سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
خداوند آن را دوایی قرار داد که با آن دردی و نوری که با آن ظلمتی نیست [امام علی علیه السلام ـ در توصیف قرآن ـ]

از مهربون ترین فرشته های دنیا

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/12/6 10:23 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

تقریبا تمام نمایندگی های برند های مطرح چرم رو گشته بودیم ،

مشکل پسند بودم ...

پاشنه ی کوتاه ، ظاهر ساده و در عین حال شیک و دخترانه ...

تو تمام این همه مغازه ای که دیده بودیم ، یه مدل خیلی عجیب به دلم نشسته بود ... 

همون اول تو ویترین دیدمش ، رفتم داخل ... 

اون هم سایز پام نداشت و تک سایز مونده بود ...

حالم خیلی گرفته بود ...

اتفاقی یه نمایندگی دیگه از اون برند رو هم دیدیم من حواسم نبود اما بابا ، سریع رفت داخل و صدام کرد ... 

دیدم همون رنگ ، همون مدل ، سایز پام رو داره ...

پوشیدم ، تست کردم و خوشحال و شادان وقتی که داشت می گذاشت تو جعبه تصادفا دیدم که پاشنش زده داره ...

یه خط از بالا تا پایین پارگی داره ...

هرچی پولیش کرد و واکس زد ، نرفت که نرفت ... بی فایده بود ... 

خانومه سرچ کرد تو سیستم انبار داریشون ، تو کل تهران چهارتا دونه بیشتر از اون مدل و اون سایز و اون رنگ نبود ... 

گفتم نمی خوامش ،

می دونستم بابا می خواد جنس خیلی خوب بخره و خوشش نمیاد اگه اینجوری بشه ...

در ثانی بابا ، کم نمی خواست هزینه کنه

گفتم نمی خوامش اما بابا به خانومه نگاه کرد و گفت بپیچش ...

چندین بار اصرار کردم اما بابا حرف خودش بود که بود ... 

یواشکی در گوشم گفت : تو کل تهران چهار تا دونه بیشتر نبود ، نمی گرفتیمش تو دلت میموند ... ، اشکالی نداره زده داشت ، در عوض یه دونه کفش دیگه هم انتخاب کن ببریم ...

بابا ها ، فرشته هایی روی زمین هستند که حواسشون به همه چیز هست ... 

همه چیز ... 

ــــ

+ قربون بابای مهربونم برم : ) 

+ برای دل همه ی باباها صلوات :)

دوست دارم بابای مهربونم ... 

 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

آی آسمان ، آرام

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/28 11:48 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آی  آسمان ؛

صدای من را می شنوی ؟!

مرا می بینی ؟!

صورتم را رو به تو گرداندم تا بگویم

چند کلامی با تو حرف دارم

چند دقیقه بیشتر نیست ...

به پای حرف هایم بنشین ولی

حواست باشد

اگر آزارم دهی

اگر بر من خشم گیری و رعد زنی

دانه دانه اشک هایم را گله به مادر (سلام الله علیها ) می کنم ...

که من فرزند ِ زهرایم ...

با خود چه فکر می کنی  ؟!

فکر می کنی چون دلت آسمانی است و آبی ، می توانی دل بشکنی ؟!

فکر می کنی چون رنگ ِ نیلی ِ تو بازتاب ِ رنگ ِ دل ِ دریای ِ بی نهایت ِ اقیانوس است ، می توانی رنگ ِ نفس های بابا ی مرا خون کنی ؟!

فکر  می کنی چون ابر در دامان خود داری که کسی بر تو خشم می کند ، برش اشک می ریز و بر سرش فریاد ِ رعد سر می دهد ، می توانی اشک دختری را بروی گونه هایش جاری کنی ... ؟!

فکر  می کنی چون دمت نسیم و بازدمت تخت ِ روان ِ گلبرگ های گل سرخ در هواست ، می توانی نفس کسی را تنگ کنی ؟!

با خود چه فکر  می کنی ؟!

تنها تویی که شب هایت را لالایی ستاره ها صبح می کنند ؟! ماه ِ من این روز ها لالایی نفس نفس هایش ، خس ِ خس ِ آن سینه ای که نمی دانم چطور آن دل ِ دریا درش جای گرفته را ندای شب های ِ تاری ساخته که برای من ...

که برای من دیر صبح می شوند که چقدر این شب طولانیست که ...

که بابا را امشب سرفه ها بیدار نگاه داشتند که کنار ِ ما بنشین که ما ...

آهای آسمان

آرام باش

آرام ...

اهواز جانباز ِ شیمیایی هم دارد ... !

 

ـــــــــــ

+ در پی ِ آمدن ِ بی اجازه ی ذرات گرد و غبار به اهواز

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

نقدی بر مراسم ها و جشن های دانش آموزی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/28 11:22 صبح

 

هوالرحمن

سلام علیکم

نفس ایجاد یک جو شاد ، با نشاط و مناسب در میان درس های مختلف و فشار درسی وارده ، عمل و کار و فعالیت بسیار خوب ، متفاوت  و مفیدی است لکن برخی حواشی و برخی کارشکنی ها و بعضا برخی اعمال که در عین نادرست بودن و ترویح موارد نا معتبر و نا درست  به زعم عده ای صحیح است ، باعث به انحراف کشیده شدن این فرصت مناسب برای نشر و آموزش و تعلیم و پرورش و یا حتی باعث اندوه قلبی دانش آموزان می شود گرچه هدف این نیست و جشن هایی نظیر دهه ی فجر ، جشن پیروزی انقلاب اسلامی ، جشن های دینی و مذهبی نظیر عید غدیر خم ، ولادت ائمه ی اطهار علیهم السلام  ، جشن های ملی و آیینی و سنتی نظیر یلدا ، نوروز  و ... صرفا برای ایجاد یک محیط با نشاط ، آشنایی با مفاهیم دینی ، بزرگان و آئین و سنت ملی و ... است اما برخی موارد باعث نرسیدن به این هدف می شود .

مواردی نظیر اجبار دانش آموز به انجام برخی کار های خلاف میل ایشان ، نظیر مجری گری در صورتی که دانش آموز سال سوم یا سال چهارم ترجیح می دهد بجای نمایش یا مجری گری و تمرین برای این ها به موارد مهم تر و آینده ساز تری نظیر امتحانات نهایی و کنکور بپردازد ، البته این جریان مرز باریکی با اقداماتی به ظاهر ناخوشایند برای دانش آموز اما در اصل و باطن شیرین و شخصیت ساز برای مقابله با ترس صحبت در جمع و عدم اعتماد به نفس و تعادل میان درس و تفریح دارد که باید به آن توجه شود . 

مواردی نظیر این مورد باعث ایجاد یک احساس اندوه و احساس بد نسبت به آن جشن یا آن مناسبت می شود ، آن هم به طور ناخودآگاه . 

برخی موارد نظیر مناسبات دینی و مذهبی نیازمند تفکر عمیق تر و عمل بهتری می باشند برای مثال در برخی مکان ها به انحرافات وارد شده در دین یا برخی مسایل نادرستی که در دین وارد شده بها داده شده و صرفا بدلیل مطابق میل انسانی و مطابق نظر عده ای خاص بودن ، از گفتن مسئله ی اصلی و صحیح پرهیز می شود و این باوجود این مسئله می باشد که اسلام اصلی و چهره ی واقعی اسلام بسیار شیرین تر و دل نشین تر از اسلام عرضه شده ی نادرست امروزی است . مناسبات دینی نیازمند حضور یک متخصص می باشند و یا اگر امکان این مسئله نیست می توان از متخصصین کمک گرفت ( از طریق تماس با مراجع پاسخگویی قم ، استفاء و ... ) برای مثال دف زدن در میلاد عزیزان و بزرگان دین و یا بعضا گیتار ! با خواندن مداحی !!! در چنین مراسم هایی ( که حتی صاحبان اصلی این مراسم ( علیهم السلام ) از این امر رضایت ندارند ) از طرف مراجع بزرگوار دینی رد شده و حرام دانسته شده که متاسفانه برخی مدارس به بهانه ی جذب ، از راه های نادرست استفاده می کنند اما باید توجه داشت که هدف ، وسیله را توجیه نمی کند .

در مراسم هایی مثل صبح گاه ، اقتضای زمان و شرایط دانش آموز ایستادن به مدت طولانی برای مثال سی یا حتی چهل و پنج دقیقه آن هم در ابتدای صبح نیست کما اینکه در هر شرایط و زمانی درست نیست فردی ایستاده نگاه داشته شود و شما نشسته و صحبت کنید . این حرف تاثیر نخواهد داشت هیچ ، اثر منفی هم خواهد گذاشت !( البته اگر به مسئله ی حق الناس نیز  توجه نشود و فقط جنبه ی روانشناسی در نظر گرفته شود ! ) 

برخی مدارس به سبب رفع تکلیف مراسم را بسیار سطحی برگزار کرده که گاها باعث زدگی و یا خستگی دانش آموزان شده و برخی دیگر صرفا برای تبلیغ نام مدرسه به مراسم های بسیار پر هزینه و تجملاتی که دانش آموز را از درس دور کرده و از حد تعادل لازمه خارجند ، می پردازند .

برخی دیگر هم دانش آموز را به هزینه های سنگین و کار های غیر معقول وا می دارند . 

برخی مدارس هم به گزارش های جعلی و دروغین اکتفا می کنند و ترجیح می دهند تا زمان مراسم را برای کلاس های درسی صرف کنند که باید توجه داشت درس خواندن محض ، باعث خستگی ، زدگی و یا حتی افت خواهد شد کما اینکه بسیاری از مدارس بجای زنگ ورزش ، تاریخ ، جغرافی ، دفاعی یا ...  دروس دیگری را جایگزین کرده اند اما اداره برنامه ای را دارد که در آن ساعت های استاندارد به چشم می خورد . 

باید توجه داشت که تمامی لحظات عمر ، فرصت یادگیری است نه فقط در سر کلاس و تمامی شرایط و حالات پیش رو و پیش آمده، آموزنده هستند نه فقط فرمول های نوشته شده روی تخته ، حال می توان از این ها استفاده ی درست و مفید کرد و یا خیر !

جشن ها و مراسم ها نیز از این قاعده جدا نیستند . 

در پایان تشکر می کنم برای انتخاب افرادی برای نظر خواهی که بطور مستقیم با این جریان همراه هستند و مسلما نظرات سازنده تری خواهند داشت و اقدام شما برای پیگیری این مسائل سبب بهبود و رشد و کمال بیشتری خواهد شد .

متشکرم که شنونده ی حرف های حقیر بودید . 

ساجده شیرین فرد 

نوزده بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و پنج 

یاعلی ...

 

 

ــــ

+ بگذریم از آنکه این نقد را تکه تکه کردند و تنها قسمت هایی را که دلخواه بود حذف نکرده و چاپ کردند ! مهم آن است که مطلبی که باید ، گفته شد . 




کلمات کلیدی :

غوغای درد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/27 11:6 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

تمام مدت انتظار ، اضطرابی در دل ، بلوا می کرد ...

برایش حمد می خواندم ، آیه الکرسی ...

دیگر نه برایم تصادف مادرم مهم بود و نه ضربه ای که به سرش خورده بود ...

نه حتی شوک وارده به مادرم ... 

فریاد های دختر در سرم بود ... 

از ته دل داد می زد ، از ته دل طلب می کرد مرگش را ...

چه شده بود ؟! چه شده بود که دختری به این زیبایی و جوانی ، درست زمانی که مردی چشم به راه اوست تا به نامش شود ، هرچه قرص دارد به یکباره سر کشد ؟!

قلبم در فشار بود ،

حال او را می فهمیدم ، می دانستم ، حال او را خوانده بودم ، امتحان داده بودم ...

دردش را می دانستم ...

دختر جوان زیبا رویی که حال حتی روی پای خود هم نمی تواند بایستد ،

حال حتی تا بیمارستان جانش نمی ماند و اینجا ، درست در یکی از درمانگاه های کوچه پس کوچه ها باید اقدامات اولیه اش انجام می شد تا منتقل شود ... 

دیشب ،

شب دردناکی بود

شبی که صبحش هنوز که هنوز است ، نرسیده و من

در حسرت آنکه چرا سرش را در آغوش نکشیدم تا آرام گریه کند ؟!




کلمات کلیدی :

با همین زمزمه ها ، قد کشیدیم ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/25 7:16 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

- مامان ... ! موهامو می بافی ... ؟!

 

روی زمین نشسته بودم ؛

آرام به مو هایم ، دست می کشید و برایم زیر لب روضه زمزمه می کرد ...

 

- انا اعطیناک الکوثر ... 

 

ـــ

#س_شیرین_فرد 




کلمات کلیدی :

و باز تنهایی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/15 9:32 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

حاملگی شیرین است ،

حاملگی خیلی شیرین است ...

حاملگی شیرین ترین دوره ای است که یک زن می تواند در تمام طول عمرش طی کند ؛

حتی شیرین تر از دوران دبیرستان 

شیرین تر از خاطرات نمکین صندلی های دانشجویی

شیرین تر از تمام دوران نامزدی و حتی ...

حاملگی ، شیرین ترین دوره ی زندگی یک زن است ...

حاملگی شیرین ترین دوره ای است که در تمام این هستی می تواند طی شود ... 

نه ماه شیرین ؛

نه ماهی که از اولین روزش ، یک حس غریب مادرانگی در وجودت می دود ،

یک حس غریب شانه کردن و دست کشیدن بر موهایش

یک حس عجیب دوست داشتن ،

یک دوست داشتن عمیق ، خیلی عمیق ...

اولین روزش را حتی اگر هم باخبر نباشی ، مادرانه طی خواهی کرد و تا آخرین روز تمام این نه ماه ، عاشقانه پای تمام مادرانگی ها خواهی ایستاد ...

حاملگی ، زیباست 

دنیاییست برای خودش

اینکه تو هر کجا که می روی ، کسی همراهت باشد حتی در گریه های پنهانی شبانه ات

کسی که بتوانی با او حرف بزنی ،

کسی که دلتنگی برایت نگذارد ، کسی که هر گاه دلت گرفت دست بر شکمت کشی ، او تکان بخورد و تو شروع کنی آرام آرام برایش باریدن ... 

کسی که با غمت ، غمگین شود ، با شادی ات خوشحال ...

کسی که تمام اضطرابت را به جان بخرد و تا آخرین لحظه ، کنارت باشد ...

کسی که نگذارد احساس تنهایی کنی ، لغت نامه ات را اصلاح کند و در مقابل تعریف تنهایی بگذارد ، یافت نشد !

کسی که درست در شلوغ ترین بی کسی هایت ، آرام بیاید کنارت ، بماند ، باشد ، گوش کند ...

و چه حیف که پس از سالها انتظار به نه ثانیه ای می گذرد این لذت شیرین ،

و ما زن ها ...

و باز تنهایی .. 

 

ــــ

#س_شیرین_فرد

 

 

 




کلمات کلیدی :

لبخند تلخ ٍشیرین شده

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/13 5:19 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

این بار ، خدا

تجلی عاشقانه هاش رو درست وسط درس خشک و خشن حد نشون داد ...

تایم کلاس شروع شده بود ، سر کلاس بودیم هممون ...

کمی دیر اومد دبیر ... 

طبق معمول ادامه ی مبحث روز قبل یعنی حد رو داشتیم ، یه عده تست میزدن و یه عده هم داشتن جزوه تکمیل می کردن ...

پای تخته ، ضوابط اعداد و ارقام پشت هم پشت هم ردیف می نشستند و خیره می شدند به چشم های ما تا جواب رو از تو دلشون بخونیم .... 

همیشه متوجه غم توی چشم هام بودم ، همیشه ....

ردیف آخر آخر می نشینم  ...

همه برای شیطنت هاشون میان ردیف آخر و من فقط برای به حال خودم بودن ، یه جایی کنار پنجره کز کرده بودم و خیره شده بودم به ... 

نمیدونم به چی ... 

اما چشم هام رو می دیدم ...

انگار زل زده بودم تو چشم های خودم و خط به خط حرف هاشو گریه می کردم ... 

همیشه غم تو چشم هامو میدونستم ... 

اما هر بار که سعی می کردم بیشتر پنهانش کنم ، بیشتر خودشو نشون می داد و تهش منتهی می شد به ... 

چشم هام درست فردای تولدم ، غمگین تر از همیشه بود .. 

از همیشه محزون تر ، از همیشه خیس تر ... 

توابع رو فقط نگاه می کردم اما در واقع مثل همیشه یه جای دیگه بود ، دلم ، فکرم ... 

سرم رو انداخته بودم پایین ...

صرفا می شنیدم و می نوشتم ، فکرم جای دیگه بود ..

حل می کردم اما صرفا مثل یه روبات ...

شکسته بودم ... 

این بار بیشتر از همیشه ... 

امروز ، بچه ها اصرار داشتند ردیف وسط بشینم ... 

نمی دونستم چرا

اما می دونستم هر باری که بیشتر باهاشون قاطی می شدم ، بیشتر کشفم می کردن ...

حالا دیگه نگاه می کنن به سرعت نوشتنم ...

میان میگن مثل همیشه نمی نویسی ...

چی شده ... ؟!

حالا خطمو تحلیل می کنن ، طرز دست گرفتن خودکارم ..

کمتر سرمو بلند می کنم ، آخه چشم ها هیچ وقت نمی تونن سکوت کنن ...

دروغ نمی گن ... 

حالا دیگه مجبورم بیشتر از همیشه بخندم ،

تلخ ....

بیشتر از همیشه تظاهر کنم ...

بیشتر از همیشه ... 

نشسته بودم و توی حال خودم داشتم تو ذهنم با هرنر و صفر حدی کلنجار می رفتم ...

در کلاس باز شد ...

سرمو بلند نکردم ...

حوصله نداشتم اما متوجه سکوت حاکم به کلاس شدم ...

برای یه لحظه نه صدای کشیده شدن گچ روی تخته می اومد ، نه صدای جواب هایی که بچه ها پیدا کرده بودند و نه حتی ....

هیچ صدایی ...

حس کردم بچه ها دورم کردن ... 

ناخود آگاه سرم بلند شد ... 

موندم شوکه ... 

بی هیچ واکنشی فقط نگاه می کردم ... 

در کلاس باز شده بود و یکی کیک دستش بود و دیگری بشقاب و چاقو ... 

روی کیک ،  شمع بود ، درست به تعداد سال های عمرم ... 

دستمو گرفتن ، دورم کردن ، بردنم درست نشوندنم پشت میز دبیر ، کیک رو گذاشتن جلوم ... 

هنوز شوکه بودم ...

 برام تولدت مبارک می خوندن ...

حتی هماهنگ کرده بودن که عکس بگیرن ... 

بچه ها برام پول گذاشته بودن و تولد گرفته بودن ... 

فقط هاج و واج نگاه می کردم ،

این بهت رو ریحانه شکست ، 

با کیکی کردن صورتم :| !

برا یه لحظه از ته ته ته دلم خندیدم ...

هیچ وقت ، هیچ وقت  تا به امروز غافلگیر نشده بودم ...

اونم اینجوری ،

جایی که تصورشم محال بود 

زمانی که تصورشم محال بود 

و حتی ...

فقط نگاشون می کردم ، 

مونده بودم چی بگم ...

میومدن ماچم می کردن ، بغلم می کردن ...

رفتم که صورتمو بشورم ، 

معاونمون کشیدم کنار : 

- تولدت مبارک .  به بچه ها میگم چرا برا ساجده تولد می گیرین ؟ میگن چون دوستمونه ، میگم چرا پس برای بقیه تولد نگرفتین ، میگن آخه اینو خیلی دوسش داریم ... 1

تمام کادر می دونستن ...

تمام بچه های پایه ...

همه می دونستن ،

همه

همه ، حتی دبیر های مرد 

به جز من ... !

بهترین هدیه ای بود که امسال گرفتم : ) 

ــــ

1 . هرچند سر کلاس به خون من تشنه ان :| !

کلمات بی رحمند ، هیچ وقت نمی تونن حق مطلب رو اونطوری که هست ادا کنن !

حس دیروز ، واقعا گفتنی نیست ... 

دیروز بردنم پینت بال برج میلاد ، بعدش ...

خیلی خوب بود ...

خیلی ...

دیگه باور کردم که هیچ وقت نمی تونم ازش یه جوری که شایسته باشه تشکر کنم ، خیلی وقته داره لطف رو در حقم تموم میکنه :)‌

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

هرکسی را در آغوش می کشم ، به دنبال عطر تو !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/13 4:53 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
گویی صدای دلی شکسته می آید ...

گویی صدای قدی خمیده می آید ...

گویی می رسد به گوش ، صدای اشک های بی وقفه ...

آرام آرام ، گام های سنگین ، خسته ، شکسته ...

نفس های کوتاه و بریده ...

مرا چه شده است ؟!

مرا چه شده است که تمام طول مسیر را با بغضی پیمودم ، بسی نا آشنا

بسی غریب ...

این غربت ، حس بیگانگی نبود ،  نه ، نه ...

 گویی این غربت از جنس آشنایی است ...

تا کی باید مرا اشک هایی باشد در چشم ، حلقه شده  ...

پس کی ؟! کی می رسد زمانی که این بغض نا آشنا ، دست بردارد از گریبانم ...

کی به سر می رسد این خفگی ...

سنگین و آرام ...

گام هایی که بر زمین کشیده می شوند ، گویی جانی را در این تن نمانده که بلند کند  گام هایش ...

گویی این تن ، بی رمق مانده ، گویی دلی است که می کشد به دندان تنی را که نگاهت به عقب بازمی گردد جز بی اختیاری نمی بینی ...

اصلا چه شد که حال من اینجا ، در این آستان ایستاده ام ... ؟!

چرا هرچه این قطار تند تر می دود و من صفحه های کویر را تند تر با چشمانم به عقب ورق می زنم ، دلی تنگ تر می شود ...

 دلی که گویی حال عاجز مانده زبانش ز وصف ..

بغض هی بیشتر می شود ...

بیشتر و بیشتر و چیزی شبیه خفگی که نه واژه ای توانی به در آری و نه اشکی ...

هر چه نزدیکتر می شوی ... 

این چیست ؟!

این چیست که تمام این مدت بر جانم حلقه کرده ، تنگ تر می شود ... 

غم دوری نیست ...

نه ... 

غم نزدیکی است ، حزن سرور وصل است ..

جنس این اشک ها تفاوت می کند که گویی ملائک دست بر تبرک آن دراز کرده اند که حوض کوثری قدم به چشمان ما نهاده ...

من که نمی خواستم به این سفر بیایم ... 

همه چیز چشم بر هم زدنی گذشت ... 

همه چیز دقیقا همان شد که گفتند ، آمد و مبلغ سفرت را پرداخت و رفت ...

بنا نبود بیایم ..

همه چیز گویی از صدای همان گام هایی بر قلب او نازل شد که دلش این چنین عاشقانه مرا روانه کرد ...

هنوز والله خیر حافظینش در گوشم می خواند

هنوز آب پشت سرم ... 

نکند این اشک ها را دارم پشت مسافری می ریزم ..

نکند اینجا عزیزی آمده است به سفر

نکند او را نشناسم

نکند دیده ام ، نبیند

نکند ...

هنوز گاه و بیگاه های بی قراری اش در التماس دعا های محزونش ، پیداست ...

نکند اصلا این سفر ، به بهای همان دعاهایی است که دستی به تمنایش گشاده شده ...

جنس این بغض چیست که حبل ورید نیز در جوارش ، می دود به تمام تن ...

جنسش نمی دانم

خطش نمی خوانم ...

همینقدر می دانم که جانی 

جانی دارد جان می دهد ... 

و حالا ...

بی اختیار جدا می شوم از گروه

تازه پیدا شده ام ...

گویی تازه جوانه زده ام ...

بی اختیار گام بر میدارم ...

بی اختیار گام هایی است که در سلسله اشک ها بازتاب می کنند

بی اختیار حوض دو چشمم لبریز می شود

بی اختیار رهگذران را در آغوش می کشم

هق هق هایم بروی شانه هاشان به یادگار می ماند 

بی اختیار این سفرنامه همه اش می شود از تو گفتن ..

بی اختیار ...

سرم سنگینی می کند 

گویی دنیایی بر سرم سنگین است 

گیج می رود

درد می کند ...

این اشک ها چیستند ... ؟!

به جماعت دل های شکسته خواندم نماز مغرب را ، عشا را ...

لکن ،

لکن نمی دانم اقدای نماز زیارتم به که بود که این چنین هوای نورانی اش در نفسم جا خوش کرد ، نمی دانم مقتدا که بود که هق هق ها به احترامش بلند شدند ...

من به او ، به عدل او به ایمان او ندیده ایمانی آورده ام که آورده ام که بماند ...

هرچه ضریح را نزدیکتر می بینم

تار تر می شود ...

دعای باران می خوانید ؟!

بر دلم ... 

که این چنین جوشش زمزم جای قدم های تو بر دو چشمم ، می شود تجلی آمین ملائک ... ؟! 

این حال چیست که دایم بر لب دارم ذکری که نکند خدا ز من بگیرد این حال نورانی ؟!

راه باز می شود

نمی دانم چیست حکمت این روز ...

راه باز می شود و حالا من ، درست زیر پای شما و جز چهره ای نیست بر خاطرم ...

که امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء ... 

که دلی آورده ام مضطر ،

دلی آورده ام بی قرار ...

نه دل خود ...

که حال کم کم دارد پرده ها برداشته می شود ز حکمت این حال ...

این ها نکند همان التماس دعا های مادری است که برکت کرده است به جان فرزندش که من نائب جان اویم در این وادی مقدس ...

که پا برهنه زمین را بوسیدن هایم ...

خدایا

خدایا گفته بودی که به حتم دعای مادر در حق فرزندش مستجاب است ، به حتم ...

خدایا ...

نمی شود این یکبار استثناء قائل شوی ؟!

نمی شود این یکبار دعای فرزندی را مستجاب کنی به حق مادر دور مانده اش ... ؟!

گویی دل اوست که در جان من می تپد ...

گویی دست اوست بر ضریح

گویی این چادر کشیده بر مشبک های نقره ای ، بال های اوست ...

گویی این اشک ها

این ...

چه شده است ..

چه شده است که این چنین دختری ، بی قراری می کند ...

این چنین در آغوش زائران تو جان می دهد ...

این چنین ... ؟!

ــــــ

+  هرچه بخواهی بنویسی ، نمی شود ادا حق مطلب آن طوری که باید ...

+ دوست داشتم در موردش حرف بزنم

با یکی

بشینم

... 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

خاصیت خاص بودن

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/5 11:50 صبح

هوالرحمن الرحیم

 

شور همان دویدن های حیاط دبیرستان ، در ما جوانه زد ...

حالا امروز ، ساعت پنج و سی دقیقه ی عصر بود قرارمان ..

همه مان ، همه مان ، همه مان آمده بودیم ...

درست همانجایی که برای اولین بار او را دیدیم ...

دبیر درس اختصاصی سال دوم و سوم دبیرستان ...

هر کداممان از سویی ، از گوشه ای از شهر آمده بود ، دختر های لوس و نازدانه ی خانواده حالا همه شان یک اتوبوس را هماهنگ کرده بودند تا بیست سی نفری و به تنهایی و بدون هیچ بزرگتری بروند و بشوند یک تسلا در بی قراری های جان همسری که در حق ما مادری کرده بود .. 

امروز ، مراسم ختم بود ... 

ختم همسر ِ دبیری که مادری بود برایمان ... 

عقربه ها به وعده گاه رسیدند ، کم کم چهره ها ظاهر شدند مقابل درب دبیرستان ...

اما ...

این چهره ها آن چهره هایی نبود که من هر روز هفته می دیدم ، این ها آن سادگی را نداشتند ، این ها آن نور ، آن شور ، آن جوانی .. 

چهره ها یکی پس از دیگری عجیب تر می شدند ...

لباس ها ... 

هوا سرد بود ، داخل دفتر نشستیم و جز من ، باقی مشغول یک کار بودند !

 

- بچه ها هیچ فکر می کردین یه روزی تو دفتر دبیرستان رژ بزنیم ؟ 

- یا اصلا با این لباسا اینجا باشیم ... ؟!

- یا بی واهمه با گوشیامون ور بریم ؟!

 

و در این میان، 

من تنها محجبه بودم ...

من تنها کسی بودم که طره اش بر پیشانی جا خوش نکرده بود و  آرایشی جز لبخند رضایت او بر چهره نداشت 

و چقدر زیباست این یکی یکدانه بودن ،

این لطف بی کران او که تو یگانه باشی و خاص ... 

متفاوت ...

اینکه همه از ابهت چادر مشکی ات بگویند و بس ... 

میدانی ؟!

خدا چیز هایی را خاص خلق کرد و این روز هاست که خاص بودن آدم های خاص تجلی می کند ... 

و خدایا ،

خدایا شکرت که مرا وابسته نکردی به چیزی که القا کند من زیبایم !

تو باورم دادی که زیبا ترینم و درگیر ابروی برداشته و خط چشم و رژ و ... ام نکردی ... 

که چه دردسری است ، چه فلاکتی است وقتی که خودت را زنجیر کنی به این ها تا احساس کنی هستی !

دیروز 

دیدم

تو را

میان 

آسمان 

چه زیبا بود ... !

 

#س_شیرین_فرد

چرک نویس 




کلمات کلیدی :

میدان عشق بازی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/11/3 11:31 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چه بگویم ... ؟! چه نویسم ؟! که قلمی لال مانده است ... 

چه نگارم که بغض ها همانطور ایستاده اند به بهت ... 

نه پایین می روند و نه اشک می شوند ...

همه اش ذکر آیه الکرسی بر لب ...

مگر نگفتی خدایا ؟! مگر نگفتی دور می کند بلا ، حفظ می کند جان ؟!

همه اش با خیال آنکه ستونی عمود ایستاده باشد ، پناهگاهی آنجا باشد ، نفس هایی هنوز جان داشته باشند ... همه اش ، همه اش ، همه اش ...

گویی این تمام ملتند که جان هاشان در غبار فرونشست آسمان ، می تپند .. 

بلاتکلیفی حس عجیبی است ...

یک چیزی شبیه احتضار ..

شاید هم خود احتضار است و این سوالات شب قبر که آمد ... ؟! نیامد ... ؟! 

خدایا ...

ناله های یا زهرا را نشنیدی ؟! آن هنگام که ساختمانی به احترام صاحب نام زانو زد ... ؟!

خدایا ...

پرچم می گردانند ... 

خدایا ..

علمدار نیامد ...

خدایا

هنوز بچه ها بر این باورند که عمو می آید ...

عمو با آب می آید ...

و آب ...

آب که روشنی است پس چرا این دیدگان خیس ما روشن نمی شود ... ؟!

حس غریبی است آنکه نه آرایه برایت مهم باشد ، نه زیبایی ، نه دستور زبان صحیح و نه هیچ و هیچ و هیچ ...

فقط بخواهی بنویسی ...

فقط بنویسی که آرام گیرد این جان آرام نشدنی ٍ آشفته ...

فقط بنویسی به التماس 

بنویسی به ناله

بنویسی به تمنا ...

به تمنا ...

به تمنا ..

نکنید دریغ زمزمه هاتان را ...

شاید گوشه ای ، آمین فرشته ای دل شکسته را آمین گفتند ؛

شاید فردا تیتر یک تمام خبر ها ، زنده و سالم بودن فرشتگانی بود که همه مان بخاطرشان در سوگ نشسته ایم ...

 

تمام آنانی که سوختند و پر کشیدند ...

تمام جوان هایی که با امید فردا آمده بودند ... 

تمام عروس ها و داماد هایی که لباس سفید بر تن نکرده ، کفن ...

اصلا ببینم ...

اصلا ببینم چه کسی گفت این ها مرده اند ؟!

پیکری که نیامده ...

چرا با جان های آشفته بازی می کنید ؟! شاید دلی را نور امید در آغوش گرفته ، گرم می کند ... 

 

خدای من سنگ را در کنار شیشه ، نگاه می دارد ...

خدای من تواناست 

تواناست

تواناست ...

حمد بخوانید ..

حمد بر شفای تمام دل هایی بخوانید که باور کرده اند که .. 

 

چرا تمام این مدیران و مسئولان می آیند و با یک لبخندی تلخ و ملیح و با شجاعت تمام می گویند امیدی به زنده بودن هیچ یک از مفقودین نیست ؟!

چرا می گویند با منطق جور نیست اگر زنده باشند ؟!

پس خدایا این همه ذکر دعا چه می شود ؟!

خدای من در وادی منطق نمی گنجد که منطق قبول نمی کرد آتش گلستان شده بر ابراهیم را ، چاقو ی ذبح اسماعیل را  ... 

منطق نمی پذیرفت و نمی پذیرد ..

منطق نمی پذیرد که عمو نیاید ...

که علمی بر زمین بماند ..

که هنوز هم منتظرند ؛ ابوالفضل گویان ...

 

خدا را نشناخته اید ؟!

الیس الله بکاف ... ؟!

خدایا

کفایت می کنی بر تمام درد ها ...

بر تمام مادرانگی ها 

بر تمام همسرانگی ها 

بر تمام بی تابی ها ..

بر تمام گرفتگی ها 

بر تمام انتظار ها 

بر تمام نماز ها

بر تمام اشک ها

بر عشق ...

عشق ..

عشق ...

خدایا ...

الهی ...

 الهی جانم ...

سیدی ...

و ربی ...

من 

لی

غیرک ... ؟!

چه کسی را جز تویی دارم که خودت گفته ای معَم هستی اینما که باشم .. 

تو بودی

تو زیر تمام آوار های غم ، دستت را گرفته بودی بر سر تمام آنان که ، ایثار گریشان تجلی الهی گفتن جانشان و لبخند تو تجلی عبدی گفتنت .. 

و کائناتی که جهان را در این ثانیه های پریشان مانده ، با امید به پا نگاه داشته اند ، تجلی عشق به این عاشقانه ...

ایمان دارم ، ایمان دارم که جایی ، همان گوشه کنار ها ، ستونی ، عمودی ، آهنی به احترام قدم هایت قیام کرده و سر خم کرده میان سنگینی روزگار تا کمر خم نکنند مادران هستی ... 

ایمان دارم ...

ایمان دارم که بخواهی ، معجزه می شود ..

که بخواهی ، نشان می دهی تمام قدرتت را ...

خدایا ...

مسیح درست زمانی آمد که امید ها به آمدن او رفته بود ..

درست همان زمانی آمد که کسی باور نداشت بیاید ...

درست همان وقت آمد و دست کشید بر سر مردگان که زنده می کرد جان های بی جان را ...

خدایا ...

این شب ها ، لیله الرغایبی هایی است که آمین های اشک وار و دل شکسته تا عرش را قامت خمیده طی می کنند ... 

حمد می خوانیم

قرآن به سر می گیریم ...

شب های قدر ما این شب هاست ..

آویخته ایم چراغ های دعا بر شب هایمان ...

بک یا الله ...

بک یا الله ...

بک یا الله ...

 که سرنوشت یک ساله که نه ، یک عمرمان را این شب هایی است که می فرساید جان را ، هر ثانیه اش به سالی ... ! 

بک یا محمد ...

بک یا محمد ...

بک یا محمد ..

بک یا علی ..

بک یاعلی ..

بک یا علی ..  

...

دستی نیست که از این خانه خالی بازگردد ..

و مهربانیت را شکر

که هرچند رجوعمان به هنگام گرفتاری به تو نشان بی معرفتی مان باشد

اما

تو بگویی ؛ جز من کسی را ندارد  ...

که من لی غیرک ...

و دست کشی بر سرمان ...

که یدالله فوق ایدیهم ... !

 

 

و وای ...

و وای بر قلمی که این روز ها ، سوژه ی داغش این عاشقانه هایی باشند که درکشان نکرده و هفته ای دیگر از خاطر ببرد و باز هم غبار فراموشی را بر جان های داده شده بر انتظار ، فراموش کند عشق را ... ایمان را ... معرفت را ... 

و وای ...

وای بر قلمی که  رو سیاه کند قسمی را که به او یاد شده است ... 

و وای .. 

 

ــــــ

#س_شیرین_فرد

این روز ها هر وقت خبری ، عکسی ، حرفی در این باره بود ؛ یه آیه الکرسی و حمد بخونیم ، مطمئنم خدا معجزه می کنه ... 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر