سفارش تبلیغ
صبا
بهترینِ هر چیزی، نوِ آن است ؛ امّا بهترینِ برادران، قدیمی ترینشان است . [امام علی علیه السلام]

دختر ها عجیب بابایی شدند ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/12/14 1:41 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

قرار بود تا دو روز متفاوت را از صبح تا شب به طور کامل ،  ضبط خانواده های شهدای مداقع حرم و مدافعین و جانبازان حرم را داشته باشیم . خوب به خاطر دارم ! روز اول سپری شده بود . روز اول سپزی شده بود و این ساجده ، سنگ ِ سنگ نشسته بود مقابل سی فصل از کتاب خون و نمرده بود ... ! سی مادر دیده بود ، سی همسر دیده بود ، سی فرزند دیده بود و با اشک های آن ها ، جان نداده بود و هنوز داشت بی تفاوت شات می زد ؛ یکی با بک گراند ، یکی در بک استیج و یکی با نمای کلی برنامه . تمام مدت ، نشسته بود گوشه ای از استدیو تا زمانش که می شود ، دستش را روی شاتر فشار دهد . ساجده سنگ بود ، سنگ ِ سنگ ... روز دوم ، شروع شده بود . اولین ، دومین ، سومین نه ... ! به گمانم چهارمین ضبط بود . مثل ضبط های دیگر ، دخترکی چادری ، کنار دوربینش ، نشسته بود گوشه ی صحنه و پلاتو های برنامه را می نوشت . زمان عکس آخر رسید . بک استیج ... ! همینطور که گام های بی تفاوتم را سنگین به سمت بک استیج برمی داشتم ، صدای نجوا های عاشقانه ی زنی را می شنیدم . مکالمه ای عادی نبود ، گویی با واژه واژه اش ، عشق بازی می کرد ، با هر واژه می خندید ، اشک می ریخت ، عشق می کرد . حرف هایش شور داشت گویی که زنی عاشقانه خط به خط مشق می کند ، گام های استوار مردی را ... می گفت دلش روشن است . می گفت نازک جان دخترش ، خواب بابا دیده . خواب دیده بابا می آید . خواب وداع دیده ... ساجده ، هنوز همان سنگ بود . بعد از اتمام عکس ، در استدیو را باز کردند و دو دختر ، آرام آرام داخل آمدند . دست هایم لرزید . بغضی آمد و درست نشست به جان چشم هایم !

- می خواید ازتون عکس بگیرم ؟!

راستش را بخواهید ، من می خواستم ... ! می خواستم داشته باشمشان ، می خواستم ببویمشان ، ببوسمشان ... چشم هایم عطر یوسف شنیده بودند . آرام نمی گرفتند و من تند تند پشت هم شات می زدم . درست نمی دیدم ، مهم هم نبود . حضوری ، درست اطراف دخترکان ، غیرتی پدرانه را پنهان می کرد ، استوار بود ، خاکی و سنگین ... چادرشان را قدم به قدم ، بوسه می زد . حضوری ، نفس هایم را تنگ می کرد . دلم می خواست ببارم . دلم می خواست بدوم ، بروم یک جایی چادرم روی صورت بکشم و آرام آرام ببارم . با صدای بلند ببارم . دلم فریاد می خواست . این حضور هرچه بیشتر می گذشت ، بیشتر چشم هایم را سنگین می کرد . اگر نمی باریدم ، می مردم ... از نظر غایب مانده بود اما عطر نرگس های چشم به راه در هر دم و بازدمش ، ممد حیاتی بود که گوییا این نقطه ی اوجش مانده بود . همان نقطه ی اوجی که به حرمت او به عالم ذر ، ساجده ای بلی گفته بود . 

ساجده سنگ بود . ساجده تا آخر این ضبط سنگ بود . سنگین و سنگین تر ... اما انگار داشت مرا سنگ می کرد که رمی جمرات دلم را حکم پایان حجی کنم که سالهاست نیمه رهایش کرده ام . انگار این یک نقطه ی پایان بود که تقصیر کنم تمام بندگی های نصفه و نیمه را و این بار ، عاشق تر ، مشق کنم بندگی را کامل تر . نقطه پایانی که درست می شد یک نفطه بر آغاز فصلی نو به این دفتر ؛ بهار .  ز آسمان دلم ، سنگ می بارید . سنگ می بارید و می شکست دلی که بر درش سنگ می کوبیدند . می شکست ، آتش می گرفت ، آرام می شد و دوباره سوختن را از سر می گرفت . ثانیه ها کند می گذشتند و امشب ، ثانیه ها کندتر ... طبق معمول هر شب ، داشتم گوشیم را پیش از آنکه بخوابم چک می کردم . تیتر خبر واضح بود ؛ وداع جانسوز فرزند شهید انصاری با پیکر پدرش ! 

شکی به جانم افتاد . شکی که لا ریب فیه درش حکم قطعی بود . دست هایم می لرزیدند ، هاردم را برداشتم و درست وصلش کردم به لب تابی که چند ماه قبل نتوانسته بودم درش عکس های آن روز را دوباره ببینم . حتی اگر به قیمت جان دادن این نیمه جان سنگ شده بود ، باید یقین می کردم ... 

فایل ها را دانه دانه باز می کردم . فایل دوازدهم اما همان حضور سنگین نرگس ها را داشت ، نرگس های زمستانه ... درست زمانی که امید ز سبزی زمین رخت بر بست ، چشم گشودند و به راه انتظار ، قامت راست کردند . 

روز اول ، گفته بودند کار ، کار امام حسین ( علیه السلام ) است . تا به آن روز بی وضو ، اذن دخول نخوانده بودم و حال خوب می دانستم که هر روز ،  خطبه ی عشق ، خط به خط خوانده می شد ، شرح می شد ، تفسیر می شد . خطبه ای بی نفطه ، همه اش الف ... الف ِ دو دست بریده ، الف ِ عطش ، الف ِ قامت یار ، الف ِ عشق که ایستاده بود و آرام آرام عطر یاس سرخی را زمزمه می کرد . امشب بی اختیار ، نمازم سراسر کوثر شد ... ! که انا اعطیناک الکوثر ... ام ابیهایی آمد و ز روی نازک دست هایش ، تکلیف کردند ؛ دختر های بابایی ... 

نون ، والقلم و ما یسطرون . شرح تفسیر نمی دانم اما بعد از این شب ، خوب می دانم که خدا با آن عظمت ، به چه دلیل قسم موکدی خورده است بر قلم و آنچه ز این قلم می ماند به یادگار ... حال خوب می دانم که شرح صدری که صحبتش چند سوره آن طرف تر است ، در وصف همین جانی بوده که امشب پای این قلم به خون ،می میرد و بس ... ! 

___

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

لعنت

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/11/24 2:11 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بستنی برای خانه خریده بودم ، طعم هایی که دوست داشت ، طعم هایی که دوست داشتم . این بار برخلاف همیشه که  اطمینان حاصل می کنم از بسته شدن در ، بی آنکه منتظر بمانم ترجیح دادم تا پارک کنم . فرمان را که چرخاندم ، پرده ی سیاهی کشیده شد میان من و دنیا . به قدر چند دهم ثانیه بیشتر نبود اما ،صدای آشنایی بلند شد . 

پیاده شدم ، چراغ و شیشه ی شکسته ی ماشینم پوزخند می زدند به تمام سمت چپ که غر شده بود و من بی هیچ حسی ، فقط نگاه می کردم . فقط نگاه می کردم و فقط نگاه .

بستنی ها ، آب شده بودند . این را می شد به سادگی از بلوبری شره کرده از گوشه ی ظرف ، فهمید . 

بابا ، این ماشین را خریده بود برای آنکه آنقدر با آن تصادف کنم تا دست فرمانم خوب شود . یک پراید دست دوم سال هشتاد و شش که ماه قبل یازده سال تخفیف بیمه اش زخمی شد که این حرف ها را نداشت . ا

فقط نگاه می کردم . خیره مانده بودم . درست تا وقتی که زانوانم یک نفس عمیق بکشند و خودشان را از این ماجرا بیرون ببرند ، ایستاده بودم . به سان سقوط تنی نحیف که وزنه ای چند تنی به پایش بسته بودند در عمیق ده متری آب ، چیزی مرا به پایین کشید . دستی روی شانه هایم ، سنگینی کرد . استوار قامت تمام این سال ها ، به زمین افتاد . قامتی که در تمام این درد ها خم به ابرو نیاورده بود حالا آنقدر خمیده شده بود که بشکند . افتاده بودم روی زمین و های های گریه می کردم . گریه ام برای هیچ بود . نه برای درد هایم ، نه برای ماشین ، نه برای چراغ شکسته ، نه در غر شده ، نه شیشه ی شکسته ، نه هیچ .. هیچ هیچ ... 

فقط دلم می خواست گریه کنم ، فقط دلم می خواست گریه کنم . از ته دلم ... 

لعنت به این آپارتمان های عایق بندی نشده ، لعنت به دست های مردانه ای که از شانه هایم گرفتند ، لعنت به قاشقی که قند ها را در آب هی بالا و پایین می کرد ، لعنت به من ، لعنت به من ، لعنت به من ... 

___

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

ترسناک

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/11/24 1:52 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

- you have a call from Mahdi

نشسته بودم در مطب و نمی توانستم تلفن صحبت کنم . پنج باری می شد که پشت هم زنگ می زد و من بی وقفه ریجکت می کردم . راستش را بخواهید جدای در مطب بودنم ، اصلا نای فکر کردن هم نبود که مطمینا این پنج تماس پشت هم نمی تواند مربوط به لیست خرید سیب زمینی و گوجه باشد چه برسد به اینکه بخواهم لب هایم را تکان بدهم و بگویم ، بله ! حتی خسته تر از آنکه نگران شوم ، ترجیح می دادم در همین حالتی که هستم ، سرم را به دیوار کناری تکیه دهم ، چادرم را روی صورت بکشم و آرام آرام در خودم غرق شوم . بی هیچ صدایی ! بی هیچ فکری ... !

_ you have a new ...

این تکنولوژی هم عجیب بد دردی است . دستم را بی حوصله روی صفحه ی گوشی ام که از روز اول بدون قفل بوده و هست می کشم . 

- یعنیا ، ساجده من الان چه گلی سرم بگیرم ! چرا جواب نمیدی ... ؟!

بی حوصله انگشتانم ، جای تکراری چند حرف را مرور می کنند :

- چی شده ؟

- سویچ رو لطف کردی رو ماشین جا گذاشتی ، ماشین هم روشنه ! در ها هم قفل شدن ... !

سه شبی می شد که ماشین را از جایش تکان نداده بودم ، یعنی در تمام این سه شب ، همدم تنهایی های من بیدار مانده بود و کسی آن را با وجود کلید رویش نبرده بود ؟! 

چند ساعتی طول کشید تا کارم تمام شود و به خانه برسم . طبق عادت هر آخر هفته ، خانواده ی ما دور هم بودند . مهدی با عصبانیت خاصی که او را دوست داشتنی تر از همیشه نشان می داد تعریف می کرد و بقیه بلند بلند می خندیدند . من هم بلند بلند می خندیدم اما چشم هایم همان چشم های غمگین همیشگی پشت نقاب بود :

- یک دزد ، پرایدی را که کلید رویش نباشد در سیزده ثانیه باز کرده ، روشن کرده و می برد . حالا این که هم کلید رویش بود و هم ریموت در را گذاشته بود روی داشبورد بحثش به کنار است ... ! 

از آشپزخانه صدای فریاد می آید . صدا ، واژه ای آشنا را تکرار می کند ؛ ساجده ... !

- آدم قوری رو میذاره رو گاز زیرشم زیاد زیاد می کنه ؟! برنجو دم کردی چرا گازو خاموش نکردی ؟!

از دور که نگاه می کنیم ، این ها وقایع خنده داری هستند که این روز ها به شدت در زندگی من در جریانند و خانواده می گویند و می خندند اما اینجا تنها یک نفر است که ترسیده ، از چیزی که این روز ها دارد سرش می آید و دست خودش نیست ... 

درد هایم را مردانه به دوش می کشیدم

بلند می شوم ، می ایستم و به دنبال حال خوب ، مردانه ، سیاهه ی شب را قدم می زنم ... !

__

+ زیاد اونجور که باید ادبی نیست ، اونجور که باید حسمم نگفته فقط نوشتم که سبک شم ! همین !

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

کسی می داند اسم این درد که بی دلیل گریه می کنند چیست ؟!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/11/15 2:26 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

صدای شات های لیزر خانگی که بابا چند روز پیش به من هدیه اش داده بود ، تند تند می آمد . از دست هایم شروع کردم . حس می کردم شاید بخاطر ضخامت بیشتر پوست دست ، درد کمتری حس کنم . همچنان دردش برایم غیر قابل تحمل بود اما تند تند میزدم . تند تند می زدم تا تمام شود . تا درد بکشم و بعدش لبخند بزنم که دردش تمام شده ، حس می کردم این ساجده ، مستحق درد است . حس می کردم این ساجده باید درد بکشد ، عمق جانش بسوزد اما تهش باید بفهمد که تمامی دارد . این ساجده آنقدر درد کشیده بود که درد امشبش بگذارد آرام بخوابد . راستش را بخواهید شب هایی که سر درد دارم خوشحالم . از ته دل خوشحالم ... درد سرم نمی گذارد تا به چیز دیگری فکر کنم . آنقدر با شدت می آید که آن روز دکتر در مطب از من پرسید کجای سرت است ؟! نتوانستم پاسخ دهم ! گیج مانده بودم . آنقدر در بی فکری درد غرق می شدم که حواسم نبود ، کجای سرم داد می کشد . شات ها را تند تند می زدم . می زدم و بغض می کردم . فن دستگاه بی وقفه کار می کرد .  دست راستم تقریبا تمام شده بود . بغض به گلو رسیده بود . یاد حرف فاطمه افتادم ، درست زمانی که داشتم از دل درد ، تنها گوشه ی خانه می مردم ، گفت " یه شکلات بخور بعد سوار ماشینت شو برو دکتر . درد بدجوری فشار آدم رو می ندازه . منم آیه الکرسی می خونم فوت می کنم به عکست طوریت نشه . " راست می گفت . درد بدجوری فشار آدم را می اندازد . باکس تولدم ، هنوز گوشه ی اتاق بود . یکی از سی چهل شکلاتی که کفش را پر کرده بودند برداشتم . آن شب به او گفته بودم "می ترسم  به کسی بزنم ، کسی طوریش بشه. "ماشین خراب شود . بدجوری تعحب کرده بود می گفت " تو طوریت نشه ! ماشین به جهنم " راست می گفت . آنجا برای اولین بار بود که خودم را یک نگاه انداختم ؛ دیدم آنقدر فکر بقیه بوده ام که خودم را ازیاد برده ام . حرف هایش دلم را گرم می کرد ، دعا خواندن و فوت کردنش به عکسم .یاد آوری اینکه من مهمم ... کاش فاطمه آنلاین بود . شکلات زیر زبانم مزه می کرد ؛ درد بدجوری فشار آدم رو میندازه .

ساعت که نزدیکی های یک و چهل دقیقه را نشانه رفت ، دست چپم هم تمام شده بود . دندان هایم را آنقدر به هم فشرده بودم که فکم درد می کرد . سمت صورتم آمدم . با اولین شات ، چنان برقی از سرم پرید که درد دست هایم پیشش گم بود . دست هایم می لرزید . لیزر را در جعبه اش گذاشتم . درش را بستم ، کمی آب خوردم . نشسته بودم درست مقابل میز آرایشم . خیره مانده بودم به چشم هایم . دوباره سراغ جعبه اش رفتم ، با همان دست های لرزان درش آوردم و شروغ کردم . تند تند ، درد بیشتر و بیشتر می شد و با هر شات ، بغض من ، سنگین و سنگین تر . شات سی و هفتم بود ، دستگاه را روی زمین گذاشتم . عینکم را در آوردم . دست هایم می لرزیدند . درست شات سی و هفتم بود که دیدم اگر امشب گریه نکنم ، میمیرم ... بی اختیاز اشک هایم می چکیدند روی پیراهنم . گریه ام از درد نبود . از دعوای امروز هم نبود . گریه ام از هیچ بود ، از هیچ ... ! فقط می خواستم گریه کنم . فقط با صدای بلند گریه می کردم . گریه می کردم نه چون سبک شوم ، گریه ام بی دلیل بود و شاید در تمام بی دلیلی اش ، تنها دلیل این بود که نمی خواستم امشب جان دهم . اشک می ریختم تا آرام بگیرد این ساجده ی لعنتی ... تا بتوانم بخوابم . اشک می ریختم ، تند تند ... 

____

+ و نمی خواستم هم با هیچ کس صحبت کنم . استوری که کردم " اگه گریه نمی کردم ، می مردم " فقط به این دلیل بود تا مجبور نشم دونه دونه براشون توضیح بدم چرا غیب شدم . یکی داشت توی تلگرام با من ادیت عکس چک می کرد تا تحویل بده و تو چت بغلی یکی داشت مشاوره ی نقاشی رو پارچه ازم می گرفت . تو واتس اپ هم باید دم ماهی یاد یکی دیگه می دادم . اون یکیم ، امسال می خواست کنکور بده و من رسما وقت و بی وقت شده بودم معلم زیست شناسی ! می خواستم همشون بدونن ، می خوام برای خودم باشم . لااقل امشب ... ! 

هنوز زوده تا نسبت به این دستای توانمند احساس نفرت کنم ؟! احساس کنم دارن بهم خیانت می کنن ، یا نه ؟!

خستم ، به عمق تمام این درد ها خستم . 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

ساجده ای سراسر درد ..

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/11/13 2:9 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دوباره همان پرده ی سیاهی که تمام این یک ماه ، گاه و بی گاه دنیای رنگی مقابلم را می دزدید ، برای چند ثانیه خود نمایی کرد . می دانستم ماندنم به این معناست که تا پایان درد ِ سری که افتاده بود به سرم و میهمان یکی و دو ساعت نبود باید بمانم . می دانستم این سیاهی هشدار است . یک چشمه است از رنگی بالاتر از این سیاهی که در راهی منتهی به من دارد نزدیک می شود . حرفم را سریع بریدم ، تمامش کردم . دستم را تکیه گاهی کردم برای تنی که این روز ها نایی برایش نمانده بود ، آمدم بلند شوم . دنیایی دور سرم چرخید و چرخید و چرخید ، پرت شدم درست روی همان صندلی مطب . می خواستم زودتر بروم . می خواستم فرار کنم . ترجیح می دادم سرم روی شانه های فلزی ماشین بگذارم تا اینجا . ترجیح می دادم سرم را محکم به دیواره های سرد و آهنی ماشین بکوبم تا دیوار های گرم گچی اینجا . دلم می خواست این اپلیکیشن لعنتی لفتش ندهد . زودتر یکی بیاید و مرا بردارد و ببرد . زودتر بنشینم روی صندلی عقب ، کز کنم و روسریم را تا زیر چشمانم بکشم و صورت به رنگ گچم را زیر چادرم پنهان کنم . آرام پاهایم را روی زمین فشار دهم ، دندان هایم را به هم بسایم و کسی نباشد تا مرا ببیند ، تحلیل کند یا کمک کند . زودتر می خواستم برم نزدیک آب سرد کن ، ادویل همیشگی را از کیفم بیرون بیاورم و بخورم . زودتر می خواستم تمام شود .  این همه فکر در سری که هشدار آشفتگی داده بود می چرخید و می چرخید و مرا می چرخاند و می چرخاند . بلافاصله دوباره دستم را تکیه گاه کردم . این بار دست هم نایی نداشت . به زحمت اما سریع بلند شدم . دختر موقر و متین روی صندلی مطب ، حالا پاهایش را یکی جلو و یکی عقب گذاشته بود تا نیوفتد . دکتر می گفت آن استیبل ِ آن استیبلی ... ! سال های دور که فاصله ای تا تافلم نمانده بود ، زبانم خوب بود . الان را نمی دانستم ؟! فقط یک حرف مدام در سرم تکرار می شد . آنطور که یادم بود آن استیبل می شد نا پایدار . زبانم با اینکه خاک گرفته بود اما گویا هنوز هم بدک نبود . پزشکی را نمی دانستم . اینکه در پزشکی این اصطلاح به چه معناست و به چه کسانی اطلاق می شودرا نمی دانستم ، نمی خواستم هم بدانم . فقط می دانستم این روز ها حالم خوب نیست ، اصلا خوب نیست . 

از یک ماه قبل به من گفته بود تا سه شنبه ای که فرداست برویم به پارک مورد علاقه اش و درست در همین سوز سرد زمستان ، از او عکس بگیرم . از خودم بدم می آمد . از این همه توانایی که هرکس آویزان یکی شان بود ، نفرت داشتم . دلم می خواست فقط هیچ کاری نکنم . دلم می خواست مغزم را در بیاورم و بگذارم در کشو ی میز بالای تختم و هیچ کاری نکنم ، هیچ کاری ... ! اما به او قول داده بودم . همه چیز در سرم می چرخید و این دردی که هر ثانیه با صدای بلند تری به ورقه ی مچاله شده ی مسکن در دستم می خندید ! تا فردا خدا بزرگ است ... امروز را به سر کنم ! دست خودم نبود ، آنقدر سرم را به اطراف کوبیدم تا این درد ساکت شود که راننده ترسیده بود . برایم آب آورد و چه خوب می شد اگر مثل درد های قبلی فردا را هم می ماند ! آن وقت با نفرت کمتری از دست های توانمندم می توانستم بگویم درد دارم و نمی آیم .

چشم هایم را که باز کردم ، صبح شده بود . نقاب خنده ی همیشگی را برداشتم ، گذاشتم روی تمام زخم ها و کبودی ها . دوربینم را در کیفش گذاشتم و کیف خودم را در دست گرفته و راه افتادم . می خواستم کمی رانندگی کنم . می خواستم کمی تنها باشم . یک ساعت و نیم زودتر راه افتادم و خیابان های بی رحم شهر را گشتم و هی بلند بلند گریه کردم . 

بام تهران ؛ خب . یک ساعت زودتر رسیده بودم . با خودم کمی قدم زدم . کمی فکر کردم . کمی عکس گرفتم . عکس هایی که دلم می خواست . عکس هایی که قرار نبود تحویلشان دهم ! عکس هایی که کسی از من نخواسته بود ... ! چه حس غریبی ... ! ساعت قرار که رسید ، تماس گرفت تا پیدایش کنم . نیم ساعتی درگیر بودیم تا همدیگر را پیدا کنیم . می گفت یک جای خوب برای عکاسی گیر آورده و نشسته آنجا و نمی خواهد از دستش بدهد  .مسیری را می رفتم که او راهنماییم کرده بود . نگاهم به پایین بود ، درست به دست هایم ...

آلاچیق درست با یک پیاده روی نیم ساعته از ماشین من بود . دیدمش ، دست تکان داد و محکم پرید در بغلم . یکهو صدایی بلند شد ؛ امشب ، شب شادی و جشن و سروره .... ! 

چشم هایم را باز کردم ، آلاچیق پر بود از ریسه های رنگی ، یک اسپیکر ، یک کیک و چند جعبه ی کادو با یک قفس . به دست هایم نگاه می کردم ، می لرزیدند اما گرم بودند . 

از پشت ، گرمای دیگری حس کردم ، برگشتم . دوستی چندین و چند ساله ی من و ماهی برمی گشت درست به جایی که پری در خواب هم نمی دید . چطور با او هماهنگ کرده بود ؟! چطور بخشی از وجودم را کشیده بود اینجا پیش نیم دیگرش ، پیش خودش . پیش من ... 

آسمان تهران ابری بود ، باد می آمد . بارید . طوفان شد . بند و بساطمان را جمع کردیم و رفتیم درست گوشه ی سمت راست یک تونل پهن کردیم . گوشی چند میلیونی ام ، حالا خاموش شده بود . ساجده ، بعد مدت ها از ته دل می خندید . نگران لباس های گرانش نبود ، روی زمین نشسته بود و داشت در همین لیوان های پلاستیکی سرطان زا ، نسکافه می خورد . رهگذرانی که می رفتند ، خاکستری بودند . بی تفاوت اما ما کافی بود تا یک موتور از کنارمان رد شود ، غش می کردیم از خنده . میان این آدم های خاکستری بودند آدم های رنگی که نه مرا از قبل می شناختند و نه اصلا می دانستند جریان چیست اما تبریک می گفتند ، با ما عکس می گرفتند و رنگ بیشتری پخش می کردند به این روز ... 

بعد مدت ها ، ساجده خندید ...

از ته ِ دل ... 

_____

+ دمتون گرم :) خب ؟!

+ دلم تنگ شده ، برای بی دغدغه نشستنمون کنار تونل و تولد خوندن ، خندیدن و دست زدن . برای با فشفشه سوزوندن لباسامون . برای فندک گرفتن از عابرا که شمعا رو روشن کنیم . برای تک تک ثانیه هاش

خدایا ، بودنت برای من بهترین نعمته . بودنی که گاهی با آدمای اطرافم بهم یادآوریش می کنی . آدمایی که رنگ تو رو دارن و عطر تو رو پخش می کنن به کل زندگیم ...

شکرت 

+ اینکه آدم یاد کسی باشه ، با ارزشترین هدیه است حتی اگه آلاچیق و دیوونه بازی همراهش نباشه . پیام های تبریکتون ، پست ها و استوری هاتون ، خنده هایی رو روی لبم آورد که هیچ وقت نمیشه تکرارشون کرد . یه حس قشنگ . ممنونم 

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

یک قاتل درست در درون تو

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/11/4 1:47 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دخترک چهارده ساله ای که باید بازیگوشی می کرد ، صورتی می پوشید و دلش برای خرگوش ها ضعف می رفت ، حالا خسته و غمگین گوشه ای تاریک را خیره به ناخن های جویده شده اش نشسته بود . دخترک ، تنها چیزی که می خواست هیچ چیز و تنها کسی که می خواست هیچ کس بود . گوییا تنهایی ، همان قصر رویاهایش بود . دخترک ، کوچک بود . دخترک ، مثل تمام ما انسان ها ناقص بود ! فکر می کرد علم تمام عالم را دارد و با منطق آنکه روح آدمی نیاز به مراقبت دارد و دارو به جسم می رسد ، از درمان سر باز می زد . دخترک فکر می کرد دارو درمانی درست شبیه این است که گرسنه باشی و برای رفع گرسنگی ، رانندگی کنی ... !

کمی گذشت ! دخترک بزرگ شد و رسید به سوم دبیرستان ، رشته ی تجربی . فصل دوم زیست شناسی ؛ حالا دخترک می داند که احساسات ما ماهیت فیزیکی دارند . سلول های عصبی به نام نورون هستند که احساساتمان را در خودشان جای دادند و در مغز ، منطقه ی مخصوص به خود را دارند . نورون های ما درست مثل جان های بی جانی هستند که احساسات ما جانشان می دهد . ما نورون های ترس داریم ، نورون هایی که حافظه دارند ! چرا بار دوم دست به اتو نمی زنیم ؟! نورون هایی که جان دارند و می فهمند . این احساسات ما ، مثل هر موجود زنده ی دیگری نیاز هایی دارند ؛ غذا ، پوشاک ، رشد ... هر نیازی که فکرش را بکنید . پوشاکش را نوروگلیا برایش میلین می بافد تند تند و حالا ما داریم دو موجود زنده را عذاب می دهیم . نورونی که احساس ما را دارد و نوروگلیایی که نگهداری اش می کند . دارو درمانی در روان پزشکی درست شبیه این است که هر انسانی یک سری مواد مغذی و معدنی احتیاج دارد تا در طول روز به آن دسترسی داشته باشد و از آن ها استفاده کند . ویتامین ها ، پروتین ها ، تمام گروه هایی که دریغ کردن هر کدامشان از بدن و زیاده روی و افراط در آن ها نیز  سبب بروز بیماری می شود . افسردگی ، اضطراب ، وسواس و ... همگی موادی هستند که نورون های ما به آن ها احتیاج داشتند به آن ها نرسیده است ! دارو درمانی لزوما به معنی آرامبخش های پی در پی و یا به معنی دیوانه بودن نیست ! فقط داریم احساسمان را تغذیه می کنیم . غذایی را به او می دهیم که بدنش احتیاج دارد . 

ما از اینکه گرسنه می شویم ، تشنه می شویم ، احساس شرم می کنیم ؟! احساس سرما و گرما چطور ؟! حالا نورون ما مواد مغذی ندارد ! غذا ندارد و از سوتغذیه دارد میمیرد ! گرسنه است !  دمای بدنش پایین است ، نزدیک است بمیرد . می شود یک پدر ، دختر گرسنه ی نحیفش را بنشاند مقابلش ، دخترک از شدت ضعف هی غش کند و هی ضعف رود اما پدر فریاد بزند ، بخاطر آینده ی خودت (!) به تو غذا نمی دهم . حرف مردم چه  !!!؟!!! می خواهند بگویند به دخترش غذا داده ؟!!!! ننگ از این بالاتر ؟!!!!  اگر بناست مردی که به خواستگاری می آید ، صرفا بخاطر اینکه قاتل بودید و یک نورون و نوروگلیای بدبخت را کشتید بیاید ، بهتر آن است که نیاید !

بعضی از ما ، مثل جهارده سالگی من علاوه بر کودک درون یک آپشن اضافه تری را در خودمان رشد می دهیم به نام شکنجه گر درون ... احساسمان را سرد و گرم می کند ، غذایش را نمی دهد ، وقتی مریض می شود ، پرستاریش نمی کند ، درمانش نمی کند و تهش هم راست راست بالا سرش می ایستد و می گوید احساس مال تو نیست ! غافل از آنکه این احساس ، تمام وجود اوست . 

نگذاریم شکنجه گر درونمان قاتل شود . 

تمام ! 

 

_____

از نظر علمی خیلی تخصصی نیست . من روان شناس یا روان پزشک یا عصب شناس نیستم . یک دختر هجده ساله ای هستم که در حد اطلاعات دبیرستان خودم ، با زبان ساده حرفی را زدم که مدت هاست در دل دختر های هم سنم مانده . دختر هایی که کنکور زمینشان زد و حالا خانواده هاشان به بهانه ی آینده ! قریب به یک قتلند . 

عزیز ترین جان های اطرافم ، نمی خواهم قاتل شوند . نمی خواهم باقی زندگیشان را بشوند سردخانه ی جنازه هایی که از گرسنگی تلف شدند . دوست ندارم در چشم های دوستانم ، جسد ببینم . بی روحی ببینم . سردی ببینم ... ! 

خب ؛ اصولا هر مطلبی که برای این مجله نوشتیمو بعدا اینور و اونور دیدیم و خیلی اسامی زیرش دیدیم ! متن هایی که نوشته میشن بچه های منن ! خود خود بچه هام ! بذارین به مادرشون شناخته بشن نه به کسی که اونا رو از مادرشون دزدیده :) دزدی ، فقط دست توی جیب کردن نیست ... ! 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

بچه خرخون کلاس

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/10/23 12:56 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چندین ماه قبل درست وقتی چشم هایی که زیرشون سیاه شده بود و پر پف بودند خیره به کتاب های کنکور ، آرزو هام ، شادی و زندگی خوبم رو از ازشون التماس می کردن ، فراموش کردم زندگی چیزی فراتر از انتگرال و مشتق و نواسخ و مغناطیس و تنفس نایی حشراته . کتاب های کنکور ، برای من درست شده بودند الهه ای که تا بالا رفته بودند و هر روز من رو به زانوی پرستش در می آوردن . کنکور شده بود همه ی زندگی من و فشار اطرافیان برای رتبه ی خوب ، چیزی فراتر از زندگی رو از من گرفت ! 

اعلام نتایج برای من یه مرز بود . مرزی که دنیای رنگی رو از سیاه و سفید جدا می کرد . تا قبل کنکورم برنامه ی این روز ها رو ریخته بودم . کلاس هاشو ثبت نام کرده بودم و حتی شهریه ها رو تماما پرداخت کرده بودم تا نتونم ازشون فرار کنم . اقدام برای مجوز آتلیه ، رانندگی ، فتوشاپ و هرچیزی که تمام مدت تحصیلم برای من یک آرزو بود . شنبه ی بعد کنکور ، رفتم سر کلاس . هدفمند و خوشحال اما خیلی دوام نداشت !درست تا مرداد ... ! روز اعلام نتایج ... ! اون روز  ، شدت فشاری وارده باعث حمله ی عصبی و راهی شدن من به بیمارستان شد . تا چند ماه بعد از اعلام نتایج ، ناراحت بودم . افسرده و غمگین حتی تا خودکشی . نتیجم بد نبود . نسبت به سهمیه  هایی که اعمال کرده بودند و سوالاتی که لو رفته بود و نامردی های شدید این سال ها ، عربی نود درصد و زیست و دینی شصت درصد اصلا بد نبود . از متوسط رو به بالای کنکور نود و هفت هم حتی بالا تر ... ! اما انتظاری که من داشتم نبود ... ! پس تمام قد وایسادم به لجبازی با خودم . انتخاب رشته رو تماما خودم انجام دادم . شاید بزرگترین حماقتی که با این کارنامه کردم ! روز هام خاکستری و خاکستری می شد و من به پرتگاهی نزدیک می شدم که تمام هجده سالگیمو ازم گرفته بود و خودم بهش تن دادم ! با پذیرفتن انتظارات غیر معقول و بیجای دیگران .. !

دیگران از زندگی من چیزی نمی دونستن ! از جنگ من ! تن زخمیم و روح کبودم که تا مدرسه هر روز صبح می کشیدمش ... من جنگی بالاتر از رقابت ششصد هزار نفری تجربی داشتم ! 

خیلی طول کشید تا بفهمم قبول نشدنم تو جایی که می خواستم یه لطف خیلی بزرگ از سمت خدا بوده . هیچ وقت فکر نمی کردم بخاطرش نماز شکر بخونم و به خدا بگم دمت گرم :) ! 

اما خدا با این حربه بهم ثابت کرد اینقدری قوی هستم که دوباره بلند شم و زندگی یه چیز خیلی بزرگتری از مزخرفاتیه که این مدته تو مغزم پرشون کرده بودم . 

حالا دختر خر خون کلاس ، دختر تراز دوازده هزار و هشتصد و پنجاه سنجش آخر ، دختر ادبیات هشتاد درصد ، دختر رتبه سه رقمی کنکور های آزمایشی ، دختر معدل ای ، دختر طرح های برگزیده و خوارزمی و جشنواره های اینور و اونور ، دختر تمام مزخرفات علمی و بچه مثبتی که تا ته پیش دانشگاهیش با لیوان آب خورد و تمام اسباب هاش اتیکت اسم خورده بودن ، نقاشی می کنه ! عکاسی می کنه ، ماهی میکشه ، قرمه سبزی میپزه ، آرایش می کنه ، مو شونه میکنه ، رمان عاشقانه می خونه و در روز بیشتر از چهارصد گیگ فیلم دانلود می کنه ، لاک میزنه ، سریال میبینه ، دنبال جینگولیجات مغازه ها ذوق مرگ میشه و از همه مهمتر ، خوشحاله :)

خدایا

شکرت ... 

 




کلمات کلیدی :

شبیه من ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/10/5 9:38 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کلید را به قفل در انداختم . دست هایم را نای تکان خوردن نبود . یک ، دو ، سه دور کامل کلید چرخ زد . دستی که به دستگیره ی در التماس می کرد گشوده شود و زانوانی که یارای آمدنشان نبود . در را گشوده بودم اما ، قامت خمیده ام تکیه کرده بود درست به دستی که روی دستگیره ، وزنم را آویزان می کرد و دست دیگرم به دیوار چنگ می زد . سرم را انداخته بودم و آرام بغضم را می خوردم تا از کنار همسایه هایی که در راهرو بودند ، با یک سلام چند ثانیه ای و بی هیچ حرف دیگری ، عبور کنم تا به احتضار خودم برسم . نیمه جان نازک تنم را می خواستم روی دست بگیرم و کشان کشان به داخل حیاط پاییزی خانه بکشم . درخت ها ، شکوفه نداشتند . بی بار مانده بودند با شاخه هایی که در حسرت برگ های روی دست جان داده ، خشک شده بودند . 

گربه ای ، درست کمی آن طرف تر خودش را می کشید به دیوار . نمی دانم چرا ، اما در را باز نگه داشتم تا او هم با من داخل شود . شاید می خواستم در بی پناهی خودم ، پناهش دهم . همین که آمدم راهم را بگیرم و بروم ، گربه ی خاکستری سفید ، دوباره خودش را به دیوار کشید . نگاهم را از راه دزدیدم . این روز ها ، چیزی که در خیابان های این شهر غریب کم نبود ، گربه بود . تن به دیوار کشیدنشان ، برای مردم بی تفاوت این روز ها ، عادی بود . من هم یکی از همان مردم خاکستری ... اما این بار ، این یکی جنسش فرق داشت . نگاه هایش ، دست هایش ... گویی دخترکی تنها ، دخترانگی این سال های محکم ایستادنش را از دیوار طلب می کرد . چه آشنا ... ! زانو زدم . من بهداشتی دست استریل ، دستم را بی اختیار دراز کردم ، درست به نحیف جانش ... ! اولش ترسید . چقدر شبیه من بود . آنقدر این سال ها را سخت جنگیده بود که نوازش ز یاد برده . چقدر شبیه من بود و چقدر حالا حس می کردم ، تنها نیستم . 

زانو زدن کافی نبود . با همان چادر تازه شسته شده ی غرق در رایحه ی گل های لوندر نرم کننده ی گران قیمت خارجی ام ، نشستم کنارش . آرام آرام نزدیکم شد و با هر قدمش ، بغض من به گلو نزدیک تر ... 

دستم ، کشیده شد به سرش . او هم مثل من ، دختری تنها بود که تمام سال های عمرش را بی رحمی خیابان های سرد ، بی آنکه خودش بخواهد از او دزدیده بود . بغضم آرام به چشم هایم شکوفه کرد . همان حلقه شور آبی که این سال ها آنقدر به جانم باریده بود که خشک شده بودم  ، دوباره در چشم هایم سرچشمه کرد . همان جای همیشگی ... 

دست هایم ، بی اختیار به نوازش این سال های محکم ایستادنش ، دراز شده بود . دختری بود ، درست مثل من . دخترانگی های لطیفش ، خاک خورده بود . نم خیابان کشیده بود ، تمام این مدت لطافت برگ گل ناز دخترانه ای را ، گمشو ها و لگد ها و دست های سردی که به ترساندنش دراز می شد ، له کرده بودند . چقدر شبیه من بود ... 

برایم ناز می کرد ، برایش ناز می کردم ... سرش را به سینه ام می گذاشت ، دست های سرد لرزانم را دور تن نازکش حلقه می کردم . آرام می گریست ، آرام می گریستم ... 

او ناز می کرد ، من ناز می کردم . او اشک می ریخت ، من اشک می ریختم . او جان می داد ، من جان می دادم ...

او هم مثل من ، تمام این سال ها را باید می خندید ، بازی می کرد ، ناز می کرد ، خودش را لوس می کرد ، دست های دخترانه اش را به دنیای شیرین لاک های رنگارنگ می برد و برایشان ، یک جان رنگی می خرید . اما دست های او هم درست به مانند دست های من ، به جان رنگ لاک ، رنگ کبودی و خون گرفته بودند و بس ...

تمام این سال ها ، محکم ایستاده بود . یک عمر را آنقدر استوار مانده بود و زخم جان دیگران به جان خریده بود که دیگر نای ایستادنش نبود . چقدر شبیه من .. 

دست هایم را نگاه کردم . او خاکستری سفید نبود . او سفید سفید بود . تمام این رد سیاه ، دوده ی خیابان های بی انتهای درد بود که به مهربانی جانش را خانه شان کرده بود . درست شبیه تن خاک خورده ی من ..  

اصلا دست های او ، تن او ، خود او ، شبیه  من نبود ! خود من بود ... همان دست هایی که این سال ها ، تمام این تن زخمی را به زحمت به دندان کشیده بودند ، مرهم گذاشته بودند و همین دست ها ، تنها انگشت هایی بودند که رد خونین اشک ها ، ز گونه پاک کرده می کردند .

شانه ی گرمی که این سال های بی کسی طلب کرده بودم ، بازوان محکمی که تکیه گاهشان می خواستم ، تمام این سال ها همین دست ها بودند و بس ... همان گرمایی که دلم می خواست تمام این سال های درد را برایشان ببارم و دست گرم به سرم بکشند و آنقدر آرامم دهند تا سرم به تکیه گاهشان ، آرام آرام به خواب رود ...

دستم را دراز کردم . مثل تمام مدت بی کسی بی پایانم ، سرم را روی تنها شانه ی گرم این سال ها آرام دادم . سرش کنار سرم ، آرام گرفت . با هم باریدیم . این بار ، دختری از جنس من ، منی از جنس او ، تنهایی های بی کسمان را به جان بی جان خود ، خریده بودیم . 

من آرام گرفتم ، او آرام گرفت . کنار هم چشم روی هم گذاشتیم و تا صبح ، در سرمای بی رحم زمستان نوجانی ، تازه از راه رسیده ، اولین رویای رنگیمان را گرم ، زندگی کردیم . 

___

#س_شیرین_فرد

اون شب ، حس می کردم دیگه ساجده باید تمام بشه . وقتش رسیده ساجده خودخواه بشه و خودش رو از همه بگیره و همه رو به دردسر بندازه تا سعی کنن یکی مثل اون رو برای سیبل تیر های سمیشون پیدا کنن . اون شب می خواستم خودخواهی کنم و کاری رو انجام بدم که ساجده رو برای همیشه راحت می کنه از درد کشیدن . اون شب قرارم با خودم این بود . برای خودم قهوه دم کنم و بعد شروع کنم به شمردن قرص های رنگارنگ و با هر شماره ، یکی بخورم . می خواستم ببینم چند شماره طول می کشه تا دنیام رنگی بشه اما وقتی در رو باز کردم ، یکی مثل خودم بی پناه ، یکی که تمام این سال ها رو مردونه جنگیده بود ، بدون شمردن دنیامو رنگی کرد ، دنیاشو رنگی کردم ... 

اون شب راحت خوابیدم

شاید اولین خواب راحتم ، در تمام این سال ها . 

احساس اون شب هیچ وقت به کلمات نمیگنجه ، هرچقدر هم که ادبیات عاشق باشه اما دوست داشتم بمونه به یادگار ولو همه ی اون حس نباشه ... !




کلمات کلیدی :

معلم نه ، دوست دارم عاشق شوم ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/10/3 12:31 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صدای دست های دستگاه چاپگر چابک و جوان رنگی ، ساکت تر از خرناسه های  گرفته ی زیراکس پیر ، دفتر کوچک فنی را شلوغ می کرد . 

زیراکس پیر ، با صدای لرز لرزانش در گوشه ی سمت راست مغازه جا خوش کرده بود و آرام تکان می خورد و صبر را به کاغذ ها ، درست سیاه و سفید ، رنگ می پاشید و یواشکی نگاهی به چاپگرهای رنگی زرنگ آن سمت مغازه می انداخت که داشتند تند تند ، عجله را به سرعت روی گلاسه های مات من می زدند . 

پیرمردی ، درست در صندلی کنار من پایش را روی پا انداخته بود . کت و شلواری طوسی رنگ و پیراهنی آبی . با یک بافت به رنگی کمی پر رنگ تر از کتش ، دور تا دورش پر بود از دستخط مردانه ای ، گچ خورده و میان جان گچی واژه هایش ، چند صفحه ای سفید تر  با فونت بی نازنین جا خوش کرده بودند . 

نگاه زیراکس پیر ، با دست های پیرمرد عجیب اخت شده بود . زیراکس پیر ، سر صبر سیصد برگ را می زد و پیرمرد از وقتی من آنجا بودم ، برای بار چهل و هشتم سوال های امتحانی ریاضی و حسابان و دیفرانسیل دبیرستان صادق را چک می کرد . چهل و هشت بار خودش و سی و هفت بار دو جوان کارمند دفترفنی ، مو به مو مسئله ها را چک کرده بودند اما باز هم با همان دست های لرزان ، خودکار بیک آبی را دست گرفته بود و سوال ها را زیر و رو می کرد و برای بار پنجاهم هر کدام را از دو راه حل یا بیشتر ، حل می کرد و مطمین می شد . سرش پایین بود و مدام میان این کاغذ و آن کاغذ ، با همان صبر عجیب به دنبال عدد و رقم و کسر و ممیز و اعشار می گشت . رد عینکی ، گوییا سی و چند سالی بود که بر بینی اش ، جا خوش کرده بود . گه گاه ، تک سرفه ای می کرد و گچ روی دستمال کاغذی اش ، پخش می شد . 

بلند شدم تا چاپ هایم را تحویل بگیرم ، پیرمرد هم با من بلند شد و دست هایش را تکیه داد درست به میز سمت راست من . کارمند ، با من قیمت ها را چک می کرد :

- سیزده و پونزده ، بیست و شش و ده ...

همینطور عدد ها را بلند بلند کنار هم ردیف می کرد . پیرمرد نگاه را از بالای عینک انداخت درست روی دست های کارمند . انگار پسر بچه ای بازیگوش مقابل تخته ای سیاه و گچی ، ایستاده بود و درس پس می داد . 

- تا اینجا که میشه چهل و ...

- نه دیگه ! همین اول کاری اشتباه می کنید !

نگاه پیرمند ، رضایت گرفته بود .

سرم را بلند کردم و ادامه دادم : سیزده و پونزده میشه بیست و هشت . بیست و هشت و سیزده میشه سی و یک ...

با سی و یک گفتن من ، پیرمرد پوزخندی زد ؛ دلمونو به کی خوش کردیم ! سری به تاسف تکان داد و زیر لب دوباره چیزی زمزمه کرد . بعد نگاهش را دوباره روی کاغذ های خودش کشید . 

- نه دیگه خانوم ، ببینید .

دوباره حساب کردم . شد سی و یک ... 

این بار بلند حساب کردم . باز هم شد سی و یک 

بی آنکه سر پیرمرد تکان بخورد ، چشم هایش به سمت من گشت . 

برای اولین بار در تمام این یک ساعت و پانزده دقیقه ی انتظار ، چشم هایم با چشم های پیرمرد ، برخورد کرد .

چشم هایش ، چشم های مرد خشک ریاضیات نبود . چشم هایش دیفرانسیل و انتگرال نمی دانستند ، چشم هایش بی زاویه بود ، بی مشتق . چشم هایش ، چشم های پدری بود که این سال ها مردانه ایستاده بود به پای هزار هزار دختر و پسری که با این نگاه ها جوانه کرده بودند ، قد کشیده بودند و حالا داشتند به بار می نشستند . در چشم هایش ، می شد چهل سال گذشته را به زلالی آیینه و روانی آب ، خواند .  چشم های پیرمرد ، همان سبک بالی شوق پدرانه ی گام های اول کودکی نو قدم را پرواز می کرد . همان دست های مردانه ی با قدرتی که گام های اول را تکیه گاه می شود بر جان نحیفی بازیگوش و بعد رهایش می کند و از دور حواسش به تلو تلو خوران قدم قدم های سست هست . همان قلب نازک پدری که با هر زمین خوردن نازک گلش ، هزار تکه می شد . چشم هایی که تمام این سال ها را جای معلمی ، پدرانگی کرده بود و قدم قدم های استوار شاگردان قدیمی را ، سربلند ، به افتخار ایستاده بود . 

چشم های پیر مرد ، چشم های انسان نبود . اصلا چشم های زمین نبود ... پشت بازتاب تمام عدد و رقم های اشک خورده ، دنیای دیگری بود درست به قاعده ی عشق ، بنا شده و چه ناشیانه پنهانش می کرد ، پیر ریاضیات ...

نگاه هایم خیره مانده بود به باغ رویایی که پشت پلک های چروکیده ی افتاده اش ، پنهان کرده بود . سکوت صداهای سرم ، دفتر را در خود می نوردید . 

خم شدم ...

درست جلوی کفش های واکس خورده ی مردانه اش ، زانو زدم . دست های چروکیده اش در دست گرفتم . زبر شده بودند ، لک گرفته بودند اما هنوز گرم بودند .. یک دل سیر نگاهشان کردم . تمام جانم ، عطر گچ نم خورده ای را شکوفه کرد . 

خم شدم ، دست هایش را بوسیدم و رفتم . 

 

___

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

نامی است بس دخترانه ، یلدا

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 97/10/1 3:16 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 روح تمام آرزو هایش را می دمد به جان نازک قاصدک .. 

قاصدک جان می گیرد و شیراز ، می بالد به دم و بازدم یگانه دخت آسمان که ممد حیات است و مفرح ذات و چه شراب نابی است ، خون رگ هایش ... ! 

دخترک ، نگاه بی تابش را بدرقه ی راه قاصدک می کند . دست دلش بی قرار ، دست قدم هایش را می کشد به سمت پرواز آرزو ها ... 

دخترانگی های لطیفش ، حالا دست انداخته اند درست به دیوار زمین . نوک پنجه هایش را نردبانی می کند به بلندی بدرقه نگاهی ، چند قدم بیشتر ...

دست هایش ظرافت وجودش را بالا می کشند و انگشت های پایش ، بار ظریف را کمک می کنند تا مبادا چال های کوچک کنار انگشتانش ، بار خستگی دریا کنند ...

قاصدک ، راه مه پیش می گیرد و نفس های نسترن به شکرانه ی اجابت آمین هایی که به آرزوی دخترک گفته اند ، اشک شوق می ریزند ؛ به لطافت شبنم ...

صدای هور می آید : یلدا جان ، دخترم ... !

چشم های دخترک هنوز خیره مانده اند ، دلش نمی آید دل بکند ... :

- فقط یک دقیقه بیشتر ... ! 

 

_____

یلداتون ، مبارکا ..

یک دقیقه بیشتر از روتین همیشه ، فرصت هست که کنار هم باشیم و شاید اون یک دقیقه برای دوستت دارم های نگفته ایه که نمی دونیم سال بعد فرصت میشه به هم بگیم ، یا نه ...

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر