به میانه ی هوا طنین انداز می شود ، دست هایش روی واژه ها کشیده می شود ، چقدر درد دارند ، چقدر مرهمند  ! یا رفیق من لا رفیق له ، ای رفیق آن کس که رفیقی ندارد . یا شفیق من لا شفیق له ؛ ای دلسوز آنکس که دلسوزی ندارد .... 

#ساجده_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر