سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هرچیز راهی دارد و راه بهشت، دانش است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

جهل ؟! غرض !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 99/1/3 7:57 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تا پیش از این ، پاهایش را درست مقابل تلویزبون ، محکم به زمین می کوبید و با سری رو به آسمان گرفته و صدایی نسبتا بلند ، فریاد می زد ؛ ا ِ س پ ا ی د ر م ن ! کمی جیغ میکشید و گریه می کرد تا سرانجام با یک بسته چیپس ، مینشست درست مقابل تلویزیون و اسپایدر من 

تا پیش از این دوچرخه اش را رکاب می زد و موانع را رد می کرد .

تا پیش از این کیسه ی آرد را از یخچال خانه بیرون می آورد ، دو تا تخم مرغ و کمی شکر ، یک کاسه ی بزرگ و همزن  کنارشان می گذاشت تا مامان بیاید و جوش شیرین و بیکینگ پودر بدهد و با هم جنگ ِ آردی را شروغ کنند که یک سرش سفیدی محض بود و سر دیگرش بوی گرم کیک ...

تا پیش از این از پدرش می پرسید ؛ بابا این ماشینه چیه ! چقدر باحاله ! 

تا پیش از این نقاشی می کرد ، سفالگری می کرد ، رنگ بازی می کرد ؛ لگو هایش را یک به یک به ترتیب روی هم می چید ، کشتی می ساخت ، هواپیما میساخت و بعد کشتی و هواپیمایش را فضا پیما می کرد و ساعت ها در دنیای آن سو تر از آسمان ، سرگرم بود ، هر تولد با بابا قنادی به فنادی و شیرینی فروشی به شیرینی فروشی را می گشت تا جلوی ویترین یکی بگوید ، بابایی همین ! تا پیش از این هدیه هایش را با ذوق باز می کرد ، با چشم هایش بوسه میزد به رنگ رنگ ِ رنگارنگ اسباب بازی ها ، به آن کامیون زرد با کابین طوسی و چرخ ها مشکی ، به آن توپ هندوانه ای ، به آن خرس سفید پشمالو ... تا پیش از لین شوق داشت ، اشتیاق سال بعد و برای اولین بار دیدار یک تخته سیاه از نزدیک ... شوق پیش دبستانی ، ذوق آموختن 

پسرک کمی آنسوتر را می گویم ، هم او که قدش به تخت نمی رسید و مظلومانه در یک سوم بالایی تخت خودش را جا کرده ، همان پسری که لوله در دهانش است ، سرم به دست و پایش است . همان پسر پنج ساله ای که مظلومانه ، بیهوش افتاده است روی یک تخت در بخش مراقبت های ویژه .

کمی بعد تر که به هوش آمد ، چه کنم ؟! وقتی سرش را گرداند و جز سیاهی و سیاهی ندید ... ؟! کلافه شد ، خواست تا چراغ روشن کند اما اینجا شام غریبانی است که کور سوی شمعی هم ندارد ، ماهتاب نیست ... کمی بعد تر که سیاهی با ترسش در آمیخت چه کنم ؟! وقتی مرا ز آسمان پرسید چه بگویم ؟! وقتی گفت ؛ کی هوا روشن می شود چه ... ؟! جز آنکه سرم را بیاورم کنار گوشش و آرام زمزمه کنم ، جان مادر ، عزیز پدر که سال ها منتظرت بودیم ، نه ماه به شکمت کشیدم ، اولین لبخندت را ، اولین رنگی را که دیدی و شناختی را ، اولین اشک هایت را بخاطر داریم ، حالا برای تو یک دوست آورده ایم که تا آخر عمرت باید با آن سر کنی ؛ سیاهی ... ! سیاهی هم تنهایت نمی گذارد ، دوست های خودش را می آورد ؛ تنهایی ، ترس ، کلافگی ، خستگی ... ! ما حس کردیم دیگر وقتش است تا در صندوق جهلمان را برای یکدانه پسرمان باز کنیم و او را از این گنجینه بی بهره نگذاریم . راستش را بخواهی نمی خواستیم تو از جهل ما موجوداتی که تو را به دنیا آورده بودیم تا سیه روزت کنیم ، محروم باشی ... ! اما جهل ؟! جهل مگر معنا دارد آن هم در قرن تکنولوژی . در قرنی که اگر سر لوله ی تفنگ سرباز ارتش یک کشوری زاویه اش از سی درجه به سی و دو درجه برسد ، تمام جهان با خبر می شوند ؟! مگر جهل معنا دارد وقتی تلویزیون ، خبرگزاری ها ، بیمارستان ها ، پزشکان و پرستاران و کادر درمانی که هرکدام یک رسانه شده اند و لایو و استوری می گذارند و خودشان را تکه می کنند که این الکل برای خوردن نیست !؟ خوردن الکل ریه های شما را ضد عفونی نمی کند ! هزاران دلیل علمی و غیر علمی می آورند تا شاید جماعت جاهل ، به راه بیایند و تهش ما ، ما با ترحم نگاهشان می کنیم و می گوییم ؛ آخی ! قهرمانان ... ! 

آنان قهرمان نیستند ، ما هیچ کدام قهرمان نیستیم مادامی که عده ای جهل را بهانه کردند و با وجود تمام آگاهی های داده شده ، به نظر من ، کاملا مغرضانه جام زهر به کالبدی که خدا در آن دمیده بود و جوانه های آرزو تازه تازه داشتند سر به آسمان می کشیدند ، خوراندند . آنان مامورند ! مامور به عذاب و درد بچه های سرشار از زندگی و بعد لذت بردن از دردی که خود باعثش بودند ... 

تمام جهان درگیر یک اپیدمی است . و اپیدمی تلاش خوب و فرصت خوب برای آنکه پسرک پنج ساله مان را از دویدن های پنج سالگی ، تخته ی سیاه پیش دبستانی شش سالگی ، نوشتن آ ب پ هفت سالگی ، یاد گرفتن ساعت هشت سالگی و دانشگاه و دیدن یارش در رخت سفید و ... محروم کنیم . از پنج سالگی عصای سفید دستش دهیم و رخت سیاه جان مردگی اش را به تن کنیم .فارسی نمی فهمید ؟! رسانه های بیشمار فارس زبان برای شما ابهام داشتند ؟! بیش از صد کشوری درگیر است ، عرب زبان ، ترک زبان ، اسپانیایی ، فرانسوی ... 

اما حالا دیگر به هیچ زبانی راهی نیست برای انکه لذت دوباره نابینا کردنش را تجربه کنید . او ناببینا شد ، برای تمام عمر و به هیچ زبانی ، به هیچ زبانی دیگر نمیتوان برای او آن ماشین خفن و پرنده ای که پشت پنجره نشسته و لباسی که عمه عیدی داده است را توصیف کرد ... 

ای بی رحمان ، که در کشور هایی که مدعی آزادیشان هستید هم در سن زیر هجده سال مصرف مشروبات الکلی ممنوع است . در بار ها راهشان نمی دهند و به شدت منع قانونی و عرفی دارد . همان کشور هایی که می گویید بکنیم از این ایران برویم ! آری ! بکنیم برویم ... اینجا را خراب کردیم ، آرزو های شمعدانی پنج ساله مان خاک کردیم ، برویم جای دیگری ، یاسمنی ، شب بویی ، چیزی نابود کنیم . اگر این ایران فرار کردنیست ، شما فرار کردنیش ساختید و بعد پایش نایستادید ، چهره ی مظلومانه به خود گرفتید و گفتید " نمی دانستیم ! " 

نامردمان ، او فقط پنج سال داشت . پنج سال برای دیدن این دنیا فرصت زیادی نبود که شما تمام قد ایستادید در مقابل بیشتر دیدن ها ! شاید حق با شماست ! پدر و مادر همیشه خیر بچه را خواستند و لابد اینکه نخواستید ببیند فقط به یک دلیل بوده و بس ؛ دنیا دیگر جای چندان دیدنی نیست ... ! :)

اما اگر او می خواست دیدنی ترش کند چه ؟! اگر او در خیالش در کابین خلبانی فرمان را رو به بالا می کشید و بعد با ستاره ها دست تکان میداد چه ؟! حالا باید در سیاهی محض تنها ، انحنای فرمان را لمس کند ، سرش به فرمان تکیه دهد و ستاره ها برایش ببارند و ببارند و ببارند ... 

____

+ درحاشیه نابینایی کامل پسری پنج ساله به دنبال خوراندن الکل به او توسط خانواده برای ضدعفونی شدن بدن !

عصبیم ! خیلی عصبی . از اتفاقی که افتاده که به نظرم اتفاق نبوده ! کاملا تحت کنترل انسان های با شعور و فهمی بوده که نخواستن از شعور و فهمشون استفاده کنند . 

عصبیم ، عصبیم و بی نهایت غمگین .اون پسر هیچ نسبتی با من نداشت اما فرزند ِ ایرانم که بود و من دختر ایرانم ... مادر تمام بچه های ایران ... من یک معلمم ، یک نویسنده ام ... من یک مادر بالقوه هستم ... 

خواب آور قوی با دوز بالا خوردم و بعد که دو سه بار رفتم تو در و دیوار و خوردم زمین الان با حال زار نشستم به نوشتن تا شاید آرووم بشم . 

شاید بگن توهینه ، بعدش یقمو بگیرن به شکایت اما مطمین باشید ، خیلی حرف ها برای گفتن دارم 

چه در محضر دادگاه

چه در محضر کاغذ ...

پس بی ترس 

سرم رو بالا میگیرم

و زیرش می نویسم

نوشته ی دختر ایران ، یک معلم  ، مادر آینده ، یک نویسنده ، یک عکاس ؛ #ساجده_شیرین_فرد 

 

الکل تلخ است ، الکل خیلی تلخ است . بچه ها از داروی تلخ متنفرند ، مادر گریه می کند و با آب به آن ها دارو می دهد  می گوید الهی بمیرم ، الان تموم میشه ! من در تناقضم که وقتی الکل به این بچه دادند ، بعد از اشک و الهی بمیرم تلخ بود ها چه شد ! 




کلمات کلیدی :

کلبه ی احزان

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/12/23 5:35 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

به سان  یعقوبی ، دیده به درد خویش قربانی کرده ، خشت به خشت کلبه ی احزانم ، با دست های خویش بروی هم نهادم . کلبه احزان من اما ، با غمکده ی بزرگ اسرائیل ، تفاوت ها می کرد . من دیوار هایش را نه ز خشت و گل ، که هر باران با طنازی ،  پرده ای از سیاهی ِ سایه ای که بر سرم ، بر زندگیم انداخته و قامت بلند کرده به جدال نور ، بشوید و کمرنگ کند  ، که بتن دست گرفته بودم که هر باران ، محکم ترش کند ، سیاه ترش کند ، سایه اش بر سرم سنگین تر کند . دیوار های محزون ِ یعقوب اما ، تا کمی پایین تر از خورشید قد کشیده بود که گه گاه نوری بتابد ، پروانه ای رفص کنان ، نوید زندگی دهد ، نسیمی بوزد و عطر نرگسی امید را به قدر یک نفس عمیق ، میهمان کند . خورشید هم از همان خشت های اول ، آمده بود پایین ، پایین تر از آسمان ، تا جایی که می شود ، دیوار های این غمکده ، کوتاه تر باشد ... لکن من ، من ، خود ،  سنگ رو سنگ گذاشتم ، غم روی غم گذاشتم ، از آن بالا رفتم ، قد بلندی کردم و تا کمی بالاتر از جایی که نقطه ی پایان آسمان بود ، بتن را دیوار کرده بودم . کلبه ی نابینای درد شده اما ، پنجره ای داشت ... من خود ، همه ی روزنه ها را کور کرده بودم که نکند حتی ، هوایی بیاید و این خلسه ی عمیق لذت خفگی را برهم زند . 

حصار دور من ، محکم بود . دیوار هایش بلند بود ، بی پنجره ، بی نور ، بی هوای تازه ... آدمیزاد است ، آه است و دم ... ؛ آ دم ... ! من آه می کشیدم ، آه هایم دم می شد و باز ، دم ... ! دم و بازدم ... من درد هایی را هرثانیه نفس می کشیدم که ثانیه به ثانیه ی تمام ساعت های تمام روز های تمام ماه های تمام سال های قبل ، تنقسشان کرده بودم . هوای تکراری ِ غم های تکراری ... ! یک چرخه ی معیوب تمامی ناپذیر که می دانستم چرخه معیوب است لکن دوست داشتم در همین عیب و کاستی ، در همین چرخه ی بی پایان ، جان دهم . حال بدم را زندگی کنم ... 

همه جا سیاه بود ، نوری نبود که چیزی دیده شود ، حتی عنکبوت ها ، رغبت به تنیدن تار به این ماتمکده نمی کردند ، کرم ها و حشرات ، راهشان از سمت دژ من کج می کردند و خورشید هرچه از شرق تا غرب عالم را هر روز  ، قدم به قدم می گشت ، روزنه ای نبود که نبود ... هر روز از مشرق شروع قدم های نگرانش بود ، نزدیکی های شب که می شد به غرب می رسید . هر روز نگران تر می شد ، وقتی به غرب می رسید که سرخ ِ سرخ بود . گویی تب داشت ... اما هیچ راهی نبود ، هیچ منفذی ولو به قدر یک سوزن نبود که به حال ساجده ای که خدا به او سپرده بودش ، سرک بکشد ... 

خدا می دید ، خدا می دید و هربار سعی می کرد نزدیک تر شود ، دست هایش را بگذارد روی شانه های ساجده ، زیر بازوانش را بگیرد و با دست های قدرتمندش به یک ندای یا علی ، ساجده را بلند کند . خدا می دید و سعی می کرد نزدیک تر شود . شقایق سینه سوخته ای دور تا دور دژخیم اندوه ساجده می رویاند ، گاه بیدی به هجرانش مجنون می کرد ، گاه آیه الکرسی می خواند و نسیم را صدا می کرد که دست هایش را مشت کند ، بعد خدا می دمید ، خدا آیه الکرسی اش را فوت می کرد درست بین دو دست نسیم و نسیم محکم نگاهش می داشت . فوت خدا دست های نسیم را سرد می کرد  و مامور به یک سیلی سرد به جان ساجده ، سردی ِ گرمای آنکه حواسم به تو هست ... ! 

من اما لجباز ، من اما تنها ، من اما دو سوم ِ تنم اشک ، من اما دو سوم ِ اشکم خون ! من اما لرز کرده ،ضعف برم تاخته ، من اما تار ، بی روح ، بی رنگ ... 

صدای در می آید ... 

من که دری نساخته بودم ! 

خدا دید ، پشت به خداییش کردم ... اما او خدا بود . من پشت کرده بودم و او حتی لبخندش ثانیه از من دریغ نکرده بود . خدا نگران بود . خدا این بار ، آدم هایش را مامور کرد ، کردشان درجه داران خلفت ، اشرف مخلوقات ، مافوق تمام کاینات و بعد یک حکم رسمی بهشان داد که خلیفه الله ... ! جای من روی زمین ... . کمی از خودش را دمید به وجودشان ، کمی از خداییش را جا گذاشت درون آدم ها روی زمین و یک به یک فرستادشان به سمت ماتمکده ی ساجده ... ! آدم ها یکی یکی به دیوار زدند ، گوش هایم را گرفته بودم . در ساختند ، خودم را به خواب زده بودم ، کلبه ی احزان مرا آب و جارو کردند و یک دسته نرگس ، گذاشتند درست کنار دری که کامل بسته نمی شد و یواشکی خورشید را صدا می کرد که بیا و ببین ، دل نگرانی بر تو نماند . 

خدا ، خودش را ، اقرب من حبل الوریدش را این بار با آدم ها برایم زمزمه کرد . با یک نامه که از میان همان در چفت نشده داخل آمده بود ؛ " نیاز فوری به یک عکاس ! " 

آگهی تازه بود . من هشت ماه بود که این دژ را ساخته بودم . هشت ماه بود که دوربین دست نگرفته بودم ، از قلم فاصله گرفته بودم ، تدریس کنار گذاشته بودم و هرچه را که ساجده را تعریف می کرد از دفتر روزگار خط زده بودم . حالا فقط ساجده ، یک واژه بود که در مقابل تمام پرس و جو هایی که درمورد او از خلقت می شد یک پاسخ دریافت می شد ؛ مطمینید ، درست وارد کرده اید ؟! آیا منظورتان این نبود ؟! و این دقیقا چیزی بود که من می خواستم . نبودن ِ محض . یک روز صبح بیدار شده باشی و محو محو باشی ... ! حتی آینه شک کند به اینکه ساجده ای در مقابلش شوخی کاینات است یا هنوز ساجده ای وجود دارد . 

زیر آن نامه ، خون دلم را با اشک هایم رقیق کرده و از سر ِ بی حوصلگی و تنهایی نوشتم ؛ من یک عکاس ... ، بودم ؟! یا هستم ... ؟! هلش دادم به بیرون ...

تمام امیدم به این بود که تا صبح نشده خودشان کنسل می کنند ! اصلا من انتخاب نمی شوم ! اصلا آنقدر امید داشتم که اطمینان کرده بودم و برای اطمینانم یک راه محکم کاری که اگر کنسل نکردند من کنسل می کنم !

در همین جدالی که از جنس نابرابری همیشگی جدال های درون و بیرونم بود ، به دیواره تکیه کرده بودم که همان نامه ، به داخل برگشت . با جوهری از جنس نور ، خطی میانه های خط میرعماد و کمی هم ابن بواب و اندکی کلهر ؛ فردا ساعت سه ، اینجا باش ... 

تا ساعت سه ی فردا شود ، سه سال گذشت . سه سال جنگ پی در پی که من دفاعی در برش نداشتم که بخواهد مقدس بماند یا نه ... سه سال حمله های پی در پی ؛ کنسل می کنه ! کنسل کن ! چرا میخوای از اینجا بری بیرون ؟! سه سال جنگ درونی ام ، دقیقا تا تماس انگشت اشاره ام به زنگ در ادامه داشت . 

زنگ را که زدم ، به سان نفخ صوری ، جهان مدهوش شد . پله ها را با اکراه بالا می رفتم . در دفتر که باز شد ، نگاه های خندان و کمی بعد ، شروع ِ به کار ... ! بعد از هشت ماه ... بعد از هشت ماه من شروع کرده بودم . ساعت هایی را که کار می کردم از دنیا جدا بودم ، کلبه ی احزان ؟! اصلا چه بود ؟! من بودم و من و فکر نور کم و آکسسوری مناسب و بک و نحوه ی چیدمان . ماتمکده ام در ماتمکده ، درست پشت در اینجا مانده بود من حالا بعد از هشت ماه ، درست بعد از هشت ماه ، حس زنده بودن می کردم . شروع به کار کرده بودم و حس زندگی می کردم...

عکس ها ، عکس های معناگرا با موضوعات اجتماعی نظیر طلاق ، فوتبال ، جوان گرایی و آخ ! اعتیاد ... اعتیاد بود ! 

بی امکانات ِ بی امکانات ! نه کم امکانات ها ! بی امکانات ... چادرم را در آوردم ، کردمش فون و پهنش کردم تا بک گراند سیاه بگیرم ، خانم دیگری ، روسری سیاهش که بنا بود با آن به مراسم ختم برود را در آورد ، به جایش رومیزی نارنجی رنگ ٍ برنامه ی شب های طنز را سرش کرد . سرنگ داشتیم ، اما چیزی که داخل سرنگ پر کنیم و رنگی باشد که نشان دهد مثلا مواد مخدر است نه ! در ثانی اصلا تا بحال معتاد تزریقی از نزدیک ندیده بودم که بدانم محلول تزریقی چه رنگی است ! فلذا با وسایل موجود ، سرنگ را روغن بنفشه پر کردیم ! به یکی از مرد های دفتر که سیگاری نبود به مظلومیت چشم های گربه شرک خیره شدیم و بنده ی خدا در رودرواسی ما یک پاکت سیگار کشیدند تا عکس در بیاید . توتون روی چادر من ریخته بود ، بوی سیگار به تار و پودش رخنه کرده بود ، خاکستر سیگار روی آن ریخته بود و سوخته بود و وقتی برای عکس بعدی کمی الکل هم به آن ها اضافه شد و بوی الکل هم با عطر سیگار و توتون و سوختگی مخلوط شد بنده به این نتیجه رسیده بودم که پدرم دم در ماتمکده ام ، کمربند به دست خواهند ایستاد که کدام گوری سر کار بودی فلذا با بچه ها پروژه ی بعدی به دنبال جای خواب برای لااقل امشب من  شد !

ساعت هایی که از جان و دل کار می کردم ، می خندیدم .. می خندیدم ... می خندیدم و به هیچ ، فکر نمی کردم ... 

تا پیش از اینکه جان دست هایم را به بی رحمی و زبری بتن ، نیمه جان کنم ، همیشه در کیفم برای بچه هایی که می دیدم ، یک چیزی بود . یک بار یک جعبه آبنبات چوبی می خریدم و پنج تا پنج تا داخل کیفم می گذاشتم تا هرجا کودکی دیدم ، در خیابان ، مطب ، مترو ، به او شیرینی یک لبخند ِ آبنبات چوبی را هدیه کنم و او هم به من حس خوب وصف ناپذیری پیش کش کند ، یکبار یک جعبه ژله ی تک نفره ی فرمند و بار آخر خاطرم هست صد و ده کتاب کودک خریدم . از خشت اول این ویرانه ، کیف من پر شده بود از قرص و سرنگ و آمپول ... دیگر حتی بچه ای میدیدم ، لبخندی نبود ، اشک بود ، بغض بود . امروز ، پس از اتمام ساعت کاریم ، پا هایم ، دست مرا گرفتند و بردند و درست نشاندند جلوی استند شکلات های ملوس طرح دار .... خریدم ، خیلی هم زیاد خریدم ؛ یک کیلو و هشتصد گرم . آمدم به ماتمکده ام ، در را باز گذاشتم . نسیم به میهمانی آمد ، ماهتاب برایم شیرینی ستاره آورده بود و من نشسته بودم دانه دانه شکلات ها را نگاه می کردم و عشق ... عشق و عشق و عشق ... دسته بندی شان کردم و دسته ی اول را ، پارت اولی که می خواستم در کیفم باشد را ، گذاشتم درست کنار همان قرص ها و سرنگ ها ...

به خانه که آمدم ، دست لابی من دو بسته دیدم ... دو سوژه ای که باید از آن ها عکاسی می کردم و برای من به خانه فرستاده بودنشان . ساعت سه ی صبح بود ، رفته بودم گل بچینم !  با یک چراغ مطالعه ، کاسه استاندارد ساخته بودم و با کاغذ رنگی و چسب طرحدار  تخته گچی ساخته بودم ، جا گچی ، پلاکم و فون هم کاغذ آچهار بود و آنقدر حالم از عکسی که گرفته بودم و چیدمانی که کرده بودم و خلاقیتی که از کپک زدگی نجاتش دادم خوب بود که هر چند دقیقه یک بار قد و قامت کل لوکیشن و عکس را فدا می شدم 

تبر بزرگ برداشتم 

دیواره های این ماتمکده را خود فرو ریختم و بعد 

با افتخار تبر را دست گرفتم 

تا همه بدانند 

من ،

شکستمش ! 

خورشید ایستاده کف زد و خدا خندید ... خندید به زندگی ِ بالذات دردناکی که شیرینی بالقوه اش زیر زبانم مزه کرده بود ...

___

#س_شیرین_فرد

خیلی دعا کنیم همو

راستش وقت نوشتن این متن ، بدلیل اینکه حس می کردم زندم و دارم زندگی می کنم حال روحم خیلی خوب بود و هنوز هم خوبه اما حال جسمم تعریفی نداره ، برای نوشتن خیلی واژه ها مکث کردم تا قیافشون یادم بیاد و این اصلا نشونه ی خوبی نیست برای منی که تو ادبیات غلت می خوردم ! هوشیاریم پایینه و گیج و منگم . بار ها دستم لرزید و اشتباه کلید رو فشار دادم رو تایپ کردم 

اما این روز اینقدر برام بزرگ و ارزشمند بود 

که حس کردم اگه ننویسمش میمیرم ! 

نتونستم دوباره بخونمش ، جسمم یاری نمی کنه ، بالاخره هشت ماهه کنج عزلت گزیده و گوشه اون ماتمکده بی صاحاب نور خورشید ندیده کمبود ویتامین دی اش طبیعیه :/ بقیشو اهل فن بیان نظر بدن چرا یاری نمیکنه

 




کلمات کلیدی :

می نویسم ایستاده ام تو بخوان ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/12/6 7:24 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شاید جان دخترک ، مُهر نیمه ی دوم دهه ی هفتاد خورده بود لکن با جنگ غریبه نبود . جنگ برای او هنوز ادامه داشت ! جنگ نمی خواست ، تحمیلی بود ! توان دفاع نداشت ، مجبور بود با دست خالی ، مشت گره کرده و سنگ پرتاب کند . جنگ او لکن ، با تمام جنگی که هشت سال جان آدمیان را به اواخر دهه ی پنجاه و اوایل دهه ی شصت درنوریده بود ، فرق داشت ! یک تفاوت عظیم ... 

جنگ او ، هشدار نداشت ! آژیر قرمز و سفید نداشت ، پناهگاه هم نداشت . به ناگاه شبیخونی و دخترک نازک جان آماده باش ... ! وقتی موشک ها باریدن می گرفتند ، خبر نمی دادند . دلشان می گرفت و ناگاه می باریدند درست بر تمام وجود او ... 

این بار ، موشک ها ، هوای باران به سرشان زد . دخترک مثل تمام این شش سال ، تنها بود . بی دفاع بود . راهی نداشت ! قیام کرد . قیام کرد . لباسش به تن کرد و سعی کرد تا از منطقه خودش را دور کند . آسمان تهران هم می بارید ، شدید ... ! آب گرفتگی های عظیم گوشه کناره های خیابان ها و دختری که فقط آمده بود مهمانی ! یک دست لباس حریر تنش بود ، یک کفش پارچه ای و جورابی که نداشت . دلش خون بود . کیفش برداشت ، چادر به سر کرد و بی خداحافظی میان باران شدید تهران ، دل به خیابان ها زد . تا به اتوبان حکیم برسد ، هرچند قدم پشتش را نگاه می کرد . منتظر بود . آدمی است ! به امید زنده است لکن کسی نبود ، کسی نگران او نبود ، کسی به دنبال او نیامده بود . او این سال ها را سرباز تنهایی بود که یک تنه به میان یک گردان سخت جنگیده بود . گوشه کناره های اتوبان حکیم ، قدم می زد . اشک می ریخت . فریاد می زد . گاه آب گرفتگی هایی به سان دریاچه بود که راه گریزی نداشت . کفش هایش ، پای بی جورابش ، شلوار حریرش تا کمی بالای مچ خیس و گلی شده بود و چسبیده بود درست به پاهای لرزانش ، به پاهایی که سخت می لرزیدند ، سرد بودند و از سرما ، سرخ شده بودند . راه می رفت ، راه ماشین رو را بلد بود نه راه دیگر ، از حکیم ، وارد خروجی آزادگان شد . کنار آزادگان قدم هایش که شروع شد ، نفس هایش به شماره افتاد . هر چند دقیقه یکبار مکث می کرد ، می ایستاد . آبگرفتگی ، پشت آبگرفتگی رد می کرد . سونوتای ال اف دو هزار و نوزده سفید رنگی ، درست آمد و از آبگیر با سرعت بالا رد شد . آب تا کمی بالاتر از سر دخترک ، پرتاب شد . ماشین از نزدیکی او رد شده بود . آب آن چنان قدرت نداشت درست مثل زانوان دخترک که می لرزیدند . شدت کم آب بود و سرعت بالای ماشین . او را پرت کرد داخل جوی کنارش که آب در آن می خروشید و می رفت . به محض آنکه سرش را آب گرفت ، عفونت پیگیری نشده ی چهار ماه قبل گوش چپش ، جیغ کشید . آب و گل ، چادر خیسش را خیس تر کرد . لباس صورتی رنگش را چرک کرد ، مهم نبود . اما خرده های دل شکسته اش وقتی صدای خندیدن جوان ها را شنید ، زیر پاهایش بیشتر له شد ! چه شد که اینقدر بی رحم شدیم ؟! چه شد که ...

کمرش درد می کرد ، زانویش آسیب دیده بود . لباسش خونی شده بود . لنگ میزد . خودش را از جوی کشید بیرون . کمی مکث کرد . کمی نگاه کرد . بغض گلویش را می فشرد و او می خواست نبارد ! لااقل او نبارد . چند متر آن طرف تر یک پژوی قدیمی مشکی رنگ دنده عقب گرفت ، گمان کرده بود خروجی را رد کرده است اما زنی در را باز کرد ؛ سوار شو ! بی شرف چیکار کرد باهات ! 

- نمی خوام اذیتتون کنم . 

- ما اذیت میشیم وقتی میبینیم یه دختر جوون اینطور تو خیابون و باروون تنها گوشه اتوبان قدم می زنه .

سوار شدم ... ! 

- کجا می خوای بری ؟!

- هرجا مسیر شماست . نمیخوام اذیتتون کنم.

به اصرار گفتم مقصدم کجاست هرچند که ناکجا آباد در دلم بود . می خواستم آنقدر قدم بزنم تا زیر همین باران بمیرم . می خواستم بروم به هیچ آباد . مرا هیچ آرام نمی کرد ... ! بغض گلویم را می فشرد اما نمی خواستم در مقابل چشمشان ببارم . بغض مرا فرو می خورد و من او را فرو می خوردم . دو سه کیلومتری که به مقصدم مانده بود دقیقا وسط اتوبان شهید همت ، گفتم همینجا ! پرسید مطمینی ؟! گفتم آری ... 

می خواستم قدم بزنم . به مردن زیر باران مطمین بودم . پیاده شدم ... باد سرد عصرگاهی ، دوباره لرز به جانم انداخت . می خواستم قدم بزنم ، اشک بریزم ... ببارم ... . 

دخترک ترسیده بود . هر ماشینی که از کنارش رد می شد ، بدنش میلرزید ، عضلاتش منقبض می شد ، خودش را جمع می کرد . هنوز جای سونوتای چند صد میلیونی و شعور ناچیز صاحبش ، روی تنش ، روی روحش درد می کرد . 

ساعت سه ی عصر بود که بیرون آمده بودم و حالا عقربه ها داشتند به من هشدار می دادند که نزدیک شش است ... ! راه می رفتم . می لرزیدم ... می لرزیدم ، از سرما ، از درد ، از بی رحمی ، از خستگی ، از جانی که نیمه جان شده بود . 

لابی من ، به محض دیدنش ، کتش را در آورد . حایل سرمایش کرد . اجازه نداد بالا برود . منتظر ماند تا کمی حال دخترک ، بهتر بشود لااقل دیگر نلرزد ... 

لباس هایم خیس بود . از کفش هایم آب بیرون می ریخت . وزن آب و سنگینی چادر روی سرم ، درد گوش هایم را بیشتر می کرد . موهای خیس شده ام را حس می کردم . خیس بودم ، خیس باران ، خیس اشک اما ایستاده مانده بودم  تا رسیدن آسانسور . دلم می خواست بنشینم . بنشینم کمان کف . چادر خیسم بر سر بکشم و ببارم و بمیرم ... 

من می گویم خوبم ، من می گویم ایستاده ام ، می نویسم ایستاده ام و تو بخوان با زانوانی لرزان ، در آستانه ی درگاهی ، دست هایش به چهارچوب التماس می کنند و او ایستاده است ... !

____

نوشتم فقط آرووم بشم ! میدونم ارزش ادبی چندان نداره . از وقتی اومدم به هر نفس قلبم تیر میکشه ، نمی تونم خم بشم . هرچند روزگار بدجوری تام کرده . حالم خیلی بده .... دست چپم رو حرکت میدم قلبم تیر میکشه . فکر کردم شاید تنها راه آرووم شدنم ، نوشتن باشه . چیزی که چند ماهیه ازش فاصله گرفتم . ببخشید اگر تلخ بود . طولانی بود . ببخشید اگر آنچنان ارزش ادبی نداشت 

فقط می خواستم آرامش پیدا کنم

من فقط خستم !

همین

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

درد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/11/14 7:44 عصر

هوالرحمن

 

- رانندگی که نمی کنی ؟!

این را پیش از دو تزریق آخر پرسید . چه باید می گفتم ؟! باید میگفتم من ، با این حال تلو تلو خوران ، به دیوار های پارکینگ التماس کرده بودم و آنقدر دست هایم را روی فرمان فشار داده بودم تا جای ناخن هایم برویش حک شده بود ؟! چه باید می گفتم ؟! باید می گفتم اینجا هیچ کس ، هیچ چیز حواسش به من نیست و من ، من تنها را باید ملک الموت زیر شانه ام بگیرد و تا اینجا مدام تبم را چک کند و فریاد بزند کمی مانده ، ساجده ی من کمی مانده ، تا بیمارستان کمی مانده ... ! 

سویچ ماشین را پنهان کردم : نه

- کسی رو همراه داری ببرتت ؟! 

چقدر پاسخ به بعضی سوال ها سخت بود . من عهد کرده بودم با خودم که دروغ نگویم و حالا دروغگو ترین فرد روی زمین بودم ... !

- نسخه ات رو میشه ببینم؟ مگه تو چند سالته ؟! دو سی سیه ! میدونی یعنی چی ؟! ما نصفشو به زور برای یه عده میزنیم .

هرچه اصرار کرد من روی دو سی سی اش مصمم تر می شدم . این درد ورای نصف آمپول بود ... 

سوزن را که فرو کرد ، از حال رفتم ... بی حال شده بودم ، مدام از من سوال می کرد ؛ درد داری ؟!

سرم را بالا گرفتم

کاش می گفتم ، کاش می توانستم بگویم ، بغض کرده بودم ؛

- الان تموم میشه . 

بغض من از تزریق نبود . کاش می توانستم ، می توانستم و می گفتم که درد فراتر است 

خیلی فراتر 

خیلی خیلی فراتر

آری درد دارم

اما نه درد سوزن

نه درد آنژوکت

درد دارم

درد زندگی

درد زندگی که مرگ نقطه پایانش است ...

 

حالم خیلی خیلی بده ، دو تا دو سی سی بهم تزریق کردند و من الان دارم از حال میرم اما اینقدر پر ٍحرفم که نتونستم ننویسم . از رو تخت بلند شدم ، زمین خوردم ، روی زمین خودم رو کشیدم ، بار ها اشتباه تایپ کردم و پاک کردم ، ولی نوشتم ... کم ، هرچند کم ، هرچند اون چیزی که تو دلم بود همش نبود ، هرچند شکسته بسته و چرت و پرت و فارغ از دنیای ادبیات که ارزش ادبی چنانی ندارد اما نوشتم ... نوشتم تا نمیرم ، تا از خفگی نمیرم

نمیرم

نمیرم

نمیتونم برگردم و از نو بخونمش

ببخشید اگر اشکالی داره 




کلمات کلیدی :

گیاه روان پزشکی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/10/26 2:8 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شاید دوازده سال ! دقیقش را شماره نکرده ام اما همینطور حدودی که نگاهش می کنم ، یازده دوازده سالی می شود . یازده دوازده سال دور و نزدیک که به بی خبری از هم طی کردیم و سرانجامش رسید به انقلاب تکنولوژی ... ! نه ! انقلاب تکنولوژی ظهور گوشی های هوشمند و اسمارت واچ ها و اپ های مختلف نبود ، انقلابش ، غریب آبادی بود به نام اینستاگرام ، ناکجا آبادی به نام توییتر و فیس بوک . حالا ما مانده بودیم و یک دهکده ی جهانی ! دهکده ای که یک طرفش جهان بود و سوی دیگرش آنقدر کوچک و صمیمی که می توانستیم سال های دور مانده ز هم را با تنها یک سرچ ساده ، بهم نزدیک کنیم .

زهرا بود ، حاجی صدایش می کردیم ! حاجی را پیدا کرده بودم و از ترس انقلاب دیگری که نکند سر جنگ با این انقلاب نزدیک کردن ها داشته باشد و نگذارد تا حتی یک دل سیر نگاهش کنم ، دو دستی ، سفت چسبیده بودمش . حاجی را از سال های نه چندان دور مدرسه به یاد دارم ، از پان ایست هایی که به احترام آقا امام زمین پا به زمین می کوبیدیم ، از سان دادن های خانم بازدار ، از الهی عظم البلا های دسته جمعی ، از رقابت سرسختی که زنگ های نماز بینمان در می گرفت که چه کسی، زودتر صف اول را اشغال می کند . از چادر های ما اولی ها که زرد بود ، دومی ها که یاسی بود و سومی ها که صورتی بود . از " تکاپوی زلزله محبوب هرچی دله "  از شب مدرسه ماندن ها ،باشگاه نخبگان خلاق ...  او را از سال های دور و نزدیکی به خاطر داشتم که با هم بزرگ شده بودیم ، گفته بودیم ، خندیده بودیم ، گریسته بودیم ، درد کشیده بودیم اما تنها نبودیم ... تنها نبودیم و بی معرفتی خودمان تنهایمان کرد تا همین حالا ...

گیاه پزشکی می خواند . به عنوان یک معلم حس می کردم باید بدانم لااقل گیاه پزشکی چیست ! سعی کردم بیشتر بدانم ، از او پرسیدم وقتی پاسخ داد ، وامانده بودم ! 

- فکر می کردم گیاه پزشکی درمان بیماری های انسانی و گیاهیه 

- نگی اینو جایی ها 

و از همان خنده های دو تایی که سال ها با ما غریبه بود . 

گیاه پزشکی ، درواقع ، پزشک ِ گیاه شدن بود ! گیاه را سال ها پروریدن ، آب و خاکش نرم کردن ، آفتابش دادن ، به وقت بیماری و انگل و ویرووس همراهش جنگیدن بود . گیاه شناسی ، یک مطب بود که سر درش نوشته بود " دکتر حاجی " با یک اتاق انتظار سبز که در اتاق پزشک ، حاجی نشسته بود و روان نویسی به دست گرفته بود و داشت با دقت حرف های حسن یوسفی را که مقابلش نشسته بود گوش می داد و تند تند روی سربرگ سبز رنگی به نام دکتر حاجی ، نسخه می نوشت . حسن یوسف می گفت ؛ می خواهد زودتر سرپا شود ، چیز قوی تری نیست که تجویز کند ؟! و حاجی سر تکان می داد و مهر نظام گیاه پزشکی اش را روی کاغذ میفشرد . گیاه پزشکی ، سرفه های شمعدانی داخل اتاق انتظار بود ، تپش قلب های شقایق که امانش بریده بود ، گیاه پزشکی برگ های بریده ی انجیر بی تاب اتاق انتظار بود که باید بخیه می خورد ، گیاه پزشکی آلسترومریای پیر بود که برای جکاب سالانه آمده بود . گیاه پزشکی همه ی این ها بود و یک چیز نبود ! یک چیز مهم ... ! شمعدانی سرفه می کرد ، شقایق نفس نفس میزد ، انجیر طول اتاق انتظار را بار ها رفته بود و آمده بود ، سنسوریای کوچک درگوش مادرش می گفت ؛ مامان آمپول ننویسه ، آلسترومریا مجله های پزشکی روی میز را زیر و رو می کرد اما ، اما کاکتوسی قامت خمیده ، کنج اتاق انتظار کز کرده بود . تمام این سال ها را راست و محکم ایستاده بود ، آنقدر محکم که حالا خم نشده بود ، شکسته بود ! درد او ویرووس و باکتری و انگل نبود ، درد او جسمش نبود ، جانش بود و نمی دانست آیا گیاه پزشکی ، جایی برای حرف های سر به مهر سینه اش دارد یا نه ... ؟! آیا گیاه پزشکی می آید آرام بنشیند کنار حسن یوسف فسرده حال من و در آغوشش بگیرد تا برایش ببارد و ببارد و ببارد ؟! آیا گیاه پزشکی جایی دارد برای گلدان های اتاق من که بار تنهایی مرا به دوش می کشند و با جان و دل شنونده ی تمام اشک ها و ناله ها و از درد فریاد کشیدن هایم هستند و آنقدر در خودشان می ریزند درد مرا ، که پس از مدتی ... . آیا جای گیاه روان پزشکی خالی نیست ... درست در آستانه ی قامت خمیده ی کاکتوس های اقلیم های خشک و بی آب ، کاکتوس های بی ناز و عشوه ی شرابط سخت ... ؟! 

 

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

هیچی دیگه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/10/11 1:25 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ده ِ ده ِ نود و هشت ! به تاریخ ناب ترین روز زندگی یک عدد ساجده از نوع شیرین فردش . 

ناب ترین روزی که معلم دوم ابتداییش و معلم ادبیات چهارم ابتداییش هم ناب ترش کردن . 

ناب ترین روزی که روز رونمایی کتاب هاش بود .

ناب ترین روزی که با وجود تمام توصیه های ایمنی که تو میزبانی و نویسنده و مثل یه خانوم میشینی و بعد میای سخنرانی می کنی و باز میشینی ، باز هم ساجده پاشد ، چایی ریخت ، شیرینی پخش کرد ، سخنرانی کرد ، دوربین به دست شد ، خط چشم کشید ، کتاب پک کرد ، بنر زد ، استند آورد ، کارتن جابجا کرد ، فیلم و عکس گرفت ، نسکافه درست کرد ، کتاب فروخت ، آب جوش ریخت ، خرید رفت ، میز چید ، کارت کشید ، کتاب امضا کرد ، اسنپ گرفت و گویا فقط آب حوض نکشید و تمام :| و هاجرم هم که کنارم آب حوض هم کشید حتی و تمام تر :|

دوستشو بعد ده سال که از استرالیا اومده بود ایران ، شکار کرد و یا بهتر بگم پرتو اونو شکار کرد و هم رو دیدیم با کمی نمک و فلفل به مقدار لازم و ریحانه ی زیاااااد :)) 

اون وسطا هم چون ده سانت پاشنه یه کم زیادی بود ، با وجود تمام توصیه های ایمنی کفش هاش رو درآورد و پا برهنه راه رفت :/

تازه گل های زندگی یه عالمه براش گل آوردن و حالا گذاشتتشون گوشه اتاقش درست جایی که هر صبح بیدار میشه میبینه تا روزش رو با عطر گل و دستای مهربون عزیز ترین هاش بسازه 

شبش هم به مهمون هاش شام ، سور داد و الان که رسیده خونه انگار گرفتن تا می خورده زدنش :|

و قشنگ تر از همه ی این ها تمام دل هایی که کنارش بودند و موندند .

هیچی دیگه 

دوست داشتم قشنگ ترین روز زندگیم رو باهاتون شریک بشم :) 




کلمات کلیدی :

درد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/10/11 12:44 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

تمام طول اتوبان را دویده بودم . اشک می ریختم و می دویدم ، گاه گاهی که درد زبانه می کشید ، فریاد می کشیدم . گلویم به سان زخمی کهنه که نمک برش ریخته باشند ، می سوخت و عجیب طعم خون می داد . درست وقتی دست هایم را به دیوار گرفتم ، وقتی دنیا دور سرم شروع به چرخیدن کرد و زیر لب مدام به گوشم زمزمه می کرد : " بگرد تا بگردیم " ، مردم نقش ِ ظریف ، جان ِ کوچکی دوازده ساله را تا اورژانس بیمارستان همراهی می کردند . آری ! دوازده سال بیشتر نداشتم ... ! چشم هایم را که باز کردم ، تنها واکنشم به نگاه های مستاصل مادر ، کشیدن چادرم روی صورتم بود . تا نزدیکی های گردنم پایینش آوردم ، به سمت دیوار چرخیدم و بعد آرام آرام بی دغدغه ی آنکه کسی مرا ببیند ، باریدم .

- استراحت کنه بهتر میشه .

این را از پزشک کشیک اورژانس شنیدم . با همان چادر روی صورت کشیده به خانه ام آوردند و روی تخت خواباندنم و رویم کشیدند ، چراغ را خاموش کردند و با " سعی کن بخوابی " از اتاقم رفتند ، اما هرچه سعی می کردم ، خواب نبود و نبود و نبود . هجوم حرف های ناگفته در سرم عجیب آزرده ام می کرد . ساجده ای سراسر سکوت که با کسی سخن نمی گفت حالا مانده بود بین فوران حرف از چشم هایش و اینکه نمی خواست سخن بگوید . یک دفتر سفید رنگ با طرح های انتزاعی سبز  داشتم ، بلند شدم . برش داشتم ، قلم دست گرفتم و شروع کردم. اولش باید ساجده را مجبور به نوشتن می کردم . از یکی دو خط شروع شد . از یکی دو خط شروع شد و رسید به یک دفتر ، دو دفتر ، سه دفتر . دفتر هشتم را که پر کردم فهمیدم این کار شاید احساس خوبی به من دهد اما موفتی است . با گذر زمان سنگین ترم می کند و لعنت ! لعنت به خوی اجتماعی انسان . گل نرگس ! اولین وبلاگ من که نامش در ابتدا رز صورتی بود . حرف هایم را آنجا می نوشتم . با نامی ناشناس " گل نرگس ... " ! 

 آری ... ! دوازده سال بیشتر نداشتم اما عجیب ، خوب بخاطر دارمش ... ثانیه ثانیه ای را که از سر گذراندم آنچنان خوب به جان نگاه داشتم که با هر تورق ، گویی آن محشر دوباره در مقابل چشم هایم به پا می شود و بس . دوازده ساله بودم که فهمیدم درد چیزی فراتر از دردی است که ماه قبل دویده بود به جان دندان سوم ِ کنار دندان های نیشم . دوازده ساله بودم که فهمیدم درد ، درد است . خیلی دردناک اما فهم اینکه درد ، هرکسی را سعادت حضور نمی دهد برایم تا همین سال پیش طول کشید . دلنوشته هایم را عده ی کثیری می خواندند و همه بر یک باور بودند ؛ تخیل قوی ساجده ، نقطه تمایز متن هایی است که انسان با جانش آن ها را می فهمد ، در آن ها زندگی می کند ، با آن ها می خندند و می گرید . تخیل قوی ... ! مادامی که من می دانستم ، نقطه تمایز ساجده ، نقطه برجسته ی متن هایش که آن ها را قابل فهم می کند و به جان می نشاند ، حافظه ی قوی ساجده بود و بس ! حافظه ای که تمام لحظه ها را خوب به خاطر می سپرد تا بعد برای همدمی قدیمی تعریفشان کند ؛ صفحه ی ارسال یادداشت جدید ...

درد ، حافظه ی ساجده را قوی کرد . درد ، به او هدیه ای داد که در وصف جلالش ، خداوند به او قسم یاد کرده بود ؛ و القلم و ما یسطرون . اینکه خداوند یک آیه را فقط وقف قلم می کند و با تاکید می گوید قسم می خورم به قلم و آنچه می نگارد خیلی عجیب است . عجیب و بس بزرگ که یعنی می دانم ، قلم را چطور داده ام و می دانم آنچه می نویسد چیزی ورای هرچیز است ! لایق قسم من ... می دانم من درد داده ام و جوهری روان شده است به جان ثانیه های کسی به رنگ خون . 

تا پیش از این ، تا پیش از سال قبل از درد دلگیر بودم . از خدا دلگیر تر ... از درد بیزار بودم و همه اش یک سوال در ذهنم فریاد می کشید ؛ چرا من ! درد با تمام بی مهری هایم ، در نهایت سخاوت و بزرگواری مرا تحفه ای آورد و امروز پشت میکروفون در جایگاه " مولف آثار کودک و نوجوان " قرار داد . تحفه اش یک جواب هم داشت ؛ چون تو می توانی زبان خیلی ها باشی و حرف های ناگفته ی بسیاری بیان کنی . درد کشیده ، درد را میفهمد ، می خواند و می تواند آن چنان وصفش کند که جامعه ی انسان های درد نکشیده نیز به درد واداشته شوند . حال درد کشیده را خوب بفهمند و خدا ، لبخندی زد :  این چنین قلب هاتان را به هم نزدیک می کنیم ... ! 

 

____

+ شاید چرک نویس های من ، بعد از رونمایی دو عنوان کتابم به تاریخ ده ده نود و هشت . 

+ از درد ممنونم ، از خدا ممنون تر که من رو لایقش دونست . این قلم جز با درد بیدار نمی شد و بس . براش دعا کنید . که خوب بفهمه و خوب بتونه بنویسه . 




کلمات کلیدی :

سهمگین است ، سهمگین و سهمگین

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/10/6 2:55 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

خیس بود . توان تکان دادن دست هایم را نداشتم اما حسش می کردم ؛ خیس بود . تکه های ریز خاک و گرد جمع شده میان رد پرنیان نازک آب ، نوک دست هایم را نوازش می کرد . هنوز آنقدری هوشیار نبودم که سوالی بپرسم ؛ چرا ؟! کی ؟! چطور ؟! هوشیاریم به همان حد یک تعجب عجیب بلاتکلیف مانده بود ؛ خیس است ! 

به سان بیداری پس از یک خواب طولانی و عمیق ، از فضا و مکان جدا شده بودم و مدتی زمان می برد تا دوباره به این دنیای فانی پیوند بخورم ، این را خوب می دانستم و صبوری را خوب تر اما سیاهی کلافه ام کرده بود . مگر یک پلک چشم چقدر وزن دارد که مرا یارای تکان دادنش نبود . در میان عجز  ِعمیق توام با ترس ، در سیاهی محض ِ بسته بودن چشم هایم درست به میانه ی آنکه می فهمیدم ، حس داشتم ، می شنیدم دردی عمیق تر و شدید تر دویده بود به جان پای چپ و کمرم . شدت درد ، محل دقیق زانوی چپم را به من هشدار می داد . می شنیدم ، درد می کشیدم اما نمی دیدم اما  دست هایم تکان نمی خوردند ، اراده می کردم ، سعی می کردم و با تمام وجود پیام حرکت را در سلول به سلول بدنم حس می کردم که دارد دست به دست ، گوش به گوش ، سینه به سینه می چرخد تا یک عضله ی ساده را به حرکت در آورد اما نه ، حرکتی نبود ، فقط درد بود و درد ... تمام توانم را ، تمام قوایم را از دانه به دانه ی سلول های تنم جمع کردم در گلویم تا فریاد شود ، نشد ... حتی زمزمه ای هم نشد ، اصلا قوایی مانده بود که فریاد شود ؟! داد شود ؟! بیداد شود ؟!

مسخ محض ، فرصت خوبی برای شبیخون فکر هایی که تمام این مدت تمام توان ساجده را خرج سد کردن راهشان کرده بودم تا مبادا لحظه های زندگی ساجده ای ، بالاتر از سیاهی رنگ شود اما حالا ، اصلا ساجده ای مانده بود !؟

دوباره همت کردم ، حرکتی به آرامی در انگشت هایم حس می شد . حالا دیگر تاریک نبود ! تار بود ... جنسش ، جنس تاری ِ زمانی که از قصد عینکم را نمی بردم تا جهان را ، مردم را نبینم هم نبود ، تار تر بود اما هر چه بود بهتر از سیاهی بود . هاله های اطرافم را می توانستم تشخیص دهم ، فرش ، کابینت ها ، سینک . کمی گردنم را حرکت دادم ، دردی که به جان کمرم بود ، شدید تر شد . کم کم داشت این جهان همان هیبت رعب آور خویش را پیدا می کرد . مثل همیشه . جهانی درد ، ترسناک و سرد ... تصویر جهان میان قاب چشم هایم دوباره برگشت به همان جنس بی عینکی ، همان چشم های خودم . چیزی به خاطر نمی آوردم . فقط  به خاطر داشتم این چشم هایم یک لحظه گفتند ببخشید ، و همه جا را سیاه کردند . نشستم . از روی سکوی آشپزخانه که ارتفاعش میان سالن و آشپزخانه تفاوت ایجاد می کرد ، پرت شده بودم روی طی ِ سطلی کنار سکو . شکسته بود ، شکسته بود و آب گل آلود ِ تمام این مدت اثاث کشی خانه را برداشته بود . نمی توانستم بلند شوم ، حرکت می کردم اما نای بلند شدنم هم در کنار درد شدیدی که بود ، نبود . فرش ها خیس شده بودند ، خانه داشت کثیف میشد . از درد به خود می پیچیدم  حتی توان برداشتم طی و خشک کردن نبود ، فریاد می زدم و با همان درد نهایت کاری که می توانستم را انجام می دادم ، در آوردن تک تک لباس هایم و پهن کردنشان روی آبی که ریخته بود تا خشک شوند . چقدر رنگ قرمز ِ خونابه ای که از زخمم به بیرون فوران می کرد ، به آبی مانتویم می آمد ! 

 

" خیلی خوبه که تنها زندگی می کنی ! کاش من هم جای تو بودم . " 

این را بار ها و بار ها شنیده بودم . این را بار ها و بار ها شنیده بودم و حالا پتکی شده بود که هر لحظه با صدای هر کدام از افرادی که این جمله را یکی از حسرت هاشان بیان کرده بودند ، بر سرم کوبیده می شد . 

در میان این خیلی خوب ِ تنهایی ، حالا من بودم . من ِ برهنه که نهایت مدیریت بحرانش درآوردن لباس هایش برای خشک کردن اطرافش بود . من ِ زخمی و کبود و خونین که کسی نبود حتی از من بپرسد ؛ خوبی ! چه رسد که دست مرا بگیرد ، بلندم کند ، ناز این نوزده سالگی ِپیر را بکشد و مرا شربتی مهمان کند ، زخمم را پانسمان کند .  این تنهایی ِ خوب ، عجیب بی رحم با من تا کرده بود . هوا تاریک شده بود ، چه مدت چشم هایم بسته بود ؟! شامی که نپختم را چه کنم ؟! فرش کثیف و خونی را چطور تمیز کنم ؟! چطور بلند شوم و لباس بپوشم ؟! می توانم حمام بروم ؟! تکه های شکسته ی طی و آبگیر فلزی اش را چه کنم ؟! سهم هر قطره اشکی که میان خونم خود را غرق می کرد ، یک سوال بود .  اگر این آبگیر استیل شکسته ، پس چه بلایی سر من آمده ؟! امروز قرار بود آشپزخانه را تمیز کنم حالا چکار کنم ؟! ظرف های نشسته را چه کنم ؟! جاروی نکرده را ؟! این تنهایی خوب ، با هر بغض شکسته ی من یک ارمغان ، تحفه می کرد و یک درد بر درد هایم می افزود و بس ... !

" خیلی خوبه که تنها زندگی می کنی ! کاش من هم جای تو بودم . " 

نگاهی به اطراف کردم . باید مواظب احوال ساجده ای می بودم ، کار هایش را می کردم ، نازش را می کشیدم ، شربتی مهمانش می کردم ، زخمش را پانسمان می کردم ، شامش را می پختم ، فرشش را تمیز می کردم ، لباسش به تن می کردم ، حمامش می بردم ، تکه های شکسته ی طی و آبگیر فلزی اش را جمع می کردم ، می دیدم این آّبگیر استیل چه بلایی سرش آورده و آیا جدی است ؟! آشپزخانه اش را تمیز می کردم و ظرف هایش را می شستم و جاروی خانه اش را می زدم و بعد رویش را می کشیدم و آرام می خوابانیدمش ... ، سخت بود و در تاریخ ، هیچ چیز ارزشمندی آسان به دست نیامده بود . نگاهی به اطراف کردم . سهل ترین مسیر حمام بود . تنش را به خود کشیدم و زیر  دوش حمام نشاندمش ، شیر را باز کردم . آب بود که خیسش می کرد . آب بود و آب ... با تمام درد ، فریاد می کشیدم و گریه می کردم و کش و قوسی به خود می دادم تا قوطی خالی شامپو را از داخل سطل حمام  بردارم . یک دور ، آبی درش چرخاندم و بعد صبر کردم تا نیمه آب شود . به او خوراندمش . خوراندمش تا بتواند روی پا بایستد . کمی چشم هایم را بستم ، چشم هایم را بستم و به سان ملک مامور شمارش دانه های آب ، قطره قطره آبی که بر سرم می ریخت را شماره می کردم . قطره قطره شماره می شدند ، روی تنم لیز می خوردند و در حالیکه ساجده ی نشسته ی چشم بسته را تماشا می کردند ، خاک و خون از او می شستند . کمی نشستم ، کمی نشستم و صبوری ای که خوب بلدش بودم تکلیف کردم . صبوری به حال بهتر ساجده . بلندش کردم . نازش کشیدم ، فرصت شربت نبود که حالت تهوعی سراسر وجود ساجده را فرو خورده بود . زخمش را بستم ، شامش را روی گاز آماده گذاشتم ، فرش را آبی زدم و گل آلود روی زمین را تمیز کردم . تکه های شکسته را برداشتم ، جارو زدم ، آشپزخانه را تمیز کردم و ظرف ها را شستم ... از ترس تکرار اتفاقی که افتاده بود ، به اجبار نیم جرعه ای شربت به او خوراندم و بعد مانتوی سرخابی اش را تنش کردم ، روسری اش را به سر کردم و راهی پروژه ی جدید این روز هایش کردمش . 

درد شدید کمر و زانویم ، اجازه نمی داد تا مثل همیشه سریع راهرو ها را طی کنم اما نهایت سعیم را می کردم تا لنگ لنگان راه نروم و دستی به دیوار نگیرم . به محض اینکه در زدم و در را باز کردم ، مدیر مجموعه صدایش را بلند کرد : " نگاه کنین ، مثل همین خانوم شیرین فرد ! قوی ، با نشاط ، با شور و انگیزه ، همیشه هم می خنده و من ندیدم تا حالا رنگ تیره بپوشه ! به نظر من اون خوشبخت ترین دختر جهانه که داره از درسش ، کاری که می کنه و خلاصه کنم زندگیش لذت میبره ! " 

خنده ای کردم ، خنده ای کردم وبا چشم هایم بازتاب خنده ی خوشبخت ترین دختر جهان را در شیشه ی میز کنفرانس بوسیدم . 

___

+ پ.ن 1 : از سری چیز هایی که مردم در مورد خانوم شیرین فرد نمی دونند و نمی تونند فکرش رو بکنند ! 

+ پ.ن 2 : من می دانم تو چه دردی کشیده ای ، می کشی . از دردی که خواهی کشید خبر ندارم فقط می دانم سهمگین است ، سهمگین و سهمگین 

+ چرت و پرت زیاد نوشتم ؟! برای سبک شدن خودم نوشتمش برای اینکه فقط دلم می خواست یکی بدونه من اون روز با چه وضعی رفتم ، چه اتفاقی برام افتاد . اتفاقی که مشابهش هر روز به طرق مختلف برام میوفته و تهش باید تو سینم حبسشون کنم . 

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

فایزه ی من

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/9/4 10:19 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

 

اجبار ، شاید تنها واژه ی مناسبی باشد که به طور دقیق و با وسواس خاصی انتخاب شده است . جز اجبار ِ قطع دو هفته ای اینترنت جهانی ، چه چیز می توانست مرا به سر زدن به وبی وارد که از سال نود و پنج رهایش کرده بودم . جز کلافگی و مسدودی آی پی های غیر ایرانی و توان استفاده از اینترنت به شرط داشتن آدرس سایت ، چه چیز می توانست باعث شود تا از گوشه های خاک گرفته ی ذهنم ، دستی به سر بیان بکشم و صفحه مدیریتم را باز کنم . شاید اجبار ، اما من چیز دیگری می خوانمش ... چیزی که درست سه ی صبح در آستانه ی یک کلافگی عظیم که خواب او را نمی برد ، دست مرا گرفت و گذاشت در دست گشت و گذار های بی هدفی که ماهرانه ای هدفمند را ز سوی آسمان در دست داشتند . بعضی اتفاقات در وادی علت و معلول آن چنان گمند که در پاسخ چرایی و چیستی و چگونگی ایشان می توان گفت خدا خواست ! خدا خواست و عنوان وبی ، توجه مرا جلب کرد ؛ " هذیان نوشت نیمه شبانه "

نیمه شب بود اما هذیان نوشت ؟! نه ! بیشتر واگویه های دلی بود بی قرار که جنس بی قراریش را عجیب می شناختم ، لمس کرده بودم ، بوییده بودم و با او سال ها بود که زندگی کرده بودم . من ، ساجده ای که سخت اعتماد می کرد ، حالا داشت از شبی برای او می نوشت که قیامت شده بود . ساجده ای که شاید بیش از چهار سال بود در بیان کامنتی نگذاشته بود ، حالا داشت تایپ می کرد . دست هایش را دراز کرده بود ، من نیز هم ... نگاهم را به صفحه دوخته بودم ، او نیز هم ... دست های همدیگر را گرفتیم ، نگاهمان به هم قفل شد آن هم درست از فاصله ای چند صد کیلومتری ... من از دیار شلوغی های بی وقفه ی تهرانی و او از بکر طبیعتی دست نخورده ، درست در گوشه کناره های شهری کوچک به دیار شیر دختران لر .... او شیر دختری بود که سخت جنگیده بود و من ساجده ای بیش نبودم ... 

اولین ها ، از اولین ها از من پرسید و نه ! نه ! او اولین فایزه ای نبود که در زندگی من راه یافته بود . اولین فایزه را خوب یاد دارم ، سوم راهنمایی ... اما او اولین فایزه ی من نبود ! دومین فایزه را هم خوب یاد دارم ، دختری که در خصوص مناسبات فرهنگی و جشن ها با من مشورت می گرفت و این روز ها تازه نمونه برداری کبدش تمام شده بود و سخت آشوب بود . او هم اولین فایزه ی من نبود . اولین فایزه ی " من " تو بودی ... اولین فایزه ای که می توانم رویش میم مالکیت بگذارم و با خیال راحت اسمش را در همین هوای گرفته به دود و دم تهران فریاد بزنم تا نسیم خوش پاییزی و آسمان ابری میانه ی آذر ماه صدایم را صدایت کنند ...

فایزه ، فایزه ی من ... 

نزدیکی های چهار بود ، من در بی دفاع ترین حالت ممکنم ، از درد به خود می پیچیدم و به دنبال چیزی که حواس مرا از درد پرت کند درست به دورترین نقطه ی ممکن ، بیان را زیر و رو می کردم . چه می کند این دنیای تکنولوژی وقتی همین صفر و یک های کنار هم ردیف شده ، درد تو را درست از جنس درد های من به جان می نشانند و بس ...

فایزه ی من ، حالا تو دیگر اولین و تنها فایزه ی ساجده هستی و بس ... 

___

سبکی این قلم را ببخش ! سرم سنگین است و از حال من خبر داری ... نتوانستم بهتر بنویسم 

ببخش مرا

که این واژه ها

حق تو نیست ! 




کلمات کلیدی :

زخمی عمیق و ناگهان داری ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/8/18 10:50 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

زیر شانه های نحیف ِ این نوزده سالگی ِ نیمه جان را مدت ها بود که گرفته بودم . گرفته بودمش ، درست جایی میان زمین و آسمان ، جایی میانه ی سقوطی مهیب ، جایی درست همانگاه که دیگر رمقی به زانوان لرزانش نمانده بود ، جایی میانه ی رهایی مطلق بر فراز آسمان پرتگاهی عمیق ... سنگینی تمام نوزده سال ِ تنهاییش را به دوش می کشیدم ، سنگینی بار روی دوشم ، سنگینی ِ حیاتی بود که باید به او هدیه می کردم . خودم خمیده قامت ، ناتوان و بار او مرا خمیده تر و ناتوان تر می کرد ؛ غم او ، درد بی درمان او مرا بی درمان تر و غمگین تر می کرد . ساجده ای که بازوان ساجده ای را محکم گرفته بود تا نکند چشم های بسته اش ، بشود سرآغاز یک جاودانگی ِبه پایان رسیدن که مرگ ، بدوی ترین خواسته اش بود ! جان شکسته اش را ، امروز با خود کشیدم ، نمی دانم چرا ، به دندان کشیدمش ، مادامی که نه او رضا بود ، نه من !کشیدم و تا بیمارستان نزدیک خانه بردم  درست همان هنگام که  هر دو دوست داشتیم به تماشا بنشینیم آغاز یک تمام شدن را ... 

- تنها اومدین ؟!

تنها یک معنا بیشتر ندارد . معنایی که سراسر ، زندگی ام را پر کرده است . تنهایی یعنی من بودم و من ! یعنی اگر ساجده می خواست دست هایش را دور گلوی ساجده حلقه کند و خفگی اش را به نظاره بنشیند ، ساجده باید جلوی ساجده می ایستاد و ساجده را نجات می داد . تنهایی یعنی اگر ساجده هوس بستنی گردویی آن هم درست در نیمه شب می کرد ، ساجده باید سوار ماشین می شد و مغازه به مغازه جست و جو می کرد تا دل ساجده را آرام کند به طعم گس گردو ... ! تنهایی یعنی اگر ساجده حس کرد ، انتهای انتهای این خط ایستاده ، ساجده باید با او صحبت می کرد و متقاعدش می کرد تا دوباره قوی بایستد ، تنهایی یعنی اگر ساجده قهر کرد ، ساجده باید برایش گل می خرید و با یک جعبه شیرینی و هدیه ای به خریدن ناز بی خریدارش می رفت . نه ، تنهایی دیوانگی نیست !  تنهایی حکم عمیقی است که آن هنگام که خداوند در حق عده ای اشدالعذابش می کند ؛ تنهایی حکم حبسی است ابد . تنهایی حکم لازم الاجرایی است ، بی محکمه ! بی دفاعیه ، بی حق اعتراض ، بی تجدید نظر . تنهایی یعنی خودت بخندی ، از خنده هایت ذوق کنی ، خودت روسری ات را در آینه صاف کنی ، خودت قهر کنی ، خودت آشتی کنی ، خودت دنبال خودت بدوی ، تنهایی یعنی درد ... ! یعنی دنیایی درست روی محیط یک دایره ، بی نقطه ی شروع و بی نقطه ی پایان ... 

مقابل آیینه ی میز آرایشم ، نشسته بودم . در چشم های ساجده زل زده بودم و اشک هایش را دانه دانه می شمردم ... گوش هایش را دستی کشیدم ، از آن عفونت پیگیری نشده ی سه ماه قبل ، چه دردی می دوید میانه ی شنیدن هایش آن هنگام که دستی به نوازشش دراز می شد ، شاید این گوش ها به نوای نوازش ، پاسخ درد می دادند و تن به نوازش سیلی محکم دستی مردانه عادت داده بودند ، نمی دانم ! گوشواره هایش را در آورده بودم ، گوشواره هایی که پدر هدیه شان داده بود . درست وقتی که ... ! از آن روز دیگر از گوشش درشان نیاورده ، این اولین بار بود . دست انداختم ، درست پشت گردنش ، جایی که قفل زنجیر طلایی محکم ، دست هایش را بسته بود تا نکند پلاکی را که مادر برای او خریده بود از دستش به زمین بیوفتد . دست های بابا عجیب مسیولیت پذیر بودند ، از همان روزی که این زنجیر را برایم خرید و به گردنم قفلش کرد ، درش نیاورده بودم .. هرگز ! انگشتری نگین مزار امام حسین ( علیه السلام ) که از پارسال که همراه ساجده بود تا کنون تنهایش نگذاشته بود ، حالا صدای عذر خواهی های ساجده را می شنید که نمی تواند او را با خود ببرد . دست بند طلایی که با درآمد خود خریده بود را هم باز کرد ، همه را گذاشت درست مقابل آینه ، در چشم های ساجده برای بار آخر خیره شدم . حرفی نبود ، چشم در مقابل چشم ؛ چه نبرد سنگینی ... 

سری به نشانه ی تایید تکان دادم ، زبانی بند آمده ، از سر شرم بود یا ترس و اضطراب نمی دانم ، فقط می دانم آن ساجده که همیشه " بلند " سخن می گفت ، حالا اصلا سخن نمی گوید ... ! نمی تواند ، می توانست هم دلش نمی خواست لب وا کند ... اصلا چرا به اینجا آورده بودمش ، نمی دانستم ! 

چند دقیقه آن طرف تر درست وقتی خانم شیرین فرد را صدا کردند ، همان تن نیمه جان ساجده را روی دست بلند کردم ، با تمام قوا به اتاق کشاندم ؛ 

- راحت و آرووم دراز بکش . 

راحت و آرام ؟! چقدر این واژه ها غریب بودند بر دختری که هر شبش نبردی نابرابر میان بی دغدغگی تمام و دغدغه ی محض بود . چقدر جانش بیگانه بود با این واژه ها مادامی که هر شبش جز به تقلای التماس ِخواب برای بردنش نبود . خواباندمش ... 

- دست هات رو بذار روی سینت ،  برای چند دقیقه هیچ حرکتی نداشته باش ، می خوایم تو مغزت رو ببینیم .

خنده ای کرد ، دکتر خنده ای کرد و رفت . تنهایی ، گوش هایم ، گردنبند ، انگشتر ، چشم در برابر چشم ، راحت و آرام ، این دیگر تیر آخر بود ! این دیگر تیر خلاص بود . تیری که به امضای حکم جان دادنی سخت ، از غیب می رسید . کاش می شد ، کاش می توانستم همانجا ،  لباسش را بگیرم ، محکم بکشم ، التماسش کنم ، گریه کنم و خودم را در اشک هایم غرق کنم . کاش می شد از او بپرسم ؛ می توانی حرف هایم را هم ببینی ؟! می توانی ببینی چقدر لبریز حرفم ؟! مطمینم علم پزشکی به تعجب وا داشته می شد زمانی که مغزی می دید پر ز حرف و آدمی را صاحبش ، بی حرف ِ بی حرف ! مادامی که طبق قواعد فیزیک باید لبریز می شد ، باید از گوش ها ، از چشم ها و حتی از بینی اش هر روز حرف فوران می کرد  و در همهمه ای میان دست و پا زدن های ناشیانه ای برای نجات غرق می شد . کاش التماسش می کردم ، کاش التماسش می کردم چاقویی را تا دسته در سرم فرو کند ، شاید حرف ها بیرون بریزند ، شاید سبک شوم ، شاید ...

زندگی ، تب و تاب همین شاید هاست ، همین باید هایی که باید باشند و نیستند و ذات لعنتی ِ آدمی ، به امید ، همچنان به انتظار آمدنشان شاید ردیف می کند و بس ! شاید دوستم داشته باشند ، شاید با من حرف بزنند ، شاید مرا بفهمند ، شاید برایشان مهم باشد ، شاید ، شاید ، شاید ، حتی گاهی برای اصلی ترین نیاز های آدمی ، برای بدیهی ترین چیز ها ؛ شاید هنوز دارم نفس می کشم ! 

نشستم توی ماشین ، کلافه بودم ، دراز کشیده بودم اما راحت و آرام نه ! قرار بود بهتر شوم نه اینکه شبیخون تمام درد هایم سرم را تا زیر هجمه ی اشک ها فرو کنند و هوا از من دریغ دارند تا در خفگی خود بمیرم . برگه تحویل را به دستم داده بودند ، همانجا که بیرون آمدم ، اما بازش نکرده بودم . میانه ی اشک هایم ، پرتش کردم روی داشبورد ؛ از میانه ی تایی که درست از نیمه خورده بود ، نوزده ساله اش خود نمایی می کرد . 

سویچ را باز کردم ، ضبط به نا گآه علی آذرش گرفت ؛

- پیری اگرچه رویی جوان داری  ، زخمی عمیق و ناگهان داری 

 

____

#س_شیرین_فرد

به وقت نوزدهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود و هشت خورشیدی 

+ اسمش بود یه سی تی اسکن سادست ! وقتی دکتر می نوشتش ، آرامش توی حرف هاش موج میزد و سعی می کرد منتقلش کنه ؛ به سادگی یک دراز کشیدن ! اما برای من ساده نبود ، لااقل برای من ، ساده نبود ! 

 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر