سفارش تبلیغ
واحد طراحی
بسا کس که بامدادى را دید و به شامگاهش نرسید ، و بسا کس که در آغاز شب بر او رشک بردند و در پایان آن نوحه کنانش گریستند و دریغ خوردند . [نهج البلاغه]

خاطرات ایران یا ایرانی سراسر خاطره ؟

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/4/22 1:44 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در ابتدا از من خواسته شده بود تا راجع به کتاب دیگری بنویسم ! کتابی که مدت ها قبل خوانده بودم اما من ، به ناگاه پرت شده بودم به کتاب دیگری که مدت ها قبل ترش خوانده بودم ؛ خاطرات ایران ! 

کتابی که آنقدر نثر جذاب و دلفریبی - به نسبت باقی کتب ژانر حماسی و دفاع مقدس - داشت که تا کنون در ذهن من مانده بود . کتابی که ابتدا به ساکنش ، گمان می کردم از فراز و نشیب های ایران گفته باشد پس دست دراز کردم ، پس به قفسه ی کتاب های نشر سوره ی مهر در نمایشگاه قرآن سال یکهزار و سیصد و نود و چهار دست دراز کردم و برش داشتم . کتابی که زن ِ روسری به سر روی جلد ، پس زمینه ی خاطرات ایران بُلد شده ی روی همان جلد شده بود . کمی پایین تر از خاطرات ایران ، هایلایت سبز رنگی به چشم می خورد ؛ خاطرات ایران ترابی ... !

آری ! 

ایران نام یک زن بود . زنی که به استواری ایران ایستاده بود . زنی که تصویرش حالا روی جلد بود . جذب تر شدم . برش داشتم . آنقدر مرا جذب کرد که ظرف چند روز تمامش کردم و تا به امروز به خاطرم مانده . به خاطر ماندنی که برای اولین کتابی که به عنوان یک نویسنده بناست معرفی کنم ، معرفی اش کنم ؛ خاطرات ایران !

خوشبختانه یا متاسفانه در کتب حماسی به ویژه کتب دفاع مقدس که این روز ها در ایران برای کودکان پرورش یافته ی دهه های هفتاد و هشتاد که درک آنچنان عمیق به مانند لمس کردن دست های جنگ و ناآرامی ، رعب و ترس و فریب در دست فرزندان دهه ی شصت ، نداشته اند ، بازار داغ تری دارد ، به سبب فراز و فرود های ذاتی داستان و هیجان حوادث به واقع صورت گرفته و شور ناپخته و تعجیل در ثبت وقایع به تن کاغذ از ترس از یاد رفتن و روی آوردن نویسندگان کم تجربه و گاها بی اعتقاد به نوشته های خویش ، ویژگی های فنی نثر چندان به چشم نمی خورد فلذا در کتب ژانر دفاع مقدس به ویژه کتبی که در موضوع نقش کلیدی و استواری های لطافت های زنانه نوشته می شوند ، نثری به ذات و به لحاظ فنی برجسته ، چندان به چشم نمی خورد . یکنواختی قصه مانند داستان گه گاه از دست نویسنده خارج شده و از قالب شروغ و میانه ، خارج می شود و داستان در چند قالب بیان می شود . به شخصه به ساختار شکنی و ایجاد سبک های خاص و منحصر به فرد معتقدم . معتقد به مکتب متفاوت بودن ! که اگر نیما و سهراب ، ساختار نمی شکستند و به همان قالب مثنوی و رباعی و غزل می ماندند امروزه شور و شعوری سپید ، آزاد و نیمایی گونه نداشتیم لکن ساختار شکنی هم خود دارای ساختار است ! یا رومی روم ، یا زنگی زنگ ... بینابین این ها ، نه ! 

تمام کتب دفاع مقدس را نخوانده ام ، مدعی هم نیستم اما به سبب علاقه ، کتب بسیاری در این داستان مطالعه کرده ام که در میان خوانده شده ها خاطرات ایران ، نثرش به نسبت نثر کتب دیگر ، بیشتر در شان مردانگی های زنانه بود . از لحظه لحظه ی زن بودن می گفت ، از در رکاب چمرانی بودن که از او این روز ها بزرگ ، راهی بیشتر به جا نگذاشته ایم . از اسلحه دست گرفتن ها ، شرافت ، اصالت و نجابت یک زن ... 

از مونولوگ های درونی زنی که در منطقه ای جنگی به تیمار ایستاده بود . از نجابتی که عهد کرده بود اگر دشمن پیشروی کرد ، آخرین گلوله ی این اسلحه گلوله ای برای ایران باشد و بس ... ! که جان هایی داده شد تا ایرانی به دست دشمن نیوفتد و در یک کلام ؛ امروز ، ناموس به راحتی در میان آرامش نفس بکشد . 

کتاب بیشتر از حال و هوای جنگ ، حال و هوای یک جنگنده داشت ، عقاید و احساس ، شخصیت و در یک کلام گویی من ، ایران بودم و ایران ، من . خاطرات ایران ، بی پرده ، بی سانسور ، نقاب از جنگی برمیداشت که هشتاد ملت به یک جان نحیف بود ! جان نحیفی که ایستاد ، ماند و امروز با غرور  ، سر بلند کرده و این حس سربلند را ، عکس هایی واقعی که ضمیمه ی صفحات انتهایی کتاب هستند ، پررنگ تر می کند . 

گوشه گوشه هایی از کتاب را تا کرده ام ، خط کشیده ام زیر واژه هایی که باید نود و پنج هم تکرارشان می کردم ، نود و شش ، نود و هفت و حالا نود و هشت . بار ها ، بار ها و بار ها تا فراموش نکنم ، تا از یاد نبرم تا این واژه ها مرا بزرگ کنند ، سال به سال . بخشی از این واژه ها ، از صفحه ای تا خورده که به چشم های بسته انتخاب کرده ام ، این است :

" شنیده بودیم زنان ایلامی شهر را از اشغال منافقان محافظت کرده اند . به بسیج خواهران شهر ایلام رفتیم . ساختمان بسیج خرابی نداشت . خواهر های بسیجی از دیدن ما خیلی خوشحال شدند . حدود بیست نفری بودند . نشستیم و ماجرا را پرسیدیم . این طور تعریف کردند : « وقتی منافقان داشتند به طرف ایلام حرکت می کردند ، مرد ها تصمیم گرفتند از شهر بیرون بروند و جلوی آن ها را بگیرند و نگذارند وارد شهر شوند . ما پشت تیر بار ها نشستیم و اسلحه های ژ-3 و کلتی که داشتیم برداشتیم و از شهر دفاع کردیم . آن ها نمی دانستند پشت تیربار زن است یا مرد . شلیک می کردیم که فکر نکنند شهر خالی است . تا صبح کشیک دادیم . چند نفری از آن ها را هم زدیم . این طور نگذاشتیم وارد شهرمان شوند . " 

برای انتخاب این بند ، تک تک تا خورده ها را نخواندم تا بهترین را انتخاب کنم . از روح شهدایی که پای ایران داده بودیم خواستم دست هایم را ببرند به بهترین بند ! پس این بند را بخوانید ، به زن ها ، دختر هاتان افتخار کنید و صد البته به زن بودن ! 

در پایان شایان ذکر است که در عرف و اجتماع ما بعضی کار ها مختص مرد هاست و گاها دختر ها از این باب احساس محدودیت کرده و ای کاش ِخود را " مرد بودن " خطاب می کنند ! خب ! این کتاب نمونه ی خوبی است تا مرد ها ، حسرت زن بودن بخورند و بس ... !

 

___

#ساجده_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

دختران بلند پرواز

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/4/18 12:39 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

همین دعوای چند روز پیش بود ، همین دعوایی که پس از آن ساجده تبدیل شد به یک توده ی بی حسی عمیق ، همین که جای زخمش تازه بود ، هنوز می سوخت ... صدای بلند مردانه اش در اتاق های خالی مغزم به دیواره ها می خورد و هی تکرار می شد و در پاسخش ، باز همان واژه ها باز می گشتند . به سان کوهی که تمام این سال ها استوار مانده بود و حالا به فریادی فرومی ریخت ، به سان ریختن دل کوه ، به سان یک بهمن ، سنگین و سرد فرو ریختم . دانه دانه ی تمام سلول های تنم ، به سان خالی شدن اشک های کوه ، به سان یک آبشار ، خالی شده بودند و پژواک صدایش را فریاد می زدند ؛ " تو یه دختر بلند پروازی ... ! " 

از روی پیشخوان کتب برتر برش داشتم ... ! بزرگ نوشته بود ؛ " دختران بلند پرواز " . تمام چند هکتار باغ کتاب را وجب به وجب ، چند ساعتی بود با نگاهم دست می کشیدم ؛ بزرگترین کتاب فروشی خاورمیانه ! به دنبال مرهمی ، دوای دردی ، چیزی که از سوزش این زخم عمیق بکاهد . اولش انگار با تنی سراسر زخمی، خون آلود و کبود در دریاچه ی نمک غرق شده باشم ، هوای نفس هایم درد شد . دستم لرزید ، دلم لرزید . دراز کردم ، همان دست لرزان را به سمتش ... بلندش کردم ... ؛ " غصه هایی درباره ی زنان استثنایی " ،  رهایش کردم سر جای اولش اما دلم ماند ، همان یک جلد بود . تا به خودم بیایم و برگردم ، فروش رفته بود . 

گروه سنی کودک و نوجوان . همان صدای مردانه همیشه می گفت ؛ " بزرگ شو ! تو سنت رفته بالا ولی هنوز بچه ای " اما حالا ، حالا باید بچه می شدم ! تمام چند هکتار ادبیات فاخر و کلاسیک و ملل توجهم را جلب نکرده بود ، بی حسی عمیق ساجده را پایان نداده بود و حالا همه ی طول مسیر بازگشت ، فکرم عجیب مشغول بود . پیچیدم ؛ شهر کتاب ! برش داشتم ، بی وقفه حساب کردم و بیرون آمدم . سیلی های خورشید ، ماشین را تبدیل به آتش کده کرده بود . نشستم و همانجا بازش کردم ... ! گاهی باید بچه شد !

ورق زدن هایم ، رسید به انتهای کتاب . انتهای کتاب یک صفحه بود ؛ حالا داستان خودتان را بنویسید و صفحه ای سفید در مقابلش برای تصویر . دست هایم را سر زانو هایم زدم ، بلند شدم ؛ یاعلی .. ! گاهی باید بچه شد :) !

 

____

#س_شیرین_فرد

+ دعام کنید ، زیاد ، خیلی خیلی زیاد ... خب ؟!

 




کلمات کلیدی :

کتاب خواندن

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/4/8 1:56 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خواندن کتاب ، برای هر کس معنای خاص خودش را دارد ، برای یکی خواندن صرف است ، برای یکی سفر ، یکی با کتاب به تاریخ می رود ، یکی حکمفرمایی می کند ، یکی ... یکی هم مثل من ، هم صحبتی هایش را عشق بازی با کتاب هایش خلاصه می کنند و بس !

کتاب خواندن هرکس ، مختص اوست . دست هایش وقتی واژه ها را لمس می کنند و وقتی کتاب را می به آغوش می گیرند ، نگاهش وقتی توجه پیشکش واژه ها می کند و صدایش وقتی آرام آرام برای خودش زمزمه می کند ، هیچ کدام تکراری در خلقت ندارند جز خود او . هرکس رفتارش مختص خود اوست و کتاب خواندن از این قاعده مستثنی نیست .

خاص بودن ساجده ، به یادداشت هایی است که می گذارد ، پیش از شروع خواندن کتاب ، در صفحه ی اول ؛ تاریخ شروع ، نظر و حسش به کتاب ، طرحش ، نامش ، چیزی که او را جذب کرده می نویسد  ، گوشه کنار صحنه های پر فراز و فرود ، درست وقتی روحش به پرواز در می آید ، شروع به نوشتن می کند ، شروع به خط کشیدن زیر تمام نقطه نقطه توصیف های روح افزا ... !

خاص بودن ساجده ، به یادداشت صفحه ی آخر کتابش است ، درست وقتی کتاب را تمام کرده . از حسش ، نظرش ، برآورده شدن چیزی که انتظار داشته یا نه و ...

و در نهایت ، یک امضا و یک جمله در وصف کتاب روی جلد ، برای آنانی بناست این جلد کششی بر آن ها ایجاد کند .

کتاب خواندن ، لااقل برای من ، خواندن صرف نیست ، پویاست ، فعال است و به عبارتی داینامیک چون کتاب سکون ندارد ، پویاست ، فعال ، داینامیک ... !

کتاب های ما مثل فرزندانمان هستند ، قطعه هایی از خودمان که باید بزرگشان کنیم ، به پای بیماریشان تب کنیم ، با شادیشان بخندیم ، با گریه شان بگرییم ، برایشان وقت بگذاریم ، آنطور که شایسته است ... !

ظلم به کتاب ، ظلم به فرزندمان ، ظلم به خودمان و ظلم به نجوای خالقی است که آرام آرام دارد زمزمه می کند و ما گوش هامان را سفت گرفته ایم .

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

پایان یک شروع

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/26 10:42 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

به مانند یک خداحافظی طولانی ، دانه دانه تان را میهمان گرمای نوازش دست هایی کردم که تمام طول مدت این هشت سال ، هر روز ، هر ساعت ، هر ثانیه به رقص موهای آشفته ی قلمو در خنکای نسیم آب بروی بوم ، قسم می دادند . 

دست هایی که نرم نرم ، کسب جمعیت از زلف پریشان قلمو هایی می کردند که تمام طول این مدت به رنگ خون ، آداب آئین عشق یاد می کردند و بس .

سه صفر ، دو ، سه ، پنج ، هفت ... ! همه تان از بر بودم . همه بچه هایم را خوب ، می شناختم . 

به سان یک وداع ، دانه دانه دست کشیدم . دانه دانه ناز کردم ، دانه دانه قسم دادم ، قسم به این فاصله ی لعنتی ... قسم به این وابستگی هشت ساله ، قسم به آرامشی که رنگ می کردید برایم ... 

نه ماه قبل ، پایانی را آغاز کردم که بنا بود تا دو سال بعد ، عهد وداعش نشکنم ...

اما امروز ؛

ساجده ای بی پناه ، 

آنقدر تنها

آنقدر نا آرام

که پیمان شکست ...

حاک نه ماهه ای گرفت و قلم به دست گرفت و بسم الله ... 




کلمات کلیدی :

با حال بدم میجنگم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/25 11:25 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حال بدم ، بدتر شده بود . تنها مانده بودم با دست چپی که میان این حال بد ، بازی بازی اش گرفته بود . آنقدری بد حالی به درونم رخنه کرده بود که گمان کردم اگر همین حالا برای فرار از آن ، اقدامی نکنم ، این حال خراب تا صبح جان ساجده را خواهد گرفت . با همان دست چپ آتل بندی شده ام ، سویچ را برداشتم . صدای ضبط بلند بلند ، لااقل بلند تر از صدای همخوانی و گریه های من و یک لیوان شیرکاکائوی داغ که از همین دونات بار همیشگی ، گرفته بودم . با تمام شدن شیرکاکائو ، کمی از حال بد من هم ، تمام شد . خندیدم ، عکسی گرفتم و کپشنش را " با حال بدم می جنگم " نوشتم . 

خدا دید ، خدا دید و یکی به شانه ی جبرئیل و یکی به شانه ی میکائیل زد و گفت " بچه ها ! داره با حال بدش می جنگه ها "

خدا بنا کرد چون ما شروع به جنگیدن کردیم ، از همان اول حریف قدر رو کند تا گربه را دم حجله سر بریده و بگوید در این رینگ ، از این خبرها نیست ! 

ده دقیقه ی بعد ، وقتی دنده عقب گرفتم تا توی پارکینگ پارک کنم  ، نگاهم به چراغ روشن یکی از انباری ها خورد ، اما کسی داخلش نبود . در یکی دیگر از انباری ها هم باز بود . چراغ پارکینگ روشن بود و چراغ راهرو هم . هیچ کس نبود ، هیچ سایه یا حتی هاله ای هم نبود . 

من مانده بودم ، در های باز انباری ها و در های قفل شده ی ماشین و تنهایی ... !

خلاصه اش کنم ، چون " با حال بدم می جنگم " خدا  اکنون مرا بیست و سه دقیقه است که در شرایط خانه ی ارواح ، در ماشین قفل شده ، قفل فرمان به دست نگاه داشته :|

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

پری زمینی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/21 1:24 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

هر شب ، عطری دارد و شب های بهاری ِ قرین تابستان ، عجیب عطرآگین زندگی اند و بس . امشب قضای تولد بیست روز پیشش بود . بیست روز پیشی که از سه ماه قبلش ندیده بودمش . بیست روز پیشی که از سال قبلش ، هی هرچه دیده بودم و لبخند پری هنگام هدیه گرفتنش را مجسم کردم ، برایش خریده بودم و کنار گذاشته بودم . بیست روز پیشی که از یکسال قبل برایش نامه ها نوشته بودم و باکس هدیه اش را پر کرده بودم . هی و هی و هی ... !

اولش چون هوای بدمینتون و والیبال به سرم زده بود با او تماس گرفتم . پایه تر از او ؟! کسی که با تمام وجود خنده ام را می خواست ، با تمام وجود خنده اش را می خواستم . از ته دل ، ته ته تهش ! نه سر پیچ لوزالمعده ها ، نه ! ته تهش ... !

قرارمان یک ربع بعد ، دم خانه شان شد . نزدیک خانه بودیم ، باکس هدیه اش را برداشتم ، خسته بودم از خامه و گردو و موز و کیک اسفنجی ، پری ، متفاوت تر از یک تولد ساده ی همیشگی بود . متفاوت ترین ! کیک متفاوت برای شکموی من ! سه دونات تازه و زیبا خریدم ، روی هم فیکسشان کردم و فشفشه ها را فرو کردم روی اولی . 

پری ضعف کرده بود ، جزو برنامه نبود اما وارد رستوران شدیم . بچه ها را فرستادم بالا ، سفارش دادم و گفتم چیزی در ماشین جا گذاشتم و رفتم هدیه و کیک را آوردم . کیک دوناتی را دادم به پیش خدمت بنا شد تا ما کیک می خوریم سفارش آماده شود . وقتی که فشفشه ها روشن نشد و دست هر کدام از طرفین به سمت کیف یا جیب خود برای فندک رفت ، حقایق بسیاری بر من آشکار گشت :| این بشر اسپری آسمش را نیاورده بود ، برای من فندک داشت :|||

سفارش داده بودیم و حساب هم کرده بودیم . سیستم این رستوران این بود که پس از سفارش ، فیش را باید تحویل پیش خدمت می دادیم تا سفارش آماده شود . 

مهدی : ساجده ساعتو ببین ! الان یک ساعته که نشستیم ! هی بهت می گم اینجا نیایما 

پری : غر نزن :|

من : :|

از هفت و ده دقیقه تا ساعت نه و نیم شب مهدی هر ده دقیقه ساعت گوشیش را نشان می داد . نه روی پرسیدن اینکه سفارش ما چی شد داشت و نه از پس ما دو تا بر می آمد که برویم . 

در بازی بازی من با چنگال ها ، برگه کاغذی را زیر دست مهدی دیدم :

- این نباید دست اون آقا باشه :|

- خاااااعک 

 

+ آقا ببخشید 

- ای وای من ، این ! چقدر دنبال این سفارش گشتیم :|

 

من :|

پرنیان :| 

مهدی :|

پیش خدمت :|

سفارش :/

 

ده شب که از رستوران آمدیم بیرون ، گشتیم و گشتیم ، سویچ نبود :| سویچ کجا بود ؟! همان هفت عصر که ساجده خانوم رفته بود کیک بیاورد ، روی صندلی عقب جا گذاشته بود . دلم ریخت . گفتم حتما ماشین را بردند ! اما نه ، تانک من همچنان سالم و سرحال بود . بر سر کوبان تماس گرفتیم با یکی از آشنایان که سیخی میخی چیزی بیاورد ، مهدی دیگر در این چهار باری که سویچ جا گذاشته بودم استاد شده بود . رکورد خودش را زده بود ، سه ثانیه !

مردی که کنارمان دوبله نگه داشته بود ، آمد که ماشین را جابجا کند . گفتیم سویچ جا مانده و رفته اند یدک بیاورند . رفت و کمی بعد تر با سینی ای که دست دلش بود آمد ؛ می خواهید برسونمتون یا بریم یدک بیاریم ؟! ماشین هستا ؟!

 

- شما یه سیخ بدید ، برادر باز می کنه در رو 

 

پری :|

مهدی :|

بنده ی خدا :|

سیخ :|

کمی فکر کردم :

- ما دزد نیستیما ، داداشمم گفت زنگ زده یدک بیارن ، زنگ زده سیخ بیارن ! یدک دست بابامه اونم ماموریته :|

- چرا ما اگه دزدیم باید زنگ بزنیم سیخ بیارن ؟! نه اصلا چرا باید اینو بدزدیم ! 

 

خلاصه اینکه خیلی وقت بود از ته دل نخدیده بودم ، 

ممنون که متولد شدی

پری ِ زمینی من .... :) 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

مواظب باشید ، زندگی را نبازید

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/21 12:52 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سکانس اول : در آشپزخانه 

( پری )

 

آمده کمک تا کمک کند ، کابینت حبوباتم را در ظرف هایی که خواهرم برایم خریده بود ، مرتب کنم . بنا این بود تا من ظروف را شست و شو دهم و او خشک کرده باهم جابجا کنیم . 

یک دستمال به او دادم و خودم ایستادم پای سینک .

- ببین ساجی ! بد شستی دیگه اینا رو ! می خوام خشک کنم کف می کنه . ببین ! اصلا پاشو بیا اینور ببینم ، جاها عوض .

 

ده دقیقه ی بعد :

 

- ببین تو هم میشوری کف میمونه بهش ! درست آب بکش دیگه ... !

 

همینطور درگیر بودیم که مهدی بی تفاوت از در وارد شد : 

- خب اون دستمالی که دستتونه از این دستمال جادویی شوینده دار هاس :/ 

من :|

پری :|

دستمال جادویی شوینده دار :|

مهدی : دستی به سر کوفته و از درب خارج شد .

 

سکانس دوم : 

( حنا  ) 

 

افطار این شب هم مثل شب های قبل ، چیز قابلی نبود . نه حوصله ی آشپزی داشتم ، نه خرید و نه حتی حوصله ی خودم را ... ! 

دو تا شکلات شیرین عسل نارگیلی داشتم ،جز این چیزی نبود .  خندیدم . پیش از افطار استوریش کردم . 

زنگ زد : 

- افطار نداری غلط می کنی تنها می مونی ، گم میشی میای اینجا ! 

- فردا تولد مهدیه ، دست تنهام . کلی کار ریخته سرم . 

 

ده دقیقه ی بعد حاضر و آماده بود . آمده بود با هم خرید کنم ، خانه را جمع کنیم و غذا ها را برای فردا آماده . 

افطار نکرده ، راهی خیابان شدیم . برایم سوپ آورده بود و تمام مدت یک کاسه را در دست گرفته بود تا ضعف نکنم بمیرم . 

دانه دانه مرکز خرید های بزرگ را رد می کردیم تا کجا به دلمان بنشیند و برای خرید برویم . پس از پسندیدن مرکز خرید مناسب ، ما دو عدد افلیج برای خرید رفتیم :

ذرت را از راهرو ی A برداشتیم . رفتیم راهروی C سس برداشتیم بعد دیدیم ای بابا ، در لیست قارچ هم نوشته شده ، برگشتیم راهروی A قارچ برداشتیم بعد چون در لیست ماست هم بود رفتیم راهروی C مجددا تا ماست برداریم و همنطور بین راهرو ها سبد به دست ، سرگردان می چرخیدیم که فیلم ما را از دوربین های مدار بسته دیدند و یک نفر را برای نجات ما فرستادند تا لیست را بگیرد ، اقلام را انتخاب کند و تحویلمان دهد . 

ساعت حوالی ده می چرخید ، افطار نکرده بودم . در میوه فروشی از لکنتم کاملا پیدا بود وضع مناسبی ندارم . مرد صندوقدار نگاهی کرد : 

- افطار کردید ؟! 

و دو تا موز میهمانمان کرد . 

به گمانم میمون درونمان دیگر زیادی بیرون آمده بود :) 

وقت رفتن بیست کیلو باری که داشتیم را اشاره کردم تا کسی کمکمان کند ، دست کمکم را پس زد :

- خودم مردتم !

تنهایی همه را برداشت 

" حنا " 

 

سکانس سه ؛ آشپزخانه

 

( ریحانه  )

 

- بیا گازت رو تمیز کنیم . بیکار نشستیم دیگه .

- فقط زودا ، میخوام غذا بذارم .

 

ده دقیقه ای طول کشید . و من دست به کار غذا گذاشتن شدم . تا گاز را باز کردم ، صدای نشست گاز و بوی گاز آشپزخانه را برداشت . 

سریع فلکه را بستم . بابا تهران نبودند ، تلفنی و از راه دور هم شلنگ را چک کرده ، کوتاه کردیم . هم بست را سفت کردیم و خلاصه دو دختر آچار به دست و پیج گوشی و چکش به بغل ، حسابی اتصالات را زیر و رو کردیم اما هنوز وقتی فلکه باز می شد ، آش همان آش و کاسه همان کاسه ... 

زنگ زدیم به مهدی که بیا که گاز خانه را برد . 

بچه آمد ، دید تمام این مدت جان دادنمان ، دستمان خورده و شیر شعله های خود گاز بوده که باز شده . بر سر زنان بیرون رفت :| 

 

 

سکانس چهار ؛ حال 

 

(  طیبه  )

 

- خوش اومدی عزیز دلم ، کیک می خوری ؟!

- یه کوچولو

- فقط پیش دستی تمیز ندارم ، حوصله ظرف شستنم ندارم . ایرادی نداره تو خورشت خوری برات بیارم ؟! 

- نه بابا 

 

و با هم در خورشت خوری ، کیک خوردند . درگیر اسامی نباشیم :) 

 

 

سکانس پنج ؛ در رستوران 

 

( پری )

تولدش بود . و بنا شد تا ما کیک می خوریم سفارش آماده شود . سفارش داده بودیم و حساب هم کرده بودیم . سیستم این رستوران این بود که پس از سفارش ، فیش را باید تحویل پیش خدمت می دادیم تا سفارش آماده شود . 

مهدی : ساجده ساعتو ببین ! الان یک ساعته که نشستیم ! هی بهت می گم اینجا نیایما 

پری : غر نزن :|

من : :|

از هفت و ده دقیقه تا ساعت نه و نیم شب مهدی هر ده دقیقه ساعت گوشیش را نشان می داد . نه روی پرسیدن اینکه سفارش ما چی شد داشت و نه از پس ما دو تا بر می آمد که برویم . 

در بازی بازی من با چنگال ها ، برگه کاغذی را زیر دست مهدی دیدم :

- این نباید دست اون آقا باشه :|

- خاااااعک 

 

+ آقا ببخشید 

- ای وای من ، این ! چقدر دنبال این سفارش گشتیم :|

 

من :|

پرنیان :| 

مهدی :|

پیش خدمت :|

سفارش :/

 

 

سکانس شش : خانه ی ما

( باز هم پری ) 

 

- چای می خوری بریزم ؟

- صبر کن الان میام میریزم .

- ما با هم این حرفارو داریم ؟!

 

کمی سر و صدای شیشه و بلور آمد و سرانجام با یک سینی و دو چای و قندان از آشپزخانه آمد بیرون و من در بهت نگاه می کردم . تا آمد چایش را سر بکشد فریاد کشیدم :

- نخور نخور پری ! اینا گلدونه نه لیوان که دختر :|

 

پ.ن : یه ذره دختراتونو از آفتاب مهتاب ندیدگی و دست به سیاه و سفید نزدگی در بیارین خواهشااااا

 

 

 

سکانس هفت : در خیابان 

 ( ریحانه  )

 

حالم بد شده بود . به زور به نزدیک ترین درمانگاه مرا برد . هنوز کلاس های آموزشی گواهینامه اش را می گذراند . مرا نشاند روی صندلی شاگرد . بی گواهینامه ، ریسک کرد و مرا رساند و تمام مدت با مسخره بازی هایش حال دلم را خوب کرد . 

 

سکانس هشت : پارکینگ مجتمع کوروش

(  مهسا  )

 

 

اوایل ماشین دار شدنم بود ؛ 

 

- من تا حالا تو پارکینگ پارک نکردم . ریسکش بالاس . 

- ایرادی نداره ، باهم میریم .

 

و چنانی به کله قندی های کوروش خوردیم که مردم از ما شماره ساقیمان را خواستار شدند . :|

 

 

سکانس نه: واتس اپ

 

( عارفه )

 

- ساعت سه صبحه من دارم میرم یه برنج بذارم که فردا روزه میگرم بعد دو روز هیچی نخوردن نمیرم !

- یه چی بذا روش ضعف نکنی 

- بغل یار بذارم یا بوس دلدار ؟!

- وقتی بغل یار رو گذاشتم لای خرمات ، بوس دلدارم چیدم رو حلوات میفهمی :|

 

( دلم قنج می رود که حتی از راه دور و وقتی ساجده حواسش به ساجده نیست ، حواس عارفه به ساجده هست :) ) 

 

 

سکانس ده : در ماشین آموزشگاه 

 

 

(  پری  )

 

وقتی دستم به سینه ام فشرده شد ، مربی ام خوب متوجه حال بدم شد . کناری نگه داشت . برای رفتن به دکتر مقاومت می کردم اما نایی نداشتم ، پری یقه ام را گرفت و کشان کشان مرا به نزدیک ترین بیمارستان برد . جای من حرف می زد ، گویی درد مرا او می کشد . بالای سرم ماند در تمام مراحل ...

 

 

سکانس یازده : در خیابان

 

( عطیه زهرا ) 

 

- کله پاچه ؟!

- کله پاچه :) 

 

- سینما فیلم ترسناک ؟!

- سینما فیلم ترسناک :) 

 

 

 

خلاصه اش کنم 

از بزرگترین شکر های زندگی من در پیشگاه خدا ، انسان های عزیزی است که او در برابرم قرارشان داده و از بزرگترین ترس هایم ، ترس از دست دادنشان .

اگر چهار تا ، فقط چهار تا رفیق خل و چل ندارید ، زندگی را باختید .

تمام

 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

تندیس خدایی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/9 2:20 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شب ، زانو هایش را به آغوش کشیده بود ، درست به مانند سر دخترک که به سیاهیش تکیه کرده بود . مروارید ریسه می کرد ، ذکر تسبیح غمش را ...

آب به سینه می فشرد چهره ی غمگین دخترک را ... ! ماهی بوسه می زد ، گونه های ترگونه کرده اش را و خدا پنهان شده به زیر چادر سیاه شب ، دزدکی نگاه می کرد ، تنهایی بی انتها را ... ! 

آرام آرام خدا پایین آمد ، مشتی خاک به دست گرفت و جایی درست حوالی بهشت ، به مشتی آب دریا و کمی خاک پای گلدان های گل سرخ فردوس ، در گوش تندیسی که ساخته بود ، تنهایی های دخترک را زمزمه کرد . و نفخت فیه من روحی ... ! جان داد به جانی که داشت از دخترک ذره ذره می رفت ... 

تندیس ، قامت راست کرد . سر به آسمان گرفت و درگوشی های خدا را لبیک گفت . به لبیکش ، جان به جان کائنات پیشانی شکر و لبیک به لب لبیک گویانش ، به خاک گذاشتند . تندیس ، پر بود از خدایی که خودش را آرام آرام دمیده بود به جانش ... قدم به قدم ، نزدیکتر می شد .دخترک ، حالا چشمه ی مروارید هایش ، خشک شده بود ، او رسیده بود ... ! 

 

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

همدم هفت ساله

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/9 2:5 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

قبل آشنایی با پارسی بلاگ ، همدم من دفتر کوجیک سبزم بود گاه و بیگاه بازش می کردم و با گریه و خنده می نوشتم ! 

الان این همدم هفت ساله که شده یه وب کوچیک که هروقت حالم بده ، حالم خوبه ، هر وقت حرفی برای گفتن دارم ، بازش می کنم و وقتی صفحه پنلمو می بینم آی سفره ی دلم باز میشه و گریه می کنم .

کانال دارم ، اینستا هم ، مردم از وب دل کندن ، از وبلاگ خیلی وقته کسی حرفی نمیزنه اما من هنوز راحتیم با همین وبه

بعد هفت سال ؛ جالبه بدونم آیا خواننده ای دارم که مثل من به گل نرگس دل بسته باشه ؟!

آیا کسی هست که پست جدیدم براش مهم باشه ؟!

آیا کسی هست که وقت بذاره و تک تک متنای بلند و کوتاهمو بخونه ... ؟!

چون حس می کنم

اینجا می نویسم

صدام میره

میپیچه 

برمیگرده ...

 دوست داشتید آیدی اینستام اینه : s_shirinfard دوست داشتید ، میتونیم با هم گپ بزنیم ... ! 




کلمات کلیدی :

تنگ و باریک

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 98/3/9 1:49 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بعضی خیابان ها ، خیلی تنگند . تنگ و باریک ! و هرچه پیش تر می روی ، تنگ تر می شوند . من خودم امروز ، دیواره های خیابانی را دیدم که هی بر قلبم تنگ تر می شد ... ! 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر